تبلیغات
SS501 short stories - sORRY
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

شنبه 29 مهر 1391 :: نویسنده : s@ra
سلام بروبچ.خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چرا اینجا اینطوری شده اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب این یه داستان یک قسمتیه.
خیلی خیلی ببخشید اگه بد نوشتم اخه یهویی به ذهنم خطور کرد.
امیدوارم خوشتون بیاد دوست جونام.دلم براهمتون یه ذره شده.

روبروی پنجره اتاقش ایستاده بودو بهش زل زده بود.
دختر شادو سرحال گذشته الان روی ویلچر افتاده بودو توی تیمارستان بستری شده بود.
اشکی از چشمش به پایین چکید،لرزش چونه شو حس میکرد.
دستشو مشت کردو فشار داد،از خودش متنفر بود.چطور تونست اون دروغ های بی اساسو باور کنه.دسته راستشو بالا اورد گذاشت روی شیشه.هیچوقت به اندازه الان احساس بدبختی نمی کرد.
سرشو پایین انداخت و به گذشته ها فکر کرد.
فلش بک.........................
12 ژوئن.
روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بود،برف همه جا رو پوشونده بود.یقه کاپشنشو اورد بالاتر.
دستاشو اورد بالا و سعی کرد بانفس گرمشون کنه.سرشو به طرف دیگه پارک چرخوند،هیورن رو دید که داشت به سمتش میومد.اخمی کردواز روی نیمکت بلند شد.
هیورین نزدیک تر شد.
هیونگ اخمشو بشتر کردو با لحن جدی و سردی شروع به صحبت با هیورین کرد:گوش کن خانم لی،دیگه ازت خسته شدم،باید بهم بزنیم.
اشک توی چشمای هیورین جمع شد:ب...بهم بزنیم؟!هیونگ منظورت چیه؟؟(با اظطراب لبخندی زد)حتما،حتما داری باهام شوخی میکنی مگه نه؟؟؟
هیون جدی تر جوابشو داد،دیگه حتی نگاهشم نمیکرد لحن من به کسایی میخوری که دارن شوخی میکنن!!!
هیورین:یعنی،یعنی تو حرفای سون هی رو باورکردی؟؟هیونگ باور کن اون دختر دارهبهت دروغ میگه.من دوست دارم..چرا..
هیونگ حتی اجازه نداد هیورین بقیه حرفشو بزنه،با فریاد جواب هیورینو داد:اه..بس کن دیگه هیورین..چرا انقد دوست داری با این دروغ های مسخره نگهم داری.خستم کردی.1سالی که باهم بودیم برات بس نبود؟!به اندازه کافی چرتو پرتاتو باور کردم اما فکر کردی با یه احمق طرفی؟...نه خانم لی..اشتباه فکر کردی.
از الان به بعد دیگه هیچی بین منو تو وجود نداره.دیگه هم نمیخوام ببینمت.هیچوقت جلوی چشمم نیا.
از کنار هیورین رد شدو طعنه ای بهش زد.
اشکی از چشمای هیورین چکید که باعث شد  توی اون سرما حس کنه صورتش داره گرم میشه.
بروی زمین افتاد.اروم اروم شروع کرد به گریه کردن.گردنبندی که هیونگ برای روز تولدش براش خریده بودو توی دستاش فشرد.
نمیتونست باور کنه که این حرفارو هیونگ بهش زده باشه.حتی نمیتونست باور کنه هیونگ انقد راحت همه حرفایی که پشتش زده شده بودو باور کرده باشه.
به سختی نفسشو بیرون داد.
(بچه ها الان اینجا از زبون هیونگه)
ازی کنار هیورین رد شدم.قدمامو تندتر برداشتم تا بتونم زودتر به قرارم با سون هی برسم.خیالم راحت شد که با هیورین بهم زدم.
لبخندی از روی خوش حالی زدو به راهش ادامه داد.تقریبا به محل قرارش با سون هی رسیده بود.
اما قبل ازهرچی حلقه ای که با هیورین خریده بودنو از انگشتش در اوردو پرت کرد توی حوضچه ای که بغلش بود.
به راهش ادامه داد که صدایی اونو به خودش اورد:اوپا...
هیونگ روشو به سمت صاحب صدا برگردوند.سون هی رو دید که روبه روش با یه لبخند ایستاده.لبخند خیلی قشنگی زدو به سمته سون هی قدم برداشت.
هیونگ:عزیزم..از کی اینجا واستادی.خیلی خسته شدی؟؟!!خداکنه سرما نخوری.
سون هی:اوپا نگرانم نباش.بخاطر تو هر دردیو حاضرم تحمل کنم.دستشو انداخت دور گردن سون هی.باهم قدماشونو هماهنگ کردن.
سون هی:با هیورین بهم زدی؟؟؟؟؟؟؟
هیونگ:اره اما بیا راجبش حرفی نزنیم.نمیخوام اسم اون دخترو دیگه بشنوم.
سون هی سرشو پایین انداختو لبخند موزیانه ای زد:خانم لی...دیدی...بالاخره تورو به زمین نشوندم.
هیونگ:ببینم..تو گشنه نیستی؟!
سون هی سرشو بالا اوردو دوباره اون چهره مظلومو به خودش گرفت:چرا خیلی گشنمه.
هیونگ:پس بریم یجا یچی بخوریم.
سون هی:ااااممم...بریم.
..........................................
توی پارک نشسته بود.سون هی رفته بود که دوتا رامن بخره به اصرار اون قرار شد اون امروز پول غذا رو بده.
دوباره لبخندی زد.اما صدای زنگ موبایل سون هی رشته افکارشو پاره کرد.اول نمیخواست جواب بده اما صدای زنگ اعصابشو خورد میکرد گوشی سون هی رو برداشت.صفحشو روشن کرد تا جواب بده اما تا خواست جواب بده زنگ قطع شد.
اما چشمش به جیزی خورد که نمیتونست باور کنه.دستاش شروع کردن به لرزیدن.
یه اس ام اس از طرف سون هی به هیورین بود.با خوندن اون اس ام اس حتی دیگه نمیتونست نفس بکشه.
متن اس ام اس:
خانم لی هیورین دیدی بالاخره هیونگتو ازت گرفتم.اوووه کیم هیونگ جون خیلی پسر ساده ایه.اون به راحتی دروغ های منو باور کرد.حتی دروغایی که پشت تو گفتم.نه تنها هیونگ باورشون کرده حتی اعضای کمپانی هم باور کردن.تو خیلی دختر بدبختی هستی.
امیدوارم بمیری.خدافظ خانم لی.
نفساشو به سختی بیرون میداد.اس ام اسای دیگشو چک کرد همشون پس بودن.با این نوشته ها...اوپا فردا میبینمت...منم خیلی دوست دارم...حاضرم برات بمیرم اوپا.
همه ی اینا رو به پسرای مختلف داده بود.
باور کردن چیزی که داشت میدید براش غیر ممکن بود.داشت دیوونه میشد.

گوشیه سون هی رو پرت کرد روی زمین.سریع از جاش بلند شد.میخواست بره خونش.
همین طو که راه میرفت سعی میکرد بغضشو قورت بده.اما تسلیم اشکاش شد.
چرا انقد احمق بود.چرا حاضر شد هیورینو به همین راحتی از دست بده.
همه بدنش از سرما سر شده بود اما اون دیگه حتی سرما رو هم از شدت ناراحتی حس نمیکرد.
دلش میخواست همون لحظه یکی از خواب بیدارش کنه..نفسشو باعصبانیت بیرون داد.
به سمته خونش راه افتاد.وقتیم که رسید به خونش گوشیشو خاموش کردو رفت توی اتاقش روی تختش دراز کشید با صدای بلندی شروع کرد به گریه کردن.گریه هاش دیگه به هق هق تبدیل شده بودن.
................................................
24 فوریه.
بیشتر از یک ماه بود که از هیورین خبری نداشت.چندوقتیم بود که با سون هی بهم زده بود.
دلش بیشتر از هر وقت دیگه ای برای هیورین تنگ شده بود...هیچکس خبری ازش نداشت.
روی مبل جلوی تلویزیون لم داده بود.
کانالای تلوزیونو الکی عوضشون میکرد...تلویزیون رو خاموش کردو کنترلشو پرت کرد یه گوشه.
آه بلندی کشید.
با صدای زنگ موبایلش به خودش اومد.
گوشیشو برداشتو نگاهش کرد...شماره براش نا اشنا بود.اخمی کردو جواب داد:الو...سلام...بله خودم هستم...لی...لی هیورین؟؟؟؟؟؟؟
گوشیشو قطع کردو با عجله به سمت کمد لباساش رفت اولین چیزی که جلوی چشمش اومدو برداشت پوشید.
با سرعت به سمت پارکینگ رفت.ماشینشو روشن کردو راه افتاد.
......................................................
ماشینشو گوشه ای پارککرد..به اسم اونجا نگاهی انداخت.
تیمارستان سئول.
با نگرانی از پله ها بالا رفت.به سمته اتاق دکتر متخصص رفت.
درو زد و وارد شد.
دکتر:اوه...اقای کیم..بفرمایید بشینید.
هیونگ با لرزش بروی مبلی که کنارش بود نشست:اقای دکتر اتفاقی برای هیورین افتاده.
دکتر:خب نمیدونم اطلاعی دارید یا نه خانم لی یک هفتست که اینجا بستری شدند.طی یکماه گذشته ایشون دچار افسردگی شدید شدن چندبارم به من مراجعه کردن اما ظاهرا قرص و دارو روی ایشون تاثیری نداشته.تا هفته پیشی که بخاطر اختلالات روانی داشتن دست به خودشکی میزدن.
هیونگ با ناباوری:خو..خودکشی؟؟؟؟امکان نداره..
دکتر:ایشون خیلی وقت بود که ازین افسردگی رنج میبردند.
فعلا هم اینجا بستری هستن.دیروز شماره شما رو توی شماره های ضروری مبایلشون پیدا کردیم و بهتون زنگ زدیم.
اما اقای کیم متاستفانه..
هیونگ:متاسفانه چی؟!
دکتر:بخاطرپرت شدن ایشون از طبقه دوم اپارتمانشون ایشون فلج شدن.
حال...................................................
داشت دیوونه میشد.تقصیر اون بود که هیورین توی این سن کمش باید به همچین روزی میوفتاد.
تاحالا 12بار اومده بود تیمارستان و بهش سر زده بود اما فقط از پندجره اتاقش نگاهش میکرد جرئت چشم تو چشم شدن باهاشو نداشت.
اما اون امیدوار بود که اون حالش یه روزی خوب میشه.حتی اگه تا اون روز سالها طول بکشه هیونگ منتظرش میمونه.






نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 23 بهمن 1391 06:16 ب.ظ
hi,my friend.my mother is korean & my father is iranian i live 9year in the korea & 1 year come in the iran i like ss501.i see their concerts& their practice . ss501 are me & my brothers friends because my brother is guitars. my name is in the korea (kim young kye) I says about your web
چهارشنبه 10 آبان 1391 06:25 ب.ظ
سارا اون وبلاگ دیگه بروز نمیشه بیا وب لاگ جدید به من بگو شتاسه کاربری و رمزی که می خوای
s@ra کدوم وب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وب جدید زدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه 10 آبان 1391 05:55 ب.ظ
maryam
s@ra اهان.
سه شنبه 9 آبان 1391 08:53 ب.ظ
thank u 4 sharing
s@ra خواهش میکنم عزیزدلم.
شنبه 6 آبان 1391 05:13 ب.ظ
سارا منم موافقم حتی اگه مدیر نباشم فقط اگه من فقط این دو هفته رو نیومدم ناراحت نباش چون کار دارم
s@ra عزیزم اسمتو نزدی من الان دقیق نمیدونم کی؟؟؟؟؟!!!!!
جمعه 5 آبان 1391 02:09 ب.ظ
اوااااااااااااااااا
من قبلا نظر گزاشته بودم ااااااااااااا
چرا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جیغغغغغغغغغغغغغ
s@ra چیشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای ببخشید دوستم فک کنم دستم خورده بجای تایید حذفش کردم.همش تقصیر این قالب جدید میهنه که همه چیزش محوه.
جمعه 5 آبان 1391 11:54 ق.ظ
سلام کی گفته تو مدیر نیستی خیلی خوبم هستی
گلم از همون اول مدیر بودی هستی خواهی بود
گلم شما مدیر دوم من سوم سودا اول هست
منتظر داستان گلت توی بولاگ هستم
فایتینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
s@ra سلام مریم جونم.وای ببخشید اولش نشناختمت اخه مریم زیاد هست.منظورم این بود مدیر اینجا نیستم.
اره سه تامون مدیریم.
میسی عزیزم.منم منتظرم تو زودی داستانای قشنگتو بزاری.
فایتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ.
پنجشنبه 4 آبان 1391 07:13 ب.ظ
سلام...عالیست باید به استعدادت آفرین گفت.مرسی عزیزم.
s@ra سلام عزیزم.مرسی دوستم.خواهش میکنم گلم قابلی نداشت.
چهارشنبه 3 آبان 1391 09:14 ب.ظ
سلام اونی جان خوبی سلامتی خانم مدیر یک عدد بیو بگذارید صواب داره بخدا
s@ra سلام عزیزدلم.خوبی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من مدیر نیستم.
چهارشنبه 3 آبان 1391 07:32 ب.ظ
آخی پسرم
آخی هیورین
سلام گلم خوبی؟
جات خیلی تو میتینگامون خالیه ها
امروزم جات خالی بود
ولی ما به یادتیم
s@ra دلم براشون میسوزه بسی زیاد.
سلام عزیزم.خوبم.تو خوبی ایا؟
بخدا امروز مدرسه داشتم برای همین نشد بیام.
(غمگین)
مرسی دوستم.
یکشنبه 30 مهر 1391 08:40 ب.ظ
ذلستان خیلی خوب وبد

داستان خیلی خوب بود
کککککککککک
s@ra نظر لطفته دوستم.
یکشنبه 30 مهر 1391 08:39 ب.ظ
راستی آدرس وب
mabani-varzeshi.mihanblog.com
s@ra مرسی عزیزممممم.
یکشنبه 30 مهر 1391 08:38 ب.ظ
سلاااااااااااام
ذلستان خیلی خوب وبد سارایی جونمممممممممم
این آدرس وبه
برای مدرسه درست کردیم
اگر بری نظر بدی و تو نظر سنجی شرکت کنی خوشحال میشم....
فقط نظر میدی ایمیل و آدرس وبلاگ هم بزار
فکر نکن الکی خودمون نظر دادیم
ممنونننننننننننننننن
بووووووووس
s@ra سلام هووییییییییییی.
میسی دوستم.
باشه حتما میام الان.
یکشنبه 30 مهر 1391 11:32 ق.ظ
عشقمممممممممممم هیونگگگگگگگگگ
s@ra اهه اههه اههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر