تبلیغات
SS501 short stories - Charmer of Norada - 4
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

شنبه 25 شهریور 1391 :: نویسنده : Sima Joon

سلااااااااااااام

بفرمایین پارت یكی مونده به آخر 

زیاد گذاشتما




داخل كلبه، هیون مشغول روشن كردن شمع ها با عصاش بود: اینجا هیچكس نمیتونه من و تو رو ببینه و به حرفامون گوش كنه، پس شروع كن....

هر دو نشستن.... كیو همونطور كه داشت در و دیوار كلبه رو نگاه میكرد با كنجكاوی پرسید: پس خونه واقعی شما اینجاست؟

هیون هم نگاهشو از روی دیوارا گذروند: اینجا خونه من بوده.... الان بیشتر اوقات توی اون غار هستم..... آرامش كوهستان رو بیشتر دوست دارم....

بالاخره كیو تونست از نگاه كردن به كلبه بگذره و شروع به تعریف ماجرا بكنه.... بعد از تموم شدن حرفای كیوجونگ، هیون از جاش بلند شد: پس اون برگشته تا كارشو تموم كنه.... دستی به ریشش كشید و با چهره جدی سمت كیو برگشت: برات تعریف میكنم توی گذشته چی شده.... كنار كیو نشست و باز هم مثه همه مواقعی كه به گذشته فكر میكرد چشماشو ریز كرد: اونموقع آوازه جادوگری استاد لی همه جا پیچیده بود و خونواده من هم كمی جادو میدونستن.... پدرم تشویقم كرد تا به آراندا بیام و شاگرد استاد لی بشم.... استاد قوانین مخصوص خودشو داشت... 10 نفرو انتخاب میكرد، چندسال به اونا آموزش میداد، بعد از بین اونا تنها سه نفر برای آموزش های نهایی انتخاب میشدن... من و هوانگ هو توی اون چندسال با هم دوستای خوبی شدیم اما جونگمین با ما صمیمی نمیشد... نفس عمیقی كشید و ادامه داد: مردم تا اینجای قضیه رو خوب میدونن اما اتفاقاتی كه توی اونروز افتاد كسی جز من نمیدونه... هوانگ هو و جونگمین هردو با استعداد بودن و من توی دور آخر مسابقه نتونستم از پسشون بربیام... وقتی به خونه استاد برگشتیم تا برای مسابقه نهایی بین جونگمین و هوانگ هو آماده بشیم، جونگمین خیلی غافلگیرانه یه خنجر سمی رو از پشت به هوانگ هو زد... چون احتمال میداد توی مسابقه آخر كم بیاره و استاد راز جاودانگی رو به اون بگه... هیون جونگ برگشت و نگاه عمیقی به كیوجونگ كرد: جونگمین از اول دنبال راز جاودانگی بود... چیزی كه این همه سال داره به خاطرش زجر میكشه...

كیو با من من پرسید:‌ پس اون... هوانگ هو...؟

هیون سری از تاسف تكون داد: نه تنها هوانگ هو بلكه اون پدر تورو هم كشت....

كیو از بهت و تعجب با دهن باز به هیون خیره مونده بود: باورم نمیشه... پدرم كه...

هیون به نشونه تایید چشماشو بست: كار جونگمین بود... خیلی طبیعی كاری كرد كه فك كنن ندیمه اش مسمومش كرده... چشماشو باز كرد و به روبه رو خیره شد: بعد از این كارش اومد اینجا... به عنوان تهدید... كه اگه یه موقع یكی از افراد خاندان هوانگ هو سراغ من اومدن، من به اون كمك كنم....

كیو از روی صندلی بلندشد و چند قدمی عقب رفت: یعنی شما... میخواین منو...

هیون سرشو به شدت تكون داد: نه.... چرا باید همچین فكری بكنی؟... بشین تا بقیه ماجرا رو برات تعریف كنم...

كیو با تردید برگشت و سرجاش نشست ولی مراقب حركات هیون بود....

:‌ بعد از كشتن هوانگ، سراغ استاد رفت و اونو تهدید كرد تا طلسم جادوانگی رو براش بخونه... استاد هم با زیركی جونگمین رو نفرین كرد... اون حالا جاودانه است ولی با یه مشكل... زیر نور مهتاب جسم مادیشو از دست میده و شبحی از مه میشه... به خاطر همین اكثر مواقع توی نرادا آسمون ابریه... اونموقع جونگمین از روی عصبانیت استاد لی رو زخمی كرد... ولی استاد برای اینكه جونگمینو گمراه كنه بهش گفت كه قبلا كتیبه ای كه راز توی اون نوشته شده بود رو به هوانگ داده و حالا كه هوانگ مرده اون نمیتونه بهش كمك كنه... جونگمین هم استاد لی رو میكشه و سراغ وسایل هوانگ میره ولی چیزی پیدا نمیكنه... سراغ منم اومد و با یكم تهدید و زور فهمید كه من خبری از چیزی ندارم... بنابراین راهشو گرفت و از اونجا رفت... ولی چون خیال میكرد اون نوشته دست به دست بین خاندان هوانگ میچرخه هر چندسال یه بار پیداش میشه و از طلسم گمشده اش خبر میگیره... اول از همه هم از برادر هوانگ شروع كرد... امپراطور هوانگ لی... وقتی پسرشو جلوی چشماش از بالای قصر به پایین پرت كرد نتونست دووم بیاره و دیوونه شد... و چون پسر هوانگ هو تنها بازمانده پسر از خونواده بود، شد جانشین عموش و اینطوری امپراطوری به خاندان هوانگ هو رسید....

كیو به آهستگی گفت:‌ اینارو نمیدونستم....

هیون نفس عمیقی كشید: نكته مهم اینجاست كه من میدونم راز جاودانگی كجاست....

كیو با تعجب از جا بلند شد: پس چرا..... چرا تا الان....

هیون با آرامش عصاشو رو به دیوار تكون داد.... بعد از چند لحظه دیوار چوبی كلبه تبدیل به منظره خیره كننده ای از یه آبشار شد.... برگهای درختای كنار رودخونه از سبزی و تازگی میدرخشیدن.....آب زلال رودخونه و قطره های پخش شده ازآبشار انقد طبیعی به نظر میرسیدن كه كیو انگار میتونست صدای آبشارو بشنوه.... آروم جلو رفت و دستشو روی نقاشی كشید: این یه نقاشیه؟ یا جادو؟

هیون هم بلند شد و كنارش ایستاد: اینجا مكانیه كه هوانگ و استاد با هم رازو مخفی كردن.... هردوشون خوب میدونستن كه جونگمین چی توی سرش داره، بنابراین استاد همونجا رازو طلسم میكنه... من بعد از مرگ استاد این موضوعو فهمیدم... بعد از رفتن جونگمین... استادلی برام یه نامه گذاشته بود... یه نامه مخفی.... همه ماجرا رو برام توضیح داده بود... این كلبه قبلا مال استاد بوده....

هیون با جدیت سمت كیو برگشت: اما چیزی كه مهمه اینه كه تو میتونی اون رازو به دست بیاری...

كیو كه كمی ترسیده بود، نگاهشو از نقاشی گرفت و به هیون خیره شد: م... من؟... چرا من؟

هیون برگشت و روی صندلی نشست:‌ طلسمی كه روی اون راز گذاشته به دست یه نفر از اعضای خاندان هوانگ شكسته میشه اما اون فرد باید یه ویژگی مهم داشته باشه... چیزی كه تو داری و بقیه خانواده تو تا امروز نداشتن... بعد ازهوانگ هو تو اولین كسی هستی كه این قدرتو داری... قدرت جادوگری...

هیون مكث كرد تا كیو بتونه خوب موضوعو درك كنه: جونگمین این موضوعو میدونه... استاد بهش گفته بود كه اون رازو به هوانگ داده و اونو طلسم كرده... اما جونگمین به خاطر بی اعتمادیش سراغ همه افراد خونواده رفت...

كیو كه حالا متوجه شده بود چه مسئولیت بزرگی داره، آب دهنشو به سختی قورت داد: من باید چیكار كنم؟

هیون دستشو گرفت: بهت میگم... اما اول باید ببینم چه جور شاگردی هستی... از همین امروز تمرینات شروع میشه... تو اول باید بتونی خوب تمركز كنی.... زمان برای ما مهمترین چیزه...

كیو سرشو تكون داد... اخم غلیظی كه كرده بود نشون از اراده قویش بود....


موهای جی وو رو از توی صورتش كنار زد و آروم لباشو بوسید: به نظرت توی این یه ماه امپراطور آینده آراندا چیكار كرده؟

جی وو نیم غلتی زد و روبه جونگمین دراز كشید..... دستشو روی پهلوی اون گذاشت و سرشو به سینه اش: نمیدونم... اما میدونم اون اگه دنبال چیزی بره به دستش میاره...

جونگمین هم مشغول بازی با موهای جی وو شد: امیدورام همینطور كه تو میگی باشه... این همه سال به حرفشون اعتماد نكردم... اما حالا اون اولین نفره كه قدرت جادوگری داره... اگه بتونه رازو پیدا كنه...

جی وو سرشو بلند كرد و به صورت غمگین جونگمین نگاه كرد: تو مطمئنی هیون از جای اون راز خبر داره؟...

جونگمین بلند شد و نشست... به پشتی تخت تكیه داد.... نیم نگاهی به پنجره و روشنی مهتاب انداخت: آره... اما اون خودشم نمیتونه به راز دسترسی داشته باشه... نگاه عمیقی به جی وو كرد: اگه میتونست، حتما تا الان گفته بود و نمیذاشت من آدمای بی گناهو بكشم...

جی وو كه قانع شده بود، سری تكون داد و خودشو بالا كشید و سرشو روی پای جونگمین گذاشت: نگرانم... میترسم....

جونگمین لبخند كمرنگی زد و سر جی وو رو از روی پاش بلند كرد:‌ نگران چی؟... فك كردی یه تازه كار میتونه منو از پا درآره؟.... از روی تخت پایین رفت و كنار قدح وسط اتاقش ایستاد....

جی وو هم بلند شد و كنار جونگمین رفت: اما هیون كه میتونه...

جونگمین چشماشو بست و دستاشو بالای مایع شفاف توی قدح تكون داد: پس نگرانیت بیخوده... هیون جونگ اونموقع كه جوون بود نتونست منو شكست بده... حالا كه پیر شده.... چشماشو باز كرد و به مایع توی قدح كه حالا شروع به چرخیدن كرده بود، نگاه كرد: جی وو من فقط زیرنور ماه ضعیف و شكست پذیرم... اینبار مستقیم به چشمای جی وو خیره شد: وگرنه كسی نمیتونه منو شكست بده....

جی وو بدون حرف به چشمای جونگمین ظل زده بود.... جونگمین دستشو گرفت و كنار قدح آوردش: بیا تلاش های امپراطور آینده رو برای یادگرفتن جادو ببین....

------------------

: بیشتر دقت كن پسر... دوباره انجامش بده....

نفس عمیقی كشید... چشماشو بست... سعی میكرد انرژیشو متمركز كنه.... چند بار انگشتهاشو باز و بسته كرد.... گلوله ای از آتش بین دستهاش معلق در هوا درست كرد.... باحركت دستهاش مانع خاموش شدنش میشد....

: آفرین... نباید صداها تمركزت رو بهم بزنه.... حالا میخوام بفرستیش سمت درخت خشكیده ای كه روبه روت قرار داره...

نگاهشو از گلوله گرفت و به شاخه های خشك درخت داد.... بعد با نیرویی كه از كف دستش متساعد شد، گلوله رو سمت درخت روانه كرد... شراره های آتش دور درخت پیچید و اونو در كام خودش كشید....

سرش رو بالا گرفت و به هیون نگاه كرد.... وقتی لبخند رضایت استاد رو دید نفس راحتی كشید....

هیون نگاهش رو به آسمون داد: كیوجونگ آتیشی كه روشن كردی رو خاموش كن...

كیو نگاهی به آسمون ابری انداخت.... كنترل حركت ابرها بعد از این همه تمرین هنوز هم براش سخت بود.... اما میدونست كه این مهمترین قسمت تمرینانتشه.... بعد از چند رعد و برق باران شروع به باریدن كرد....

هیون زیر بلوط كهن سالی نشسته بود: قطره های بارون رو به طرف آتش متمركز كن....

بازم دستاشو بالا آورد و سمت آسمون گرفت... قطره های درخشان بارون از همه سمت جمع میشدن و روی درخت فرود میومدن.... بعد از چند لحظه، آتش خاموش شده بود، ابرها كنار رفته بودن و آسمون صاف شده بود..... این بار با دلتنگی سرشو سمت آسمون گرفت.... نور خورشید رو به طرف ذرات آب معلق در هوا منحرف كرد، كم كم رنگین كمان زیبایی بالای سرشون خودنمایی كرد.... با دیدن رنگین كمان به یاد جی وو افتاد كه همیشه بعد از بارون به شوق دیدن آن پله های قصر رو دوتا یكی بالا میرفت تا به پشت بام برسه......

هیون دستش رو روی شونه ی كیو گذاشت و فشار داد: تفریح بسه، به تمریناتت برس...

كیو همچنان به آسمون نگاه میكرد.... یه مرتبه از جا كنده شد و با سرعت به بالا پرت شد، اما قبل از اینكه به شاخه های سر درخت بلوط برخورد كنه، درخت رو خم كرد و روی شاخه اش نشست.... همون لحظه برگهای زرد درخت رو به شكل طوفانی به سمت هیون فرستاد....

هیون عصاش رو بالا گرفت و برگها رو قبل از اینكه بهش برسن، آروم كرد... بارون برگها روی سر هیون می ریخت: نمیخوای از بالای درخت بیای پایین؟

كیو خندید: نه استاد... تا حالا از این بالا به جنگل توی پاییز نگاه كردی؟ منظره ی زیباییه.... پیشنهاد میكنم از دستش ندین....

هیون عصاش رو چرخوند.... تیكه چوب های خشك اطرافش رو به سمتش فرستاد...

كیو دستهاش رو به سمت مقابل گرفت.... شاخه های خشك كه مثل نیزه به سمتش میومدن روخاكستر كرد و با یه حركت هیون رو بالا كشید و معلق بین هوا و زمین نگه داشت....

هیون اخمی كرد: تو شاگرد بی ادبی هستی.... اینو از همون روز اول كه دیدمت فهمیدم.... بعد با ابرویی كه بالا انداخته بود به كیوجونگ خیره شد.... كیو تعادلش رو از دست داد و به پایین پرت شد، ولی توی فاصله ی یه متری از زمین خودشو نگه داشت... آروم پایین اومد و پاهاشو رو زمین گذاشت و ایستاد...

كیو دوباره شروع كرد به خندیدن: حالا شما رفتین بالا... هیون با همون لبخند همیشگیش بالای درخت ایستاده بود و به حالت عاقل اندر سفیه به كیو نگاه میكرد... كیوجونگ دستش رو به زانوهاش گرفته بود و می خندید كه صدای خش خش برگهای خشك رو پشت سرش شنید... دوباره نگاهی به هیون جونگ انداخت... میدونست كه حتما كار خودشه.... به حالت التماس با صدای ضعیفی گفت: استاد خواهش میكنم.... بیاین پایین....

هیون نگاهی بهش انداخت: فكر كن دارم ازت امتحان میگیرم.... سعی كن سر بلندم كنی كیوجونگ....

كیو آب دهنش رو قورت داد... آروم چرخید و به پشت سرش نگاه كرد... مارها میخزیدن و به طرفش میومدن... مطمئن بود كه تعدادشون از 50 تا بیشتره.... عقب رفت.... نباید میذاشت ترس بهش غلبه كنه.... نباید استادش رو از خودش ناامید میكرد... دستش رو مشت كرد و مقابلش گرفت.... چشماشو بست تا ترس رو از خودش دور كنه..... دستاشو باز كرد و كف دستش رو به سمت جلو گرفت..... نیروش رو به طرف مارها فرستاد.... تقریبا 15تاشون رو از پادر آورد.... همونطور كه عقب عقب میرفت سعی كرد دوباره اینكارو بكنه..... این دفعه تعداد بیشتری رو كشته بود.... متوجه صدای خش خش از پشت سرش شد.... حالا مارها دور تا دورش حلقه زده بودن.... سر جاش ایستاد و به اطرافش نگاهی كرد.....

: كیوجونگ باید سعی كنی نیروت رو در همه جهات كنترل كنی، نه فقط مقابلت....

دستاش رو كنار شونه اش بالا آورد.... نیروش رو به سمت شاخ و برگ درختها فرستاد و اونا رو روی مارها ریخت.... بعد شعله های آتش رو به سمتشون فرستاد.... مارهارو با چوب های درحال سوختن زیرورو كرد.... وقتی مطمئن شد كه همشون سوختن، شعله های آتیش رو با قدرت دست راستش روبه روش جمع كرد و با دست چپش خاك روشون ریخت.... از خستگی خم شد، دستشو به زانوش گذاشت و به نفس نفس افتاد....

هیون از بالای درخت پایین اومد و دستشو به كمر كیو گذاشت: میدونم این آزمون خیلی ذهنتو خسته كرد.... بهتره به تمرینهای سبك ادامه بدی تا تمركز حواست بیشتر بشه.... و به سرعت كیو جونگو تنها گذاشت...

كیو بعد از چند دقیقه روی زمین نشست و به رنگین كمون كه داشت محو میشد خیره شد: كجایی الان؟

: پیش من... توی قصر... جاش امنه...

از جا كنده شد و رو به روی جونگمین ایستاد.... چشماشو ریز كرد و با شك بهش خیره شد: برای چی الان سراغم اومدی؟... من هنوز وقت دارم....

جونگمین لبخندی از روی آرامش زد: بله... وقت داری... سرشو كج كرد و به كیوجونگ خیره شد: ولی خواستم تذكر بدم كه داری وقتتو هدر میری!... اگه فكر كردی با چهارتا جادوی پیش پا افتاده میتونی با من مبارزه كنی، باید بگم اشتباه میكنی..... یكی از دستاشو پشت كمرش گذاشت و شروع كرد دور كیوجونگ قدم زدن: تو باید هرچی سریعتر اون طلسم رو به نرادا بیاری وگرنه....

كیو از عصبانیت دندوناشو روی هم فشار داد: با جی وو كاری نداشته باش....

جونگمین قهقهه بلندی زد: نگران اون نباش... فك نكنم انقد كه تو دلتنگشی دل تنگت باشه... توی قصر من به اون خوش میگذره....كیو با عصبانیت دستاشو بالا آورد و همزمان برگ های درختها از همه طرف سمت جونگمین رفتن... ولی همون لحظه جونگمین ناپدید شد و فقط صداش توی جنگل پیچید: گفتم اشتباه میكنی.............





نظر فراموش نشه....

یاعلی 





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، story about kyu jong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 مهر 1391 01:59 ب.ظ
affarin sima jan
kheili khob minevisi
vqli inghqdr dir be dir mizari ke adam yadesh mire
bazam mersi
khaste nabashi
Sima Joon نظر لطفته... واقعا شریاط برام جور نیست... میدونم دیر به دیر میشه... شرمنده^^
دوشنبه 27 شهریور 1391 03:42 ق.ظ

یه دستی هم به سر ما بکش خانم نویسنده!
بالاخره یه زمانی اینجام همکار بودیم!
Sima Joon آخه تو شاخ داری... به دستم فرو میره....^^"
یکشنبه 26 شهریور 1391 11:28 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااام
خیلیییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بووووووووود
آورییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین!!
111111111111111111111
چه می کنن این شاگرد و استاد!!!
Sima Joon سلااااااام... ممنون عزیزم...... قربونت.... بووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر