تبلیغات
SS501 short stories - I LOST!❤ -ep1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

جمعه 24 شهریور 1391 :: نویسنده : sevda❤young&hyong


سلاااااااااااااام به همه!
من دوباره اومدم تا داسی تانمو بذارم..
اسمش از دست دادم هست!
بنظرم قشنگه...
شخصیتای اصلی هم هیون ویونگه همه دابل هم هست
دختراشم من وساراهستیم
این قسمتش شاید كم باشه اما كامل توضیح دادم با داستا اشنا شین..
خب بفرمایی ادامه...





اینم منم

اینم ساراست


-پدر در مادر نه نه نهههههههه!

جیغ محكمی زد واز خواب پرید عرق كرده بود ونفس نفس میزد...

دوباره حادثه ای كه در بچه گیش اتفاق افتاده بود به یادش اومد!انروز روز تولد مادرش بود پدرش برای اینكه مادرش خوشحال بشه خونوادگی اونارو میبرد برای
مسافرت...همه چی اروم بود طبق معمول پدرش ومادرش باهاش حرف میزدن تا حوصله ش سرنره.پسربچه ی 9ساله عاشق پدرومادرش بود..وسطای راه شیطنتی به مغزش زد واز از گلوی پدرش گرفت!

پدر:پسرم ولم كن عزیزم اینجا خطرناكه!

پسر:اوما سینگیل چوكاهامنیدا(مادر تولدت مبارك)

مادر:وای بیا پایین هیون جونگ بیا پایین

هیون چیزی نمیشنوید ازبس ذوق زده شده بود...

تا اینكه پدرش نتونست فرمان رو كنترل كنه ومستقیم رفت زیر تریلی..

صدای مادر درهمه جا پیچیده شده بود كه داد زد:هیون جونگ!

همه چیز فقط دریك لحظه رخ داد..همه دور ماشین سوخته جمع شده بودند...!

آتش نشانی ا مبولانس وپلیس....

بالاخره بعد یه ساعت تونستن از بین خانواده پسركوچولویی بیرون بیارند.ومنتقلش كنن بیمارستان. . .

این اتفاق باعث شد تا هیون جونگ افسردگی بگیره وبرای همیشه تنها زندگی كنه!خودش رو مسئول مرگ خانوادش میدونست!!

ساعت 8صبح بود ازتختش اومد پایین وسمت یخچال رفت..

الان 17 سالش شده وسوم دبیرستان بود.امروز شنبه تعطیل مدارس بود تصمیم گرفت

به بهترین دوستش بزنگه كه سه سال بود دوست بودن بیاد باهم برن بیرون..

بعدخوردن تخم مرغ برای صبحانه گوشیش رو برداشت وشماره دوستش یونگ سنگ روگرفت..!

یونگ:الو..؟

هیون:سلام یونگسنگ چطوری؟زنگ زدم اگه بیكارباشی باهم بریم بیرون امروز تعطیله!

یونگ:اتفاقا منم میخواستم بزنگم باشه یه ساعت دیگه بیا همونجا

هیون:اوكی..

(همونجا منظورش جاییه كه اولین روز دوستیشون بود)


خف خف تموم شد قسمت بعد بیشتر میذارم این قسمت فقط برای اشنایی بود







نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 شهریور 1391 06:24 ق.ظ
داستانت كه عاااااااااالی بود اما هیون تخم مرغ دوس نداره !!!!!!!!!!!!!!!!!اماعاااالی بود حالا كی میای قسمت بعدو بزاری منتظرتم بای بای دوست دارم (كیمیا)
sevda❤young&hyong مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی هه هه میدونستم خواستم خمار شوی هاهاها
امروز چشم منم میدوستم
سه شنبه 28 شهریور 1391 10:35 ب.ظ
پس کو بقیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟
sevda❤young&hyong گذاشتمممممممممممممممممممممممممم
یکشنبه 26 شهریور 1391 01:07 ق.ظ
نچ نچ نچ.......چشام درومد از بس طویل بود!!!
هه.....مرسی....منتظر ادامشم....
sevda❤young&hyong هه هه هه..بمیرم!
خواهش میشود ممنون
شنبه 25 شهریور 1391 06:25 ب.ظ
خیلی قشنگ بوووووود منتظر ادامه داستان هستم
موفق و سر بلند باشید
sevda❤young&hyong ممنون وهمچنین همكارعزیزم
شنبه 25 شهریور 1391 06:24 ب.ظ
شگفتاااااااااا چه قدر زیاد بودددددد
کلی طول کشید تموم شه
اصلاً داغونم کرددددددددد
sevda❤young&hyong بهله بهله انقدر زیاده كه همه سرشون دردمیكنه
شنبه 25 شهریور 1391 06:23 ب.ظ
بعدخوردن تخم مرغ برای صبحانه

به قول یونگ تو داستان حوریه شگفتاااااااااااااا
هیون تخم مرغ میخوره؟؟؟؟
sevda❤young&hyong والا خودمم شگفتا شدم خواستم همه هم شگفتا بشه هه هه
شنبه 25 شهریور 1391 06:20 ب.ظ
هورا من برم بخونمممممممممم
راستی سودا درست لباس بپوش شوهرت غیرتی میشه ها
sevda❤young&hyong بدووووووووووووووووووووووووووووو
چشم
جمعه 24 شهریور 1391 03:52 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خیلییییییییییییییییییییی خوووووووف بوووووووووووود
آوریییییییییییییییییییییییییییییییین
چه روزهایی میذاریییییییییییییییییییی؟؟؟
111111111111111
sevda❤young&hyong سییییییییلاااااااااااااااااااااااااااااااام میسی میسیییییییییییییییییییی
معلوم نمبیاشد
یوهووووووووووووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر