تبلیغات
SS501 short stories - brighter than the Sun-8
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

پنجشنبه 27 مهر 1391 :: نویسنده : shaghayegh
به به سلام چطورید؟میشناسید؟
نچ فکرنکنم اخه خیلی وقته داستان نزاشتم خب حالا واستون ادامشواوردم ببخشیدکه یه مدتی نبودم اخه سرم خیلی خیلی خیلی شلوغ بود اها یه چیزی وقتی خواستیدبخونید لطفا برید قسمتای قبلشویه مروری بکنید تاداستان یادتون بیان 

 یونگ:اوه اوه ایزابل الاناس که جونگ رو بخوره 
جونگ ازروی ایزابل بلند شد
جونگ:ببخشیدهمش زیرسر این کیوویونگ بود
یونگ:به ماچه نندازگردن ما
اوا:بشین سرجات باباتووکیوحلش دادینا
ایزابل:من میرم داخل الان میام
کتی:عجبا 
مارینا:این کجا رفت 
الکس:من بعدا به حساب شما دوتا میرسم
هیونگ اروم زدبه پهلوی جونگ وگفت:الان وقتشه هویج بدوبروداخل زودباش 
جونگ رفت داخل ویلاورفت طرف اتاق ایزابل ودرزد
ایزابل:بیاتو  
جونگ رفت داخل:میخوام باهت حرف بزنم به صندلی کناردستش اشاره کرد
ایزابل:بیابشین
جونگ:ازدستم عصبانی هستی
ایزابل:چیکارکردی که بخوام عصبانی بشم
....جونگ:اتفاق صبح والان که
ایزابل:الن بچه ها این کاروکردن اشکال نداره صبح روهم فراموش کردم نه ازدستت ناراحتم نه عصبانی 
جونگ:خیالم راحت شد
ایزابل بلندشد رفت روی بالکن 
جونگ:میتونم یه سوال بپرسم
ایزابل:بگو
جونگ:تاحالا عاشق شدی
ایزابل:چرامیپرسی
جونگ:همینجوری
ایزابل:تاحالا با خیلیا بودم اماجدیدایکی رومیبینم نمیدونم چطوری ولی عاشقش شدم 
جونگ از این حرف ایزابل خیلی جا خورد فکرنمیکردکه اون کسیودوست داشته باشه وحالا احتمال اینکه بخوادازدستش بده زیادشده بود
ایزابل:هی جونگ مین کجایی
جونگ:ها؟همین جا چی میگفتی
ایزابل:گفتم توهم عاشق شدی
جونگ:اره منم مثل توالان چندهفتس به اون فکرمیکنم
ایزابل:اوووو پس باید خیلی خوش شانس باشه که گیرتوافتاده 
جونگ یه نگاه به ایزابل انداخت:مگه من چمه
ایزابل:نگفتم بدی برعکس خوش شانسه حالا توبگوببینم اسم اون دخترخوش شانسچیه
جونگ من من کنان:اون.....اون..........ت......تویی.......کسی که من دیونه وارعاشقش شدم تویی
ایزابل که به خاطرحرف جونگ توشک بود باکمی مکث جواب داد:چ......چی داری میگی
جونگ همینطورکه اشک میریخت(الهی بگردم):اره اون تویی اون ادم خوش شانس تویی ولی انگار تویکی دیگه دلتوبرده 
ایزابل:من
جونگ اشکاشوپاک کردوبه طرف دررفت :بهتره هرچی که الان گفتم روفراموش کنی وروی کارت تمرکز کنی اینوگفت ورفت
ایزابل:نهههههههههههههههههههههههههههههههههه
بقیه بدوبه سمت اتاق ایزابل اومدن پسرارفتن سمت جونگ دختراهم سعی میکردن ایزابل رواروم کنن
مارینا:ایزابل عزیزم چی شده
الکس:چرا اینجوری میکنی؟
ایزابل:اون..........اون
اوا:بهت گفت عاشقت شده
ایزابل بین گریه..گریه که چه عرض کنم بین زجه هایی که میزدگفت:شماازکجامیدونید
کیو:امروزصبح بهمون گفت
تق تق هیون:میتونم بیام تو
الکس:بیا
هیون:ایزابل توچی به جونگ گفتی که داره اینجوری میکنه
ایزابل:ازم پرسید کسی رو دوست دارم منم گفتم اره اونم همینوگفت ولی کسی که دوست داشت من بودمولی نمیدونم چرا اینجوری میکنه حتی نزاشت من حرف بزنم
یونگ:جونگ ازخونه زده بیرون
هیون باداد:چراجلوشونگرفتی
یونگ:زار زار داشت عین زنا گریه میکردهیونگ وکیوهرچی سعی کردن نتونستن جلوشوبگیرن 
ایزابل:نه اینطوری نمیشه بایدجلوشوبگیرم
مارینا:ایزابل صبرکن
ایزابل:چیه بزارید برم اون به خاطر من احمق اینجوری شده
کتی:خب اون به زمان احتیاج دارهبزارراحت باشه 
کیو:اوم ایزابل اگه فضولی نباشه میتونم بگم توکیودوست داری؟
ایزابل:من.......م........ن............من جونگ..........مینودوست دارم امااون نزاشت حرفموبزنم
کتی:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!اخه چطوری
ایزابل باداد:یعنی چی چطوری مگه مردم چطوری عاشق میشن ها؟بعدم دروبست ورفت دنبال جونگ بگرده 
ایزابل:جونگ مین........جونگ مین........جونگ کجایی
جونگ:چی از جونم میخوای بروبه عشقت برس بامن چیکارداری بزاربادرد خودم بسوزم دست ازسرم بردارررررررررررررررررر
ایزابل حتی بااون دادهایی که جونگ میزدبه سمتش رفتوازپشت بغلش کردومیون هق هق هاش گفت:تنهام نزار......خواهش میکنم 
جونگ که شوکه شده بودبرگشت طرف ایزابل وگفت:چی میگی تواین حرفا یعنی چی
ایزابل:اره درست شنیدی من.....من دوست دارم جونگ مین من عاشق تو شدم کسی که قلبموتسخیرکرده
جونگ بااین که شکه شده بود اما محکم ایزابل وبغلش کردوگف:میدونستم میدونستم دلم راست میگفت قول میدم پشیمون نشی هیچ وقت ازاین که بامن هستی پشیمون نمیشی اینومطمئن باش وبدون این که منتظرجوابش بمونه 
لباشوروی لبای ایزابل گذاشت وباعشق میبوسیدش ایزابل هم کم کم بااون همکاری کرد وبعدمدت کوتاهی ازش جداشد
هیون:اقا من قبول ندارم منم میخوام
الکس:ببنددهنتوالان میفهمن بدبخت میشیم
هیونگ جیغ بنفشی زد:نکنهههههههههههههههههههههههههه
الکس وهیون همزمان گفتن 
الکس:نه نه اصلا
هیون:اره درسته
الکس اروم زد به پهلوی هیون
هیون:چته بابا
ماریناکه فهمیده بود دنیا دست کیه فوری گفت:هی الکس مگه دستم بهت نرسه چرا بهمون نگفتی
ایزابل:اصلاازکی شروع شده که مانفهمیدیم 
کتی:هی دختره دیونه زود جواب بده ببینم کاری که نکردی کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 آبان 1391 06:27 ب.ظ
سلام شقایق چه طوری داستانت معرکه بود
shaghayegh سلام مرسی
واقعا؟خوبه خوشحالم
جمعه 28 مهر 1391 10:05 ب.ظ
سلام شقایق چطوری؟
داستانونوشتی؟
خیلی کنجکاوم بدونم چجوری از اب دراوردیش
shaghayegh سلام مرسی خوبم توخوبی؟
اره بگی نگی
بدنشده ولی تا تموم نشده نمیگم(نیشخند)
جمعه 28 مهر 1391 09:58 ق.ظ
سلام شقایق چه طوری بیا وب مطلب خیلیییی جدید گذاستم
shaghayegh سلام خوبم مرسی توخوبی؟
اومدم
پنجشنبه 27 مهر 1391 07:32 ق.ظ
این اوله منمااااااااااااااااااااااااااااا !!!
از سر ذوق اسمم یادم رفت دی!!!
موووووووووووووووووووووووووووووچ
shaghayegh فهمیدم اجی جون
هه اشکال نداره پیش میاد
ماچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ وموچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ
پنجشنبه 27 مهر 1391 07:31 ق.ظ
راستی اوووووووولللللللللللللل111111111
shaghayegh راستی اورینننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
طلامال خودته
پنجشنبه 27 مهر 1391 07:30 ق.ظ
شلاااااااااااااااااااااااااااام
هههههههههههههههه خیلی باحال بود
shaghayegh به شلام اجی مریم چطوری؟
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییی
خودمم این قسمتوخیلی میدوسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر