تبلیغات
SS501 short stories - believe me... 1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 22 بهمن 1391 :: نویسنده : DonYa

یعنی جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
سلاااااااااااام

چطورین؟
وای خیلی وقته که اینجا داستان نذاشته بودم خودمم باورم نمیشه برگشتم

دیروز همینطوری نشسته بودم اهنگ گوش می دادم یهو یه ایده واسه داستان اومد به ذهنم
البته تو این چند ماه چند تا ایده به ذهنم رسید ولی نشد که بنویسم
یعنی یکی دو روز که می گذشت از سرم میفتاد
خلاصه امروز گفتم تا این یکیم حسش از بین نرفته بچسبم بهشو بنویسمش
این شد که الان در خدمتتونم

خب... یه توضیح کوتاه بدم در مورد داستان.
این داستان سبکش جناییه
شایدم کمی سادیسمی

امیدوارم با این سبک داستان براتون تکراری نشده باشم
ولی خب چون مدت زیادیه که وب بدون داستانه میشه گفت از هیچی بهتره
واقعا می گم
اصلا نمی دونم داستان خوبی هست یا نه
هرچند قشنگ به نظر می رسه ولی هنوز ازش مطمئن نیستم
امیدوارم دوسش داشته باشین

در مورد شخصیتا
شخصیت اصلی هیونگه ولی خب مثل سایر داستانام بقیه پسرام توش نقش دارن
خوب دیگه زیاد حرف نمیزنم
این شما و اینم داستان باورم کن


راستی
پستر چطوره؟
خیلی هل هلکی شد امیدوارم خوب شده باشه

این پستر ثابته




در ماشینو باز کرد. قبل اینکه پیاده شه نیم نگاهی به سوهی که چشماشو بسته بودو از هیجان لبخند به لب داشت انداخت. با دیدن قیافش لبخند بزرگی زدو از ماشین پیاده شد.

سریع خودشو به طرف دیگه ماشین رسوندو همون طور که دستشو به سمت دستگیره می برد گفت: آهای... شیطونی نکنیا... چشمات بستست؟

سوهی با هیجانی که ته مایه هایی از حرص و لجبازی توش بود گفت: آره بستست چند بار بگم؟

سریع در ماشینو باز کردو بازوی سوهی رو گرفت تا کمکش کنه پیاده شه. یه لحظه هم لبخند از روی لباش نمی رفت. امشب قطعا بهترین شب زندگیش بود. حالا دیگه سوهی مال اون بود. دیگه هیچ کس نمی تونست اون رو ازش بگیره. امشب می تونست برای همیشه سوهی رو متعلق به خودش کنه.

سوهی با احتیاط از ماشین بیرون اومدو قدمی به جلو گذاشت. یه دستش تو دست هیونگ بودو دست دیگش لباس بلند و یاسی رنگ نامزدیشو بالا گرفته بود تا زیر پاش گیر نکنه. از هیجان لبشو گاز گرفت. هیونگ بالافاصله بعد از تموم شدن مراسم نامزدیشون اونو سوار ماشین کرده بودو از ده دقیقه پیش ازش خواسته بود که چشماشو ببنده و تا وقتی خودش بهش نگفته بازش نکنه. خوب با این کارای هیونگ جون آشنایی داشت. بازم یه سوپرایز دیگه... چیزی که به لطف هیونگ بارها تجربش کرده بود ولی ایندفه مخصوص تر از همیشه به نظر می رسید.

همونطور که کورمال کورمال به سمت جولو میرفت پشت سر هم می پرسید: نرسیدیم؟... پس کی چشمامو باز کنم؟... هیونگ نخند مردم از کنجکاوی...

هیونگ بلند تر از قبل خنده ای کرد: دندون به جیگر بگیر خانوم خانوما.... الان می رسیم....

کمی بعد صدایی به گوش سوهی رسید. لبخندش بزرگتر شدو قلبش بیش از پیش به تپش افتاد. صدای امواج دریا بود.

کمی که جلو تر رفتن با فشار دست هیونگ متوقف شد.

هیونگ بازم گفت: باز نکنیا....

چند ثانیه بعد حس کرد کسی داره به صندلای نگین کاری شدش دست میزنه.

صدای هیونگو از پایین پاش شنید: پاتو بیار بالا می خوام صندلتو در بیارم.

دستشو به روی شونه هیونگ تکیه دادو پای راستشو اندکی بالا آورد. وقتی پای برهنش با خنکای شن های ساحل تماس پیدا کرد از شادی نفس عمیقی کشید.

چند لحظه بعد هیونگ دوباره ایستادو انگشتاشو ما بین انگشتای سوهی قفل کرد. چند قدم که به جلو رفتن دستش رو به روی شونه های سوهی گذاشتو کمی به سمت راست چرخوند.

حالا دیگه صدای خودشم هیجان داشت. شایدم کمی استرس از اینکه سوهی سوپرایزشو دوست داره یا نه: خب... می تونی چشماتو باز کنی....

توی دلش تا سه شمردو بعد چشماشو باز کرد. با دیدن ویلای غرق در نور و باغچه گل های رز و یاس، کنار اون تیرگی بیکران بی اختیار به وجد اومد.

با خوش حالی چرخی زدو چشمش به میز شام آماده ای افتاد که با نور شمع مزین شده بود. عالی تر از اون چیزی بود که تو بهترین رویاهاش تصور می کرد.

هیونگ همچنان ساکت ایستاده بودو با کمی اضطراب به چهره سوهی چشم دوخته بود. هرچند مطمئن بود خوشش اومده اما تا از زبون خودش نمی شنید دلش آروم نمی گرفت.

سوهی به سمتش چرخید با صدای بلندی گفت: هیونگ عالیه... محشره... واااای....

با همین یه جمله همه اضطراب و استرس از توی دلش پر کشیدو با شادی وصف ناپذیری به دختر زیبایی که روبه روش ایستاده بودو هنوزم هیجان زده اطراف رو از نظر می گذروند چشم دوخت.

خوش حال بود. بی نهایت خوش حال بود. خوش حالی شو با لبخند بزرگی رو صورتش به نمایش گذاشتو به سمت سوهی رفت: بیا بریم شام بخوریم...

سر میز شام هر دو سکوت کرده بودن. هر از چند گاهی به هم خیره می شدندو لبخندی می زدند. ولی چیزی نمی گفتند. نکه حرفی نداشته باشند. ولی برای گفتنش نیازی به کلمات نداشتند. کافی بود به چشمای هم نگاه کنند. اون وقت بود که می تونستند عشق رو به صداقانه ترین شکل ممکن تو نگاه هم بخونند. عشقی که کلمات برای وصفش کافی نبود.

بعد از اینکه شام رو خوردند بلند شدندو به سمت دریا رفتند. هیونگ کمی پاچه های شلوار خوش دوختوشو تا کردو سوهی دامن ساتنو زیباشو با دست بالا گرفت. تو عرض ساحل قدم می زدنو امواج به آرومی پاهاشونو در بر می گرفت.

کمی که راه رفتن سوهی دستش رو دور بازوی هیونگ حلقه کردو سرش رو به شونه هاش تکیه داد. با وجود اون شادی بی نهایت که قلبشو در برگرفته بود دلش آشوب بود. بارها بارها از خودش پرسیده بود که آیا کار درستی کرده؟ به عشق بین خودشو هیونگ شک نداشت اما... نمی تونست... هر کاری می کرد تواناییشو نداشت که چهره پر از بغض و چشمای غمگین سوجونگو فراموش کنه. وقتی بهش گفته بود که کس دیگه ای رو دوست داره... وقتی ازش خواسته بود فراموشش کنه... وقتی بهش گفته بود احساسی بهش نداره... می تونست خورد شدن سوجونگو تو چشماش ببینه.

تقصیر اون نبود. اون همیشه از سوجونگ خواسته بود این عشق یک طرفه رو فراموش کنه. ولی سوجونگ همیشه حرفای سوهی رو به پای غرور دخترونش می ذاشت. همیشه فکر می کرد اگه از این عشق دست نکشه... اگه وجودشو به پای سوهی بذاره... بالاخره سوهی روزی می تونه اون رو به چشم مرد آیندش ببینه. اما سوهی از اول هم نمی تونست به پسر عموش بیشتر از برادر نگاه کنه. این احساس یک طرفه همیشه عذابش می داد. چون می دونست آخرش به شکستن سوجونگ ختم میشه. برای همین قلبش آروم نمی گرفت. عذاب وجدان راحتش نمی ذاشت. مخصوصا وقتی امشب تو جشن نامزدیش سوجونگ رو با اون چهره شکسته و داغون از دور دیده بود.

دست هیونگ رو محکمتر از قبل فشرد. باید به هیونگ می گفت. هیونگ آرومش می کرد. مثل همیشه. تنها اون بود که می تونست این دل پر اضطراب رو آروم کنه.

-هیونگ جون؟

-جانم؟

نفس عمیقی کشید: ما کار درستی کردیم مگه نه؟ سوجونگ بالاخره باید با این موضوع کنار میومد. من که اشتباه نکردم نه؟

هیونگ بازوش رو از بین انگشتای سوهی بیرون کشیدو به دور شونش حلقه کرد:تو دوسش نداشتی سوهی. سوجونگ همیشه اینو می دونست. تو کاری نکردی که به خاطرش ناراحت باشی.

همین یه جمله براش حکم آب رو آتیش بود. آره اون گناهی نداشت. لبخندی به لب نشوندو خودشو از بغل هیونگ بیرون کشید به سمت آب رفت. مشتی از آبو برداشتو به سمت هیونگ پاشید.

هیونگ سریع روشو برگردوندو به اعتراض گفت: یااااا... می دونی چند ساعت نشستم تا اون استایلیست بد اخلاقمون موهامو درست کنه؟

ولی قبل اینکه برگرده مشت دیگه ای آب به سمتش روونه شد. سوهی شکلکی درآوردو شروع کرد به دوییدن. هیونگ خنده ای کردو شروع کرد دنبالش کردن. همین که انگشتش دور مچ سوهی حلقه شد سوهی جیغ بلندی کشید.

هیونگ دستاشو به زیر پای سوهی انداختو اونو روی دستاش بلند کرد. با اون شیطنتی که توی چشمای تیره رنگش جمع شده بود به سوهی که حالا دستو پا میزدو جیغ می کشید نگاهی انداخت. خنده بلندی کردو به سمت ویلا رفت.

------------------

خوابه خواب بود که با صدا زنگ گوشیش تکونی خورد. به طرف دیگه تخت غلطی زدو سعی کرد صدای زنگو نادیده بگیره. ولی تلاشش بی نتیجه بود. بدون اینکه چشماشو باز کنو دستشو به روی عسلی کشید تا گوشی رو پیدا کنه.

با همون چشمای بسته روی صفحه گوشی کلیک کردو گوشی رو به سمت گوشش برد. با صدای گرفته ای گفت: بله؟

-هی... کیم هیونگ جون به ساعتت نگاه کردی؟

با شنیدن صدای هیون کمی هوشیار شد. یه چشمشو باز کردو به ساعت اتاق نگاهی انداخت. با دیدن عقربه ها که عدد دوازده رو نشون میداد سیخ سر جاش نشست.

گوشی رو عقب کشیدو چند تا سرفه کرد تا صداش باز شه و دوباره گوشیو به گوشش چسبوند: هیون جونگ هیونگ... خوبی؟

-من خوبم... بحث عوض نکن.... کجایی؟

-اووووم.... تو... تو راهم... نمی دونی چه ترافیکیه که....

-اهااااان... تا ساعت چهار که می تونی از ترافیک بیای بیرون دیگه؟

خنده آرومی کردو گفت: عاشقتم هیونگ... راس ساعت چهار اونجام....

صدای هیون به وضوح ملایم تر شده بود: لازم نکرده عاشقم باشی... زودتر جمع کنین برگردین... خیلی کار داریما... باشه؟

-باشه....

-پس می بینمت.... راستی.... تو راه مواضب باش فعلا....

-خدافظ.....

گوشی رو قطع کرد. هنوزم لبخند روی لباش بود. بی شک هیون جونگ بهترین دوست و برادری بود که هر کس می تونست داشته باشه.

به سمت سوهی خم شدو موهای لختشو به آرومی نوازش کرد.

--------------------

نزدیک خونه که رسید ماشینو نگه داشت. به سمت سوهی برگشت: شب اگه بتونم هیون جونگو راضی کنم میام دنبالت بریم بیرون....

سوهی خنده بلندی کرد: اگه من جای هیون جونگ بودم حتما می کشتمت... می دونی تو این یه ماه چقد از زیر تمرینا قسر در رفتی؟

هیونگ لباش آویزون شد: آره راست میگی... اگه بهش بگم امشبم می خوام زود برم حتما بی شوهر میشی....

-پس عین یه پسر خوب تمرینتو بکن... در عوض من بیدار می مونم هروقت برگشتی خونه حرف بزنیم باشه؟

هیونگ لبخندی زدو سرشو تکون داد.

سوهی لبخندشو پاسخ داد. دستگیره در ماشینو به داخل کشیدو از ماشین بیرون اومد. به طرف دیگه ماشین رفتو چند تقه به شیشه زد. همین که هیونگ شیشه رو پایین کشید خم شدو خیلی سریع بوسه ای به گونه هیونگ زدو بعد بدون خداحافظی به سمت خیابون رفت. تو همون هین با خنده روشو به سمت هیونگ برگردوندو دستی تکون داد....

اما ناگهان... ماشینی با سرعت زیاد به سمت سوهی رفتو قبل اینکه سوهی بتونه هیچ عکس العملی نشون بده ماشین باهاش برخورد کرد. به سمت بالا پرت شدو از طرف دیگه ماشین به روی زمین افتاد.

ماشین بعد از برخورد با سوهی به سرعت دور شد. هیونگ با شوک به صحنه مقابلش خیره شده بود. برای چند لحظه انگار خشک شده باشه... نمی تونست کوچیک ترین حرکتی بکنه... نفسش تو سینه حبس شده بودو قلبش با چنان سرعتی به سینش می کوبید که به سوزش افتاده بود. به خودش که اومد با سرعت از ماشین پیاده شدو به سمت جسم غرق در خون سوهی رفت.

بدون اینکه کنترلی روی بدنش داشته باشه پاهاش سست شدو به روی زمین افتاد. سوهی به پشت روی زمین افتاده بودو خون به آرومی از سرش به روز آسفالت روان میشد.

بی اختیار اشک تو چشماش حلقه زد. با دستایی که به شدت می لرزید شونه های سوهی رو گرفتو اونو به سمت خودش چرخوند. نگاه سوهی برای لحظه کوتاهی رو نگاهش قفل شدو بعد از اون گویی نور از چشماش رفته باشه بی حالت به مقابل خیره شده بود.

اشکاش بی اختیار به روی گونه هاش می ریختن.

زیر لب تکرار می کرد: خدای من... خدای من... امکان نداره....

سر سوهی رو در آغوش کشیدو صدای هق هقش بلند شد....................




خب قسمت اول تموم شد
منتظر شنیدن نظرات و انتقادات و همچنین حدسیاتتون هستم


 



نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 4 تیر 1396 05:11 ق.ظ
I have been surfing online more than 3 hours today, yet I never found any interesting article
like yours. It's pretty worth enough for me. In my view, if all web owners and bloggers made good content as you did, the web will be much more useful than ever before.
یکشنبه 4 تیر 1396 03:17 ق.ظ
What's up to every , as I am actually keen of reading this webpage's post to be updated daily.
It consists of fastidious material.
یکشنبه 4 تیر 1396 01:56 ق.ظ
It's really a nice and useful piece of information. I'm happy that you
just shared this useful info with us. Please keep us informed like this.
Thanks for sharing.
شنبه 3 تیر 1396 10:59 ب.ظ
you're in point of fact a good webmaster. The website
loading pace is amazing. It sort of feels that you're doing any
unique trick. Also, The contents are masterwork. you've performed a magnificent job in this matter!
شنبه 3 تیر 1396 10:12 ب.ظ
You need to take part in a contest for one
of the finest blogs on the web. I most certainly
will recommend this web site!
شنبه 3 تیر 1396 08:02 ق.ظ
Ahaa, its fastidious conversation about this
article at this place at this web site, I have read all
that, so at this time me also commenting here.
جمعه 2 تیر 1396 04:55 ب.ظ
Hello there! Quick question that's entirely off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly?
My web site looks weird when browsing from my
apple iphone. I'm trying to find a theme or plugin that might be able to fix this problem.
If you have any recommendations, please share.

Many thanks!
جمعه 2 تیر 1396 04:39 ب.ظ
As the admin of this web site is working, no doubt very soon it will
be renowned, due to its feature contents.
جمعه 2 تیر 1396 03:23 ق.ظ
It is not my first time to pay a visit this web site, i am
visiting this site dailly and take good information from here daily.
جمعه 2 تیر 1396 02:47 ق.ظ
I read this paragraph completely about the resemblance of newest and earlier technologies, it's remarkable
article.
جمعه 2 تیر 1396 12:48 ق.ظ
Hello, after reading this awesome piece of writing i am too happy to share my knowledge here with mates.
پنجشنبه 1 تیر 1396 11:06 ب.ظ
Great beat ! I wish to apprentice while you amend your website, how
could i subscribe for a blog web site? The account aided me
a acceptable deal. I had been a little bit acquainted of this your broadcast provided bright clear idea
پنجشنبه 1 تیر 1396 11:02 ب.ظ
My coder is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the expenses. But he's tryiong none the
less. I've been using Movable-type on a variety of websites for about a year and am concerned about switching to another platform.
I have heard very good things about blogengine.net. Is there a way I
can import all my wordpress content into it? Any help would be greatly appreciated!
پنجشنبه 1 تیر 1396 04:53 ب.ظ
Hurrah! After all I got a weblog from where I can really obtain useful information regarding my
study and knowledge.
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:46 ب.ظ
At this time it sounds like Wordpress is the top blogging platform available right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your blog?
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:32 ب.ظ
My family every time say that I am killing my time here at net, however I
know I am getting familiarity every day by reading thes fastidious content.
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:19 ب.ظ
Hi there to all, since I am truly eager of reading this
website's post to be updated daily. It includes nice information.
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:17 ب.ظ
Great site you have here.. It's difficult to find
excellent writing like yours these days. I really appreciate individuals like you!

Take care!!
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:16 ب.ظ
Do you mind if I quote a few of your articles as long as I provide credit and sources back to your website?
My blog is in the very same niche as yours and my visitors would genuinely benefit from
a lot of the information you present here.
Please let me know if this okay with you. Many thanks!
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:02 ب.ظ
Very good website you have here but I was wondering
if you knew of any message boards that cover the same topics discussed
in this article? I'd really love to be a part of community where I can get responses from other knowledgeable people that share
the same interest. If you have any recommendations, please let me know.

Kudos!
پنجشنبه 1 تیر 1396 02:52 ب.ظ
Unquestionably believe that which you stated. Your favorite justification appeared
to be on the net the simplest thing to be aware of.
I say to you, I certainly get annoyed while people think about worries that they plainly do not know about.
You managed to hit the nail upon the top and defined out the
whole thing without having side effect , people could take a signal.
Will probably be back to get more. Thanks
پنجشنبه 1 تیر 1396 02:43 ب.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem to get there!
Appreciate it
پنجشنبه 1 تیر 1396 01:59 ب.ظ
I just could not depart your web site prior to suggesting that I really
enjoyed the standard information an individual
provide on your visitors? Is going to be back steadily to inspect new posts
پنجشنبه 1 تیر 1396 01:53 ب.ظ
This is really interesting, You're a very skilled blogger.

I've joined your rss feed and look forward to seeking
more of your wonderful post. Also, I have shared your website in my social networks!
پنجشنبه 1 تیر 1396 01:51 ب.ظ
Hello there! This post could not be written any better!
Going through this article reminds me of my previous roommate!
He always kept talking about this. I am going to
forward this information to him. Pretty sure he's going
to have a good read. I appreciate you for sharing!
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:49 ق.ظ
Hi it's me, I am also visiting this web site regularly, this
web site is really nice and the visitors are really sharing nice thoughts.
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:46 ق.ظ
Thanks , I have just been searching for info about this topic for ages
and yours is the best I've found out so far. But, what
concerning the conclusion? Are you positive about the supply?
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:19 ق.ظ
If some one wishes to be updated with most recent technologies therefore he must be visit this web page and be up to date every
day.
پنجشنبه 1 تیر 1396 03:00 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found a
sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear."
She put the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off topic but
I had to tell someone!
پنجشنبه 1 تیر 1396 02:56 ق.ظ
Admiring the commitment you put into your website and in depth
information you offer. It's great to come across a blog every
once in a while that isn't the same out of date rehashed material.
Fantastic read! I've bookmarked your site and I'm including your RSS feeds to my Google account.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30