تبلیغات
SS501 short stories - داستان یک قسمتی مرگ فرشته

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:سه شنبه 21 شهریور 1391-12:18 ب.ظ

نویسنده :donya_baby

داستان یک قسمتی مرگ فرشته

سلام دوستان این داستان یک قسمتی شیرینی منه که این ترم کانونو قبول شدم

وشحال میشم بخونیدش ونظرتونو بگید
 
 
با آهنگ rainy heart یونگ سنگ گوش بدید
 

باباز شدن در بادآرومی وزید وچتری های ناهماهنگشو پریشون کرد پاهاشو تکونی داد وجاشون رو عوض کرد موهاشو پشت گوشش داددستشو بالا آورد و پیرهن بلندی که پوشیده بود وبالا زد ونگاهی به ساعتش کرد....بازم دیر کرده بود صندلی رو کنارداد وبلند شد...باقدم های آرام ومنظم به سمت پیشخوان رفت کاغذی رو درآورد و روش چیزی نوشت ...با چشمان نافذش نگاهی به پیش خدمت کرد:لطفا اینو بدید به آقای هئو یونگ سنگ

منتظرجواب نشد عینک گرون قیمتشو که یونگ سنگ از آخرین سفرش ازمالزی براش گرفته بودو به چشم زدو سوییچ ماشینو توی دستاش چرخوند...از کافی شاپ که بیرون اومد از پشت یونگ سنگو دید محلی نذاشت وبدون ذره ای توجه به راهش ادامه داد

نفس نفس زنان خودشو به میز مخصوص رسوند اما اثری ازش ندید...به سمت پیشحوان رفت:کسی یادداشتی برای من نذاشت؟

پیشخدمت دستشو توی جیبش گذاشت:خانم لی یک یادداشت گذاشتن

یادداشتو گرفت خوند:.........بازم تاخیر........

آه از نهادش بلند شدوسرشو پایین انداخت...با قدم هایی آروم و نامنظم به سمت یکی از صندلی های گوشه ی مغازه رفتو خودشو روش ولو کرد...دستشو داخل جیب کتش کرد وگوشیشو در آورد چندبار شمارشو گرفت...ولی دریغ از یک جواب...قهوه ای رو که براش آورده بودنو سر کشید و بلند شد پولشو روی میز گذاشت به ساعتش نگاه کرد الان حتما تمرین بچه ها تموم شده ...به رستوران کنار خونشون زنگ زد وسفارش غذا دادخودشم با دو سمت ماشینش دویید و درشو باز کرد که یاداداشتی رو دید

:امشبو یادت نره سالروز اولین دیدارمونه

دوباره آهی کشید وسرشو به فرمون  چسبوند..آخه چرا این روزو فراموش کرده بود؟به منشی شرکت زنگ زدو ازش خواست تا براش دست گل بزرگیو تهیه کنه

بعد از تمام شدن مکالمش گوشیشو یه سمت پرت کرد و سوییچشو از توی جیب شلوارش درآورد وماشینو روشن کرد....پاشو رو ترمز گذاشت وسقف ماشینشو بالا داد با حسرت به زوج های جوانی که باهم درحال قدم زدن بود نگاه میکرد فرمونو چرخوند وکنار پارکی توقف کرد از ماشین پیاده شد ونگاهی به دوروبرش انداخت...تابش متوالی پرتوهای خوشید چشماشو اذیت میکردکه باعث شد دستشو بالا بیاره وسایبونه چشماش کنه

دره ماشینو قفل کرد وبه سمت حوض وسط پارک راه افتاد دستاشو پر از آب خنک حوض کرد وبه صورتش زد...انگار که جون دوباره ای گرفته بود صدای پسر فالفروشی رو شنید سرشو به سمتش برگردوند ویک برگه فال گرفت

گذشته را ببخش،به فکر آینده مباش و حالو بنگر

پوزخندی زد وتو دلش گفت:گذشته را ببخش؟مگه کشکه؟

برگه رو پاره کرد و توی حوض انداخت تصمیم داشت بشینه ولی با یادآوری ناهار بچه ها باعجله بلند شد وبه سمت خونه رفت

وقتی رسید کسی نبود همون موقع بود که پیک اومد وغذاهارو داد پولشونو حساب کرد و داخل بردشون همه رو داخل ظرفای مخصوص ریخت وبا موادی که داشت تزیین کرد آخرای کارش بود که باصدای جروبحث همیشگی هیونگ وجونگمین سرشو بالا آورد

هیونگ:نه خیر هارا خوشکل تره

جونگمین با عصبانیت ساختگی گفت:نه گیوری بهتره...هرچی نباشه خواهر منه

کیو:خواهر تو؟میگم چطوره بگیم منو هیون وهیونگ برادریم؟

جونگمین شونه هاشو بالا آورد وخواست حرفی بزنه که توپی به سرش پرت شد:آخخخ کدوم وحشی ای بود؟

یونگ سنگ سکوتشو شکست وبا انگشتش به سمت پله ها اشاره کرد:نانا

جونگمین لبخند شیطانی زد وبه سمت نانا خمله ور شد:نانا؟عمو رو میزنی؟عمو بیاد اون لپاتو بخوره

نانا که داشت چشماشو میمالوند از جا پرید:نههههه عمو گونجی من کناه دالم من توچولوئم اگه لپامو بخوری دیگه عموها دوسم ندالن ونموخان منو بااین حرفش زد زیرگریه

دابل اس با حالت گیجی بهم نگاه کردن هر کدوم میخواستن به یه نحوی از دلش در بیارن

هیونگ:عمو گونجیت فدات شه گریه نکن

هیون:نانا؟نانای من که گریه نمیکنه

کیو:نانا توچولو بلند شو بریم گذا برات بگلم توفول شی لپ در بیاری

نانا دست از گریه برداشت:واقعا واقعنی عمو تیو؟

کیو:آره عمو بلند شو ببین عمو توسنگ برات چی درست ترده نانا بلند شو و توبغل کیو پرید وخودشو جا کرید:بریم دیگه عموتیو

کیو لبخند پیروز مندانه ای زد:بریمممممممم

همه از غذا تعریف میکردن یونگ سنگ هم زیر لب میخندید وبروی خودش نمی آورد

نانا:عمو توسنگ گذا کیلی توشمزست میسی

یونگ سنگ لبخندزیبایی زد که چالاش معلوم شد:خواهش نانا توچولو

نانا دست به سینه ایستادواخماشو توهم کرد:من نانا توچولو نیستم نانا خانومیم

جونگمین داد زد:اوووووووه نانا خانومی...نانا خانومی؟بامن ازدواج میکنی؟

نانا تو فکررفت:نه تو کیلی پیلی من مخوام با عمو توسنگ ازدواج تنم

همه خندیدن.......

جونگمین ایش بلندی گفت:برو بابا با عمو توسنگت

نانا براش زبون درآورد وپرید بغل یونگ سنگ:عمو توسنگی نانا خانومی خوابش میاد

یونگ سنگ بلندشدونانا رو توبغلش گرفت:الهی عموهات فدات شن خودم میخوابونمت دوتایی به سمت اتاق نانا رفتن یونگ سنگ نانا رو روی تخت گذاشت وخودشم کنارش خوابید

:عموتوسنگ؟مامانم توجاست؟

یونگ سنگ چیزی نگفت وفقط چشماشو بست و نانا رو بیشتر به خودش فشرد

:عمو؟

:عمو خوابه

:باشه نانا توچولوهم خوابش میاد شب بکیر

بعد از چندلحظه که نفس های نانا منظم شدوپلکاش سنگین شدن یونگ سنگ روی تخت نیم خیز شد وبه صورت معصومش نگاه کرد:خدایا مگه دختر به این کوچیکی ونازی چه گناهی کرده که پدرومادرش باید ولش کنن؟چرا همچین دختری باد داخل پورشگاه بزرگ شه وسرطان داشته باشه چرا؟اشک تو چشاش حلقه زد....دختری که مثل یه فرشته پاک و بی تقصیره

پلکاش رو هم سنگینی کرد وبعد از چندلحظه با نانا هم نفس شد در به آرومی تکون خورد وکله ی 4نفر از پشت نمایان شد

هیونگ:یونگ سنگ هیونگ خیلی به نانا وابسته شده

جونگمین:حق بااونه

هیونگ:همیشه حق بامنه

هیون:اههه ول کنید وگرنه میگم 5دور رقص لاویا رو برید

کیو:اونا خقشونه ولی بیچاره نانا که از هیچ چی خبر نداره

درو بستن وبیرون رفتن

جونگمین:چطوره شب بریم شهر بازی؟نانا هم خیلی دلش میخواد

هیون:تودلت میخواد یا نانا؟

جونگمین نیشخندی زد:بیشتر من

هیون:باشه فکر خوبیه

یک ساعت بعد

درو آروم بدون اینکه نانا بیدار بشه باز کرد از لای در تارهای نازک نور داخل اتاق شدن که باعث شد مردمک چشماشو تنگ کنه تا بهتر ببینه نگاهی به ساعت داخل سالن کرد هنوز فرصت داشت ولی دوست داشت زودتر بره تاسرموقع اونجا باشه داخل اتاق کیو رفت

:هیونگ میخوام ازت لباس قرض بگیرم نمیخوام برم داخل اتاق نانا بیدار میشه
کیو ب سمت کمد اشاره کرد:هر چی میخوای اونجا هست یونگ سنگ سر کمد رفت ویه شلوار جین تنگ مشکی وکت سفید انتخاب کرد وپوشید ورفت سوار ماشین شد اول رفت گل هارو گرفت بعد ماشینو روشن کرد وگاز داد وکمتر از چند دقیقه به آپارتمان هیونا رسید ماشینو روبه روی ساختمون پارک کرد ونگاهی به ساعتش انداخت سره ساعت8از ماشین پیاده شد و به سمت آپارتمان راه افتاد سوارآسانسور شد ودکمه رو فشرد دسته گلو پایین گرفتو سرشو به آسانسور تکیه داد با صدای بلندگو که معلوم میشد به طبقه ای که میخواست رسیده چشماشو باز کرد واز آسانسور بیرون اومد به سمت در رفت و زنگ زد دسته گلو بالای صورتش گرفت وبا باز شدن در پایین آوردشون با دیدن صورت متعجب هیونا لبخند دلفریبی زد هیونا هم لبخندی زد و از کنار در رفت وروی مبل نشست دسته گل جلوی صورتش اومد خندید وگرفتش بوش کرد:رز وحشی؟من عاشق این گلم

یونگ سنگ روی مبل نشستو پاشو روی اون پاش انداخت:میدونستم...برای همین میخواستم امشب بهترین شب زندگیت باشه

هیونا از جاش بلند شد وکنار یونگ سنگ نشست سرشو روی شونه مردونه یونگ سنگ گذاشت:دوست دارم همینطور که میگی باشه

یونگ سنگ هیونا رو به مبل چسبوند وخودش روش قرار گرفت:جدی؟پس منم همینو میخوام....

لباشو با فشار روی لبای هیونا گذاشتو دستشو زیر کمرش گذاشت وبلندش کرد به سمت اتاق بردش و درو بست

نفس های هر دوشون آروم گرفته بود ....حس میکردن یکی شدن و قلباشونه که برای همدیگه میتپه

خواب رفته بودن که باصدای زنگ موبایل یونگ سنگ از جابلند شدن یونگ سنگ دستشو به سمت عسلی کنار تخت دراز کرد وگوشی رو برداشت

:بله؟

:..........

:چی؟کدوم بیمارستان؟الان میام

باعجله بلند شدو پیرهنشو تنش کرد وشلوارشو پوشید

هیونا:چی شده؟

یونگ سنگ با نگرانی به هیونا چشم دوخت:نانا...تصادف کرده

باعجله خودشو به بیمارستان رسوند هیونگو دید که سر زمین نشسته وگریه میکنه به سمت کیو رفت:چه اتفاقی افتاده؟

:نا...نا..وسط خیابون بود که...ماشین بهش زد و...

گریه اومنش نداد واشکاش سرازیر شد یونگ سنگم دست کمی ازاونا نداشت باناباوری به اطرافش نگاه میکرد سرش گیج میرفت بی هدف به سمت خروجی بیمارستان قدم برداشت به نقطه ای نامعلوم ...بادلی سنگی...تهی از امید...لرزشیو تو بدنش احساس کرد تو اون چله زمستون حس کرد داره به یه خواب آروم میره یه خوابه خیلی آروم...روبه روش نانا رو دید لبخندی زد ودستشو گرفت....

فردا:

پر بازدید ترین خبر:

جسد کشف شده ی خواننده ی معروف هئو یونگ سنگ در خیابان و خاکسپاری بچه معروف کیم نانا:

روح هئویونگ سنگ وکیم نانا یکی شد...یونگ سنگ شی بدون نانا نتونست به زندگیش ادامه بده و از هم پاشید

خبری وحشتناکی که سالها در مغز وقلب مردمان کره جنوبی هک میشه

نه ماه بعد:

هیون:بچه ها حواستون باشه حرفی از یونگ سنگ نزدید

همه:باشه

هیون وکیو وهیونگ وجونگمین وارد شدن هیونا چشماشو باز کرد وبهشون نگاه کرد مثل همیشه غمی تو چشاش بود که هر کس میدید دلش به حالش میسوخت هیونگ وجونگمین به سمت بچه رفتن هیونگ:وای چه بچه خوشگلی مثل باباش توپولیه

با ضربه ای که جونگمین به پهلوش زد به خودش اومد وساکت شد قطره اشکی از گوشه چشم هیونا پایین اومد

کیو:حالا اسمشو چی میخواید بذارید؟

هیونا با صدایی ناشی از بغض درون گلوش گفت:نانا.....هئو نانا

امیدوارم خوشتون اومده باشه اینو سرشب نوشتم...در واقع زده بود به سرم به جای خیانت یکم محبت چاشنی داستانام کنم خوشحال میشم نظرتون و جمله ای که دوست داشتینو بدونم





نظرات() 
نوع مطلب : story about young saeng 
cara mengatasi anak balita susah makan
یکشنبه 29 مرداد 1396 09:54 ب.ظ
Spot on with this write-up, I truly believe that this site
needs a lot more attention. I'll probably be back
again to read more, thanks for the info!
www.griffithzone.com
جمعه 27 مرداد 1396 08:59 ق.ظ
Hello there! This blog post couldn't be written much better!

Going through this article reminds me of my previous roommate!
He continually kept talking about this. I most certainly will send this article to him.
Pretty sure he will have a very good read. I appreciate you for sharing!
mobile phones
چهارشنبه 25 مرداد 1396 02:58 ق.ظ
These are genuinely enormous ideas in on the topic of blogging.

You have touched some fastidious things here. Any way
keep up wrinting.
Nadia
دوشنبه 23 مرداد 1396 07:16 ق.ظ
Hi! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog
platform are you using for this site? I'm getting fed up of
Wordpress because I've had problems with hackers and
I'm looking at options for another platform.
I would be fantastic if you could point me in the direction of a good
platform.
How we can increase our height?
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:02 ق.ظ
Thanks for the good writeup. It actually was once
a amusement account it. Glance complicated to far introduced agreeable from you!
By the way, how could we keep up a correspondence?
Lelio Vieira Carneiro Junior
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:24 ق.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your site. It's a very easy on the
eyes which makes it much more enjoyable for me to come here
and visit more often. Did you hire out a developer to create your theme?
Excellent work!
mauroluizsoareszamprogno.co
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:58 ق.ظ
Hi, its good piece of writing about media print, we all know media is a great source
of data.
Lelio Vieira Carneiro
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:51 ب.ظ
It's fantastic that you are getting ideas from this post as well as from our argument made here.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:30 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my kids.
I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and
said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She
placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside
and it pinched her ear. She never wants to go back! LoL I know this is entirely off topic but I had to tell someone!
mariaheo
پنجشنبه 21 شهریور 1392 03:12 ب.ظ
وااااااااای عزیزم مرسی خیلی قشنگ بود ممنونم
selena
شنبه 1 مهر 1391 07:15 ب.ظ
سلام دنیا جون ...همون دنیایی که تو وب هانی هست ؟؟؟؟ اگه همونی نمی دونی وب چی شده ؟؟ آدرس جدید نداره؟؟؟؟ من دربه در دنبال بچه های وبم تو سایتای مختلف که اسم تو رو اینجا دیدم
niusha501
شنبه 25 شهریور 1391 03:49 ق.ظ
فوق العاده بود
پاسخ donya_baby : ممنونم نیوشا جون...
:)
kyuna سلامی قد زیبایی گونه های سنتر :)
پنجشنبه 23 شهریور 1391 06:11 ب.ظ
مرسی عزیزم
قشنگ بود
پاسخ donya_baby : خواهش نجمه جون
خوشحالم ک خوشت اومد آجی:)
bahar
پنجشنبه 23 شهریور 1391 06:00 ب.ظ
خیلی خوب بود...!!!!!
پاسخ donya_baby : مرسی بهار جون...
مانیا
پنجشنبه 23 شهریور 1391 12:23 ق.ظ
گذشته را ببخش،به فکر آینده مباش و حالو بنگر
پاسخ donya_baby : من در آوردی بود....خواستم یه چیز قشنگ باشه ولی نشد چون زیاد ب فال عقیده نداشتم ودنبالش نبودم
ولی خب به این یکی عمل میکنم:)
ممنونم ک خوندی
sogand-star
چهارشنبه 22 شهریور 1391 04:32 ب.ظ
اوخییییییییییییییییییییییی
خیلی خوشمل بوددددددددددددددددد
ممنوننننننننننننننننننننننننننننن
پاسخ donya_baby : اااااا سوگند خودتی؟
سوگیییییییییییییییییییییییییییی کجایی دختر؟
:)(بوس)
خواهش(گل)
sheyda sunny
چهارشنبه 22 شهریور 1391 11:02 ق.ظ
اخخخخخ چه غمگین بود. بیچاره یونگ نگ....بیچاره بچه اش....
مرسی عزیزمممممم
پاسخ donya_baby : :(آره آجی...بیچاره شوملم...بیچاره خودم...
خواهش گلم
s@ra
سه شنبه 21 شهریور 1391 09:25 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااای خیلی قشنگ بود
بیچاره نانااااااااااااااااااااااااا....داداشمممممممم.
خیلی ناز بود داستانت عزیزم.راستی دنیا میتونی تو وبم نویسنده شی؟!
داستان تا60 قسمت هم میشه گذاشت
پاسخ donya_baby : مرسییییییییییییییی آجیییییی
بگو بیچاره هیونا....:(
از تونستن که میتونم ولی کدوم وبت؟وب خودت وسودا؟یا وب دیگه ای؟
من تا120قسمتم نوشتم آجی(نیشخند)
AREZOO501
سه شنبه 21 شهریور 1391 06:28 ب.ظ
وای بیچاره یونگی!!!!!
نههههههه آخه چرااااااااااااااا؟؟
پاسخ donya_baby : :(
اهه اهه چون شومل منه(نیشخند)
مهسا
سه شنبه 21 شهریور 1391 04:12 ب.ظ
آره فداش شمممممممممممم
پاسخ donya_baby : مهسااااااااااااااا؟
kim yoonA
سه شنبه 21 شهریور 1391 04:09 ب.ظ
تو اون عکسه که دادی مهسا
کیو از همه خوشگل تر شده بود.
پاسخ donya_baby : نوچ...مگه یونگی کشکه؟
یووووووووووووووووووووووووووونگیییییی
عزیزززززززززززززززز دلللللللللللل
(نیشخند)
میگم یه سوال....اون یکی از عکسای گروه کارانبود؟
مهسا
سه شنبه 21 شهریور 1391 04:01 ب.ظ
این عکسو ببین:
http://www.8pic.ir/images/f37r3j7wroqgule5s3e.jpg
پاسخ donya_baby : قهقههههههههههههههههههه
اینو از کجاآوردی؟خیلی باحاله
مهسا
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:59 ب.ظ
نههههههههههههههههههههه
من هیچی نمیفهمممممممممممممممم
پاسخ donya_baby : ها؟
مهسا؟آجی؟مگه نفهمی؟(قهقهه)
جدی جدی چت شد؟O_o
مهسا
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:58 ب.ظ
نهههههههههههههههههههههههههههههههه
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
فریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
گیهههههههههههههههههههههههههههههه
یوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونگ
ناناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اون یکی نانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هیوناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
داستان خیلی خشنگ بود آجییییییییییییییییییی
ولی حداقل به خاطر قبول شدن داستانی میذاشتی که آخرش خوب تموم شه
ولی ممننننننننووووووووووووووووووووووووووون
فدات بوس بایییییییییی
پاسخ donya_baby : نهههههههههههههههههههههه
چییییییییییییییییی؟
جییییییییییییییییییغ
فریااااااااااااااااااااااااااااااااد
نعرههههههههههههههههههههه
یونگیییییییییییییییییییییییییییی
نانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کدوم نانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_نیشخند)هیونا خودمم
گلوت؟هه هه
میسیییییییییییییییییییییی آجیییییییییی
(نیشخند)نموخوام کرم داشتم گفتم یکم بریزم
خواهشششششششش
فداااااااااااااااااااااات
kim yoonA
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:55 ب.ظ
هه هه در افتادن با من یعنی در افتادن با لیدررررررررررررر
آراسو؟؟؟؟
پاسخ donya_baby : هههههههه
مهسا
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:53 ب.ظ
یونا بکش کنار با من در نیوفت ککککککککک
پاسخ donya_baby : هههههه گشت ارشاد پیداش شد
kim yoonA
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:45 ب.ظ
بطن کف قشنگرو تحریممممممم نشدممممممم
ککککککککککک
خیلی قشنگ بود آجیییییییی....موفق باشی
قبول شدنت هم مبارک باشهههههه
پاسخ donya_baby : ککککک
میسی اونی...توهم همینطور:)
مرسیییییی خودم که دارم بپربپر میکنم(قهقهه)
kim yoonA
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:44 ب.ظ
خیلی قشنگگگگگگگگگگگگگ بود
ولی من آرزو به دل موندم یه داستان بخونم ک پایان خوبی داشته باشه

اصلاً به درک که قراره تحریم شممممممممممممم
یووووونگگگگگگگگگگگگگگگگ
نااااااااناااااااااااااااا
هیوناااااااااااااااااااااااااااااااا
هیوووووووووووووووووووون
بمیرم بی هیون... حالا ک یه عضو از گروهش کم شده چی کار کنه؟؟؟؟
حالا ما بی بادکنک چه کنیمممممم





پیش به سوی تحریممممممممم
پاسخ donya_baby : میسییییییییییییی
ههههههههههههههه
برو داستانای سوزانو بخون ب آرزوت میرسی
گریههههههههههههه
ها؟تحریم؟بددردیه
یوووووووووووووووووووووونگ
یوناااااااااا
هیونااااااااااااااا
ااا هیون کجاش بود؟
بی هیون؟......زهراااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟
اهه اهه هیچی هیونو باد میکنیم جا بادکنک(نیشخند)
گریهههههههههههههه
پیشششششش
kim yoonA
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:42 ب.ظ
اوووووووووول
مهسا برو کنار ببینم خودم اولمممممممممم
ککککککککککککککککککک
پاسخ donya_baby : هههههه
هه آجی زهرا تو دوم....اونی مهسا گوناه داله:)
مهسا
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:38 ب.ظ
ببخشید جو اول شدن گرفتتم اشتباهی گفتم
اول شدنت مفالک
قبول شدنت مفالللللللللللللللللللللک
پاسخ donya_baby : ههههههه
میسیییییییییییییییییی اجی(دست)(کل)(هورا)(نعره)(نیشخند)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



نمایش نظرات 1 تا 30