تبلیغات
SS501 short stories - i should belive you
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: نویسنده : Afra

سلااااااااااااااااامممم

 افرا باز می گردد با یه داستان واسه درسا ... خوبین ؟؟؟

همین دیگه این داستان رو واسه درسا نوشتم ... فقط به چند تا چیز توجه داشته باشید ...

1- این داستان به صورت خاطره نوشته شده واسه همین جزییات زیادی نداره ...

2- موضوع اصلی این داستان واقعیه ...

حالا برید بخونید ...

امشبم یه شب مثله تمام شب های زندگیمه ... دلم گرفته و مثل همیشه تو حیاط به اسمون زل زدم ... انگار این برنامه جزیی از وجودم شده .... ماه هاست که اینجا ارامش از دست داده ام رو پیدا می کنم ... شاید هم من خیلی بزگش می کنم ...دیگه حتی حوصله ی فکر کردن به این چیزا رو هم ندارم ... سال هاست که منتظرم ... منتظر خودش ... نگاهش و خیلی چیزای دیگه ... تا کی باید با همه بجنگم و از هر فرصتی استفاده کنم تا یه لحظه ببینمش ؟؟!! ... اما اون سال هاست که دیگه نمی خواد منو ببینه و من ماه هاست که دیگه انتظار نمی کشم ...

 

                                                           * * *

- درسا ... درسا ... پاشو دیگه !!!

بدون اینکه چمام رو باز کنم با صدای گرفته از خواب گفتم :

مامااااااااااان ترو خدا بی خیال شو خوابم میاد ....

ملحفه رو از دستش کشیدم و دوباره سرم رو زیرش پنهون کردم . صدای مامان رو می شنیدم که با غرغر در اتاق و محکم به هم کوبید ... با صدای وحشتناک در کاملا خواب از سرم پرید ...روی تخت نشستم و دست هام رو با حرص تو موهام فرو کردم ...لرزش گوشیم روی عسلی کنار تخت باعث شد نگاهی بهش بندازم  ... انا بود گفت تا 10 دقیقه ی دیگه بیام دم در خونه ...

گوشه ی تاپم رو که لوله شده بود و رفته بود بالا رو صاف کردم ... کش و قوسی به خودم دادم و از تخت پایین پریدم با بی حالی ابی به صورتم زدم یه ساندویچ پنیر و گردو درست کردم ... دیگه حوصله ی غر غر های انا و هم نداشتم ... لباسام رو به طرز وحشتناکی تنم کردم و سریع از پله ها پایین رفتم

انا - 1 دقیقه و 10 ثانیه دیر کردی ...

- اه ... انا گیر نده تازه با نهایت سرعت اماده شدم ...

- اره ... از تی شرتی که برعکس پوشیدیش مشخصه !!!

با تعجب به تی شرتم نگاه کردم ... پووووفی کردم و گفتم :

روتو برگردون ...

- می خوای اینجا درستش کنی ؟؟؟؟!!!!

- کی این همه راه میره تو خونه ... حالا برگرد ببینم ...

در حالی که پشت به من داشت گفت :

روز اولی اصلا هیجان نداری ها !!!

- مگه تو داری؟؟ .... کی حوصله ی درسا و امتحانا رو داری؟؟!! ... مدرسه خوبه به شرطی که فقط پیش دوستات باشی ... بریم ... باید امروز رو با بدبختی تحمل کنیم ؟؟؟

.

.

.

چرا دبیرهای ما اینجورین ؟؟؟ کی روز اولی درس میده؟؟؟ واقعا دیگه حوصله ی فیزیزک رو ندارم ... نگاهی به ساعتم انداختم 12:30 بود ... اوووف اگه من تو خونه بودم مطمئنا تا الان خواب بودم ...با اومدن دبیر فیزیک تو کلاس بچه ها به سمت میز ها هجوم اوردن ...سرم پایین بود و حال دیدن قیافهی نحس یکی دیگه از دبیر ها رو نداشتم ... مشغول کنده کاری روی دسته ی صندلی ایم شدم که صداش میخکوبم کرد....

- سلام ... من پارک هستم ... دبیر فیزیکتون ...

پارک ... پارک ...بدون هیچ پسوند یا پیشوندی بدون هیچ شاخصی ....یکه و تنها ... چه صدای پر جذبه ای داشت ...سرم رو بالا اوردم تا ببینم چهره اش هم به زیبایی صداش هست یا نه ؟؟ ...

قد بلند و لاغر اندام بود پاهای کشیده و بلندی داشت ...چشماش گیرایی خاصی داشت ...بینی قلمی و لبهای متناسب با دیگر اجزای صورتش و موهایی که یک طرفه روی پیشونیش ریخته بود جذابیشتش رو بیشتر کرده بود ...روی صندلی پشت کیز نشست و لیستی که اسامی توش نوشته شده بود رو باز کرد و شروع به خوندن کرد :

پارک سونگ هیون ... کیو ریووک ... چوی انا ...

و یکی یکی دستهایی بود که برای اعلام حظور بالا می رفت ... کیم درسا ...من هم مثله بقیه دستم رو بالا بردم ... به ارامی سرش رو بالا اورد وچند ثانیه خیره نگاهم کرد و باز سرش رو پایین انداخت و مشغول خوندن بقیه ی اسامی شد ...

.

.

بالاخره  این انتظار هم به پایان رسید ... اونقدر به ساعتم نگاه کردم تا 2 شد دست انا رو گرفتم و با هم به سمت خونه حرکت کردیم ...انا رو از راهنمای می شناختم صمیمی ترین دوستم بود .. اونقدر که از همه ی زندگیم خبر داشت و اتفاقی نبود که براش تعریف نکرده باشم ...وقتی عصبی و ناراحت بودم تنها اون می تونست ارومم کنه ... همیشه خدا رو به خاطر داشتن همچین دوستی شکر می کردم خونشون 2 تا کوچه بالاتر از خونه ی ما بود ... بعد از جدا شدن از انا به سرعت به سمت خونه رفتم ... هنوز وارد نشده بوی غذا مستم کرد ...اول رفتم تو اشپزخونه و یکم از سس اسپاگتی که مامان همیشه شنبه ها می پخت خوردم و بعد هم به اتاقم رفتم تا لباس هم رو عوض کنم ... یه تی شرت لیمویی با یه شلوار جین که بلندیش به زانوم می رسید پوشیدم و دوباره به اشپزخونه برگشتم ....

.

.

.

1 ماه از شروع مدارس گذشته بود و تو این مدت کم و بیش با اخلاق اقای پارک اشنا شده بودیم ... جدی و سخت گیر و البته در بعضی موارد در اوج ناباوری با حرف ها و شوخی هاش کلاس رو منفجر می کرد ... خیلی از اخلاقش خوشم میومد ولی حس می کردم اون اصلا از من راضی نیست بنابراین تمام سعی خودم رو می کردم که اونو از خودم راضی نگه دارم ...

- فردا از فصل 1 تا 3 امتحن می گیرم خوب بخونید ... مثله امتحان نهایی براتون تصحیح می کنم ...

دفترم رو توی دستم محکم تر گرفتم و به دو قبل از اینکه از کلاس خارج بشه جلوش رو گرفتم ...

- اقای پارک ... اقای پارک ... میشه این مسئله رو برام توضیح بدید ؟؟!!!

و با دستم یکی از مسائل توی دفتر رو بهش نشون دادم سری بالا گرفت و خیلی جدی گفت :

الان وقت ندارم ...

و از کنارم گذشت  و از کلاس خارج شد ... همون لحظه دیدم گوشه ای وایستاده و به سوال یکی دیگه از دخترای کلاس جواب میده ... عملا دلم می خواست سرش رو بکوبم به دیوار پسره ی....اه ...

.

.

به برگه ای که جلوم بود نگاه کردم و یکی یکی مشغول جواب دادن به سوالات شدم ....خودکارم رو  روی برگه گذاشتم و دستام رو به جلو کشیدم و در همون حال شروع به خوندن سوال اخر کردم ....لعنتـــی!!!! ... همون سوالی بود که اشکال داشتم ...دوباره و دوباره خوندمش : در شکل روبه رو اگر یک دی الکتریک را بین صفحات خازن ...

دیگه داشت گریه ام می گرفت 2 نمره هم داشتم ... سرم رو بالا گرفتم و با نا امیدی به اون که با یه پوزخند گوشه ی لبش بهم خیره شده بود چشم دوختم ... اخر مشغول شدم و هرچه در توانم بود نوشتم و برگه رو به دستش دادم و از کلاس بیرون اومدم ...

انا - چی شد ؟ چی کار کردی ؟؟؟

- سوال اخر رو افتضاح جواب دادم ...

- اره ... سخت بود ... سوال 7 رو چی جواب دادی؟؟؟

.

.

امروز که حالیت کردم ی فهمی نباید منو بازیچه ی دست خودت قرار بدی ... چرا هرچی میگردم صفتی رو لایق شخص غیر شخیصش پیدا نمی کنم ؟؟؟!!

دوباره نوک خودکارم رو به شدت تو تایر ماشینش فرو کردم اگه می دونستم وسایل لازم رو با خودم می اوردم !! با حرص سگک کیفم رو به بدنه ی ماشینش کشیدم و چندتا خط خوشگل انداختم ... نفسم رو که تو سینه حبس شده بود به بیرون فرستادم خودکارم رو توی کیف گذاشتم و با احساسی وصف نشدنی راه خونه رو در پیش گرفتم ...

                                                                * * *

درسا ... بدو ... الان تو کلاس راهمون نمیده ...

نفس نفس زنون دنبالش می دویدم دیگه داشتم می افتادم از خونه تا مدرسه رو بدون هیچ مکثی دویده بودم داشتم تو دلم هر چی می تونستم نثار انا می کردم ... اگه اون دیر نیومده بود الان سر کلاس نشسته بودیم که یهو با سر خوردم به ستون و نزدیک بود بیفتم که دستی بازوم رو گرفت ... چشم که باز کردم اقای پارک رو دیدم که با یه چهره ی عصبانی خیره بهم نگاه می کرد ... یاد کار دیروزم افتادم ... نکنه ... یعنی ... یعنی اون فهمیده کار من بوده ؟؟!!! نگاهش ته دلم رو خالی می کرد ...تنفر نگاهش رو به راحتی می تونستم حس کنم ...اروم بازوم رو از دستش جدا کردم و زیر لب ازش تشکر کردم و دویدم سمت انا که گوشه ای ایستاده بود و نگاهمون می کرد ...

در تمام طول کلاس تاریخ فقط به اقای پارک فکر می کردم ... چرا جوری بهم نگاه می کنهانگار از من متنفره ؟؟! یعنی به خاطر ماشینش ناراحته ؟؟ ولی نه ... اون که نمی دونه کاره منه ... پس چشه ؟؟؟!!

.

.

.

- کیم درسا

می دونستم کم کم 18 میشم پس با یه خیال تقریبا مطمئن به سمت میزی که پشتش نشسته بود رفتم و برگه رو ازش گرفتم و برای اطمینان بیشتر نگاهی بهش انداختم ... چـــــــــــــی؟؟؟!! 16 ؟؟ چرا ؟؟؟!!!

نگاهی به اشتباهاتم انداختم جز سوال اخر که 2 نمره اش رو نگرفته بودم بقیه غلط املایی بود ... باور نمی کردم ... با تعجب بهش نگاه کردم ...

- اقای پارک ... چرا غلط املایی گرفتین ای امتحان فیزیکه نه ادبیات ...

- بهتره سطح سوادتون رو ببرید بالا با این کارتون فرهنگ کشور رو زیر سوال می برین !!

- یعنی چی ؟ اصلا ...

- خانم کیم .... من وقتم رو سر این مسائل بی اهمیت نمی ذارم ... دیگه از این اشتباهات تو برگه تون نبینم ...حالا هم خواهش می کنم از سر راهم برید کنار ...زنگ رو زدن ...

سایر برگه هایی که دسته بندی کرده بود رو تو دستش جا به جا کرد و رو به انا گفت :

اگه میشه این برگه های باق مونده رو به دست بچه ها برسونید ...ممنون انا جان

- حتما اقای پارک...

چــــــــی؟؟؟ دیگه لازمه یه چیزی بهش بگم ... دراز ...انا جان ؟؟؟!!... چخخخخ ...

.

.

.

خوب شد این چاقو رو با خودم اوردم ... صدای فیس فیس تایر ماشین حس خوبی بهم میداد ... چقدر قبلا برای بچه هایی که این کار رو می کردن تاسف می خوردم ... حالا واقعا می بینم حس خوبی به ادم میده ...

- نمی خوای یه بلایی هم سر شیشه هاش بیاری ؟؟؟!!!

با وحشت به پشت سرم نگاه کردم ... اون اینجا چی کار میکرد ؟؟؟ حالا باید چی کار کنم ؟؟ ... سعی کردم چاقو رو تو استینم جا بزنم ولی از تو دستم افتاد روی زمین ... تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد ... می دونستم رنگم پریده ...مچ دستم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید ...همونطور که مچ دستم رو گرفته بود خم شد و چاقو رو برداشت ...

- الت جرم رو هم باید با خودمون بیاریم ...دنبالم بیا ...

- اقا ... اقای پارک ... خواهش می کنم ... من ... من ...

پوزخندی زد و دستم رو بیشتر فشرد :

بیا بریم دفتر مدیر اونجا تکلیفت رو روشن می کنم ...

من رو کشون کشون دنبال خودش کشید ... در دفتر رو باز کرد و منو به داخل هول داد ...

 

 

 

 





نوع مطلب : story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 29 مهر 1391 07:21 ب.ظ
اینو کسی برام فرستاده مال من نیست
ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه.
جمعه 31 شهریور 1391 01:34 ب.ظ
اره آره بدههههههههههه ادرس انجمن رو مرسیییییییییی
Afra http://www.stories1.rozblog.com/Forum
بفرماااااااااااایید
پنجشنبه 30 شهریور 1391 04:34 ب.ظ
شگفتااااااااا
منم دلم برات تنگ شده بود...
یه جا تو یه فرم پیدات کردم بعد کلا فروم رو گم کردم
یاهو هم آن نمیشی؟؟؟؟؟
البته خودم هم زیاد وقت نمیکنم...
جهنم هم که باز شد( مدرسه)
دیگه بد تررررررر
ولی با این حال فایتیییییییینگگگگگگگگ
Afra اره منم دیدمت ... اول گفتم شاید یکی دیگه باشه ... می خواستم بپرسم ولی دیگه ندیدمت ...اولین انجمن داستان های کره ای بود می خوای ادرسش رو بهت بدم ؟
نه از وقتی ویندوز عوض کردم اصلا برام بالا نمیاد بعضی وقتها از خونه ی خاله ام میرم یه نگاهی به میل هام می ندازم ...هیییییییییی
اینقد یاد من نیار ... فقط فردا رو وقت داریم ...
فایتینگ !!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه 30 شهریور 1391 04:32 ب.ظ
افراااااااااااا
آخه چرا اول مهری داستانت توش مدرسه دارههههههههههه
اه اه اه
بازم بوی گند مهر آمد.....
داستانت رو خوندم اشکم داشت در میود...
تازه چییییی
فیزیک درسی که من متنفرمممممممممممم
قشنگ راسته که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست
کککک
( شوخی کردما ناراحت نشی)
Afra نمی دونم یهویی اینجوری شد ...
اره منم دارم از بوش خفه میشم ....
منم همچین دل خوشی از فیزیک ندارم ...
نه باو ... راحت باش
پنجشنبه 30 شهریور 1391 12:05 ب.ظ
خیلی قشنگ بود افرا جون
من نصف داستان این شکلی بودم
نصفش این شکلی

خیلی خوب بووووووووود
منتظر ادامهی داستان هستمممممم.....
موفق و سر بلند باشی
Afra الان احساس می کنم چقد دلم برات تنگ شده بود ...
خواهش می کنیم ...
تو هم همیشه سالم و موفق باشی ...
فدااااااااااااااااااااااااااایت
پنجشنبه 30 شهریور 1391 12:04 ب.ظ
غلط املایی؟؟؟؟؟
من جای درسا بودم همچین میزدم راه خونشو گم کنه....

...................
دو بار ماشینش رو پنجر کرد؟؟؟؟؟
آفرین به درسااا حقشه.......

...............
درسا دستگیر شد؟؟؟؟؟
خدا به دادت برسه درساااااااا


..............
این آقای پارک که جونگ مین خودمون نیست
آخه جونگ مین و این حرفا
این پارکه روانیهههههههههههههههه


..............

Afra اره یکی از معلم هام باهام این کارو کرده بود ... من وقتی امتحان میدم دیگه نگاه نمی کنم چی درسته چی غلطه فقط می نویسم ...
اری ...
همه چی قسمت بعد می مشخصه
پنجشنبه 30 شهریور 1391 11:51 ق.ظ
افراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟
سلااااااااااااام چه عجب از این ورا ....
من برم ادامه بخونم برگردم.......
راستی بزگشتت رو تبریک میگم...
باشد که رستگار شوید
نه نه باشد که از این به بعد بیشتر بیاید
Afra هلوووووووو چطوریایی ؟؟؟
حس اومدن رو نداشتم ...
مخســــــــــــــی
باشد تا دست به دست هم دهیم تا مهر
قلفووووووووووووووووونت
چهارشنبه 29 شهریور 1391 02:43 ب.ظ
واااااااااااااااااااای افراااااا خودتی؟؟؟؟ چه عجبببب برگشتی؟؟؟
کلی دلم برات تنگیده بود اجیییییی
خوبی عزیزم؟
چیکارا میکنی؟
واااای مثل همیشه مثل داستان های افرا عالی و محشر بود
خیلی دوست دارم بدونم بعدش چی میشه...زودی بذاریا باشه؟خماری نده بهمونننن
میدوسمت عزیزمممممممممم
بووووووووووووووووووووس
i love uuuuuuuu
Afra سلاااااااااااااااااااممممم شیدا جوووون خوبی؟؟؟
من بیشتر اجیییی....
مرسی عزیزم لطف داری ...
وای شیدا من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم هر دفعه اومدم داستانت رو بخونم یه مشکلی پیش اومد ... این یکی دو هفته هم مسافرت بودم ... حتما تو این چند روز میام و می خونمش ... ببخشید اجی ...
می دوستمت هوارتا ....
بووووووووووووووووووووووووووس
i love you tooooooooooo
چهارشنبه 29 شهریور 1391 02:20 ب.ظ
daghighan moshkelesh ba in bande khoda chie
????????????
Chera hamchi mikone????
Aji kheli ghashang bood baghiasho key mizari
?????
Afra فدات اجی ...
زود می ذارم ...خیالت راحت ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر