تبلیغات
SS501 short stories - i should belive you ep2 -end
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

جمعه 31 شهریور 1391 :: نویسنده : Afra

سلاااااااااااااااااااااااامممم ....

اینم پارت اخر ...

امیدوارم امسال پر از شادی و موفقیت باشه براتون ... سالم باشید

 تا تابستون دیگه

باااااااااااااااااااااااااااای

 

مدیر -  چیزی شده ؟

پارک - وقتی داشت ماشینم رو پنچر می کرد گرفتمش ...

مدیر - چـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟ ... راست میگه درسا ؟؟؟

سرم رو پایین انداختم ... بغض تو گلوم داشت خفه ام می کرد ...

مدیر- از تو انتظار نداشتم درسا ...این کارا در حد یه دانش اموز نمونه نیست ...

- من ... من ...

مدیر - یه هفته از مدرسه اخراج میشی تا بفهمی نباید این کارا رو بکنی ... قرار نیست هر وقت عصبانی هستی سر ماشین دبیرا و معلم ها خالی کنی ... فهمیدی ؟؟؟

قطره اشکی بی هوا روی گونه ام سر خورد .... با سر انگشت روی گونه ام کشیدم و گفتم :

ب ... بله ...

پارک - مدیر ... اگه اجازه بدید خودم تنبه اش رو تعیین کنم ...

مدیر - خب ... چون به شما خسارت رسیده ... موردی نمی بینم !!

با ناباوری به اقای پارک چشم دوختم ... ترسی همراه با اسودگی تو وجودم نشست ... خوشحل از اینکه کار به اخراج نکشید و ترس از تنبیه اقای پارک !!!

مدیر - فقط خانم کیم باید به من یه تعهد بدن که بار دیگه این بلا رو سر ماشین سایر دبیران در نیارن ...

- حتما !!

با خیالی تقریبا راحت جلو رفتم ... کاغد و خودکاری رو جلویم قرارا داد و من تمامی کلاتی که مدیر دیکته می کرد رو روی کاغذ نوشتم ....و در اخر امضا زدم و برگه رو بهش تحویل دادم ...

.

.

.

در رو پشت سرم بستم و سرم رو بالا گرفتم  و به چشمان مشکی رنگ اقای پارک زل زدم ... پارک جونگ مین !! ... همین چند لحظه پیش اسمش رو از تو لیست روزهای کاری دبیران خونده بودم ... اسم خوش اهنگی داشت ... احمقانه بود که در این لحظه به اسمش فکر می کردم ... ولی اسمش به فامیلش می امد ...صدام رو صاف کردم و پرسیدم :

می خواید با من چی کار کنید ؟

جونگ مین با لبخند مرموزی نگاهش رو از من گرفت و به نقطه ی نا معلومی خیره شد ...

- باید یه مقاله بنویسی ...

نفس حبس شده تویسینه ام رو با راحتی خیال بیرون فرستادم ... از این ساده تر نمی شد ... توقع چیزای خیلی بدتر از این رو داشتم ... فکر می کردم جونگ مین ازم می خواد تا تایر های ماشینش رو پنچر گیری کنم یا تا یه ماه ماشین اش رو بشورم ... تهیه ی  یه مقاله که دیگه کاری نداشت ...

جونگ مین - تمام کلمه به کلمه ی مقاله ات و تمام منابع ات باید زیر نظر خودم باشه ... به هیچ وجه نمی تونی از اینترنت پرینت بگیری ... باید بیای خونه ی من خودم بهت منابع رو میدم ... یه مقاله می خوام 400 صفحه ... 2 ماه وقت داری که بنویسیش ...

- در چه موضوعی ؟

- فیزیک کوانتومی ...

نــــــــــــــــــه !!!!!!! ... ترجیح می دادم همون یک کاه ماشینش رو بشورم تا یه مقاله ی 400 صفحه ای با حظور پررنگ جونگ مین بنویسم ...

جونگ مین - فردا یکشنبه است ادرس خونه ام رو بهت میدم تا بیای و منابع رو بگیری و یکم رو کارای اولیه ات کار کنی ...

کاغدی رو از تو جیب کتش در اورد و شروع به نوشتن ادرس روی اون کرد و به طرفم گرفت :

فردا ساعت 9 صبح منتظزتم ...

و بدون هیچ حرف دیگه ای از کنارم گذشت ...کاغذ توی دستم مچاله شده بود ... حالا چطوری باید اون مقاله رو در عرض 2 ماه می نوشتم ؟؟؟!!!!

.

.

.

- بله ؟

- درسام اقای پارک اگه ممکنه در رو باز کنید ..

- بیا تو

در رو زد داخل رفتم و در رو پشت سرم بستم ... پا به جاده ی سنگ فرش  شده ی بین دوباغچه ی خونش انداختم ... خونه ی خیلی بزرگ و زیبایی داشت ... هر طرفش رو که نگاه می کردی گل ها و درختایی رو می دیدی که خیلی خوشگل در کنار هم قرار گرفته بودند خونه معماری فوق العاده زیبایی داشت ... در ورودی رو باز کردم و به داخل رفتم هر لحظه بیشتر محو اونجا می شدم که صدای جونگ مین منو به خودم اورد:

اگه انالیز کردنت تموم شد دنبالم بیا تا منابع رو بهت بدم ...

لحظه ای گیج بهش چشم دوختم و بعد پشت سرش به راه افتادم ... وارد اتاقی پر از قفسه های کتاب شد که کم از کتابخونه نداشت ... رو به یکی از قفسه ها ایستاد و چند کتاب قطور بیرون اورد و دستم داد و باز به سمتی دیگر رفت و چند کتاب دیگه بستم گرفت

جونگ مین - همین جا بمون و به چیزی دست نزن تا من تعدادی از کتاب ها که تو اتاقمه رو بیارم ...

و از کتابخونه خارج شد ... کتاب ها تو دستم سنگینی می کرد .. اونها رو گوشه ای گذاشتم و به طرف قفسه ی کتاب ها رفتم و شروع به خوندن اسم روی جلدشون کردم که چشمم به قاب عکسی افتاد دست بردم و برش داشتم عکسی از جونگ مین بود به همراه دختری ... خدای من ... من ... من ...

- مگه بهت نگفتم به چیزی دست نزن ؟!؟؟!!!

با ناباوری به صورت برافروخته اش چشم دوختم :

این .. این چیه جونگ مین ؟؟؟ .. من ... من تو این عکس چی کار می کنم ؟؟؟

با عصبانیت به طرفم اومد قاب عکس رو ازم گرفت و جلوی چشمام نگه داشت :

توی این عکس چی کار می کنی ؟ .. توی این عکس ؟؟؟ ... لعنتی یادت رفته ؟؟ یادت رفته همه ی زندگیم بودی ؟؟؟!!!یادت رفته بهام چی کار کردی ؟؟؟ چرا ؟؟ گناه من چی بود ؟؟؟ ... لعنت به من که دوست داشتم .. لعنت !!! ...

تمام بدنم می لرزید ... ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود ... در مورد چی داشت حرف می زد ؟؟؟!!

همین جور پشت سر هم کلمات رو ردیف می کرد اما من حتی یک کلمه اش رو هم نمی فهمیدم ...

عصبی مشتش رو به قفسه ی پشت سرم کوبید و فریاد کشید :

دِ یه حرفی بزن عوضی ...

چندتا از کتاب های قفسه به پایین پرت شدن ...

- جونگ مین .. من ... اصلا معلوم هست داری چی میگی ؟؟؟... از چی حرف می زنی ؟؟؟

- باور کن بعد از اون کارت نمی تونم به هیچ کس اعتماد کنم .. چرا ؟ ... فقط بهم بگو چرا ؟؟؟

و با در ماندگی سرش رو به قفسه پشت سرم چسبوند ...

- جونگ مین ... خواهش می کنم اروم باش ... باشه ... بیا بریم بهت یه لیوان اب بدم ... خب ؟ ... اروم باش ... بعدا با هم حرف می زنیم ...

اونقدر حالش بد بود که فکر کردم اگه تنهاش بذارم یه کاری دست خودش میده ... دستش رو گرفتم و دنبال خودم به اشپزخونه اوردم ...لیوانی رو زیر شیر گرفتم و پر از ابش کردم و بهش دادم ...

- الان بهتر میشی ... یه نفس عمیق بکش ... ببین جونگ مین ... من درسام ... دانش اموزت ... کلاس 303 ... یادت میاد ؟؟؟!!

- متاسم ... می دونم تو با اون فرق داری ... اما .. نمی تونم ... دست خودم نیست ... هر وقت می بینمت بی اختیار ازت متنفر میشم ... می خوام همون لحظه دست بندازم دور گرنت و تا می تونم فشار بدم تا خفه بشی ...

- نمی خوای بهم بگی چی شده ؟ اون کیه ؟؟

- اسمش سارا بود ... یه روز پاییزی وقتی بارون شدیدی می اومد دیدمش ..کیفش رو روی سرش گرفته بود تا خیس نشه ... تو خیابون منتظر ماشین بود ...  جلوش ترمز کردم و فورا خودش رو انداخت تو ماشین ... با اینکه کیفش رو روی سرش گرفته بود ولی بازم خیس شده بود اون چشمای قهوه ای دو مشکیش با اون موهای خیسی که به پیشونیش چسبیده بود خیلی خواستنی اش کرده بود ... بعد از اون روز اونقدر تو اون خیابون رفتم و اومدم تا بالاخره بازم دیدمش ... بهش درخواست دوستی دادم ... فورا قبول کرد ... یه مدت از دوستیمون گذشت اخلاق خاصی داشت هر روز بیشتر منو جذب خودش می کرد ... قرار بود با هم ازدواج کنیم اما یه هفته قبل از مراسم اونو با بهترین دوستم دیدم ... داغون شدم ... وقتی ازش دلیل خواستم بهم گفت از اول هدفش همین بوده که از طریق دوستی با من به اون نزدیک بشه ... شکستم ... بعد از اون نتونستم به هیچ کس اعتماد کنم ... نمی دونم چرا دارم اینا رو به تو میگم ؟! ... شاید چون خیلی دلم پره ... شاید هم چون خیلی شبیه اونی ...گاهی دلم می خواد سفت بغلت کنم و گاهی می خوام بکشمت ...خیلی حس وحشتناکیه ...

- شکه کننده است ... نمی دونم چی باید بگم ؟؟!!

- متاسفم اگه امروز اذیتت کردم ... نمی دونستم دارم چی کار می کنم ؟؟!

لبخندی زدم و گفتم :

واسه جبران می تونی 300 صفحه از اون مقاله رو کم کنی ... من امتحان دارم ...

لپم رو کشید و گفت :

اونجوری نکن چشماتو ادم می خواد بخورتت ...لحنش جدی شد و ادامه داد :

فقط 100 صفحه کم می کنم اونم به خاطر اینکه امتحان داری ... فیزیک کوانتومی خیلی پیچیده است بهتره بری از همین الان روی مقاله کار کنی ...

با تعجب بهش نگاه کردم .. باز این منو با سارا اشتباه گرفت ...

.

.

.

- به کجا رسیدی ؟؟؟

سرم رو از روی کتاب بلند کردم و به اون که به  چارچوب در تکیه کرده بود و اب هویجش رو می خورد خیره شدم

- از اون اب هویج به منم بده ... 3 ساعته یه بند دارم می خونم و می نویسم ...

- نچ ... نمیدم ... می خواستی ماشین منو خط خطی نکنی ...حالا به کجا رسیدی ؟

تکیه اش رو از چارچوب در برداشت و چند قدم بهم نزدیک شد ...

- خیلی چیزا ... زمانی به اسم حال وجود نداره ... وقتی اینده در گذشته منعکس میشه باعث میشه اتفاقاتی رو بتونی ببینی یا پیش بینی کنی و وقتی گذشته در اینده منعکس میشه باعث میشه پاداش و جزای کارات رو ببینی ...خیلی جالبه ...

- خوبه .. حالا می تونی بری ... واسه امروز بسه ... فردا بیشتر کار می کنیم ... فردا همین موقع که امروز اومدی منتظرتم ...

.

.

.

یک ماه گذشت تو این مدت امتحان هام هم تموم شد ... هر روز بعد از مدرسه میرفتم خونه ی جونگ مین و تا ساعت 6 - 7 بعدظهر روی تحقیق کار می کردم تقریبا نصف بیشتر کار رو انجام داده بودم ... جونگ مین بعضی اوقات منو جای سارا می دید و دعوا راه می انداخت یا برعکس خیلی مهربون می شد ... کم کم با این کاراش کناره اومدم اما نه همه اش ... اینکه یه دفعه و بی مقدمه دستش رو دور کمرم حلقه کنه یا بغلم کنه رو هنوز هضم نکرده بودم ...واسم سخت بود که برای اون جای سارا باشم ...

4 ساعت تموم داشتم می خوندم و به چرک نویس هام اضافه می کردم ... جونگ مین خیلی وقت بود که بیرون رفته بود ... بارون شدیدی می امد ... از پشت میز بلند شدم ... کش و قوس به خودم دادم رفتم تو ایوون .. قطرات درشت بارون تند و پرشتاب به صورتم می خوردن ... چشمام رو بستم و بوی نم خاک رو به وجود کشیدم ... در یک لحظه بازوم کشیده شد و بعد از اون احساس کردم داغ شدم ... چشم باز کردم و به جونگ مین که با حرارت می بوسیدم خیره شدم ... نه دیگه نمی تونستم ... با دستام به قفسه ی سینه اش فشاری وارد کردم و اونو از خودم جدا کردم :

معلوم هست داری چی کار می کنی؟؟؟!!! ... دیگه نمی ذارم به اسم سارا ازم سواستفاده کنی !! بسه هر چقدر تحقیرم کردی !!! ...

- درسا من ...

- چی ؟؟ ... تو چی ؟؟؟ ...

از شدت گریه و خشم می لرزیدم اشکام با قطرات بارون در هم امیخته بود ...

دوباره بازوم هام رو کشید سمت خودش و دوباره لبهای خیسش رو به لبهام چسبوند ... بعد از ثانیه ای ازم جدا شد و سرم رو روی سینه اش گذاشت و  زمزمه کرد :

باور کن به خخاطر خودت دوست دارم ... دیگه سارایی وجود نداره ...

- جونگ مین با من اینکا رو نکن ... باری من هنوز سخته باورت کنم ... بهم وقت بده ... بدون اگه قرار باشه کسی رو انتخاب کنم اون تویی ... فقط بهم زمان بده ... ازت خواهش می کنم ...

به چشماش خیره شدم ... به چشمهایی که دنیام بودن ... به وقت نیاز داشتیم ... هر دومون ... نمی خوام توی زندگیش جای سارا رو پر کنم

 

 





نوع مطلب : story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 24 آذر 1391 07:13 ق.ظ
http://img4up.com/up2/92387366514950428248.jpg
...............
http://img4up.com/up2/50815596008433197169.jpg
.............
http://img4up.com/up2/23984586536964914765.jpg
پنجشنبه 6 مهر 1391 01:04 ب.ظ
درووووووووووووووووووود افرااااااااااااااااااااا
افرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامرسیییییییییی
افرااااااااااااااااااااااااااادلم تنگیده بووووووووووووووووداژدهاااااااااااااااا
افرااااااااااااااااااااااااااااا~~~~p= هرچی بیشتر میخوندم بیشتر حسه داستانای دختر خورشید و سورن و پارسوا بم دست میداد
یعنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این آنا اینجام ولم نمیکنه ااااااااااهههههههههههههه
اگه جونگمین معلم فیزیک بود قووووووووووول میدادم عاشق فیزیک شم~~~~~~p= حداقل یه همچین معلمیم نداریم شوق درس خوندن بمون دست بده ما هم دست بدیم
چه جراتییییییییییییییییییییییییییدوبارررررر پنچریییییییییییید؟؟؟؟؟؟بهههههههههه بهههههههههههههههههه چه دختریییییی~~~P= عاشقش شدمممم:-" سووووووووووووووووت
بیااااااااا ..... سارام که هسسسسسس بهههههههههههه بهههههههههههههههههههههه
آخییییییییییییییییییییییییییییییییی مینم قاطی کردههههههههههههههههههههههه نگا من درسااااااااااااامنههههههههههه
ها یچی نگفتم ... 400 صفحه؟:|نه 400 تاااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟:|
آخی افراااااااااااااااااااااااااااااااااااژدهااااااااااااااااااخیلی قشنگ بووووووووووووووووووووووودخیلی دوس داشتمممممممخسیییییییییییییییی من خیلی در حق بچم بدی کردممماین و به یاده گلزار تو آتش بس گفتم الکی
مخسیییییییییییییییییییییی یه درسااااااااااااااا
بدرووووووودت
Afra درساااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... الان دلت واسه من تنگیده بود ؟ ذوق کنم ؟
اون موقع که داشتم اولش رو می نوشتم یکم تحت تاثیرش بودم هییییییییییییییییی
واقعا اگه معلم فیزیکمون بود چی می شد !!! من یکی که مطمئنا همیشه 20 می گرفتم
انااااااااااااااااااااااااا ... گفم جو واقعیتش بیشتر بشه...
اره اون حق داره با من قهر باشه ... خی خی خی ...
مخسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دیگه ببخش اگه اون جوری که می خواستی نشد ...
بدرووووووووووووووووووووووووودت
چهارشنبه 5 مهر 1391 10:26 ب.ظ
واااای افرایییییی.خوبی گلممم؟
ببخش اینقدر دیر اومدم عزیزممم
مامانننن!منم از این استاد ها میخوام!!!!
به خصوص از نوع جونگ مینش!!!
هه هه!این جونگ مینم خیلی اب زیر کاه هستا!اول خودش رو میزنه به کوچه علی چپ بعد میفهمیم که هوشیار بوده!!!
مرسیییییی گل من فوق العاده بود
بوووووووووووووووووس
Afra سیلاااااااااااااااااااااااااااااااممم شیدا جوووونم خوبی عزیزم ؟؟
نه عزیزم ... لطف کردی سر زدی ...
هه هه اره .. منم می خواممممم
خواهش می کنم عزیزه دلم ...
بووووووووووووووووووووووس
چهارشنبه 5 مهر 1391 08:32 ب.ظ
اهههه خصوصی یادم رفت بدممم
Afra درستش کردم ... خیالت راحت
دوشنبه 3 مهر 1391 10:00 ب.ظ
افرا؟؟؟خودتی؟وای دختر..باز با یک داستان عالی برگشتی..من که عاشقشم..مخصوصا اگه پای جونگ مین هم وسط باشه...
اوخی..دلم برات تنگولیده...گوشی هم عوض کردم و همه شماره ها پاک شده...اهه اهه....
سرنگهه یووو.....
بووووسسسسسس
Afra نادیـــــــــــــــا؟؟؟ .... نههههههههههه !!!... دختر تو کجایی نمیگی من می میرم و زنده میشم ... فکر کردم طوریت شده خوبی ؟
دلم خیلی برات تنگ شده بود ...
اره می خوام ... یاهو برام باز نمی شد ...نمی تونستم بیام ...
سرنگههههههههههههههه
بوووووووووووووووووس
بخللللللللللللللل
جمعه 31 شهریور 1391 11:37 ب.ظ
عالی بود حرف نداشت
مرسی
Afra خواهش عزیزم ...
لطف داری
جمعه 31 شهریور 1391 06:34 ب.ظ
اونیییییییییییییییییییییییییییییییییی سلام دلم برات یه ذره شده بود فدات شم
Afra سوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... نگوووووووو .... وقتی دیدمت اینجوری بودم 0_o اوووووووووخی ...دلم برات خیلی تنگ شده ... ولی بازم نمی بینمت تا شاید سال بعد ... هییییییییی
قلفووووووووووووووووووووونت
جمعه 31 شهریور 1391 02:33 ب.ظ
اوخیییییییییییییی
خیلی قشنگ تموم شد افرایی
مرسییییییییییییییییییییییییییی
خیلی دوسش داشتمممممممممممم
منتظر داستان بعدیت هستم آجی
موفق و سر بلند باشی
Afra خواهش می کنم عزیزم لطف داری ...
حتما عزیزم ...
خیلی خوشحالم کردی ...
پیروز باشی ...
قربوووووووووووووووونت
جمعه 31 شهریور 1391 02:24 ب.ظ
سلاااااااااااام
دوووووووووووم
چی؟؟؟؟ تا تابستون دیگه؟؟؟؟ فقط تابستونا میای؟؟؟؟
چه بد
من برم بخونم بر میگردمممممممممم
Afra سلاااااااااااامممم
افرررررررررررررین
اره ... شایدم یهو اومدم کارای من حساب و کتاب نداره ...
بروووووو
جمعه 31 شهریور 1391 02:16 ب.ظ
bah bah bah bah
dokhtare ghashang feiz bord
...
Asasiiiiii
Afra بلی .. بلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر