تبلیغات
SS501 short stories - Charmer of Norada - The End
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

شنبه 6 آبان 1391 :: نویسنده : Sima Joon


سلااااااااااام به همه دوستای گلم 





آروم پشت سر هیون جونگ راه میرفت و حواسش كاملا به اطراف بود... هر لحظه منتظر بود تا جونگمین جلوشون ظاهر بشه... بین درختای پاییز زده جلو میرفتن و تنها صدایی كه همراهیشون میكرد خرش خرش خرد شدن برگهای خشك زیر پاشون بود...

: از این سكوت خوشم نمیاد استاد....

: اینجا همیشه انقد ساكته... تعجب نكن كیوجونگ... همه این محدوده افسون شده...

كیو نفس راحتی كشید: شبیه همونی كه روی كلبه گذاشتن؟

هیون سرشو به چپ و راست تكون داد: نه به اون قدرت ولی جلوی نفوذ افرادو میگیره....

چند دقیقه دیگه به راهشون ادامه دادن تا اینكه كیوجونگ گوشهاشو تیز كرد: شمام صدای آب رو میشنوین؟... داریم نزدیك میشیم....

هیون لبخندی زد و سری تكون داد و جلوتر، از بین شاخ و برگها راهی رو باز كرد.... كیو خودشو به هیون رسوند و به منظره ای كه رو به روش از بین بوته ها و درختها پیدا شده بود نگاه كرد: دقیقا همون آبشار توی تصویره.... خیلی قشنگه...

هیون دستشو روی شونه كیو زد: پس تو میتونی صدای آبشارو بشنوی؟

كیو بدون فكر جواب داد: آره... ولی چند لحظه بعد با تعجب روشو به هیون كرد: مگه شما...؟

هیون سری تكون داد: نه... نمیتونم صداشو بشنوم... از اینجا به بعدرو باید خودت بری... پشت آبشار یه غاره... اونجا میتونی اون دست نوشته رو پیدا كنی...

كیو با تردید به هیون نگاهی انداخت: استاد... یعنی... شما... خب...

: كیوجونگ به چی فكر میكنی؟... مطمئن باش اونجا امن تر از اینجاست كه ایستادی.... منتظرت میمونم....

كیو سری تكون داد و سمت آبشار راه افتاد ولی بعد از هرچند قدم، برمیگشت و از بودن هیون مطمئن میشد... همینكه 10 متری از هیون دور شد، برگشت و دید كه اون رفته... نفس عمیق كشید و به آبشار نگاه كرد: جی وو صبر داشته باش... من نجاتت میدم....

----------------------- 

با احتیاط توی غار قدم برمیداشت و جلو میرفت... مشعلی كه روشن كرده بود رو محكم بین دستای خیس از عرقش گرفته بود... توی غار سكوت كامل بود و دیگه حتی صدای آب هم نمیومد... حدود نیم ساعت راه رفت تا به یه سكو رسید... دورتادور سكو پر از مشعل های خاموش بود و میز سنگی بلندی وسط آن قرار داشت.... متوجه دست نوشته روی میز شد..... چشماشو ریز كرد تا بتونه خطوط روی اونو تشخیص بده ولی نمیتونست... با احتیاط پاشو روی سكو گذاشت و بالا رفت... همون موقع مشعل ها روشن شدن... برگشت و به اونا خیره شد... خواست از روی سكو پایین بیاد ولی انگار دیواری نامریی اونو احاطه كرده بود... نفس عمیقی كشید و سمت میز برگشت... حالا میتونست به خوبی خطوط نوشته رو ببینه ولی واقعا چیزی از اونا سر در نمی آورد: حتما استاد میتونه.... دستشو دراز كرد تا نوشته رو برداره....

: تو یكی از نوادگان هوانگ هویی؟

كیوجونگ با ترس كمی عقب برگشت و به اطرافش نگاه كرد... اما كسی رو ندید... همونموقع انگشترش درخشید و برا یه لحظه نور چشماشو زد... پشت سرش مشعل ها خاموش شدن....

: خوش اومدی كیوجونگ، امپراطور آراندا..... مراقب باش... جاودانگی همیشه با نیك بختی همراه نیست....

كیو با گیجی به اطراف نگاه كرد اما نمیتونست صاحب صدا رو پیدا كنه.... دست لرزونشو دراز كرد و آهسته دست نوشته رو برداشت... و بدون مكث از روی سكو پایین پرید....

: استاد... استاد... در حالیكه نفس نفس میزد خودشو به هیون رسوند: پیداش كردم...

هیون جونگ با خوشحالی بلند شد و دست نوشته رو از كیو گرفت... نگاهی به متن نوشته كرد: خودشه كیوجونگ...

كیو كنار یكی از درختا نشست تا نفسی تازه كنه: همین امروز راه میفتم سمت نرادا....

نگاه هیون هم جدی شد: خوبه... كیوجونگ حواست باشه غیر از این چیزایی كه بهت گفتم كاری انجام نمیدی...

كیو سری تكون داد و بازم یاد جی وو افتاد....

-------------------------

با فریاد از خواب پرید... دونه های درشت عرق سرتاسر صورتشو پوشونده بودن... دستشو روی سینه اش گذاشت تا نفساش شمرده بشه....

: چی شد؟... خواب بد دیدی؟

برگشت و به چهره نگران جی وو نگاه كرد... همونموقع صدای شكستن جسمی به گوشش خورد... با عصبانیت بلند شد و در اتاقو باز كرد... فقط چند لحظه طول كشید تا همون پسرك گوژپشت جلوش ظاهر بشه: امری داشتین سرورم؟

جونگمین با خشم به صورت پسرك خیره شد: چی شده چوسانگ؟ این چه صدایی بود؟

: چیزی نبود سرورم... شما استراحت كنین....

: بهت گفتم چی بود؟

پسرك كه از فریاد جونگمین می لرزید با لكنت گفت: تائه وو... داشت سالن پایینو تمیز میكرد كه اون مجسمه اسب نقره ای شما شكست....

جونگمین جلو رفت و یقه لباس چوسانگ رو گرفت و بلندش كرد: مگه نگفتم موقع خواب من نباید از این غلطا بكنین؟... تا صبح باید جنازه اشو كركس ها خورده باشن... مستقیم به چشماش خیره شد: فهمیدی؟

چوسانگ آب دهنشو به سختی قورت داد و سرشو پایین آورد.....

پسركو ول كرد و در اتاقو بهم كوبید: اگه صبح بفهمم سرش هنوز روی تنش سنگینی میكنه، خودت خوراك كركس ها میشی چوسانگ.... نفسشو با حرص بیرون داد.... كنار قدح ایستاد و دستشو بالای اون چرخوند...

: از چی نگرانی؟... اونا حتما اون طلسم رو پیدا میكنن....

بازم تلاشش بی فایده بود.... مایع توی ظرف می چرخید ولی چیزی رو نشون نمیداد... با كلافگی دستاشو لب قدح گذاشت... از صبح نتونسته اونا رو ببینه و این یعنی اونا وارد محدوده طلسم شدن... سرشو بلند كرد و با ناراحتی به جی وو خیره شد: نگرانم... نمیخوام تو آسیبی ببینی.... آروم كنار تخت اومد و پشت به جی وو لبه تخت نشست: كابوس هرشبم از دست دادن توئه... نمیدونم چرا ولی این كابوسا منو میترسونه... احساس میكنم مثه یه زنگ هشدارن....

جی وو هم نشست و دست جونگمینو گرفت: من اینجا كنارتم... توی هر شرایطی... جونگمینو عقب كشید و خوابوندش: باید استراحت كنی....

جونگمین چشماشو بست ولی تا صبح حتی یه لحظه هم طعم خوابو نچشید....

-------------------------

دشت های خشك و كوههای بلند و صعب العبور... روزهایی كه انگار پایانی نداشتن و شب هایی كه آسمون همیشه ابری بود... سه هفته از ورود كیو و هیون به نرادا میگذشت... كیو با سختی خودشو به بالای كوه رسوند و منتظر هیون شد... دستشو سایبونه چشماش كرد ولی جز دشت چیزی نمیدید.... هیون هم خودشو كنار كیو رسوند و به افق و خورشید در حال غروب خیره شد....

: خوبه... فقط سه روزه دیگه راهه... من از اینجا قلعه جونگمینو میبینم....

كیو با تعجب به هیون خیره شد: استاد شما مطمئنی؟.... من كه...

هیون نگاه عاقل اندر سفیهی بهش كرد: چرا تو فكر میكنی با دوماه تمرین میتونی توانایی های یه جادوگر 160 ساله رو داشته باشی؟

تعجب كیو بیشتر شد: 160 سال؟... برگشت و یه بار دیگه ارتفاع كوهی كه ازش بالا اومده بودن رو نگاه كرد: استاااااد....

هیون روی زمین نشست و بقچه كوچیكشو باز كرد: توی این سرزمین بی آب و علف هیچی پیدا نمیشه... نگاهی به نون های توی بقچه كرد.... به سرعت نون ها دوبرابر شدن.... پیاله كوچیكی كه دستش بود رو بالا گرفت: امیدوارم آب خوشمزه ای باشه.... نگاهی به آسمون كرد و بعد از چند لحظه پیاله پر از آب رو پایین آورد و چشید: آه.... از همه جا تلختره... كیو هم نشست و درحالیكه غرق درفكر بود كمی از آبو نوشید...

: به چی فكر میكنی؟....

كیو جونگ دست نوشته رو بیرون آورد و بهش خیره شد: واقعا این یه تیكه پوست انقد ارزش داره؟... میشه بدونم روش چی نوشته؟

هیون سرشو سمت خورشید برگردوند: فقط ورد مخصوص طلسم و یه هشدار نوشته شده... جاودانگی همیشه با نیك بختی همراه نیست...

: توی غارو اون صدا هم همینو گفت...

: منظور استاد لیه؟... اون حتما صدای استاد بوده...

كیو جوابی نداد و دست نوشته رو بین پارچه های تو ساكش مخفی كرد... از جا بلند شد و چشماشو ریز كرد تا شاید اونم بتونه قلعه رو ببینه... ولی فایده نداشت....

: بریم استاد؟

هیون روی زمین دراز كشید: هوا تاریك شده... عجله نكن كیوجونگ... میرسیم....

-------------------------

ابرهای ضخیم و سیاه مانع درخشش ماه میشدن.... کوله اش رو زمین گذاشت و به فاصله کمی که تا قصر مونده بود نگاهی انداخت... از جلوی قصر رودخونه بزرگی عبور میکرد... به نظر می رسید پل سنگی عریضی که رو به روشون قرار داشت، تنها راه رسیدن به دروازه قصر بود... قصری که هاله ای از تاریکی احاطه اش کرده بود.... هیون جونگ جلوتر راه افتاد و از روی پل رد شد... کیو هم به سرعت دنبالش حرکت کرد... هنوز به نیمه پل نرسیده بودن که صدای جونگمین توی گوششون پیچید...

-------------------------

از لب پنجره کنار اومد و با لبخند سمت جی وو رفت: بالاخره رسیدن...

جی وو با نگرانی از جا بلند شد و لیوان دستشو روی میز گذاشت: چیزی نخوردی... نمیخوای یه مقدار غذا بخوری؟... دست جونگمینو گرفت و با نگرانی نگاهش کرد: به نظر یکم ضعیف شدی....

جونگمین با همون لبخند به چشمای نگران جی وو خیره شد: نگران نباش... باید به دوستامون خوش آمد بگم... کنار قدح رفت و به تصویر شفاف کیوجونگ و جونگمین که از روی پل رد میشدن خیره شد... دستشو تکونی داد و شروع به حرف زدن کرد...

-------------------------

کیو چند قدم عقب رفت و با نفرت به شبح جونگمین خیره شد... جونگمین دستاشو باز کرد و با سر به قصر اشاره کرد: خوش آمدین دوستان... به نرادا خوش آمدین.... به قصر من... امیدوارم دست پر آمده باشین.... برگشت و به دروازه نگاه کرد: دروازه رو باز کنید... به کیوجونگ لبخندی زد و سریع محو شد.... این بار بازم هیون جونگ بود که با قدم های محکم از پل عبور کرد و وارد قصر شد....


وارد تالار بزرگ قصر شد و جی وو با دست های بسته پشت سرش میومد... پرده های بزرگ و قهوه ای رنگ تالار با یه نگاه جونگمین کشیده شدن و فضای تاریک اون با نگاه دیگه اش به مشعل های نقره ای روی دیوار روشن شد.... به جی وو اشاره ای کرد و اون سریع روی زمین نشست... سمت قدح بلند کنار تالار رفت و ظرفی که دستش بود رو توی اون خالی کرد... زیر لب وردهایی رو خوند و باز نگاهشو به  جی وو داد: نگران نباش... امشب همه چی تموم میشه.... با آرامش برگشت و به در بزرگ تالار خیره بود تا هیون و کیو سر برسن.... با راهنمایی چند نفر از خدمتکارا هیون جونگ و کیو به تالار رسیدن و کیو با دیدن جی وو به سمتش دوید... جی وو هم با دیدن کیوجونگ شروع به گریه کرد و اسم اونو صدا زد... اما جونگمین سریع جلوی جی وو ایستاد... هنوز هم لبخند می زد...

: صبر داشته باش.... امپراطور آینده صبر داشته باش... با آهستگی چند قدمی سمت کیو برداشت: ابتدا معامله....

کیوجونگ کوله اش رو درآورد و با عصبانیت جلوی پای جونگمین انداخت: این از دست نوشته... حالا جی وو رو آزاد کن....

جونگمین با همون لبخند آزار دهنده اش به کیوجونگ نگاه کرد: بی ادبی و بی احترامی عزت رو کم میکنه امپراطور آینده... با یه بزرگتر درست برخورد کن... دستشو تکونی داد و کوله با سرعت روی زمین کشیده شد و جلوی کیوجونگ ایستاد... ابروهاشو بالا داد: با احترام کیوجونگ.... با احترام....

کیو از عصبانیت دندوناشو روی هم فشار داد و کوله رو برداشت و سمت جونگمین راه افتاد... هیون با خونسردی ایستاده بود و حرکات جونگمینو زیر نظر داشت.... جی وو هم با چشمای خیس از اشکش به هردوشون نگاه میکرد.... سعی میکرد نقششو درست بازی کنه تا پیروز امشب جونگمین باشه.... کیوجونگ جلوی جونگمین ایستاد و کوله رو سمتش گرفت: دستای جی وو رو باز کن....

جونگمین دستاشو به سینه زد: متوجه نشدی امپراطور آینده؟... احترام...

کیو نگاهی به صورت خیس از اشک جی وو کرد و با ناراحتی روی زمین زانو زد... کوله رو روی دستاش بالا آورد و تقدیم کرد....

جونگمین کوله رو گرفت و لبخندی از سر رضایت زد: حالا باز هم صبر داشته باش... اعتماد چیزیه که من نمیتونم به شما دو نفر داشته باشم... هردودستشو جلو آورد و به دستبندهاش خیره شد... چشماش درخشیدن و دستبندای مارشکلش روی زمین افتادن.... هر دوتا مار شروع به درخشیدن کردن و هر لحظه بزرگتر شدن... کم کم شروع به حرکت کردن و با هیس هیس های بلندی سمت کیو و هیون راه افتادن....

: یکم مشغول باشین تا من کارمو تموم کنم... فقط این مارهای عزیز من زیادی جادویین... نیششون کشنده است ولی به این راحتیا کشته نمیشن.... خنده بلندی کرد و سمت قدح رفت و پشت اون ایستاد... دست نوشته رو بیرون آورد و توی قدح انداخت... ورد هایی رو با سرعت زیر لب خوند... بعد از چند لحظه نور از قدح بیرون زد و دست نوشته انگار که روی ذرات هوا نقش بسته باشه جلوی جونگمین ظاهر شد... کلمات روی پوست، لحظه به لحظه درخشانتر میشدن... جونگمین این بار با صدای بلند ورد رو میخوند و کلمات درخشان از پوست جدا میشدن و دونه به دونه توی سر جونگمین میرفتن...

کیو با عصبانیت دستاشو جلوش بالا آورد... هردومار به عقب پرت شدن: استاد اینارو به من بسپر... شما باید سراغ جونگمین برین... نباید وردو کامل کنه...

صدای جونگمین هر لحظه بلندتر میشد تا اینکه به نیمه متن رسید و همون لحظه هیون جونگ عصاشو تکون داد و جونگمینو با یه حرکت از پنجره به بیرون پرت کرد و خودش هم دنبال جونگمین رفت... کیو فقط صدای نبردرو از بیرون میشنید و هنوز با دوتا مار دست و پنجه نرم میکرد...  ناگهان نگاهش به جی وو خورد که با نگرانی از کنار پنجره به بیرون خیره بود.... برای یه لحظه تمرکز کرد و چیزی به ذهنش رسید... به سمت پنجره رفت و میله های پنجره شکسته رو روی زمین ریخت... دوباره مارهارو عقب پرتاب کرد و با تمرکز زیادی مارهای زیادی از میله ها درست کرد و در کمتر از چندثانیه جنگ پر صدایی بین مارها به وجود آورد... سمت جی وو برگشت و با ناراحتی بهش خیره شد... جی وو غرق نبرد جونگمین و هیون جونگ بود و اصلا متوجه حضور اون و اتفاقات توی تالار نبود... کیو سری از تاسف تکون داد... خوب میدونست الان زمان غصه خوردن برای عشق از دست رفته اش نیست.... آروم یکی از پنجره هارو باز کرد.... همونموقع جی وو برگشت: نه کیوجونگ...

جونگمین متوجه حضور کیو شد و هیونو به کناری پرت کرد و کیو رو از کنار پنجره توی حیاط انداخت: آره کیوجونگ... حتما تعجب کردی... نمیخواستم تو بفهمی ولی فک میکنم حالا بد نیست که بدونی... جی وو از اول هم برای همین نقشه پیشت اومد...

کیوجونگ از روی عصبانیت فریادی کشید و تمام سنگ ریزه های حیاط رو سمت جونگمین پرتاب کرد... جونگمین با یه حرکت اونارو به خاک تبدیل کرد و به هیون اشاره کرد که روی زمین افتاده بود: استاد تو نمیتونه جلوی منو بگیره اونوقت تو...

هیون از جا بلند شد و تا خواست عصاشو بالا بیاره، جونگمین سریع تر از اون دستشو تكونی داد و عصاشو روی زمین انداخت... این بار كیو بود كه جونگمینو با طلسماش مشغول كرد و هیون با استفاده از این فرصت دوباره سراغ عصاش رفت.... جونگمین خواست واكنش نشون بده ولی دیر شده بود و هیون با یه حركت اونو در اختیار خودش گرفت، جوری كه انگار جونگمین خشك شده بود.... از عصبانیت دندوناشو روی هم فشار میداد.... به سختی دهنشو باز کرد: تو... هیچ وقت.... نمیتونی.... منو از بین ببری.....

: شاید به تنهایی نتونم ولی حالا كیوجونگ اینجاست... کیوجونگ حالا....

کیو تازه به خودش اومد... دستاشو بالا گرفت و سریع تمرکز کرد... اما با برخورد یه سنگ با سرش نتونست جادوشو کامل کنه....

: نمیذارم همچین اتفاقی بیفته....

جی وو از لبه پنجره پایین پرید و با یه حرکت کیورو محکم به دیوار کوبید: دیگه ساکت نمیشینم....

هیون که هنوزم با طلمش جونگمینو نگه داشته بود با فریاد کیورو صدا زد: کیوجونگ نباید وقتو تلف کنیم... من نمیتونم خیلی وقت نگهش دارم...

جونگمین هنوزم تلاش میکرد تا خودشو از طلسم هیون آزاد کنه و از یه طرف نگاهش به جی وو بود....

جی وو اینبار دستشو رو به کیو گرفت و بلندش کرد اما بهش مهلت نداد و دوباره اونو به دیوار کوبید... برای بار دوم هم کیورو بلند کرد ولی اینبار کیو بود که با سرعت جی وو رو طلسم کرد و دستاشو بی حرکت کرد... از روی عصبانیت پوزخندی زد و جی وو رو به شدت توی تالار پرت کرد... بعد از چند لحظه صدای جیغ های جی وو شنیده میشد... برگشت و به جونگمین نگاهی کرد: میشنوی؟... مارها سراغش رفتن.... با دستای بی حرکت نمیتونه کاری بکنه....

جونگمین كه هر لحظه به شدت خشمش اضافه میشد، نیروی بیشتری رو سمت هیون جونگ می فرستاد تا خودشو آزاد کنه ولی هیون به سختی طلسمو نگه داشته بود....

کیو دوباره نگاهشو به آسمون داد و اینبار چشماشو بست و تمرکز کرد... تمام وجودش نیرو شده بود تا طلسمو کامل کنه.... با شنیدن صدای فریاد جونگمین چشماشو باز کرد... ابرها از روی ماه کنار میرفتن و جونگمین کم کم تبدیل به شبح شد...

هیون عصاشو پایین آورد و در حالیکه به شدت نفس نفس میزد شروع به حرف زدن کرد: تو خیلی اشتباه کردی جونگمین... از همون روز اول... ولی امروز تاوان همه اشتباهاتتو میدی... جلو رفت و عصاشو روی قلب جونگمین گذاشت: چندین سال منتظر این فرصت بودم... وقتی که بتونم به این زندگی ظالمانه ات خاتمه بدم....

جونگمین که هیچ کاری از دستش بر نمیومد آروم شده بود و با همون لبخند به هیون جونگ خیره بود... هیون با صدای بلند شروع به خوندن ورد کرد و عصاشو توی جسم شبح مانند جونگمین فرو میکرد... بعد از چند لحظه فریادهای بی صدای جونگمین شروع شد... جسمش دوباره کامل شد... کم کم صورت و دستاش چروکیده شدن.... انگار که توی یه لحظه 200 سال پیرتر شده باشه... انقد پیر و وچروکیده شد که فقط استخوناش پیدا بود... با آخرین کلمات هیون، جونگمین نعره بلندی کشید و جسمش به خاک تبدیل شد و با یه چرخش عصای اون توی هوا پراکنده شد...

-------------------------

با صدای جیك جیك گنجشك های توی حیاط از خواب بیدار شد... دستاشو از دوطرف كشید و بلند شد... در كشویی رو به حیاط رو باز كرد... با این كار تمام گنجشك ها از روی زمین بلند شدن و بین شاخه های درخت ها مخفی شدن... نفس عمیقی كشید و لبخند زد... 6ماه از برگشتنش گذشته بود و امروز روز تاجگذاری و ازدواجش با دختر یكی از بزرگان قصر بود... خاطرات گذشته رو توی نرادا همراه با جسد جی وو سوزونده بود.... حالا هردو سرزمین متحد بودن و كیو جونگ باید خودشو برای خدمت به مردم كشورش آرانورا آماده میكرد....




این هم از پارت آخر داستان

منتظر نظرای قشنگتون هستم





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، story about kyu jong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 تیر 1392 03:58 ب.ظ
هرچیزی رو که بیشتر از همه میخوای 3بار تکرارکن ،بعد نوشته زیر و بخون :
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم

آمین

این پیام رو به 9 نفر بفرست ، آرزوت برآورده میشه ، باور نمیکردم ولی ولی واقعا برآورده میشه!

پاک کنی یا نفرستی ممکنه آرزوت برآورده نشه

الان ساعت و نگاه کن ، دقیقا 9 دقیقه بعد یه اتفاقی میافته که خوشحالت میکنه...
دوشنبه 8 آبان 1391 11:23 ق.ظ
che ajab khanomi????????
koja nodiiiiiiiii?
dastet tala khasye nabashi
kheilikhob bod
montazere dastanaye khoshmele badit hastam
mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر