تبلیغات
SS501 short stories - believe me... 1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 22 بهمن 1391 :: نویسنده : DonYa

یعنی جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
سلاااااااااااام

چطورین؟
وای خیلی وقته که اینجا داستان نذاشته بودم خودمم باورم نمیشه برگشتم

دیروز همینطوری نشسته بودم اهنگ گوش می دادم یهو یه ایده واسه داستان اومد به ذهنم
البته تو این چند ماه چند تا ایده به ذهنم رسید ولی نشد که بنویسم
یعنی یکی دو روز که می گذشت از سرم میفتاد
خلاصه امروز گفتم تا این یکیم حسش از بین نرفته بچسبم بهشو بنویسمش
این شد که الان در خدمتتونم

خب... یه توضیح کوتاه بدم در مورد داستان.
این داستان سبکش جناییه
شایدم کمی سادیسمی

امیدوارم با این سبک داستان براتون تکراری نشده باشم
ولی خب چون مدت زیادیه که وب بدون داستانه میشه گفت از هیچی بهتره
واقعا می گم
اصلا نمی دونم داستان خوبی هست یا نه
هرچند قشنگ به نظر می رسه ولی هنوز ازش مطمئن نیستم
امیدوارم دوسش داشته باشین

در مورد شخصیتا
شخصیت اصلی هیونگه ولی خب مثل سایر داستانام بقیه پسرام توش نقش دارن
خوب دیگه زیاد حرف نمیزنم
این شما و اینم داستان باورم کن


راستی
پستر چطوره؟
خیلی هل هلکی شد امیدوارم خوب شده باشه

این پستر ثابته




در ماشینو باز کرد. قبل اینکه پیاده شه نیم نگاهی به سوهی که چشماشو بسته بودو از هیجان لبخند به لب داشت انداخت. با دیدن قیافش لبخند بزرگی زدو از ماشین پیاده شد.

سریع خودشو به طرف دیگه ماشین رسوندو همون طور که دستشو به سمت دستگیره می برد گفت: آهای... شیطونی نکنیا... چشمات بستست؟

سوهی با هیجانی که ته مایه هایی از حرص و لجبازی توش بود گفت: آره بستست چند بار بگم؟

سریع در ماشینو باز کردو بازوی سوهی رو گرفت تا کمکش کنه پیاده شه. یه لحظه هم لبخند از روی لباش نمی رفت. امشب قطعا بهترین شب زندگیش بود. حالا دیگه سوهی مال اون بود. دیگه هیچ کس نمی تونست اون رو ازش بگیره. امشب می تونست برای همیشه سوهی رو متعلق به خودش کنه.

سوهی با احتیاط از ماشین بیرون اومدو قدمی به جلو گذاشت. یه دستش تو دست هیونگ بودو دست دیگش لباس بلند و یاسی رنگ نامزدیشو بالا گرفته بود تا زیر پاش گیر نکنه. از هیجان لبشو گاز گرفت. هیونگ بالافاصله بعد از تموم شدن مراسم نامزدیشون اونو سوار ماشین کرده بودو از ده دقیقه پیش ازش خواسته بود که چشماشو ببنده و تا وقتی خودش بهش نگفته بازش نکنه. خوب با این کارای هیونگ جون آشنایی داشت. بازم یه سوپرایز دیگه... چیزی که به لطف هیونگ بارها تجربش کرده بود ولی ایندفه مخصوص تر از همیشه به نظر می رسید.

همونطور که کورمال کورمال به سمت جولو میرفت پشت سر هم می پرسید: نرسیدیم؟... پس کی چشمامو باز کنم؟... هیونگ نخند مردم از کنجکاوی...

هیونگ بلند تر از قبل خنده ای کرد: دندون به جیگر بگیر خانوم خانوما.... الان می رسیم....

کمی بعد صدایی به گوش سوهی رسید. لبخندش بزرگتر شدو قلبش بیش از پیش به تپش افتاد. صدای امواج دریا بود.

کمی که جلو تر رفتن با فشار دست هیونگ متوقف شد.

هیونگ بازم گفت: باز نکنیا....

چند ثانیه بعد حس کرد کسی داره به صندلای نگین کاری شدش دست میزنه.

صدای هیونگو از پایین پاش شنید: پاتو بیار بالا می خوام صندلتو در بیارم.

دستشو به روی شونه هیونگ تکیه دادو پای راستشو اندکی بالا آورد. وقتی پای برهنش با خنکای شن های ساحل تماس پیدا کرد از شادی نفس عمیقی کشید.

چند لحظه بعد هیونگ دوباره ایستادو انگشتاشو ما بین انگشتای سوهی قفل کرد. چند قدم که به جلو رفتن دستش رو به روی شونه های سوهی گذاشتو کمی به سمت راست چرخوند.

حالا دیگه صدای خودشم هیجان داشت. شایدم کمی استرس از اینکه سوهی سوپرایزشو دوست داره یا نه: خب... می تونی چشماتو باز کنی....

توی دلش تا سه شمردو بعد چشماشو باز کرد. با دیدن ویلای غرق در نور و باغچه گل های رز و یاس، کنار اون تیرگی بیکران بی اختیار به وجد اومد.

با خوش حالی چرخی زدو چشمش به میز شام آماده ای افتاد که با نور شمع مزین شده بود. عالی تر از اون چیزی بود که تو بهترین رویاهاش تصور می کرد.

هیونگ همچنان ساکت ایستاده بودو با کمی اضطراب به چهره سوهی چشم دوخته بود. هرچند مطمئن بود خوشش اومده اما تا از زبون خودش نمی شنید دلش آروم نمی گرفت.

سوهی به سمتش چرخید با صدای بلندی گفت: هیونگ عالیه... محشره... واااای....

با همین یه جمله همه اضطراب و استرس از توی دلش پر کشیدو با شادی وصف ناپذیری به دختر زیبایی که روبه روش ایستاده بودو هنوزم هیجان زده اطراف رو از نظر می گذروند چشم دوخت.

خوش حال بود. بی نهایت خوش حال بود. خوش حالی شو با لبخند بزرگی رو صورتش به نمایش گذاشتو به سمت سوهی رفت: بیا بریم شام بخوریم...

سر میز شام هر دو سکوت کرده بودن. هر از چند گاهی به هم خیره می شدندو لبخندی می زدند. ولی چیزی نمی گفتند. نکه حرفی نداشته باشند. ولی برای گفتنش نیازی به کلمات نداشتند. کافی بود به چشمای هم نگاه کنند. اون وقت بود که می تونستند عشق رو به صداقانه ترین شکل ممکن تو نگاه هم بخونند. عشقی که کلمات برای وصفش کافی نبود.

بعد از اینکه شام رو خوردند بلند شدندو به سمت دریا رفتند. هیونگ کمی پاچه های شلوار خوش دوختوشو تا کردو سوهی دامن ساتنو زیباشو با دست بالا گرفت. تو عرض ساحل قدم می زدنو امواج به آرومی پاهاشونو در بر می گرفت.

کمی که راه رفتن سوهی دستش رو دور بازوی هیونگ حلقه کردو سرش رو به شونه هاش تکیه داد. با وجود اون شادی بی نهایت که قلبشو در برگرفته بود دلش آشوب بود. بارها بارها از خودش پرسیده بود که آیا کار درستی کرده؟ به عشق بین خودشو هیونگ شک نداشت اما... نمی تونست... هر کاری می کرد تواناییشو نداشت که چهره پر از بغض و چشمای غمگین سوجونگو فراموش کنه. وقتی بهش گفته بود که کس دیگه ای رو دوست داره... وقتی ازش خواسته بود فراموشش کنه... وقتی بهش گفته بود احساسی بهش نداره... می تونست خورد شدن سوجونگو تو چشماش ببینه.

تقصیر اون نبود. اون همیشه از سوجونگ خواسته بود این عشق یک طرفه رو فراموش کنه. ولی سوجونگ همیشه حرفای سوهی رو به پای غرور دخترونش می ذاشت. همیشه فکر می کرد اگه از این عشق دست نکشه... اگه وجودشو به پای سوهی بذاره... بالاخره سوهی روزی می تونه اون رو به چشم مرد آیندش ببینه. اما سوهی از اول هم نمی تونست به پسر عموش بیشتر از برادر نگاه کنه. این احساس یک طرفه همیشه عذابش می داد. چون می دونست آخرش به شکستن سوجونگ ختم میشه. برای همین قلبش آروم نمی گرفت. عذاب وجدان راحتش نمی ذاشت. مخصوصا وقتی امشب تو جشن نامزدیش سوجونگ رو با اون چهره شکسته و داغون از دور دیده بود.

دست هیونگ رو محکمتر از قبل فشرد. باید به هیونگ می گفت. هیونگ آرومش می کرد. مثل همیشه. تنها اون بود که می تونست این دل پر اضطراب رو آروم کنه.

-هیونگ جون؟

-جانم؟

نفس عمیقی کشید: ما کار درستی کردیم مگه نه؟ سوجونگ بالاخره باید با این موضوع کنار میومد. من که اشتباه نکردم نه؟

هیونگ بازوش رو از بین انگشتای سوهی بیرون کشیدو به دور شونش حلقه کرد:تو دوسش نداشتی سوهی. سوجونگ همیشه اینو می دونست. تو کاری نکردی که به خاطرش ناراحت باشی.

همین یه جمله براش حکم آب رو آتیش بود. آره اون گناهی نداشت. لبخندی به لب نشوندو خودشو از بغل هیونگ بیرون کشید به سمت آب رفت. مشتی از آبو برداشتو به سمت هیونگ پاشید.

هیونگ سریع روشو برگردوندو به اعتراض گفت: یااااا... می دونی چند ساعت نشستم تا اون استایلیست بد اخلاقمون موهامو درست کنه؟

ولی قبل اینکه برگرده مشت دیگه ای آب به سمتش روونه شد. سوهی شکلکی درآوردو شروع کرد به دوییدن. هیونگ خنده ای کردو شروع کرد دنبالش کردن. همین که انگشتش دور مچ سوهی حلقه شد سوهی جیغ بلندی کشید.

هیونگ دستاشو به زیر پای سوهی انداختو اونو روی دستاش بلند کرد. با اون شیطنتی که توی چشمای تیره رنگش جمع شده بود به سوهی که حالا دستو پا میزدو جیغ می کشید نگاهی انداخت. خنده بلندی کردو به سمت ویلا رفت.

------------------

خوابه خواب بود که با صدا زنگ گوشیش تکونی خورد. به طرف دیگه تخت غلطی زدو سعی کرد صدای زنگو نادیده بگیره. ولی تلاشش بی نتیجه بود. بدون اینکه چشماشو باز کنو دستشو به روی عسلی کشید تا گوشی رو پیدا کنه.

با همون چشمای بسته روی صفحه گوشی کلیک کردو گوشی رو به سمت گوشش برد. با صدای گرفته ای گفت: بله؟

-هی... کیم هیونگ جون به ساعتت نگاه کردی؟

با شنیدن صدای هیون کمی هوشیار شد. یه چشمشو باز کردو به ساعت اتاق نگاهی انداخت. با دیدن عقربه ها که عدد دوازده رو نشون میداد سیخ سر جاش نشست.

گوشی رو عقب کشیدو چند تا سرفه کرد تا صداش باز شه و دوباره گوشیو به گوشش چسبوند: هیون جونگ هیونگ... خوبی؟

-من خوبم... بحث عوض نکن.... کجایی؟

-اووووم.... تو... تو راهم... نمی دونی چه ترافیکیه که....

-اهااااان... تا ساعت چهار که می تونی از ترافیک بیای بیرون دیگه؟

خنده آرومی کردو گفت: عاشقتم هیونگ... راس ساعت چهار اونجام....

صدای هیون به وضوح ملایم تر شده بود: لازم نکرده عاشقم باشی... زودتر جمع کنین برگردین... خیلی کار داریما... باشه؟

-باشه....

-پس می بینمت.... راستی.... تو راه مواضب باش فعلا....

-خدافظ.....

گوشی رو قطع کرد. هنوزم لبخند روی لباش بود. بی شک هیون جونگ بهترین دوست و برادری بود که هر کس می تونست داشته باشه.

به سمت سوهی خم شدو موهای لختشو به آرومی نوازش کرد.

--------------------

نزدیک خونه که رسید ماشینو نگه داشت. به سمت سوهی برگشت: شب اگه بتونم هیون جونگو راضی کنم میام دنبالت بریم بیرون....

سوهی خنده بلندی کرد: اگه من جای هیون جونگ بودم حتما می کشتمت... می دونی تو این یه ماه چقد از زیر تمرینا قسر در رفتی؟

هیونگ لباش آویزون شد: آره راست میگی... اگه بهش بگم امشبم می خوام زود برم حتما بی شوهر میشی....

-پس عین یه پسر خوب تمرینتو بکن... در عوض من بیدار می مونم هروقت برگشتی خونه حرف بزنیم باشه؟

هیونگ لبخندی زدو سرشو تکون داد.

سوهی لبخندشو پاسخ داد. دستگیره در ماشینو به داخل کشیدو از ماشین بیرون اومد. به طرف دیگه ماشین رفتو چند تقه به شیشه زد. همین که هیونگ شیشه رو پایین کشید خم شدو خیلی سریع بوسه ای به گونه هیونگ زدو بعد بدون خداحافظی به سمت خیابون رفت. تو همون هین با خنده روشو به سمت هیونگ برگردوندو دستی تکون داد....

اما ناگهان... ماشینی با سرعت زیاد به سمت سوهی رفتو قبل اینکه سوهی بتونه هیچ عکس العملی نشون بده ماشین باهاش برخورد کرد. به سمت بالا پرت شدو از طرف دیگه ماشین به روی زمین افتاد.

ماشین بعد از برخورد با سوهی به سرعت دور شد. هیونگ با شوک به صحنه مقابلش خیره شده بود. برای چند لحظه انگار خشک شده باشه... نمی تونست کوچیک ترین حرکتی بکنه... نفسش تو سینه حبس شده بودو قلبش با چنان سرعتی به سینش می کوبید که به سوزش افتاده بود. به خودش که اومد با سرعت از ماشین پیاده شدو به سمت جسم غرق در خون سوهی رفت.

بدون اینکه کنترلی روی بدنش داشته باشه پاهاش سست شدو به روی زمین افتاد. سوهی به پشت روی زمین افتاده بودو خون به آرومی از سرش به روز آسفالت روان میشد.

بی اختیار اشک تو چشماش حلقه زد. با دستایی که به شدت می لرزید شونه های سوهی رو گرفتو اونو به سمت خودش چرخوند. نگاه سوهی برای لحظه کوتاهی رو نگاهش قفل شدو بعد از اون گویی نور از چشماش رفته باشه بی حالت به مقابل خیره شده بود.

اشکاش بی اختیار به روی گونه هاش می ریختن.

زیر لب تکرار می کرد: خدای من... خدای من... امکان نداره....

سر سوهی رو در آغوش کشیدو صدای هق هقش بلند شد....................




خب قسمت اول تموم شد
منتظر شنیدن نظرات و انتقادات و همچنین حدسیاتتون هستم


 



نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 19 مرداد 1392 11:27 ق.ظ
شماهایی ک آخر نوشته هاتون خخخخخخخ میزارید.
بله با شمام.
ی تفم بزار تنگش کامل شه دیگه عزیزم.
این کارا واس پسراس.چرا آدمو شگفت زده میکنید؟!؟!؟!؟!؟
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 02:58 ب.ظ
عشق است دبل اس و بخصوص کیم هیون جونگ
شنبه 26 اسفند 1391 10:47 ب.ظ
خیلی خوب بود دنیایی دلم هم برای خودت هم داستانات تمگ شده بوددددددد
منتظر ادامه هستممممممم
موفق و سر بلند باشی
شنبه 26 اسفند 1391 10:45 ب.ظ
هیووووووووووووووون












































































































دست به گیرنده ها نزنید کامپیوتر هنگ نکردههههههههههه
خخخخخخخ
گفتم ک بدونی دور هیون باس خیط بکشی.........



خخخخخخخ
شنبه 26 اسفند 1391 10:43 ب.ظ
دنیاااااااااااااا
یه قسمتو نیتونی سر سلامت تموم کنی؟
اووووووووووف
تو روی سادیسمم کم کردیاااااااااااا
شنبه 26 اسفند 1391 10:31 ب.ظ
دنیا تو جز جنایی هم مدل دیگه می نویسی?
والاااااااااا
از الان بگم به هیون کاری نداشته باش وگرنه
.
.
.
.
...
..

.


.

یه داستان می نویسم با این اسم
چگونه هیونگ و دنیا پس 501 شکنجه توسط یونا و هیون مردند...
اسمشو باید سفینه بکشه
فعلا برم بخونمممممممممممممم
سه شنبه 22 اسفند 1391 01:46 ب.ظ
آهاااااااااااااااااااای نفس کش !!!
آدمکش بی رحم .زدی دختر مردمو همون قسمت اول کتلت کردی!
کی جواب شوملشو میده؟؟؟؟؟ هاااااااااا؟؟؟
بندازمت تو چرخ گوشت وتو رو هم کتلت کنم ؟؟؟؟
قسمت بعدش کو ؟ زود بذارش وگرنه میدم تمساح ها یه لقمه چپت کنن!!!
باتشکر
مدیریت پارک!
سه شنبه 1 اسفند 1391 12:29 ب.ظ
سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم سادیسم

درووووودD:
خوفی ؟؟ چه خفر سادیسمی ؟:> بی من خوش میگذشت ؟؟:-w اگه میگذشت ببخشید دیگه نمیگذره :>
اول تا یادم نرفته به یه نکته اشاره کنم کره اییا خودشونم بکشن نمیتونن با یکی از اعضای فامیل ازدواج کنن :| بعله :|
دنیا =))))) اینجا رو " چند تقه به شیشه زد " خوندم "چند تف به ماشین زد" =)))) گفتم یعنی چی تف زد به شیشه بی تربیت ؟:| بعد دیدم تقه ست =))))))
دستت مرسی D:
نخسته بباشی D:
بدروود =;
یکشنبه 29 بهمن 1391 11:15 ق.ظ
هیییییییییییییییییییی روزگار...
پنجشنبه 26 بهمن 1391 12:30 ب.ظ
سلام!جالب بود!همون اول کاری دختره بیچاره رو زدی کشتیش!!!
منتظر بقیه اش هستیم همچنان!
چهارشنبه 25 بهمن 1391 11:45 ب.ظ
دنیا از روی جوابت حدس میزنم منو نشناختی!درسته؟منو یادت نمیاد؟
چهارشنبه 25 بهمن 1391 03:08 ب.ظ
داستان رو بد نمیکنه اما از ارزشش کم میکنه.حرف من نیست.از قواعد نویسندگیه.
توقلباى شیشه اى کمتر پیش میاد از جملات ادبى خارج شى براى همین نسبت ب بقیه داستانات بى نقض تر به نظر میرسه
DonYa نمی دونم واقعا
می دونم که اینطوره ولی یکی دو تا جمله انقدارم به چشم نمیاد
وقتی می نویسم خیلی حسش نمی کنم
درکل قسمت اول درعرض یه ساعت و خیلی تند تند تایپ شد
شاید حالا واسه تو یه ساعت زیادم باشه ولی من معمولا مثلا واسه قلبای شیشه ای چند ساعت وقت میذارم
شاید واسه همین اینطور به نظر میاد
سعی می کنم رفع کنم نقایصشو
چهارشنبه 25 بهمن 1391 03:05 ب.ظ
پاشو بریم وب خودمون تو همین پستت
DonYa باشه الان میام
چهارشنبه 25 بهمن 1391 03:05 ب.ظ
جووووووون...چقدم ک تو فعالى مادر:)))
DonYa اره می دونی که
ببین ما دانشجوهاااااا سرمون شلوغه (الان جو گیری تا چه حد؟)
چهارشنبه 25 بهمن 1391 03:04 ب.ظ
خب اینى ک تو دارى میگى میشه داستانى با نثر عشقى:)))))
باید نثر داستان ثابت باشه ...
DonYa خوب اونجوری خوبه دیگه
مگه تا الان بد نوشتم؟ منظورم این داستان نیست کلا... این تفاوت نثرا خیلی فاحش بوده؟ داستان رو بد کرده؟ اگه اینطوره سعی کنم درستش کنم
چهارشنبه 25 بهمن 1391 03:01 ب.ظ
پنلت پاک شد...تمام...دى:
DonYa پنلم به جهنم
تو دلت میاد نویسنده فعالی مثل منو حذف کنی
طرفدارام می کشنت =)))))))))))))))))))
چهارشنبه 25 بهمن 1391 02:59 ب.ظ
پس یا باید ادبى بنویسى یا ب نثر ساده
DonYa چرااا؟
جملاتم در کل خیلیم ادبی نبود
کلا نثر سنگینی نداره البته فعلا
تا برسه به قسمتای اوجش
من دوست ندارم داستان با یه نثر پیش بره
دوست دارم متناسب با اون لحظه ای که دارم توصیفش می کنم پیش برم
یعنی قسمتی که اتفاق به خصوصی نیست یا شاده با نثر سادست ولی وقتی قراره یه غم بزرگو نشون بدم یا یه اتفاق سنگینو نثرشم باید متناسب با اون سنگین باشه تا خواننده بزرگی قضیه رو بیشتر درک کنه
سه شنبه 24 بهمن 1391 11:10 ب.ظ
تو می‌تونی کمی لطیف باشی آیا؟ دی:
..........
اولین جدسی که به ذهن خطور می‌کنه اینه که سونگجو این کار رو کرده ولی اگه قرار باشه حدس خواننده درست باشه این یه داستان کلیشه‌ایه که خواننده در اولین اقدام تونسته درست حدس بزنه! نویسنده از عمد اسم سونگجو رو اورده تا با این اتفاق ذهن خواننده به سمتش منحرف شه در حالی که حقیقت چیز دیگه‌ایه که در ذهن نویسنده قرار داره!
....................
بررسی رو حال کردی؟!
منتظر بقیه‌اشم...
تند تند بذار وگرنه پنلتو پاک می‌کنم دی:
شب خوش!
DonYa هنوز که لطیفم...

چه عجب یکی به اون پسره اشاره کرد
راستی سوجونگ نه سونگ جو دی:
دوست دارم حدست درسته یا غلط ولی بگم داستان لو میره. البته لو که نمیره چون اصلا ادامه داستان رو نمیشه از قسمت اولش حدس زد
کلا من عادت دارم خل و چلی داستان بنویسم جوری که خودمم نفهمم

تو حلقم یعنی برسیت
من فعلا درصددم قلبای شیشه ای روبذارم ولی کو حسش
منو که میشناسی همچین شیرین گ.... پس برو پنلمو پاک کن=)))))
روز بخیر=)))))))
سه شنبه 24 بهمن 1391 11:03 ب.ظ
خوابه خواب بود که با صدا زنگ گوشیش تکونی خورد
*در خواب عمیق بود یا عمیقا خواب بود بهتره!
DonYa خوابه خواب عمق قضیه رو بیشتر نشون میداد دی:
سه شنبه 24 بهمن 1391 10:50 ب.ظ
نکه حرفی نداشته باشند. ولی برای گفتنش نیازی به کلمات نداشتن
*در مقایسه با جملاتی چون جمله‌ای که تو نظر قبل مشخص کردم، این جمله، جمله‌ی ابتدایی بود!
DonYa ولی من دوست دارم گاهی ابتدایی بنویسم
منظورم اینه که کلا این داستان بر پایه ادبیات و جملات سنگین نوشته نشده
مثل هو ار یو. برعکس قلبای شیشه ای که تمام تلاشمو می کنم جملات ادبی تر و سنگین تر باشن.
به نظرم به ریتم این داستان گاهی جملات ساده ای مثل اینم می خوره
سه شنبه 24 بهمن 1391 10:48 ب.ظ
توی دلش تا سه شمردو بعد چشماشو باز کرد. با دیدن ویلای غرق در نور و باغچه گل های رز و یاس، کنار اون تیرگی بیکران بی اختیار به وجد اومد.
*جمله‌ی کامل و ادبی بود... خوشم اومد
راستی سلام
DonYa سلام عزیزم
ممنونممم
سه شنبه 24 بهمن 1391 09:29 ب.ظ
دنیایی عالییییی بود.مثل همیشههههه
وای الهی چقدر سوهی گناه داشت!
من حدس میزنم هیون سادیسم داشته باشه!(استایل اجی دنیاست دیگه!!!)
اگه حدسم اشتباه بود زیاد به روم نیار!!! D:
منتظر قسمت بعدی هستیممممم
DonYa مرسی عزیزممممممممم نظر لطفته
اره گوناه داشت =(((((((((
یعنی عاشق حدستم
هاهاهااااااا نه به روت نمیارم
چشم عزیزم
بوس بوس
سه شنبه 24 بهمن 1391 09:20 ب.ظ
وااااااای دنیااا!!!! باورم نمیشه برگشتی!
خوبی اجی؟
از وقتی اینجا اینقدر سوت و کور شده دلم گرفته... اینجا قبلا خیلی شلوغ پلوغ بود و جو خوبی داشت.من فقط به امید اینجا میومدم نت ولی از وقتی خاک گرفته....
عزیزمممممممممممم
دلم برات تنگیده بود اججججججی
بووووووووووووس
DonYa سلام عزیزمممممممم
مرسی گلم تو خوبی؟
اره واقعا... منم اینجارو خیلی دوست دارم. کاش دوباره شلوغ بشه
منم همینطووووووووووور
بوووووووووووس
دوشنبه 23 بهمن 1391 12:34 ق.ظ
من حدسیاتمو بگم دنیا؟
.
.
.
کشته شدن گروه دابل اس و هر آنکه در داستان حضور دارد چه اصلی چه فرعی چه بچه چه بزرگ فرقی نمیکنه این یه قتل سریالی هست کاری از دنیا سادیسمی(البته تو سادیسمو گذروندی دانشمندا هنوز در موردت به نتیجه مطلوبی نرسیدن)
.
.
.
داستانت خیلی بد بود(چون حرفا اثر عکس داره روی تو خودت برعکس کن دیگه)
ولی قسمتای هیونشو دوست داشتم(حالا خوبه اصلی نبود)
دیگه اینکه زود زود بیا نه قرنی
درحین نوشتن داستان یک ثانیه یه بار به خودت بگو تو خوبی تو ملایمی تو خشن نیستی شاید یک در هزار اثر کنه
DonYa بگو دوستم

هاهاهاهااااااااا بدبخت دنیا.... بینوا دنیا.... منو سسنه این وسط اخه؟
یکی دیگه یکی دیگه رو می کشه میفته گردن من

دی:
چون قرار برعکس شه یعنی قسمتای هیونشو بد نوشتم
حالا اینا هستن جدی می گیرن: واقعا فرشته؟ انقد بد بود؟ فکرشو نمی کردم اصلا. دیگه نمی نویسمش
چشم (از الکی)
=))))))))))))))))))))))))
تاثیر نداره
دوشنبه 23 بهمن 1391 12:28 ق.ظ
سلام به تو دختر مریضم
.
.
.
خوندم(خنثی)
دنیا یه سوال خیلی مهم هیونگ تز دست تو چی میکشه؟
تو فوتبال که باهیون بوده نمیدونی چقدر درد دل کرده بود برای هیون از بدبختیاش گفته بود اینکه تو چرا خوب نمیسی با این همه درمان =))))
DonYa سلام به خودت
خوبی؟

هیچی نمیکشه
از خداشم باشه
بابا من تو داستان خشنم تو زندگی خصوصیمون که خشن نیستم
حالا گاهی با هم شوخی می کنیم ولی دلیل نمیشه که
والاااا
یکشنبه 22 بهمن 1391 10:34 ب.ظ
سلام عروسم خوبی؟
خوندم ولی الان یکم دلم پیچیده
بعد میام مینظرم باشه؟
DonYa سلام مادرشوهرم
چرا؟ چایی نبات بخور شایدبهتر شد
باشه دوست جونم
یکشنبه 22 بهمن 1391 10:01 ب.ظ
بدبخت هیونگ.خدانکنه تو بهش برسی.
DonYa ساراااااا
خیلی بدی
ازت بدم میاد
=(((((((((((((((((((
یکشنبه 22 بهمن 1391 09:54 ب.ظ
نظر پایینیه مال من بود.
DonYa می دونم بابا
انقد وب خالیه که فک نکنم حالا حالاها جز تو کسی بخونه
مگه بروبچ گروه پاشن بیان
یکشنبه 22 بهمن 1391 09:54 ب.ظ
تو واقعا چیزی به اسم نرمال بودن داستان تاحالا تو زندگیت بوده ایا؟
DonYa خودت کلاتو قاضی کن
خوب اگه یه داستان بنویسم که از اول تا اخر هیچ اتفاقی نیفته و همه به خوبی و خوشی زندگی کنن بنظرت قشنگه؟ نه جدی میگم؟
یکشنبه 22 بهمن 1391 09:53 ب.ظ
مازوخیسمی(سادیسم برات کم بود)
DonYa اررررررررره؟
چطور تو خونه بهت می گم میگی بذار؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر