تبلیغات
SS501 short stories - تا ته دنیا-(1)
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 4 بهمن 1391 :: نویسنده : m@hsa

سلام بچه ها خوفین؟؟؟

اینجانب مهسا-کیویونگ بعد از سال های طولانی با یه داستان اومدم

این داستان رو از روی یه رمان ایرانی نوشتم فقط کره ایش کردم

اینقدر سخت بوووووووووووووووووووووودکه نگو

مثلا جشن بهاری رو به جا عید نوروز نوشتم

کمی عوضش کردم

شاید  رمانشو خونده باشین ولی اگه نخوندین حتما بخونین،اونایی هم که خوندن دوباره بخونن

و نظر هم فراموش نشه

قربونتوووووووووووووووووووووووووووووون

 

        hyung             soora

 

ادمههههههههههههه

به شیشه زد .

از ماشین پیاده شدم

- بفرمائید ؟

یک دستش به کمرش بود

 -خانم شما خوشکلید یا خیلی زرنگ تشریف دارید ؟

 به چهره عصبانیش چشم دوختم و با حاضرجوابی گفتم : اگه عاقل باشید می فهمید که هر دوتاش . و شروع کردم به قفل

 کردن ماشین

 گوشه لبش با تبسمی طعنه گر پائین اومد : در مورد اینکه زرنگید شکی نیست ولی در مورد اولی ....

 سرشو تکون داد : زیاد مطمئن نیستم .

 از ذهنم گذشت چه بی ادبه . خشممو فرو خوردم انگار که نشنیدم :لطفا برید کنار عجله دارم

 خودشو کنار کشید و دستشو دراز کرد: بله خواهش می کنم خانم بفرمائید ماشینتونو که پارک کردید باید هم برید

 از چشماش گدازه های آتش بیرون جهید . به صورتش زل زدم

- ببخشید منظورتون از این حرف چی بود ؟

دوباره نیشخند زد و دستش را روی صورتش کشید:. عجب بابا رو رو برم . تو که دیدی من دنده عقب رفتم تا اون

ماشین از پارک دربیاد من جاش برم . تو از راه نرسیده از روبه رو اومدی و همون جا پارک کردی؟ واقعا که ...

لبهام رو جمع کردم و لبخندمو به زحمت قورت دادم . یه پیشنهاد دارم . از این به بعد سریعتر عمل کنید . زرنگ توی این

دوره و زمونه زیاد شده و راه افتادم .

  - نه خانم زرنگ زیاد نشده دخترهای لوس و از خودراضی زیاد شده

 عصبی برگشتم طرفش . حیف که کلاسم دیر شده والا می دونستم چیکار کنم و شروع کردم به دویدن .

  صداشو از پشت سرم شنیدم: وایسا ببینم مثلا می خواستی چیکار کنی ؟

  تندتر دویدم اوووف این دیگه کیه ؟ عجب گیریه .......

  در کلاسو باز کردم تمام سرها بطرفم چرخید . آقای کیم سرشو از روی کتاب برداشت و نگاهم کرد و بعد به ساعت

  خجالت  کشیدم .

 - ببخشید استاد ....

  با دست اشاره کرد بیا تو . اومدم تو سون هی از ته کلاس اشاره کرد بیا اینجا. صندلی بغلیش خالی بود تندی رفتم 

  نشستم .

 سرشو به گوشم نزدیک کرد: چرا دیر کردی ؟

 استاد حواسش به ما بود .

 - هیس بعدا می گم .

 در طول کلاس حواسم چند بار پرت شد . عجب پسری بود . هم رک و هم بداخلاق . داشت عصبانیم می کرد . زنگ خورد

 سون هی با صدای بلند گفت: آخیش تموم شد .

  آقای کیم در حال بیرون رفتن از کلاس بود با کنجکاوی سرشو چرخوند ببینه کیه . سون هی سریع خودشو پشت من 

  قایم کرد . ریز ریز شروع کردم به خندیدن .

  سانی سیخونکی به سونهی زد . نه اینکه ساورا خیلی درشته تو هم هیکل گوشتالوتو پشت اون قایم کردی ؟ نصف

  تنت که بیرون بود .

  هلش داد : ا... تو هم اینقدر منو چشم بزن تا آخر سر فقط یک مشت پوست و استخون بشم ؟ ... خب ؟

  سانی با شیطنت گفت : بی چاره من برای خودت می گم که اگر فردا شوهر گیرت نیومد نگی چرا ؟

  سون هی حرکتی با عشوه به سر و گردنش داد: نترس جونم من از شما زودتر می رم حالا می بینی . مردای کره ای

  دوست دارن گوشت تو دستشون بیاد نه شما دو تا اه ... اه .. حیف طلا و جواهر که به استخونهایی مثل شما آویزون

  بشه

  کیفشو انداخت روی دوش : من دارم می رم بوفه هر کی می خواد بیاد .

  به سانی چشمک زدم: چرا که نه ؟

  دنبالش راه افتادیم . با خودم خندیدم خیلی جالبه چرا توی این دو سه ماهی که دانشگاه میام بین این همه بچه با این دو تا

  بیشتر از همه جور شدم ؟ نمی دونم شاید برای اینکه سون هی زیادی پر سر و صدا و شلوغه ازش خوشم میاد سانی

  هم ... زیر چشمی نگاهی به قد بلند و چهره بانمکش انداختم . درسته که شیطونیش کمتره ولی خیلی باحاله یه جورایی

  منو جذب می کنه .

  سون هی تندتر از ما به سمت بوفه دوید: داره از گرسنگی آب دهنم راه می افته .

  سانی گفت : جون من نگاهش کن قیافش کره ایه  اصله . تپل و مپل و سفید

  - ولی وجدانا با نمکه نه؟ می دونی روزی چقدر ما را می خندونه؟

   وارد بوفه شدیم: آره . باید اسمشو بذاریم قرص ضد افسردگی .

  سانی از اون جلو بلند گفت : سه تا کالباس خشک سفارش دادم خوبه ؟

  سرمو تکون دادم: اره بابا هر چی گرفتی خوبه .

  روی صندلی پلاستیکی جا به جا شدم و با بی میلی یه گاز دیگه به ساندویچم زدم

  سون هی با اشتها و دو لپی لقمشو قورت داد : چیه سانی واسه چی نمی خوری ؟

  من رو هم از قلم ننداخت : تو چی ؟ همه ساندویچت مونده!! صورتشو جمع کرد . اه ... آدم با شما دو تا که غذا می

  خوره از اشتها میوفته . این چه وضعیه ؟!

  سانی کنایه زد : الهی بمیرم که پوست شدی .

  سون هی نوشابشو تا ته خورد . و صدای نی و هورت کشیدن ته شیشه بلند شد 

  شیشه را از دستش کشیدم : بسه . ضایع نکن بابا همه دارن نگامون می کنن . در ضمن اگه شکمت حکم سیری داده 

  بجنب تا تو و سانی رو تا یه جایی برسونم

 سانی گفت : چه خوب ماشین بابات رو اوردی؟

  -آره خودش داد .

 - پس منو تا خیابون سوگونگنو می رسونی ؟ می خوام برم داروخونه کار دارم .

  باشه ولی قبلش باید بنزین بزنم .

  سون هی دستای سسیشو با دستمال پاک کرد : منت سر من نذار . من که خوابگاهم همین پشته راست می گی

  یه روز ماشین بابات رو بگیر و ما رو ببر یه گشتی تو سئول شما بزنیم . باور کن مردم از بس که تو خوابگاه نشستم و

  هی هم اتاقی های کج و کوله تر از خودمو دیدم .

  آرنجمو از روی میز برداشتم : ولی همه می گن تو خوابگاه زندگی کردن هم صفایی داره .

  دستمالش را از فاصله دور توی سطل پرت کرد : آره جون تو اونم چه صفایی . مخصوصا وقتی بچه ها با هم دعواشون

  می شه و هر کی سعی می کنه خودش و شهرشو به رخ بقیه بکشه . واقعا دیدنیه . یکیش خود من از بسکه گفتم ما

  بوسانی  ها اینطور ما بوسانی ها اونطور خودم از خودم بدم اومده دیگه چه برسه به بقیه .

  سانی رژ لبشو پررنگ تر کرد و آینشو توی کیفش گذاشت . حالا مجبوری اینقدر از خودت تعریف کنی؟

  سون هی لب و دهنشو کج کرد و قیافه حق به جانب به خودش گرفت : وا ... بالاخره چی؟ نباید مشخص بشه کی از همه

  سرتره . و همه ازش حساب ببرند ؟ باید جذبه داشت عزیز من جذبه .

  خندیدم : پاشو سانی این سون هیه روده درازو اگه ولش کنی تا فردا می خواد حرف بزنه . ما رو هم از کار و زندگی

  میندازه .
 

**********************************************

 سوئیچ ماشین رو روی مبل راحتی توی هال انداختم

  مامان با دیدنم اومد جلو : خسته نباش  .

  - مرسی . ولی واقعا خسته ام . هر وقت رانندگی می کنم حسابی رمقم گرفته می شه .

  کیفمو ازم گرفت : خیلی خب حالا سخت نگیر لباساتو دربیار بیا تو آشپزخونه الان ناهار میارم .

  وارد آشپزخونه شدم .  همینطور سراپا یک تکه کیمچی برداشتم و گاز زدم . بعد هم کمر مامانو گرفتم و بغلش کردم و 

  بوسیدمش . به عجب بویی راه انداختی آدم سیر رو هم به اشتها میندازه.

  منو با ملایمت از خودش دور کرد : ا... ادم که با دهن پر و چرب و چیلی کسی رو بوس نمی کنه .

  نشستم و سرمم یک وری روی شونم خم کردم و از درون قاب چشمام براندازش کردم . درست مثل همیشه همون

  موهای کوتاه شرابی رنگ و با اندام موزون و قد متوسط و باز مثل همیشه در چشمای میشی رنگش گرما و محبت موج

  می زد . راستی عجیبه . آدمی با این همه مهربونی و ملاطفت چطوری مدیر مدرسه به اون بزرگی بود ؟

  قاشق رو به دهنم نزدیک کردم هر چند شاید بخاطر همین خوب بودنشه که با اینکه چند ساله بازنشسته شده باز هم

  شاگرداش زنگ می زنن و باهاش ارتباط دارن . نفس بلندی کشیدم . واقعا که دوست داشتنیه .

  مامان اخم کوتاهی کرد و بشقابمو برانداز کرد : واسه چی به من زل زدی . بخور سرد شد . تو همش دو قاشق خوردی .

 سرمو تکون دادم : اره آخه سیرم . تو دانشگاه ساندویچ خوردم . به ظرف سالاد اشاره کرد . اینو هم نمی خوری ؟

  نه اصلا جا ندارم و بی اراده خمیازه کشیدم : اوه چه خبرته . کوه کندی ؟

  آره مامان رانندگی  با این همه ترافیک از صد تا کوه کندن بدتره .

  خیله خب پس برو یه چرت بزن . بابات و لونا که اومدن صدات می کنم .
 

*******************************************

  با سرعت خودمو به ساختمون دانشگاه رسوندم . وای بدجوری خیس شدم . عجب بارون و تگرگی دوتاییش داره با هم

  می یاد . آسمون که تا همین چند دقیقه پیش صاف و آبی بود . یکدفعه ای چرا اینطوری شد ؟ همه جا تاریک شده 

  دستامو به هم مالیدم . خیلی سردمه . بهتره یه چای بخورم حالم جا بیاد .

  وارد بوفه شدم . آقای سون رو ندیدم . ولی صداش اومد . جلوتر رفتم دیدم رفته اون پشت و مشت ها داره تو جعبه قند 

  می ریزه

  منو دید : چی می خوای دخترم ؟

  از ذهنم گذشت با اینکه پیره ولی خیلی با حوصله و خوشه

  گفتم:. خسته نباشی آقای سون چای می خوام .

  به قفسه روبرو اشاره کرد . می بینی که دستم بنده خودت یکی از اون لیوانا رو بردار بیار تا برات چای بریزم

  پامو بالا بردم . دستم به قفسه ای که لیوانای یکبار مصرف اونجا قرار داشت نرسید .

  با خودم غر زدم : خدایا شکرت 157 سانت هم شد قد ؟

  سایه ای کنار خودم دیدم و بعد صدایی که گفت: اجازه بدید من کمکتون کنم

  برگشتم که از صاحب صدا تشکر کنم ولی خشکم زد .

احتمالا فردا قسمت بعدو میزارم

فعلاااااااااااااااااااا





نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 6 اردیبهشت 1392 07:40 ب.ظ
من داستانشو خوندم خیلی خیلی قشنگه....اگه اشتباه نکنم نویسندش moonshineه ولی بازم خسته نباشید
m@hsa هوم خیلی قشنگه
من این داستانو تو جاستم میذاشتم ولی یگه ادامش نمیدم
نمیدونم نویسندش کیه
میسی عزیزم
سه شنبه 24 بهمن 1391 10:21 ب.ظ
vase man...
Mioomadam bekhoonam
nakone mikhay ta akhar khali bezarish
???
m@hsa احتمالا اون وبو پاک میکنم دیگه......
کسی که استقبال نکرد
تو هم اگه دوست داری بخونی ادامه داستانو بیا تو این وب
http://just-ss501.mihanblog.com
تو این وب این داستانو میزارم
اونجا اسمش:to the end of the world
یه فرقی هم کرده که به جای هیونگ؛هیون پسر داستانه
تا الان تا قسمت چهارمش گذاشتم
دوست داشتی بیا
جمعه 20 بهمن 1391 10:55 ق.ظ
na migam dastano chera aval tu webe khodet nazashtish
?
m@hsa آها اونجا؟؟؟
چون کسی نمیومد بخونه.....
برای کی میزاشتم؟؟؟
یکشنبه 15 بهمن 1391 10:28 ب.ظ
ba in k nafahmidam chi gofti vali sab mikonam ta bezari
chera aval tu webe khodet nasakhti
???
m@hsa چیو نفهمیدی عزیزم؟؟؟
ببین داستانای اینجا از پونزده قسمت نباید بیشتر بشن،داستان منم از پونزده قسمت خیلی بیشتره واسه همسن دیگه اینجا نمیزارمش
چیو تو وب خودم نساختم؟؟؟
سه شنبه 10 بهمن 1391 05:05 ب.ظ
mamnonm dost jadid
m@hsa خواهش میکنم عزیزم
دوشنبه 9 بهمن 1391 11:10 ب.ظ
baghiasham zood bezar
...
Booooooos
m@hsa نمیتونم آجی........از 15 پارت بیشتر میشه
بووووووووووووس
دوشنبه 9 بهمن 1391 09:23 ب.ظ
بخاطر قدش
m@hsa آهاااااااا
دوشنبه 9 بهمن 1391 05:22 ب.ظ
میدونم درعجب ماندم كه قدكوتاهه
m@hsa حالا چرا در عجب ماندی؟؟؟؟؟؟
یکشنبه 8 بهمن 1391 05:39 ب.ظ
وویییییییییییییییییییی عزیزم میسی ولی من 14 سالمه 157 قدمه این....
m@hsa هه هه...............فدات شم این اسمش سوراست نه سودا
شنبه 7 بهمن 1391 09:17 ب.ظ
گلم تو که داری داستان می نویسی پاکت نمی کنه که
ولی چشم الان میگم بهش
m@hsa مرسی عزیززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززم
جمعه 6 بهمن 1391 12:51 ب.ظ
میبینی چقد وب خالیه؟
قبلا ادم داستان میذاشت شب نشده میرفت صفحه بعد الان انگار نه انگار
هییییییی
کاش دوباره رونق بگیره من که اینجا رو خیلی دوست دارم
اولین داستانمو تو همین وب گذاشتم
هییییییییییییی
m@hsa آره واقعا.......
اصلا هیچکس نمیاد منم قسمت اولو گذاشتم دیدم کسی نظر نذاشت خواستم دیگه ادامه ندم ولی میزارم
منم همینطور خیلی دوست دارم اینجارو
منم اولین داستانمو اینجا گذاشتم
دنیا جان یه کاری میکنی؟؟؟؟از طرف من به غزل یه نظر بده بگو من هستم پنل منو پاک نکنه چون من خودم وقتی میخوام نظر بدم کد برام باز نمیشه نمیتونم نظر بدم
مرسی
جمعه 6 بهمن 1391 12:50 ب.ظ
سلام عزیزم
مرسی بابت داستان
خیلی قشنگه زودبیا بقیشو بذار باشه؟
m@hsa سلااااااااااااااااام
خواهششششششششششششششش
باشه فردا میزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر