تبلیغات
SS501 short stories - betrayal-end
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : s@ra

سلام بچه ها خوبید؟

اندفه خیلی دیر نیومدم.

اینم قسمت اخر.

امیدوارم خوشتون بیاد.

دوستون دارمممممممممممممممممممممممممممم

 

سرشو بیشتر به در چسبودن تا بتونه صدا رو بهتر بشنوه.

اره درست بود....چیزایی که گفته شد درست بود...تا این مدت فقط داشته خودشو گول میزده.

حس کرد دیدش تار شده...پرده ای از اشک جلوی دیدشو گرفته بود.

درب خونه رو باز کرد و وارد شد.

مین جی و اون مرده روبه روی هم ایستاده بودن و داشتن بحث میکردن.

مین جی سرشو به طرف هیون چرخودن اما زبونش بند اومد.

هیون چیزایی رو شنیده بود که هرگز نباید میفهمید.

هیون اروم از درگاه خونه به مین جی نزدیک شد....بغضشو قورت دادو شروع به حرف زدن کرد.

هیون:چرا بهم دروغ گفتی؟؟؟؟

مین جی:من....من

هیون(با داد):لعنتی من بهت اعتماد کرده بودم.این مرد مزاحمت میشد!!!!!!!همینی که تو عاشقشی!!!!!

مرد:اره منو مین جی عاشق همیم توم دیگه نمیتونی کاری کنی.

هیون بی توجه به مرد با صبانیت دندوناشو روهم فشار دادو دستاشو مشت کرد.

هیون:میخواستی منو بکشی که به این برسی.

مین جی:نه هیون باور کن اینی نیست که تو فکر میکنی.

هیون:داشتی برادرمو ازم میگرفتی.داشتی دختر خودتو میکشتی.

مرد:اره ما همه اینکارارو کردیم تا بهم برسیم.

هیون با خشم به سمت مرد رفتو مشتی به صورتش زد...مرد افتاد روی زمین و دستشو به روی صورتش گذاشت.

هیون سرشو به سمته مین جی برگردوند:بهم گفتی که این مرد هی مزاحمت میشه...واسه این منو نگه داشتی که از پولام استفاد ه کنیو به اهداف کثیف خودت برسی اره؟؟؟؟

مین جی سرشو پایین انداختو گذاشت اشکاش سرازیر شن.

هیون:هیچی نمیتونم بهت بگم جز اینکه ازت متنفرم.

مین جی بروی زمین افتادو با صدای بلند شروع به گریه کرد.

هیون با خشم اما اهسته از کنارش رد شد.

یکبار دیگه با علاقه و احساساتش بازی شده بود.

اما چیزی مانع شد که بره.

لی هووا با چشمای گریون و با ترس داشت منظره رو به روشو نگاه میکرد.

هیچوقت هیونو انقدر عصبی ندیده بود.

هیون به سمته لی هووا رفتو دستشو محکم گرفتو دنبال خودش کشوند.

لی هووا سرشو برگردوندو با گریه به مادرش چشم دوخت.

هیون در خونرو باز کردو خارج شد.

به سمته ماشین رفت.

لی هووا رو سوار کردو خودشم نشست.

ماشینو که روشن کرد به سمته خونه پسرا راه افتاد.تصمیم گرفت اونشبو با لی هووا اونجا بخوابن.

یکم که گذشت لی هووا با بغض رو به هیون کرد:بابایی داری گلیه میکنی؟؟؟(گریه)

هیون اشکشو پاک کردو لبخند تصنعی به لی هووا زد:نه عزیزم.

به خونه رسیدن به سمته دره لی هووا رفتو درو براش باز کرد.

لی هووا از ماشین پیاده شد.

هیون دروازه اهنی خونرو باز کردو به سمته در اصلی قدم برداشت.

درو که باز کرد دنبال کلید برق گشت.

روشنش کرد.

لی هووا رو بغل کردو به سمته اتاق خوابش برد.چراغو روشن کرد.به سمت تخت لی هووا قدم برداشت.روی تخت خوابوندشو سرشو نوازش کرد.

از اتاقش که خارج شد نفسشو محکم بیرون داد.به سمته اتاق خواب خودش رفت.

روی تخت خوابید.

زیاد طول نکشید که چشماش گرم شدو خوابش برد.

.............................................................

7:45دقیقه صبح.

ساعت شروع به زنگ زدن کرد.یکم تکون خورد.کلافه شدو دستشو از زیر پتو بیرون اوردو زنگ ساعتو خاموش کرد.اما به محض اینکه یاد کیو افتاد سریع از جاش بلند شد.

باید میرفت بیمارستان.

سریع از تخت پایین اومد.خمیازه ای کشیدو به سمته دستشویی راه افتاد.

کارش که تموم شد رفت سمته کمد لباسش.

یه شلوار لی تنگو قشنگ برداشت بایه بلیز سفیدو یه جلیقه بلند.(بچه ها زمان اهنگ پلیز بی نایس تو میش تو عکس برداریا یه لباسه این مدلی داشت که جلیقش تقریبا تا زانوهاش بود طلاییم بود)

اونارو برداشتو پوشید...موهاشو جلوی ایینه مرتب کردو راه افتاد اما قبلش به طرف اتاق لی هووا رفت.هنوز خواب بود.

لبخندی زدو به سمته بیمارستان راه افتاد.

.....................................................

ماشینو توی پارکینگ بیمارستان پارک کردو از ماشین پیاده شد.

دوید به سمته در ورودی بیمارستان،درشو باز کرد.

قدماشو خیلی سریع و بلند برمیداشت به اتاق کیو که رسید درو اهسته باز کرد.

یونگ سنگو هیونگ روی مبل دو نفره خوابیده بودن.

خودشم رفتو روی یه صندلی نشست.

یونگ سنگ:سلام.

هیون با تعجب سرشو بلند کرد انتظار نداشت که یونگ سنگ بیدار باشه.

هیون:سلام،تو مگه خواب نبودی؟؟؟؟؟؟؟

یونگ:نه خوابم نبرد.تا الان فقط چشمامو بسته بودم.

هیون:میخوای برو خونه یه استراحتی بکن.

یونگ:نه اینطوری خیالم راحت تره.

هیون:باشه هرجور میلته.جونگ مین کو پس؟؟؟؟؟؟

یونگ:خونه.

هیون:ااااااااااااا.....پس چرا من ندیدمش؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ:حتما تو اتاقش بوده ندیدیش.

با صدای حرف زدن این دوتا هیونگ از روی پای یونگ تکونی خوردو از جاش بلند شد.

دستاشو باز کردو خودشو به عقب کشید تا خستگیش در بره.

اروم چشماشو باز کرد..با چشمای خمارش نگاهی به کل اتاقو یونگو هیون انداخت.

هیونگ:هیونگ(برادر) تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون:به همون دلیلی که تو اینجایی.

هیونگ با خواب الودگی سرشو به نشونه مثبت تکون داد.دوباره سرشو گذاشت رو پای یونگ سنگو خوابید.

هیونم سرشو به صندلی تکیه دادوچشماشو بست.

صدای باز شدن در باعث شد سرشو بیاره بالاو به در خیره شه.

جونگ مین بود.

جونگ:سلام.

هیونو یونگ:سلام.

جونگ اروم به سمته صندلی هیون اومدو کنارش نشست.

جونگ:فرقی نکرده؟؟؟؟؟

یونگ:فکر نمیکنم.دکترا میگن ضربه شدید بوده.باید به خدا توکل کنیم.

جونگ اهی کشیدو سرشو پایین انداخت اما دوباره اوردش بالا:اهان هیون این نامرو یه پستچی داد.برای توئه.

هیون:برای من؟؟؟؟

جونگ:اره.

هیون اخمی کردو با تعجب نامرو از جونگ مین گرفت.نامرو چندبار چرخوند اسمی روش نبود.

هیون:نگفت از طرف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگ:نه.

هیون نامرو باز کرد.

متن نامه

.................

سلام هیون.

خوبی؟؟؟؟؟؟؟کیو خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکرل کنم خیلی پر روییه که بخوام حاله کیورو بپرسم چون من به این روز درش اوردم.

هیون من هرگز نمیخواستم بهت دروغ بگم...باور کن راست میگم.

دیشب میخواستم باهاش همه چیو تموم کنم.

اما وقتی که تو اومدی............

هیون خواهش میکنم منو ببخش.من واقعا بخاطر اتفاقاتی که افتاده متاسفم گرچه عذر خواهی من دردی رو دوا نمیکنه.

اما من میدونم که تو قلب خیلی مهربونی داری.امیدوارم که منو ببخشی.

دوست داشتم..دارم..خواهم داشت.

من دارم از کره میرم دیگه هیچوقت برنمیگردم.لی هووا روهم به تو میسپرم از دخترمون خیلی خوب مراقبت کن.

خداحافظ برای همیشه.

مین جی.

...........................................

نامرو توی دستاش فشرد اشک از چشماش جاری شد.

15ساله بعد.

توی پارک تنها نسته بود.صدایی اونو به خودش اورد.

صدا:بابا،بیا برات اب طالبی گرفتم.

به سمته صاحب صدا برگشت....لی هووا بود..چقد بزرگ شده بود...اون الان یه دختر نوزده ساله بود..خیلی خوشگل بود.

لبخندی زد.

هیون:ممنون دخترم.

لی هووا کنار هیون نشست.

هیون الان 41 ساله شده بود.

هر کدوم از پسرا الان زندگی خودشون رو داشتن.

هیونگ ازدواج کره بودو ازون ازدواج صاحب یه دختر به اسم سورین شده بود که الان 10سالست.جونگ مین رفته بود خارج هونجاهم زندگی خودش رو راه انداخته بود.کیو بعداز تصادفی که 15ساله پیش رخ داده بود بخاطر مدت خیلی طولانی بیهوشیش که تقریبا 5سال بود دیگه پاهاش قدرت حرکت نداشته بودنو فلج شد.

یونگم خوانندگی رو رها کرده بود و مشغول مراقب از کیو شده بود.

مین جیم که سالهاست هیچکس ازش خبری نداره.

 پایان.

فقط بچه ها من یه سوال داشتم.

واقعا داستانامو دوست دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه داستانام ارزش خوندن دارن دوباره اینجا داستان بزارم

اگه میشه به این سوالم حتما جواب بدید





نوع مطلب : story about hyun joong، five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 29 مهر 1391 07:21 ب.ظ
اینو کسی برام فرستاده مال من نیست
ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه.
چهارشنبه 15 شهریور 1391 07:52 ب.ظ
راستی من بودماااااااااااااااااااااااااااا
اونی که اسم نداشت....
مهسا نه که من یه کم تو داستان نویسی خشنممممم.
واسه اون میگم...
شایدم هیچی نشد :D
ککککککککک
راستی سارا...
به دنیا بگو چی شد این قلب هیا شیشه اییییییییییییی
دلم میخواااااااااد
هر وقت گذاشت یه اف برام بزارهههههه
چبلللللللل
s@ra اهان بله خودم فهمیدم.
هه هه هه.
گذاشته دنیا داستانو هم توی وب سریا هم چندتا وب دیگه که داستانو اونجاهم میذاشت.
چهارشنبه 15 شهریور 1391 02:48 ب.ظ
من نمیدونم یونا جون
هرجور خودت دوست داری
s@ra .....................
چهارشنبه 15 شهریور 1391 12:49 ب.ظ
هسا برای کیو یا خودت اتفاقی تو داستان بی افته ناراحت میشی؟
s@ra من ناراحت میشم(نیشخند)
زهرا لطفا هیونو زیاد تو داستانت زجر نده.
سه شنبه 14 شهریور 1391 11:00 ب.ظ
یونا جونم برو تو پروفایل نویسنده ها و بیومو بخون
آخرین بیو مال منه،اسمم بالاش نوشته مهسا
اگه کامل نبود بگو بیشتر توضیح بدم
s@ra دیدی گفتم.
سه شنبه 14 شهریور 1391 10:33 ب.ظ
آره مهسا میشه.
ولی آی دی تو بده اگر هم نداری هین جا یه بیو کامل بده بهم
s@ra مهسا میشه.
فکر کنم بیوگرافی مهسا تو قسمت بیو ی نویسنده ها هست.
سه شنبه 14 شهریور 1391 11:28 ق.ظ
سیلوووووووووووووووووووووووووووم
خوبی سارا جونم؟؟؟؟؟
خب من هنو داستانو نخوندم ولی بعدش میام موخونم
راستی آجی یونااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
منم میتونم تو داستانت با کیو باشم؟؟؟؟؟؟؟؟
البته اگه دوست داری ها
اگه دوست نداری بدون رودرواسی بوگو
بوووووووووووووووووووس
s@ra سلاااااام عزیزم.تو خوبی؟
باشه گلم.
هوو یونا تو داساتانت باشه؟؟؟؟؟؟؟
بووووووووووووووس.
دوشنبه 13 شهریور 1391 11:55 ب.ظ




خب اسمم كه سوداست.اسم تركیه ای هستش ومعنیشم عشق و به كسی كه دوسش داری میگن.

متولد1378-2-16هستم ینی 13 سالمه.ساكن ارومیه تو اذربایجان غربی هستم.یه داداش واجی كوچیكتر ازخودم دارم كه اسمشونم فاطی وعلی جونمه!كره ای بلدم مخصوصا نوشتنش رو.اكثر فیلماشو دیدم.

دابل اس روهم از طریق فیلم پسران فراتز ازگل شناختم.الان 10 ماهه كه شناختمشون.به ترتیب یونگ هیونگ جونگ كیو وهیون رو میدوستم..!

خب اخلاقم..

كمی كله شق هستم واز كارهای پرخطرخوشم میاد.بعضی از رفتارام به پسراكشیده شلوغم.ولی پررو نیستم.كسی رو كه دوس داشته باشم تا اخر عمرم دوسش دارم وباهاشم اگه خیانت نكنه چه دختر چه پسر.

عصبانی بشم دیگه كسی نمیتونه بیاد طرفم.گریه كردنم خیلی مظلومانه ست كه همه دلش به رحم میاد.موهامو اكثرا مثل یونگ درست میكنم.اخلاقمم شبیه یونگ وجونگ وهیونگ هست.همیشه به دوستام احترام میزارم.

پیش بزرگترا خجالتیم ولی جاهای دیگه اتیش پاره هستم!به موهام حساسم.عاشق لبامم.

قیافه:

موهام كمی بلند تر از شونه هامه وخرمایی هست.چشمامم یكمی كشیده به كره ای ها مژه هام خیلی خوشگله. چشمام خرمایی.ابروهامم مخوشگله همه فكرمیكنن برداشتم ولی خدادادیه.لبام كوچیكه وخوشگل.بینیمم خوبه.

قدمم خوبه كم وزنم.ییه بار به خودكشی فكركردم(احمق بودم)مانكنم وخوشگل.

علایق:

اول همه یه روزی میرم كره اونم باسارا.تكواندو ونینجا میرم...

استادامم خیلی دوست دارم مدیوناشونم.

وای همین اگه چیزی موند بهم بگین براتون بگم
s@ra بهله بهله.
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:13 ب.ظ
خدافظ ناری جووووون
s@ra ناری جون خدافظ.
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:10 ب.ظ
خب من برم اجیا
خوش بگذره بوس به همگی و بای
s@ra باشه هوو قدیمی.
باییییییی.
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:01 ب.ظ
ای دی ندارم بخوای شمارمو میدم
پاسخ s@ra : اره اجی بده.



خوب من خط ندارم.......
ببین سودا یه بیو کامل از خودت بده...
بگو تو داستان برای یونگ اتفاقی بیافته یا برا خودت ناراحت میشی؟؟؟؟؟
بیو کامل یادت نره از ظاهر و اخلاق همه رو بگوووووووووو
s@ra اجی یه بیو کامل از خودت بده.
من ناراحت میشم پس حق نداری اتفاقای خیلی بد بیاری.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:54 ب.ظ
ای دی ندارم بخوای شمارمو میدم
s@ra اره اجی بده.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:52 ب.ظ
یونا منو واسه یونگ انتخاب كن لطفا



باشه حتمااااااااااااااااااااااااا
اتفاقا خیلی دنبال دوتا طرفدار میگشتم...
فقط میهش آی دیتو بدی تا بیشتر با هات آشنااا شم.
ممنون میشممممممممم
فقط از بعد مهم شروع میکنم به نوشتناااااا
s@ra اخی چه خوب هممون هستیم
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:51 ب.ظ
یونا منو واسه یونگ انتخاب كن لطفا
s@ra اره یونا سودا رو انتخاب کن.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:48 ب.ظ
ببین تو داستان 10 تا ایم...
تو طرفدار هیون( من و خودت)
دو تا طرف دار یونگ( انتخاب نکردم)
دو تا طرفدار کیو( انتخاب نکردم هنو)
دو تا هیونگ( دنیا و فاطی)
دو تا جونگ ( درسا و بهناز)
خدا به خیر کنه دیگهههههههههههه
s@ra اهان.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:43 ب.ظ
اون که خیلی طولانییییییییییییییییییه....
بعد از مهمر شروع میکنم...
ولی این جا نمیتونم بزارم.....
باید بزارم یه جا دیگه........
s@ra جدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونوقت من شخصیت مقابل کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اهان.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:41 ب.ظ
پاسخ s@ra : هه هه هه هه هه هه هه هه هه.
خب چند قسمتیش کن بزار.



یعنی نمی گفتی این کارو نمیکردمااااااا

تازه تموم نشده نصفش رو نوشتم....
توطئعههههههههههههه
s@ra افرین که انقد حرف گوش کنی(نیشخند)
خدا به هممون رحم کنه.
زهرا احیانا اون داستانی که قرار بود منو دنیا توش باشیم چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:38 ب.ظ
دیشب خواستم برای وب داستا یه قسمتی بنویسم....
شروع کردم به نوشتن.....
ساعت 3 به خودم اومدم دیدم 20 صفحه شده
s@ra هه هه هه هه هه هه هه هه هه.
خب چند قسمتیش کن بزار.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:36 ب.ظ
سودااااااااااااااااااااا
من خودم قلبم باطرییه...
شوخی میکنی دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟
گریه میکنمااااااااااااااااا
خوب ببخشیدددددددددددددد
شوخی کردیم خوووووووووب
s@ra گلم میانهههههههههههههههههههههه.
پلیز نرو.
پلیز بیا.
چبل!!!!!!!!!
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:35 ب.ظ
بچه ها دارم میرم بیمارستااااااااااااااااااان
s@ra اجی خدانکنه.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:35 ب.ظ
اساسا لپ بخشی از برآمده است که به صورت وصل میشه...
ولی در مورد یونگ صورتش برآمدگی هست که به لپ وصل شده
s@ra وای زهرا ترکیدم از خنده.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:34 ب.ظ
شماها چطور تونستین خواهرتونو به كشتن بدین ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عزیزم بلند شوووووووووووو





عزیزش بلند شووووووووووو.....
حیف اون لپ نیست که میخوای ولش کنییییییییی.....
ما به کشتن ندادیم داداش ما در باره تو حرف زدیم غش کرد....
پس تو مقصرییییییییی
تو نباید خودت رو ببخشیییییییییییییی
قاتلللللللللللللللللللل
دیدی با عث شدی خواهرمون بیهوش بشه......
به تو هم میگن مرد



( به این میگن روش بی خودی طلب کار شدن)
s@ra قاااااااااااااااتل.....چطور تونستی؟؟؟؟؟؟از خودت خجالت نمیکشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برات متاسفم.
(نیشخند جونگ مینی)
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:33 ب.ظ
وای خدا هروقت نیم رخ یونگو میبینم فک میکنم دو تن توپ به لپش وصله
s@ra الان داری تعریف میکنی ناری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:31 ب.ظ
شماها چطور تونستین خواهرتونو به كشتن بدین ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عزیزم بلند شوووووووووووو
s@ra وای خدانکنه.
سودا جونم کوشی؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:31 ب.ظ
همینو بگو یونا انگاری علم غیب داره میفهمه فردا میخوای تخم مرغ درست کنی پیشاپیش پرتت کنه بیرون
s@ra من واقعا معذرت میخوام.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:31 ب.ظ
سارااااااااااااااااا سودا رفت!!!!!!!



ای جووووون سودا جون فدات شم چرا قلبت گرفت؟؟؟؟؟؟؟

من که اصلاً اذیت نکردم.... کردم؟؟؟؟؟؟



نه نه اصلا من خود به خودی قلبم گرفتتتتت





سارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


یونگ:ای یونااااااااااااااااااااااا بی زنم نكنننننننننن





بابا صلللللللللللللللللح... من نوکر لپ یونگ هستممممممممممممممممم

لپ نیست که..... تو تا بادکنککککککککککککک
s@ra پرچم سفید.
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای به فدای داداشم.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:28 ب.ظ
هیون؟
تخم مرغ دوس داره صبح بعد عروسیتون براش درست کن
همچین هوس کردم یه عروسی ببینم صبح بعدش طلاق رخ بده
پاسخ s@ra : اره فکر خوبیه...فردای عروسی چیه همون شبش از خونه پرتم میکنه بیرون.






سارا جون فردا میخوای درست کنی چه جور شبش میندازه بیرون؟؟؟؟؟
s@ra خوشم میاد همیشه به نکته های ریز توجه میکنید خب فردا میندازه بیرون.
شبو صبحش فرقی نداره بالاخره میندازه بیرون.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:27 ب.ظ
وااااااااای نه توروخدا یکی به امبولانس تک بزنه سودارو جمع کنن قلبش گرفتتتتتتتت
پاسخ s@ra : میخوای اس بدیم بهشون نظرت چیه؟؟؟؟؟





نه بابا این کارا چیه درخواست تماس بدین ایرانسله
s@ra من همراه اولم اونوقت چیکار باید بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا چرا انقد زحمت میکشید یه سوت بزنید خودشون میان.
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:26 ب.ظ
سارااااااااااااااااا سودا رفت!!!!!!!



ای جووووون سودا جون فدات شم چرا قلبت گرفت؟؟؟؟؟؟؟

من که اصلاً اذیت نکردم.... کردم؟؟؟؟؟؟



نه نه اصلا من خود به خودی قلبم گرفتتتتت





سارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


یونگ:ای یونااااااااااااااااااااااا بی زنم نكنننننننننن
s@ra کجا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جانمممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:26 ب.ظ
پاسخ s@ra : هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
هیون چی دوست داره؟؟؟؟؟؟؟





تخم مرررررررررررررررغ
]]]]]]]]
براش درست کن انقد خوشش میاد
s@ra اره بابا میدونم عاشق تخم مرغه...کلا زندگیش وابستست به تخم مرغ.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30