تبلیغات
SS501 short stories - ALWAYS LOVE YOU -The last part
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 12 شهریور 1391 :: نویسنده : m@hsa

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بر همهههههههههههه

قسمت آخرو اوردمممممم گریهههههههههه

معلوم نیست داستان بعدیمو کی بیارم ولی سعی میکنم زودتر تمومش کنم

از همه ی اونایی هم که داستانمو دنبال کردن و نظر دادن هم ممنونم

خب بفرمایین ادامههههههههه

ساعت 8 کیو برگشت و داشت بارون میومد،وقتی رفت تو اتاق دید فاطمه داره میاد بیرون

کیو:کجا؟؟؟

فاطمه:دوست دارم تو بارون راه برم

کیو:خب منم همرات میام

فاطمه:نه نمیخواد تو استراحت کن تا الان بیرون بودی،من خودم میرم

کیو:حالت خوبه دیگه؟؟!

فاطمه:آره

کیو:چرا صدات گرفته؟؟؟

فاطمه:فکر کنم زیادی به هنجرم فشار اوردم

کیو که فهمید فاطمه گریه کرده گذاشت بره

ساعت 10:30 شب بود و فاطمه هنوز برنگشته بود،کیو هم که نگران شده بود اومد

بیرون دنبالش بگرده که توی یه پارک پشت هتل پیداش کرد

رفت پیشش و گفت:ساعت 10:30 تو هنوز اینجا نشستی؟؟

فاطمه که تازه به خودش اومده بود گفت:نه من خوبم اومدم فقط هوا بخورم

کیو:پاشو بریم

فاطمه:نه همین جا راحتم

کیو:الان راحتی،پس فردا که سرماخوردی دیگه نه من راحتم نه تو

فاطمه:توچرا اینقدر نگران منی؟؟تو برو استراحت کن خسته ای منم میام

کیو:دیگه چی ساعت 10:30 بزارم توی یه کشور دیگه تنها بمونی؟؟بیا بریم

فاطمه:نمیخوام

کیو:چت شده؟؟؟چرا لج میکنی؟؟؟

فاطمه:خب نمیخوام بیام مگه زوره؟!

کیو:یه طوریت شده ها!!!چی شده؟؟

فاطمه:میشه یه اتاق دیگه فقط برای امشب برای من بگیری؟

کیو:اون وقت چرا؟؟

فاطمه:میخوام بشینم تنهایی فکر کنم

کیو:اینقدر لوس بازی درنیار پاشو بریم

فاطمه:بیا بریم برای من اتاق بگیر

کیو:چرا؟؟

فاطمه:نگیری خودم میگیرم ها

کیو:چرا؟

فاطمه:با دوست پسرم قرار دارم،اه چقدر گیر میدی میخوام تنها باشم

کیو:عمرا بزارم تنها باشی و دست فاطمه رو گرفت که فاطمه دستشو کشید

و گفت:ولم کن!!!!

کیو:تو چت شده؟؟چرا اینطوری شدی؟؟

فاطمه:داشتم فکر میکردم که از هم طلاق بگیریم

کیو برای یه لحظه جا خورد و با چشمای گرد شده به فاطمه گفت:چرا؟؟؟چی شده؟؟؟

فاطمه با بغض:هیچی

کیو:حالت خوب نیست بیا بریم

فاطمه دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیره گریه و گفت:هی کیم کیو جونگ

منکه بازیچه دست تو نیستم مسخرت هم نیست،اونقدرم نفهم نیستم،بی دلم نیستم

کیو:مطمئنی حالت خوبه؟؟

فاطمه:اول اون لباس بعد اون دختره بعدشم که 4 ساعت بیرونه بودی و گوشیتم

خاموش بود

همین طور داشت ادامه میداد که کیو بغلش کرد،فاطمه که اصلا این حرکت کیو رو

درک نکرده بود از تعجب ساکت شد که کیو

گفت:چقدر تو ساده ای،من فقط تو روانی رو دوست دارم خیالت راحت

بعد فاطمه رو تا اتاقشون برد و وقتی درو بازکرد فاطمه از تعجب خشکش زد

تمام اتاق پر از گل برگ و گل رز قرمز بود و نور شمع های کوتاه و قلب مانند بین گلبرگها

خود نمایی میکرد

کیو:4ساعت داشتم اینارو میخریدم،من میرم حموم

فاطمه:باشه برو

کیو وقتی از حموم اومد گفت:فاطمه نمیخوای بری حموم

فاطمه:چرا میرم و حولشو برداشت و رفت

وقتی برگشت دید کیو هنوز حولش تنشه و نشسته جلوی تلویزیون

فاطمه:چرا لباس نپوشیدی؟؟

کیو:لباسام توی حمومه بعدشم میخواستم فوتبال ببینم

فاطمه»یعنی یه لحظه برای اینکه لباستو عوض کنی وقت نداشتی؟

کیو داشت میرفت سمت حموم که گفت:وای به حالت اگه لباسامو خیس کرده باشی

کیو رفت تو حموم و چند لحظه بعد فاطمه رو صدا کرد،وقتی فاطمه رفت تو حموم

کیو درو قفل کرد و ...

پایان

بچه ها منو نزنین میدونم مسخره تموم شد

تا داستان بعدی باااااااااااااااااااااااااای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 24 شهریور 1391 06:53 ب.ظ
چی شد پس داستان جدیدت؟؟؟؟
m@hsa چشم میزارم ولی تو وب خودم میزارم،اینجا نمیتونم 15 پارتش کنم
هروقت گذاشتمش میام خبرتون میکنم
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:41 ق.ظ
داستان بعدیت رو کی می زاری گلممم؟؟؟
زود بزار دیگه !!!!
تو کدوم وب می زاری حالا؟؟2
m@hsa اونوووووووووووووووووووووو
اووووووووووووه هنو تمومش نکردم وسطاشه
تو همین وب میزارم عزیزم
دوشنبه 13 شهریور 1391 11:12 ق.ظ
naaaaaaaaa
mahsaiiii ba man ghahl nabaaaaaash
gelyeeeeeeeeeeeeeeee
asan delet miad shaya kooshooloo gelye kone
??????????


ajiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
...
Ashti bashe
????
He he booooooooooooooooooos
sad ta booooooooooooooooooooooooooos
m@hsa چی نه؟؟؟؟
نه دیگه نیستم
گیه نکن آجی
نه شایاکوشولو گیه نکنننننننننننننن
جونممممم؟؟
آشتی بودممممممممم
بوووووووووووووش
هزارتا بووووووووووووس
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:08 ب.ظ
سلین.....
خوفی؟؟؟؟ میدونم خوف نیستی ...منم خوف نیستم
داستان only one day واقعا روم تاثیر گذاشته ...دیوونه شدم...میدونم تو هم روانی بودی رفتی بخش قرنتینه.......(اصلا حوصله ی شوخی ندارم...)
کلا دپرس زدم......
تو هم دیوانه شدی دروغ نگو ..میخوی پتتو بریزم روی آب؟؟؟؟؟
بگم امروز داستان رو خونده بودی و کنسرتو دیده بودی...نشسته بودی داشتی حفظش میکردی و همراش میخوندی؟؟؟؟؟؟حالا اشکال نداره...تو این کارو کردی من پیجشو کپی کردم تا همیشه داشته باشمش.....
و در ضمن امروز هر دو تا عذاب وجدان گرفته بودیمو...آهنگای آرومی رو که داشتیم با احساس میخوندیم...من دقت کردم چه طور با سوز و ناله و احساس و غم اینارو میخوندیم...
بگذریم....الان خیلی حالم گرفتست ؛عاین به عنوان دردو دل بود.......
فعلا باااای.....
hwaiting.......
sarang mida.....
chozomida....
aniyoun he chomo ship shim.......
m@hsa سلوم
من خوفم تو چرا خوف نیستی؟؟؟
دیوونه بودی عزیزم
خودت قرنتینه ای هستییییییییییییی
مگه چه کردم که میخوای پتمو بریزی رو آب؟؟
آها اون؟؟؟خب از آهنگش خوشم اومده بود
از بس جوگیری
آره هرچی آهنگ غمگین داشتیم دوتایی مثل خلا نشستیم خوندیم
الهییییییییییییییییییییی
تو دوباره خل شدی 6تا ناراحت به افتخار گروه گذاشتی؟؟؟؟
بااااااااااااااااااای
همون فایتینگ خودمون
:)
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:57 ق.ظ
هه هه دستت درد نکنه با صحنات زیباش خیلی حال کردم!!!!
داستان بعدی رو هم صحنه دارش کن....
m@hsa میسیییییییییییییییییییییییییی
ای مفصد
اونووووووووووو باش سعی به عمل میارم
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:45 ق.ظ
vali khob
...
Aji ziadam mozakhraf nabud
eslah mikonam:
aslan maskhare nabud
zoodi dastane badio bezar dige
...
Oonvakh man delam vashat tang mishe haaa
geryeeeeeeeeeeee
man in dashtano kheli dush dashtaaaaam
tamooom shod
...
Ahhhhhhhhhhhhhhh
zin pas zendegi doshvar khahad bud
...
m@hsa من باهات قهلم
با من حرف نزززززززززززززززن درضمن خودمم میدونم مزخرف نبود فقط یکم بد بود
هنوز تمومش نکردم
اوخییییییییییییییییییییییی
گیه نکنننننننننن
خدا بیامرزتش،دیگه این داستان درگذشت
هههههههههه دیوونه
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:40 ق.ظ
kooooooft
...
Ye kam bishtar fazaro tosif mikardi
har chi zade budim parid k
alan ta abad tu khomariam
khoda az saret nagzare
...
m@hsa چرا؟؟؟
خب خودت تو زهنت توصیفش کن
خب من چه کنم؟؟؟
خب برای خودت صحنه هاشو بساز دیگهههههه
ااااااااااااااااا
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:38 ق.ظ
سلام......
خوفیییی؟؟؟؟
شت__________________________ر 5

تو به این میگی مسخره .......این از مسخره که هیچ از خود مسخره هم
.
.
.
.
.
.
.
فکر نکنی اوردمت پایین که مثلا سرکارت گذاشته باشم و بعد حرفمو عوض کنم....
داشتم میگفتم:
داستانت مسخره نب_________________و......
هه هه ...سرکاری....بدبخت......
اشکال نداره یه کاری کردی یه کم خندیدیم و دلمون باز شد....
بببببببببببببببببای ......ن
نوچ.... تعجب نکردی؟؟؟؟؟
از چی؟؟؟؟خوب از اینکه ایندفعه نگفتم :یه ببخت کوشولو
هااااااااااان؟؟؟(اینجا ادای جانگ گیون سوک رو در بیار که سرشو میاره جلو یه ذره مایلش میکنه فکشو میده جلو و از کنار چشم با حالت منتظر نگات میکنه......)
هه هه....
خوب یه بار گفتم الان تا از دهن نیفتاده میگم....
(انگار غذاست...هه هههه ...هه هه)
من اول شدم برام دست بزن چون من یه ببخت خیلی خیلی کوشولو ام.......
هه هه......
چقدر امروز میخندم...فکر کنم زده به سرم و شدم مثل تو.......(الان تصور کن جونگ مین که خیلی دوستش داری برات زبون در آورده و داره فرار میکنه......)
اوه ..اوه ...پس فرررررررراااااااااااااااررررررررررررررر
بای تا بعد
هه هه........
m@hsa چلام
خوفم تو خوفی؟؟؟؟
شت_______________ر2
چییییییی؟؟هاااااا؟؟؟من نفهمیدم
بوگو:
ههههههههه تشکر
ای بووووووووووووووووق
مسخرهههههههههه
باااااااااااااای ها چی نه
چرا تعجب کنم؟؟؟؟
آهاااااااااا خو ها یکم
ای روانییییییییییی به پسر من چیکار داری؟؟
هااااااااااااا؟؟؟من بازم نفهمیدم
دسسسسسسسسسسسسسسست
جیییییییییییییغ
داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
گلووووووووووووووووووووووووووم
خودت خلی(روژینا گازم گرفت)
دوباره به افتخار گروه 6 تا زبون گذاشتی؟؟؟
باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر