تبلیغات
SS501 short stories - lie
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 3 آبان 1391 :: نویسنده : sogand-star

سلام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منو یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوگیمممممممممممممممممممممممممم

سوگی پا شیکسته کککککبله رفقا پام شکسته

اومدم با یه داستان کوتاه خودم خوندم خیلی خوشم اومد گفتم برای شما هم بزارمش کمی از این حال و هوا دریایید

راستی بزارید این داستانن طولانیم تموم شه بعدش با یه چیز توپ در خدممتونم

بفرمایید ادامه

نظرم یادتون نرهههههههههههههه

 

تاریک بود،همه جا تاریک بود،حتی اسمون،نه ستاره،نه ماه فقط سیاهی.

نشسته بودم رو تخت،پاهامو تا شکمم جمع کرده بودمو فقط فکر میکردم...سکوت بود،فقط سکوت بود.چند ساعت رو اون طوری گذروندم نمی دونم...یک ساعت...دو ساعت...پنچ ساعت نمیدونم.صدایی شنیدم...تک تک تک...صدای برخورد قطره های بارون روی شیشه بود.بالاخره بغضش ترکید آسمونو میگم اونم دلش مثل من ابری بود،دلش مثل من پر بود.خوش بحالش بالاخره بغضش ترکید.چند لحظه بعد به صدای تک تک بارون عادت کردم و باز هم فکر تنها چیزی که تو این روزا میومد سراغم...فکر،فکر،فکر..یادم به دو سال پیش افتاد اون موقع سکوت نبود،تاریکی نبود اون موقع محبت بود،مهربونی بود،شادی بود،عشق بود اما غم نبود،تنهایی نبود،دروغ نبود ،وچه قدر زیبا بود.احساسمون،افکارمون،عشقمون،چه قدر زیبا بود.همیشه دستام توی دستای گرمش بود.اون برام سرگرمی نبود،عادت نبود،علاقه نبود.اون یه عشق تکرار نشدنی بود.

باز هم صدایی اومدو رشته ی افکارم رو پاره کرد.صدای در اومد چند دقیقه بعد اومد تو اتاق چراغو روشن کرد نور چراغ اذیتم کرد اما این مهم نبود به چشمای سرخم نگاه کرد اما حرفی نزد اومد نزدیک،نزدیک تر باز هم نزدیک تر نشست روی تخت بهم خیره شد توی چشماش دیگه مهربونی نبود،محبت نبود،عشق نبود.توی چشماش نفرت بود.بغض کردم اما جلوی ریزش اشکامو گرفتم نمی خواستم فکر کنه دارم خودمو توجیح میکنم چون کاری نکرده بودم توی اون چشما حتی اعتماد هم دیگه نبود و چه قدر سخت بود خیره شدن به اون چشمها.هنوزم صدای بارون رو میشنیدم می خواستم حرف بزنم اما حرفی برای گفتن نبودچی میگفتم وقتی دیگه اعتماد نبود؟

از جاش بلند شد رفت سراغ کمد لباسا،چمدون رو برداشتو تمام لباسارو ریخت توش با خشونت اومد طرفم دستمو گرفتو از روی تخت کشوندم پایین بدون این که چیزی بگم خودمو سپردم بهش چمدون رو داد دستمو فقط بهم گفت:برو...وباز هم سکوت

نیمه شب بود تاریک بود بارون بی رحمانه و با تمام قدرت می بارید.اما مهم نبود،مهم عشقی بود که پرپر شده بود،مهم قلبی بود که تیکه تیکه شده بود،مهم اعتمادی بود که مثل برگ کاغذی مچاله شده بود.بدون این که چیزی بگم چمدون رو برداشتمو از خونه زدم بیرون توی خیابونای خلوت قدم میزدم،فکر میکردم و خیس میشدم،کاش با اون بارون محو میشدم تا شاید پاک میشدم.اما من که گناهی نکرده بودم...اون شب کذایی...اره اون شب گناه من بود گناه من بی خبری بود گناه من رفتن به اون مهمونی بود.

خوشحال بودم همه شاد بودن.هیون مثل پروانه دورو ورم میچرخید همه به عشقمون نگاه میکردن شاید هم حسودی میکردن و دراین میان حسادت فردی دامن گیر عشق پاک ما شد.اهنگ ملایمی داشت پخش میشد زوج های جوون در کنار هم میرقصیدن و علاقشون رو به رخ بقیه میکشیدن هیون دستمو گرفت اون هم دوست داشت نشون بده که چه قدر خوشبخته منم همین طور.با اون اهنگ شروع کردیم به رقصیدن انگار روی ابرها داشتم سیر میکردم چه قدر زیبا بود و چه قدر در اون شورو حال غرق شده بودیم اما یه تماس بی موقع یه تماس لعنتی یه تماس دروغ اون ارامش رو به هم زد.هیون بدون این که چیزی بگه رفت حتی یه کلمه حرف هم نزدو رفت.نگران بودم دلهره داشتم چون با رفتنش همه چیز رفت،عشق رفت،اعتماد رفت،محبتو صداقت رفت و تنفرو کینه بود که جای اون همه عشق رو گرفت.

اون شب بعد از مهمونی رفتم خونه،تنها رفتم خونه،با نگرانیو با ترس رفتم خونه.هیون تو خونه بودو ساکت بود.از اون شب همیشه ساکت بود رفتم روبه روش ایستادم بهش نگاه کردمولبخند زدم.اما اون عکس العملی نشون نداد فقط چند تا عکس رو انداخت تو صورتم.با بهتو تعجب عکسارو برداشتمو یکی یکی و با دقت بهشون نگاه کردم.باورم نمی شد چیزی رو که میدیدمو نمی تونستم باور کنم.اون دختر من بودم اما کی؟کی آغوشی رو به غیر از آغوش هیون پذیرفته بودم؟چرا یادم نمی یومد؟اون عکسا ساختگی نبود.پس چی بود؟معنی اون عکسا چی بود؟چه اتفاقی افتاده بود؟اون مرد کی بود؟داشتم دیوونه میشدم زبونم بند اومده بود هیون هنوز داشت با خشم بهم نگاه میکرد.بالاخره تونستم حرف بزنم...

گفتم من کاری نکردم نمی دونم چه اتفاقی افتاده.

گفت ساکت شو.

گفتم اگه ساکت شم یعنی این که قبول کردم.خیانت به تورو قبول کردم ولی من این کارو نکردم.

اومد نزدیک تر با دستاش شونه هامو گرفتو با خشمو نفرت سرم داد زدو گفت پس اون زن کیه؟اون زن توی عکس کیه؟

گفتم من دوستت دارم چطوری میتونم باهات همچین کاری کرده باشم؟

بلند تر داد زد و گفت فقط بگو اون زن کیه؟

گفتم هیون یکی خواسته بین مارو به هم بزنه خواهش میکنم اروم باش

گفت گفتم فقط بگو اون زن کیه؟

نا امید شدم گفتم اون زن منم

اون خشم توی چشماش یک دفعه تبدیل شد به غم به خستگی به دل شکستگی اروم دستاشو از روی شونه هام برداشت کلافه شده بود چشماشو بستو دستشو تو موهاش فرو برد چند تا نفس عمیق کشیدو بدون این که نگاهم کنه رفت با رفتنش قلبم آتیش گرفت و از اون شب سکوت بودو تاریکی و فکر..و فقط فکی بود که به سراغم میومد...

واقعیتی که هیون هیچ وقت قبولش نکردو منم نمی تونستم ثابتش کنم هر روز هر شب هر لحظه توی ذهنم مرور میشد.اشتباهی که به خاطرش تاوان پس دادم و اونم اعتماد به دوستی بود که همیشه دشمنی به من رو توی ذهنش پرورانده بود.اون بود که چند روز قبل از مهمونی منو به خونش دعوت کرده بود باهام دردو دل کردو ازم خواست تو خوردن مشروب همراهیش کنم.اون اشتباهی بود که تاوانش از دست دادن تنها عشق زنگیم بود.اون روز اون قدر مست بودم که نفهمیدم کی از هوش رفتم وقتی چشماشو باز کردم که فهمیدم تو خونه ی خودم هستمو هیون با لبخند بهم زل زده و این حرفارو با لبخند بهم میزد:عزیزم سعی کن جایی بدون من این قدر مشروب نخوری که مجبور بشم کارمو ول کنمو بیام دنبالت.

چه ساده از کنار این موضوع گذشتم.این موضوع روبرای هیون تعریف کردم اما باور نکرد گفت چطوری باید حرفامو باور کنه وقتی توی بار اومده دنبالمو صاحب بار گفته که خانومت تنها اومدن این جا.شاید حق داشت...

حالا باید چکار کنم؟تا کی قدم بزنم؟تا کی افسوس بخورم؟

دیگه بارون نمی بارید.آسمون کم کم صاف شد ستاره ها چشمک می زدن.ماه کمی از نور مهتابش رو به زمین هدیه داد...فاصله ی غصه و شادی چه قدر کمه...همون طور که فاصله ی عشق و نفرت کمه

بارون دیگه نمی بارید آسمون صاف شده بود زمین دیگه تاریک نبود...اما هنوز سکوت بود،تو اون خیابون بی انتها هنوز سکوت بود.منتظر بودم تا صدایی این سکوت رو هم بشکنه انتظارم طولی نکشید که نتیجه داد ناگهان صدای لنت ترمزی که داشت به سرعت به طرفم میومد تو گوشم پیچید نفهمیدم چی شدو کی به تن بی روح و یخ زده ی من برخورد کرد.وقتی به خودم اومدم که در خون غلط میزم مردی به طرفم اومد کنارم نشست به چهره ی بیروح و یخ زده ام خیره شد.در حالی که میگفت:تو لیاقت عشق پاک و صادقانه ی منو نداشتی با تمام وجود اخرین لبخندم رو بهش هدیه کردم....

 





نوع مطلب : story about hyun joong، others، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 4 آبان 1391 11:10 ب.ظ
قشنگ بود
sogand-star ممنونم خانومییییییییییییییییییییییییییییی
بوششششششش
پنجشنبه 4 آبان 1391 08:41 ب.ظ

هیون قاتللللللللللللللللللللل
مرسی دوستم
sogand-star اوااااااااااا ناراحت نباششششششششششششششش
هیون قاتل میشود یوها هاهاهاهاهاهاهاهاااااااااااااااااااااااا
خاهششششششششششششششششش
بوشششششششششش
پنجشنبه 4 آبان 1391 11:24 ق.ظ
میسیییییییییییییییی توخوفی؟
sogand-star اوهوم عالیممممممممم
ولی پامو از گچ بیارم بیرون عالی ترم میشم
چهارشنبه 3 آبان 1391 10:03 ب.ظ
سوگیییییییییییییییییییی خوش اومدی
sogand-star جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
اونیییییییییییییییییییییییییییییییییی
سلامممممممممممممممممممممممم
خوبی؟؟؟؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر