تبلیغات
SS501 short stories - Give me your heart.
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : sevda❤young&hyong
 

سیلام به همگی من داستان دیگه اوردم بسی غمگین وجالب اون یكی سه شنبه هاست بچه ها عجله دارم انیو
 
 سودا:هیونگ ..هیونگ جون ..این امكان نداره نههههههههههههههه

اینو گفتم وجلوی تنها عشقم لیوان شیشه ای رو زدم به دیوار ودستامو بردم لای موهام ..دنیا داشت جلوچشام خراب می شد...
هیونگ:سوداباوركن حقیقت نداره عزیزم...من نبودم...
باعصبانیت به سمتش برگشتم ودادزدم:حیف منكه دوست داشتم...چطورتونستی؟چطور....
نمیدونستم دارم چكارمیكم!چرا اینجور میشدم داشتم روكسی دادمی زدم كه میخواستم باهاش زندگی كنم باچشای خیسم بهش نگاه كردم وگفتم:یادت نره دوست دارم...!
اینوگفتم واز پیشش رفتم ..نمیتونستم خودم رو اروم كنم همش اون لحظه ها به یادم میومدن جلوی چشام هیونگ لباشو گذاشت رو لب دختر دیگه...ولی اون...

فلش بك

هیونگ:تو؟
یون ارا:اوپا...
هیونگ:بروكنار صدبارگفتم تورونمیخوام عشقم سوداست...
یون ارا:من دوست دارم هیونگ جون
بعد جلو اومد ولبای هیونگ رو باشدت بوسید
همون لحظه سودا اونارو دید وعشقش نسبت به هیونگ نفرت شده بود
هیونگ محكم یون ارا رو هل داد وگفت:برو كنار اشغال من تورو نمیخوام بفههههههههههم
ورفت

یون ارا:تومال منی كیم هیونگ جون...
بدوبدو می رفت كه سودا جلوش ظاهرشد...


حال

هیونگ:بالاخره بالاخره یون ارا كارخودشو كرد اح...
هیونگ دوروز بدون خواب خوراك تواتاق نشسته بود وفكر میكرد


من نمیتونستم به چیزی فكركنم فقط اب شدن ارزوهای من وهیونگ ازارم میداد كسی كه از16 سالگیم عاشقش بودم الان 21 سالمه ...
بعداینكه توپارك كلی گریه كردم رفتم سمت خونه نمیخواستم كسی از ماجرا بو ببره ولی پدرم زرنگتر ازاین حرفاست...
خیلی اروم وارد شدم
بابا:سلام دخترم بیا برنامه عروسی روبنویسیم
نمیدونستم چی بگم گریه كنم یا..؟
_باباحوصله ندارم بذار واس فردا..
بدون گوش كردن حرفاش رفتم اتاق بی وقفه سمت كمد رفتم وعكسهارو دراوردم من داشتم چكارمیكردم خدایا..!تصمیمم رو گرفتم درسته هیونگ بهم بدكرده بود اما بدون اون دنیا ارزش نداشت...ساعت سه شب بود كه رفتم كنار پنجره گفتم:خدایا بخاطر هیونگمه ببخش
چشامو بستم بعد دعا واسه هیونگ خوشبختی و..خودمو خم كردم و......

_خانووووووووووووووووووووووووووووم!!!!
بدو بدو اومد سمتم پسر خوشگلی بود واروم...
برگشتم سمتش وزمزمه كردم:كیم...هیونگ...
چون خون ازم میومد بیهوش شدم ...ولی رسوندنم بیمارستان...بعد چندساعتی بابا اومد قیافش عصبانی اما كلی دلشوره.
خبرش به هیونگم رسیده بود حس كردم كنارمه..اره پشت در ایستاد بود...ناگاه گریه كردم...
_خانوم خوبین؟
_مرسی ولی كاش..میرفتم...
_اینجوری نگین من هیو یونگ سنگ هستم 24 سالمه...

اوف تمومید تابعد

 سودا:هیونگ ..هیونگ جون ..این امكان نداره نههههههههههههههه

اینو گفتم وجلوی تنها عشقم لیوان شیشه ای رو زدم به دیوار ودستامو بردم لای موهام ..دنیا داشت جلوچشام خراب می شد...
هیونگ:سوداباوركن حقیقت نداره عزیزم...من نبودم...
باعصبانیت به سمتش برگشتم ودادزدم:حیف منكه دوست داشتم...چطورتونستی؟چطور....
نمیدونستم دارم چكارمیكم!چرا اینجور میشدم داشتم روكسی دادمی زدم كه میخواستم باهاش زندگی كنم باچشای خیسم بهش نگاه كردم وگفتم:یادت نره دوست دارم...!
اینوگفتم واز پیشش رفتم ..نمیتونستم خودم رو اروم كنم همش اون لحظه ها به یادم میومدن جلوی چشام هیونگ لباشو گذاشت رو لب دختر دیگه...ولی اون...

فلش بك

هیونگ:تو؟
یون ارا:اوپا...
هیونگ:بروكنار صدبارگفتم تورونمیخوام عشقم سوداست...
یون ارا:من دوست دارم هیونگ جون
بعد جلو اومد ولبای هیونگ رو باشدت بوسید
همون لحظه سودا اونارو دید وعشقش نسبت به هیونگ نفرت شده بود
هیونگ محكم یون ارا رو هل داد وگفت:برو كنار اشغال من تورو نمیخوام بفههههههههههم
ورفت

یون ارا:تومال منی كیم هیونگ جون...
بدوبدو می رفت كه سودا جلوش ظاهرشد...


حال

هیونگ:بالاخره بالاخره یون ارا كارخودشو كرد اح...
هیونگ دوروز بدون خواب خوراك تواتاق نشسته بود وفكر میكرد


من نمیتونستم به چیزی فكركنم فقط اب شدن ارزوهای من وهیونگ ازارم میداد كسی كه از16 سالگیم عاشقش بودم الان 21 سالمه ...
بعداینكه توپارك كلی گریه كردم رفتم سمت خونه نمیخواستم كسی از ماجرا بو ببره ولی پدرم زرنگتر ازاین حرفاست...
خیلی اروم وارد شدم
بابا:سلام دخترم بیا برنامه عروسی روبنویسیم
نمیدونستم چی بگم گریه كنم یا..؟
_باباحوصله ندارم بذار واس فردا..
بدون گوش كردن حرفاش رفتم اتاق بی وقفه سمت كمد رفتم وعكسهارو دراوردم من داشتم چكارمیكردم خدایا..!تصمیمم رو گرفتم درسته هیونگ بهم بدكرده بود اما بدون اون دنیا ارزش نداشت...ساعت سه شب بود كه رفتم كنار پنجره گفتم:خدایا بخاطر هیونگمه ببخش
چشامو بستم بعد دعا واسه هیونگ خوشبختی و..خودمو خم كردم و......

_خانووووووووووووووووووووووووووووم!!!!
بدو بدو اومد سمتم پسر خوشگلی بود واروم...
برگشتم سمتش وزمزمه كردم:كیم...هیونگ...
چون خون ازم میومد بیهوش شدم ...ولی رسوندنم بیمارستان...بعد چندساعتی بابا اومد قیافش عصبانی اما كلی دلشوره.
خبرش به هیونگم رسیده بود حس كردم كنارمه..اره پشت در ایستاد بود...ناگاه گریه كردم...
_خانوم خوبین؟
_مرسی ولی كاش..میرفتم...
_اینجوری نگین من هیو یونگ سنگ هستم 24 سالمه...

اوف تمومید تابعn




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 آبان 1391 06:27 ب.ظ
سودا اینم ادرس جدید
sevda❤young&hyong وواسه چی
یکشنبه 7 آبان 1391 10:20 ب.ظ
سودا برای همیشه خداحافظ
sevda❤young&hyong ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جمعه 28 مهر 1391 11:00 ق.ظ
سودااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بد بخت شدیم رفت برو سایت مرمر کیو عصابم خراب شد
sevda❤young&hyong چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دوشنبه 24 مهر 1391 04:09 ب.ظ
سلام خانممممممممممم سوداااااااااااااااااااااااا شما خجالت نمیکشی تو اون یکی وب داستان نی ذاری هااااااااان راستی اون ماجرا رو به مامانم گفتم خیلی نارحت شد ولی گفت خدا شکر تو تو اون کلاس نیستی
sevda❤young&hyong نچ نچ نچ
شنبه 22 مهر 1391 08:55 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
فریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
اخ گلوم پارخ شد
سلام سوداااااااااااااااااااااا
خوبی آجیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم برات یه ذره شده بوووووووووووووووووود
باورت میشه چند وقته وب نیومدم
امشب بعد از چند وقت اومدم
الانم باید برم
آجی ببخشید بخاطر اینکه داستاناتو نمیخونم واقعا وقت نمیکنم ایشالله هر وقت وقت کردم میخونم(ببخشیییییییید نزنیا)
شماره قبلیتم که خاموشهههه
اگه سماره جدید داری بدهههه
خب من برم
موفق باشییییی
بوووووووووووووووووووس
sevda❤young&hyong یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فاطمهههههههههههههههههه
كوجایی دخمل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هاااااااااااااااننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اتفاقا داشتم غیبتت رومیكردم كه فراموشم كردی نه عزیزم شمارم خاموش نیست ی مدت خاموش كردم تامزاحما نفهمن
بعد اینكه شمارتو گم كردمااااااااااااااااااااااااااا
قربونت برم دلم برات تنگ شده بود وووووووووووووووووییییییییییییییییییییییییییییی
شنبه 22 مهر 1391 08:52 ب.ظ
1111111111111111
sevda❤young&hyong سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر