تبلیغات
SS501 short stories - داستان یک قسمتی مرگ فرشته
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

سه شنبه 21 شهریور 1391 :: نویسنده : donya_baby

سلام دوستان این داستان یک قسمتی شیرینی منه که این ترم کانونو قبول شدم

وشحال میشم بخونیدش ونظرتونو بگید
 
 
با آهنگ rainy heart یونگ سنگ گوش بدید
 

باباز شدن در بادآرومی وزید وچتری های ناهماهنگشو پریشون کرد پاهاشو تکونی داد وجاشون رو عوض کرد موهاشو پشت گوشش داددستشو بالا آورد و پیرهن بلندی که پوشیده بود وبالا زد ونگاهی به ساعتش کرد....بازم دیر کرده بود صندلی رو کنارداد وبلند شد...باقدم های آرام ومنظم به سمت پیشخوان رفت کاغذی رو درآورد و روش چیزی نوشت ...با چشمان نافذش نگاهی به پیش خدمت کرد:لطفا اینو بدید به آقای هئو یونگ سنگ

منتظرجواب نشد عینک گرون قیمتشو که یونگ سنگ از آخرین سفرش ازمالزی براش گرفته بودو به چشم زدو سوییچ ماشینو توی دستاش چرخوند...از کافی شاپ که بیرون اومد از پشت یونگ سنگو دید محلی نذاشت وبدون ذره ای توجه به راهش ادامه داد

نفس نفس زنان خودشو به میز مخصوص رسوند اما اثری ازش ندید...به سمت پیشحوان رفت:کسی یادداشتی برای من نذاشت؟

پیشخدمت دستشو توی جیبش گذاشت:خانم لی یک یادداشت گذاشتن

یادداشتو گرفت خوند:.........بازم تاخیر........

آه از نهادش بلند شدوسرشو پایین انداخت...با قدم هایی آروم و نامنظم به سمت یکی از صندلی های گوشه ی مغازه رفتو خودشو روش ولو کرد...دستشو داخل جیب کتش کرد وگوشیشو در آورد چندبار شمارشو گرفت...ولی دریغ از یک جواب...قهوه ای رو که براش آورده بودنو سر کشید و بلند شد پولشو روی میز گذاشت به ساعتش نگاه کرد الان حتما تمرین بچه ها تموم شده ...به رستوران کنار خونشون زنگ زد وسفارش غذا دادخودشم با دو سمت ماشینش دویید و درشو باز کرد که یاداداشتی رو دید

:امشبو یادت نره سالروز اولین دیدارمونه

دوباره آهی کشید وسرشو به فرمون  چسبوند..آخه چرا این روزو فراموش کرده بود؟به منشی شرکت زنگ زدو ازش خواست تا براش دست گل بزرگیو تهیه کنه

بعد از تمام شدن مکالمش گوشیشو یه سمت پرت کرد و سوییچشو از توی جیب شلوارش درآورد وماشینو روشن کرد....پاشو رو ترمز گذاشت وسقف ماشینشو بالا داد با حسرت به زوج های جوانی که باهم درحال قدم زدن بود نگاه میکرد فرمونو چرخوند وکنار پارکی توقف کرد از ماشین پیاده شد ونگاهی به دوروبرش انداخت...تابش متوالی پرتوهای خوشید چشماشو اذیت میکردکه باعث شد دستشو بالا بیاره وسایبونه چشماش کنه

دره ماشینو قفل کرد وبه سمت حوض وسط پارک راه افتاد دستاشو پر از آب خنک حوض کرد وبه صورتش زد...انگار که جون دوباره ای گرفته بود صدای پسر فالفروشی رو شنید سرشو به سمتش برگردوند ویک برگه فال گرفت

گذشته را ببخش،به فکر آینده مباش و حالو بنگر

پوزخندی زد وتو دلش گفت:گذشته را ببخش؟مگه کشکه؟

برگه رو پاره کرد و توی حوض انداخت تصمیم داشت بشینه ولی با یادآوری ناهار بچه ها باعجله بلند شد وبه سمت خونه رفت

وقتی رسید کسی نبود همون موقع بود که پیک اومد وغذاهارو داد پولشونو حساب کرد و داخل بردشون همه رو داخل ظرفای مخصوص ریخت وبا موادی که داشت تزیین کرد آخرای کارش بود که باصدای جروبحث همیشگی هیونگ وجونگمین سرشو بالا آورد

هیونگ:نه خیر هارا خوشکل تره

جونگمین با عصبانیت ساختگی گفت:نه گیوری بهتره...هرچی نباشه خواهر منه

کیو:خواهر تو؟میگم چطوره بگیم منو هیون وهیونگ برادریم؟

جونگمین شونه هاشو بالا آورد وخواست حرفی بزنه که توپی به سرش پرت شد:آخخخ کدوم وحشی ای بود؟

یونگ سنگ سکوتشو شکست وبا انگشتش به سمت پله ها اشاره کرد:نانا

جونگمین لبخند شیطانی زد وبه سمت نانا خمله ور شد:نانا؟عمو رو میزنی؟عمو بیاد اون لپاتو بخوره

نانا که داشت چشماشو میمالوند از جا پرید:نههههه عمو گونجی من کناه دالم من توچولوئم اگه لپامو بخوری دیگه عموها دوسم ندالن ونموخان منو بااین حرفش زد زیرگریه

دابل اس با حالت گیجی بهم نگاه کردن هر کدوم میخواستن به یه نحوی از دلش در بیارن

هیونگ:عمو گونجیت فدات شه گریه نکن

هیون:نانا؟نانای من که گریه نمیکنه

کیو:نانا توچولو بلند شو بریم گذا برات بگلم توفول شی لپ در بیاری

نانا دست از گریه برداشت:واقعا واقعنی عمو تیو؟

کیو:آره عمو بلند شو ببین عمو توسنگ برات چی درست ترده نانا بلند شو و توبغل کیو پرید وخودشو جا کرید:بریم دیگه عموتیو

کیو لبخند پیروز مندانه ای زد:بریمممممممم

همه از غذا تعریف میکردن یونگ سنگ هم زیر لب میخندید وبروی خودش نمی آورد

نانا:عمو توسنگ گذا کیلی توشمزست میسی

یونگ سنگ لبخندزیبایی زد که چالاش معلوم شد:خواهش نانا توچولو

نانا دست به سینه ایستادواخماشو توهم کرد:من نانا توچولو نیستم نانا خانومیم

جونگمین داد زد:اوووووووه نانا خانومی...نانا خانومی؟بامن ازدواج میکنی؟

نانا تو فکررفت:نه تو کیلی پیلی من مخوام با عمو توسنگ ازدواج تنم

همه خندیدن.......

جونگمین ایش بلندی گفت:برو بابا با عمو توسنگت

نانا براش زبون درآورد وپرید بغل یونگ سنگ:عمو توسنگی نانا خانومی خوابش میاد

یونگ سنگ بلندشدونانا رو توبغلش گرفت:الهی عموهات فدات شن خودم میخوابونمت دوتایی به سمت اتاق نانا رفتن یونگ سنگ نانا رو روی تخت گذاشت وخودشم کنارش خوابید

:عموتوسنگ؟مامانم توجاست؟

یونگ سنگ چیزی نگفت وفقط چشماشو بست و نانا رو بیشتر به خودش فشرد

:عمو؟

:عمو خوابه

:باشه نانا توچولوهم خوابش میاد شب بکیر

بعد از چندلحظه که نفس های نانا منظم شدوپلکاش سنگین شدن یونگ سنگ روی تخت نیم خیز شد وبه صورت معصومش نگاه کرد:خدایا مگه دختر به این کوچیکی ونازی چه گناهی کرده که پدرومادرش باید ولش کنن؟چرا همچین دختری باد داخل پورشگاه بزرگ شه وسرطان داشته باشه چرا؟اشک تو چشاش حلقه زد....دختری که مثل یه فرشته پاک و بی تقصیره

پلکاش رو هم سنگینی کرد وبعد از چندلحظه با نانا هم نفس شد در به آرومی تکون خورد وکله ی 4نفر از پشت نمایان شد

هیونگ:یونگ سنگ هیونگ خیلی به نانا وابسته شده

جونگمین:حق بااونه

هیونگ:همیشه حق بامنه

هیون:اههه ول کنید وگرنه میگم 5دور رقص لاویا رو برید

کیو:اونا خقشونه ولی بیچاره نانا که از هیچ چی خبر نداره

درو بستن وبیرون رفتن

جونگمین:چطوره شب بریم شهر بازی؟نانا هم خیلی دلش میخواد

هیون:تودلت میخواد یا نانا؟

جونگمین نیشخندی زد:بیشتر من

هیون:باشه فکر خوبیه

یک ساعت بعد

درو آروم بدون اینکه نانا بیدار بشه باز کرد از لای در تارهای نازک نور داخل اتاق شدن که باعث شد مردمک چشماشو تنگ کنه تا بهتر ببینه نگاهی به ساعت داخل سالن کرد هنوز فرصت داشت ولی دوست داشت زودتر بره تاسرموقع اونجا باشه داخل اتاق کیو رفت

:هیونگ میخوام ازت لباس قرض بگیرم نمیخوام برم داخل اتاق نانا بیدار میشه
کیو ب سمت کمد اشاره کرد:هر چی میخوای اونجا هست یونگ سنگ سر کمد رفت ویه شلوار جین تنگ مشکی وکت سفید انتخاب کرد وپوشید ورفت سوار ماشین شد اول رفت گل هارو گرفت بعد ماشینو روشن کرد وگاز داد وکمتر از چند دقیقه به آپارتمان هیونا رسید ماشینو روبه روی ساختمون پارک کرد ونگاهی به ساعتش انداخت سره ساعت8از ماشین پیاده شد و به سمت آپارتمان راه افتاد سوارآسانسور شد ودکمه رو فشرد دسته گلو پایین گرفتو سرشو به آسانسور تکیه داد با صدای بلندگو که معلوم میشد به طبقه ای که میخواست رسیده چشماشو باز کرد واز آسانسور بیرون اومد به سمت در رفت و زنگ زد دسته گلو بالای صورتش گرفت وبا باز شدن در پایین آوردشون با دیدن صورت متعجب هیونا لبخند دلفریبی زد هیونا هم لبخندی زد و از کنار در رفت وروی مبل نشست دسته گل جلوی صورتش اومد خندید وگرفتش بوش کرد:رز وحشی؟من عاشق این گلم

یونگ سنگ روی مبل نشستو پاشو روی اون پاش انداخت:میدونستم...برای همین میخواستم امشب بهترین شب زندگیت باشه

هیونا از جاش بلند شد وکنار یونگ سنگ نشست سرشو روی شونه مردونه یونگ سنگ گذاشت:دوست دارم همینطور که میگی باشه

یونگ سنگ هیونا رو به مبل چسبوند وخودش روش قرار گرفت:جدی؟پس منم همینو میخوام....

لباشو با فشار روی لبای هیونا گذاشتو دستشو زیر کمرش گذاشت وبلندش کرد به سمت اتاق بردش و درو بست

نفس های هر دوشون آروم گرفته بود ....حس میکردن یکی شدن و قلباشونه که برای همدیگه میتپه

خواب رفته بودن که باصدای زنگ موبایل یونگ سنگ از جابلند شدن یونگ سنگ دستشو به سمت عسلی کنار تخت دراز کرد وگوشی رو برداشت

:بله؟

:..........

:چی؟کدوم بیمارستان؟الان میام

باعجله بلند شدو پیرهنشو تنش کرد وشلوارشو پوشید

هیونا:چی شده؟

یونگ سنگ با نگرانی به هیونا چشم دوخت:نانا...تصادف کرده

باعجله خودشو به بیمارستان رسوند هیونگو دید که سر زمین نشسته وگریه میکنه به سمت کیو رفت:چه اتفاقی افتاده؟

:نا...نا..وسط خیابون بود که...ماشین بهش زد و...

گریه اومنش نداد واشکاش سرازیر شد یونگ سنگم دست کمی ازاونا نداشت باناباوری به اطرافش نگاه میکرد سرش گیج میرفت بی هدف به سمت خروجی بیمارستان قدم برداشت به نقطه ای نامعلوم ...بادلی سنگی...تهی از امید...لرزشیو تو بدنش احساس کرد تو اون چله زمستون حس کرد داره به یه خواب آروم میره یه خوابه خیلی آروم...روبه روش نانا رو دید لبخندی زد ودستشو گرفت....

فردا:

پر بازدید ترین خبر:

جسد کشف شده ی خواننده ی معروف هئو یونگ سنگ در خیابان و خاکسپاری بچه معروف کیم نانا:

روح هئویونگ سنگ وکیم نانا یکی شد...یونگ سنگ شی بدون نانا نتونست به زندگیش ادامه بده و از هم پاشید

خبری وحشتناکی که سالها در مغز وقلب مردمان کره جنوبی هک میشه

نه ماه بعد:

هیون:بچه ها حواستون باشه حرفی از یونگ سنگ نزدید

همه:باشه

هیون وکیو وهیونگ وجونگمین وارد شدن هیونا چشماشو باز کرد وبهشون نگاه کرد مثل همیشه غمی تو چشاش بود که هر کس میدید دلش به حالش میسوخت هیونگ وجونگمین به سمت بچه رفتن هیونگ:وای چه بچه خوشگلی مثل باباش توپولیه

با ضربه ای که جونگمین به پهلوش زد به خودش اومد وساکت شد قطره اشکی از گوشه چشم هیونا پایین اومد

کیو:حالا اسمشو چی میخواید بذارید؟

هیونا با صدایی ناشی از بغض درون گلوش گفت:نانا.....هئو نانا

امیدوارم خوشتون اومده باشه اینو سرشب نوشتم...در واقع زده بود به سرم به جای خیانت یکم محبت چاشنی داستانام کنم خوشحال میشم نظرتون و جمله ای که دوست داشتینو بدونم







نوع مطلب : story about young saeng، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 شهریور 1392 02:12 ب.ظ
وااااااااای عزیزم مرسی خیلی قشنگ بود ممنونم
شنبه 1 مهر 1391 07:15 ب.ظ
سلام دنیا جون ...همون دنیایی که تو وب هانی هست ؟؟؟؟ اگه همونی نمی دونی وب چی شده ؟؟ آدرس جدید نداره؟؟؟؟ من دربه در دنبال بچه های وبم تو سایتای مختلف که اسم تو رو اینجا دیدم
شنبه 25 شهریور 1391 02:49 ق.ظ
فوق العاده بود
donya_baby ممنونم نیوشا جون...
:)
پنجشنبه 23 شهریور 1391 05:11 ب.ظ
مرسی عزیزم
قشنگ بود
donya_baby خواهش نجمه جون
خوشحالم ک خوشت اومد آجی:)
پنجشنبه 23 شهریور 1391 05:00 ب.ظ
خیلی خوب بود...!!!!!
donya_baby مرسی بهار جون...
چهارشنبه 22 شهریور 1391 11:23 ب.ظ
گذشته را ببخش،به فکر آینده مباش و حالو بنگر
donya_baby من در آوردی بود....خواستم یه چیز قشنگ باشه ولی نشد چون زیاد ب فال عقیده نداشتم ودنبالش نبودم
ولی خب به این یکی عمل میکنم:)
ممنونم ک خوندی
چهارشنبه 22 شهریور 1391 03:32 ب.ظ
اوخییییییییییییییییییییییی
خیلی خوشمل بوددددددددددددددددد
ممنوننننننننننننننننننننننننننننن
donya_baby اااااا سوگند خودتی؟
سوگیییییییییییییییییییییییییییی کجایی دختر؟
:)(بوس)
خواهش(گل)
چهارشنبه 22 شهریور 1391 10:02 ق.ظ
اخخخخخ چه غمگین بود. بیچاره یونگ نگ....بیچاره بچه اش....
مرسی عزیزمممممم
donya_baby :(آره آجی...بیچاره شوملم...بیچاره خودم...
خواهش گلم
سه شنبه 21 شهریور 1391 08:25 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااای خیلی قشنگ بود
بیچاره نانااااااااااااااااااااااااا....داداشمممممممم.
خیلی ناز بود داستانت عزیزم.راستی دنیا میتونی تو وبم نویسنده شی؟!
داستان تا60 قسمت هم میشه گذاشت
donya_baby مرسییییییییییییییی آجیییییی
بگو بیچاره هیونا....:(
از تونستن که میتونم ولی کدوم وبت؟وب خودت وسودا؟یا وب دیگه ای؟
من تا120قسمتم نوشتم آجی(نیشخند)
سه شنبه 21 شهریور 1391 05:28 ب.ظ
وای بیچاره یونگی!!!!!
نههههههه آخه چرااااااااااااااا؟؟
donya_baby :(
اهه اهه چون شومل منه(نیشخند)
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:12 ب.ظ
آره فداش شمممممممممممم
donya_baby مهسااااااااااااااا؟
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:09 ب.ظ
تو اون عکسه که دادی مهسا
کیو از همه خوشگل تر شده بود.
donya_baby نوچ...مگه یونگی کشکه؟
یووووووووووووووووووووووووووونگیییییی
عزیزززززززززززززززز دلللللللللللل
(نیشخند)
میگم یه سوال....اون یکی از عکسای گروه کارانبود؟
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:01 ب.ظ
این عکسو ببین:
http://www.8pic.ir/images/f37r3j7wroqgule5s3e.jpg
donya_baby قهقههههههههههههههههههه
اینو از کجاآوردی؟خیلی باحاله
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:59 ب.ظ
نههههههههههههههههههههه
من هیچی نمیفهمممممممممممممممم
donya_baby ها؟
مهسا؟آجی؟مگه نفهمی؟(قهقهه)
جدی جدی چت شد؟O_o
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:58 ب.ظ
نهههههههههههههههههههههههههههههههه
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
فریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
گیهههههههههههههههههههههههههههههه
یوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونگ
ناناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اون یکی نانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هیوناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
داستان خیلی خشنگ بود آجییییییییییییییییییی
ولی حداقل به خاطر قبول شدن داستانی میذاشتی که آخرش خوب تموم شه
ولی ممننننننننووووووووووووووووووووووووووون
فدات بوس بایییییییییی
donya_baby نهههههههههههههههههههههه
چییییییییییییییییی؟
جییییییییییییییییییغ
فریااااااااااااااااااااااااااااااااد
نعرههههههههههههههههههههه
یونگیییییییییییییییییییییییییییی
نانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کدوم نانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_نیشخند)هیونا خودمم
گلوت؟هه هه
میسیییییییییییییییییییییی آجیییییییییی
(نیشخند)نموخوام کرم داشتم گفتم یکم بریزم
خواهشششششششش
فداااااااااااااااااااااات
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:55 ب.ظ
هه هه در افتادن با من یعنی در افتادن با لیدررررررررررررر
آراسو؟؟؟؟
donya_baby هههههههه
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:53 ب.ظ
یونا بکش کنار با من در نیوفت ککککککککک
donya_baby هههههه گشت ارشاد پیداش شد
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:45 ب.ظ
بطن کف قشنگرو تحریممممممم نشدممممممم
ککککککککککک
خیلی قشنگ بود آجیییییییی....موفق باشی
قبول شدنت هم مبارک باشهههههه
donya_baby ککککک
میسی اونی...توهم همینطور:)
مرسیییییی خودم که دارم بپربپر میکنم(قهقهه)
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:44 ب.ظ
خیلی قشنگگگگگگگگگگگگگ بود
ولی من آرزو به دل موندم یه داستان بخونم ک پایان خوبی داشته باشه

اصلاً به درک که قراره تحریم شممممممممممممم
یووووونگگگگگگگگگگگگگگگگ
نااااااااناااااااااااااااا
هیوناااااااااااااااااااااااااااااااا
هیوووووووووووووووووووون
بمیرم بی هیون... حالا ک یه عضو از گروهش کم شده چی کار کنه؟؟؟؟
حالا ما بی بادکنک چه کنیمممممم





پیش به سوی تحریممممممممم
donya_baby میسییییییییییییی
ههههههههههههههه
برو داستانای سوزانو بخون ب آرزوت میرسی
گریههههههههههههه
ها؟تحریم؟بددردیه
یوووووووووووووووووووووونگ
یوناااااااااا
هیونااااااااااااااا
ااا هیون کجاش بود؟
بی هیون؟......زهراااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟
اهه اهه هیچی هیونو باد میکنیم جا بادکنک(نیشخند)
گریهههههههههههههه
پیشششششش
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:42 ب.ظ
اوووووووووول
مهسا برو کنار ببینم خودم اولمممممممممم
ککککککککککککککککککک
donya_baby هههههه
هه آجی زهرا تو دوم....اونی مهسا گوناه داله:)
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:38 ب.ظ
ببخشید جو اول شدن گرفتتم اشتباهی گفتم
اول شدنت مفالک
قبول شدنت مفالللللللللللللللللللللک
donya_baby ههههههه
میسیییییییییییییییییی اجی(دست)(کل)(هورا)(نعره)(نیشخند)
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:36 ب.ظ
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول
یوهوووووووووووو اول شدنت مفالللللللک
هههههههه چه شیرینی جلبی
من برم بوخونم بیام
راستی عکس این نی نیه خیلی کفلی و خوشمل و ناناس و عزیزههههههههههههه
donya_baby وااااااااااااااو آجیم اول شد:)
هههههه مفاکککککک
مهسا باورت میشه خودم نمیدونستم اینجا هم گذاشتمش؟قصد گذاشتنشو داشتم ولی فکرنمیکردم گذاشتمش یه سر اومدم اینجا شلخ درآوردم دیدم داستانی رو که تووب هانی گذاشتم اینجاهم گذاشتمش...
بدیووووووو
آره قرفونش برم خیلیی ناناسه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر