تبلیغات
SS501 short stories - THE MIN'S PART 1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 2 اسفند 1391 :: نویسنده : .:❤.R@I-IA.❤:.
سلام به همه ی دوستای گلم...
با یه داستان کوتاه اومدم خدمتتون...
امیدوارم خوشتون بیاد...این داستانو تو وب عروسکا هم میذارم...
همتون رو دوست دارم...



دستم رو جلو بردم تا زنگ درو بزنم...ولی یه لحظه یادم اومد الان ساعت 12 نصفه شبه و حتما بچه ها خوابن...با در موندگی دوباره زیر بارون رفتم تا کلید خونه رو از ماشینم که همونطور زیر بارون تو حیاط ولش کرده بودم بردارم...واقعا حوصلشو نداشتم ماشین رو تو پارکینگ پارک کنم...

کلید خونه رو برداشتم و دوباره به طرف در رفتم...درو باز کردم و وارد خونه شدم...طی این مدت صد بار به خودم و جد و آبادم فحش دادم که چرا هنوز نرفتم از شرکت این قفل لعنتی یکی رو بیارم ببینم میشه رمز در رو عوض کرد یا نه...راستش آخرین باری که رمز در رو به دلایل مثلا امنیتی عوض کردم دقیقا یک ساعت بعد یادم رفت چی گذاشته بودمش!!و هنوزم که هنوزه حتی یکی از ارقامش هم یادم نیست!

بارونیمو دراوردم و همونطور خیس خیس تو دراور آویزون کردم...میدونستم جی مین فردا صبح که ببینه تو دراور لکه ی آب هست جیغ و دادو شروع میکنه اما اون لحظه تنها چیزی که جلو چشمام بود تخت خواب بود و حتی حوصله ی دستشویی رفتن هم نداشتم و میدونستم همین تنبلیم باعث میشه یه بار شب پاشم و برم مستراح....

بلاخره هر طوری بود خودمو بی سرو صدا و تو تاریکی به اتاق خواب رسوندم...

پاورچین پاورچین کنار تخت رفتم اما همین که خواستم روش بشینم جی مین با چشمای بسته گفت:

-«لباساتو عوض کن بعد بخواب...»

لب پایینیمو گاز گرفتم و گفتم:

-«ببخشید بیدارت کردم؟؟»

روشو ازم پیچوند و دمر خوابید و گفت:

-«نه بیدار بودم...لباساتو عوض کن...موهاتم خشک کن...»

میدونستم هنوزم ازم به خاطر بگو مگویی که صبح داشتیم دلگیره...نمیخواستم بیشتر ناراحتش کنم چون میدونستم شدیدا کفری میشه اگه با این لباسا و موهای خیس برم رو تخت...

با بیحوصلگی به طرف کمد رفتم و کورمال کورمال یه تیشرت و یه شلوارک برداشتم و پوشیدم...یه حوله هم برداشتم و باهاش آب موهامو گرفتم...

حوله رو یه گوشه انداختم و آروم زیر رو تختی گرم و نرممون خزیدم...نگاهی به جی مین انداختم و کمی خودمو بهش نزدیک کردم...اما اون زیر پتو گوله شد و خودشو ازم دور کرد...

دستمو دور بدنش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش و آروم گفتم:

-«یااا اینکارا دیگه چیه؟؟بچه که نیستی جی مین!»

بلاخره چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد...لبخندی زدم و گفتم:

-«چه عجب افتخار دادی یه نگاه هم به من بکنی!»

دوباره چشماشو بست و سرشو از روی بالش برداشت و روی بازوم گذاشت...به نظر میرسید فقط میخواست بهم بفهمونه که هنوزم به خاطر رفتارم ناراحته...البته حق هم داشت...کمی سرشو روی بازوم جابه جا کرد و گفت:

-«شام خوردی؟»

آروم بوسه ای روی موهاش زدم و گفتم:

-«آره...ببخشید امشب خیلی دیر کردم...»

کمی صبر کردم تا جوابشو بشنوم...دوست داشتم بگه "مهم نیست...میدونم کار داری" اما اون جوابی به حرفم نداد و فقط گفت:

-«خیلی خوابم میاد...شب به خیر جونگ مین..»

منم چشمامو بستم و شب به خیری گفتم....فکر کنم چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا این که خوابم برد...واقعا خسته بودم...

.

.

.

.

.

با شنیدن صدای زنگ ساعت چشمامو به زحمت باز کردم...خودمو بالا کشیدمو به پشتی تخت تکیه دادم...

هنوزم خوابم میومد و دلم میخواست بیشتر بخوابم...ساعت 6 صبح بود و هوا هنوز تاریک...

ساعت رو خاموش کردم و سرمو برگردوندم تا ببینم جی مین بیدار شده یا نه...با دیدن جای خالیش روی تخت کمی تعجب کردم...معمولا صبحا هردومون با هم بیدار میشدیم....

رو تختی رو از روم کنار زدم و دمپایی هامو که جی مین از شب برام آماده گذاشته بود پوشیدم...

بر خلاف من جی مین بیش از اندازه با سلیقه بود...البته اگه به لطف سلیقه ی اون نبود این خونه دست ما 6 تا دووم نمیاورد...

گاهی وقتا واقعا دلم به حال جی مین میسوزه که چطور ما رو تحمل میکنه اما بعدش به خودم میگم به هر حال اون زن این خونه س...من که بهش میگم بذار یه خدمتکار بگیریم اما قبول نمیکنه....

از اتاق بیرون رفتم و به طبقه ی پایین رفتم تا ببیتم جی مین کجاست...روی کاناپه ی سفیدی که جلوی شومینه بود دراز کشیده بود و دستش رو روی سرش گذاشته بود...

یه لیوان آب و یه بسته ژلوفن هم روی میز بود...با نگرانی به طرفش رفتم و بالا سرش رو کاناپه نشستم...با دستم دستشو از رو سرش کنار زدم و گفتم:

-«چیزی شده؟؟»

با دیدن من سریع از رو کاناپه بلند شد و گفت:

-«نه...فقط سرم کمی درد میکرد...»

منم از رو کاناپه بلند شدم و روبه روش ایستادم و گفتم:

-«مطمئنی؟اگه حالت خوب نیست نرو سر کار...»

سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:

-«چیزی نیست...میرم صبحونه رو آماده کنم...برو بچه ها رو بیدار کن...»

لبخندی زدم و گفتم:

-«باشه...»

از پله ها بالا رفتم و مثل همیشه وارد اولین اتاق شدم...یه اتاق نسبتا بزرگ که همه چیزش فقط دو رنگ داشت...نارنجی و آبی!!

با این که به نظر میاد با هم جور نمیان ولی به اصرار بچه ها جی مین با ذوق و سلیقه ی قابل تحسینش دکوراسیون خیلی قشنگی به اتاق ها داده بود...

اتاق هایی که همیشه این موقع صبح کاملا تمیز و مرتبن ولی تا قبل از خواب تبدیل به جنگل آمازون میشن...

البته جنگل هیومین با جنگل اون چهارتای دیگه کمی فرق میکنه که بعدا توضیح میدم این تفاوت از چه نظره...

آهی کشیدم و به طرف تخت دو طبقه ی بزرگی که گوشه ی اتاق بود رفتم و بلند گفتم:

-«بیدار شین دیگه صبح شده...»

با شنیدن صدای من هر دوشون مثل جت از جاشون پریدن...

لئو که طبقه ی پایین تخت بود زود خودشو بهم رسوند و محکم گفت:

-«بابالی!!شب چلا دیل اومدی؟؟فیلم جدیدو خلیدی؟؟»

با درموندگی نگاهی به پسرم که پاچه ی شلوارکمو چسبیده بود و به چشمای درشتش بهم نگاه میکرد انداختم...کافی بود بگم یادم رفته فیلم رو بخرم که خونه رو رو سرم خراب کنن...

بنابرین لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:

-«آره ولی بعد از مهد کودک میتونین ببینینش...الانم زود بیاین پایین که مامان داره صبحونه رو آماده میکنه...»

قبل از این که از اتاق بیرون برم مایکی پرید تو بغلم و گفت:

-«بابالی تو خواب میدیدم مامان از دستت عصبانیه داله کتکت میزنه!!منم اومدم نجاتت دادم!»

اول خندیدم و بعد گفتم:

-«فدای پسرم بشم...اما مامان که منو کتک نمیزنه!»

مایکی از بغلم بیرون اومد و گفت:

-«چلا بابالی بعضی وقتا خودم دیدم با ماهیتابه از آشپزخونه بیلونت میکنه!»

بلند خندیدم و گفتم:

-«پسرم اون که کتک زدن نیست...آخه باباییت میره به غذاهای مامان پاتک میزنه مامان هم عصبانی میشه...حالا زود برو آماده شو تا من دانی و رافئل رو هم بیدار کنم.»

از اتاق لئو و مایکی بیرون رفتم و وارد اتاق دوم شدم..اما وارد شدنم با آسفالت شدنم رو کف سرامیک ها یکی شد!!

دستم رو روی کمرم گذاشتم و به زحمت از روی زمین بلند شدم....نگاهی به چوب بنفش رنگ دانی که روی زمین بود و باعث شده بود پامو روش بذارم و سر بخورم انداختم...از اونجایی که جی مین شب همه چیز رو سر جاش میذاره پس حتما دانی بازم امشب تو خواب پاشده چوبشو برداشته...

راستش من از این چوب چیزی جز کتک ندیدم...دانی مشکل خواب داره و شبا تو خواب راه میره...البته این راه رفتنش همراهه با برداشتن اون چوب و اومدن تو اتاق من و جی مین و کوبیدنش به سر و روی منه...

چند بار با سر و صورت کبود رفتم شرکت و همه فکر کردن جی مین این بلا رو سرم آورده...البته جای شکرش باقسه که همیشه میاد سراغ من و جی مین و بقیه ی بچه ها رو نمیزنه...

خوشبختانه با توصیه های دکتر این تو خواب راه رفتنای دانی کمتر و کمتر شده اما هنوزم بعضی شب ها با اون چوب به خدمتم میرسه...اما مثل اینکه امشب از اتاق بیرون نیومده...

بعد از بیدار کردن دانی و راف و سرشونو شیره مالیدن در مورد فیلم جدید لاک پشت های نینجا به سومین اتاق رفتم....

آروم در زدم و وارد شدم....مثل همیشه هیومین پشت میز مطالعه ش نشسته بود و سرش تو کتاب بود..

با دیدن من که تو قاب در ایستاده بودم  کتابشو بست و از پشت میز بلند شد و گفت:

-«صبح به خیر بابا.»

کمی جلوتر رفتم و دست به سینه روبه روش ایستادم و گفتم:

-«باز تو صبح زود بلند شدی درس بخونی؟؟»

عینک بزرگ و گردشو که به زور مجبورم کرده بود براش بخرم با این که چشماش ضعیف نبود روی صورتش جابه جا کرد و گفت:

-«یادگیری این موقع صبح خیلی زیاده...من نمیتونم این موقع صبح بخوابم و این وقت با ارزشو از دست بدم!»

جلو رفتم و عینک رو از رو صورتش برداشتم و با عصبانیت گفتم:

-«تو فقط دوازده سالته هیومین!لازم نکرده صبح ساعت 6 چیزی یاد بگیری!تو باید الان تازه از خواب بیدار بشی!»

عینکشو از دستم قاپید و به صورتش زد و گفت:

-«اگه چیزی یاد نگیرم که مجبور میشم مثل تو تا شب ساعت 12 جون بکنم تا دو وون پول دربیارم!»

عینک رو از جلو چشماش برداشتم و گفتم:

-«ببینم تو از کجا میدونی من شب ساعت 12 اومدم؟؟نکنه تا اون موقع بیدار بودی؟؟»

یه بار دیگه عینکشو از دستم گرفت و جلو چشماش گذاشت و گفت:

-«یادگیری تو نیمه شب هم خیلی بالاست!»

-«یادگیری غلط کرده بالاست تو نیمه شب!ببین هیومین صد بار بهت گفتم یه بار دیگه هم میگم...شب ساعت 9 میخوابی...صبح ساعت 6 بیدار میشی...بعد از مدرسه هم فقط 2 ساعت حق مطالعه ی درسی و 2 ساعت غیر درسی داری!در ضمن من خیلی هم خوب درس خوندم ولی وقتش خوندم حالا هم به حد کافی پول درمیارم که شماها تو همچین خونه ای زندگی میکنین!....»

خواست با حرفم مخالفت کنه که گفتم:

-«دیگه نمیخوام چیزی بشنوم!بیا پایین برای صبحونه!»

سریع از اتاقش بیرون اومدم و به طرف آشپزخونه رفتم...با این که دلم نمیخواست اول صبحی اینطوری با تنها دخترم دعوا کنم ولی واقعا دیدن اینکه از این سن کم اینجوری خوره ی کتاب شده واقعا آزارم میده...دلم میخواد بچگیشو بکنه و تو دبیرستان بیفته تو خط درس...نه از الان وقتی که این درسایی که میخونه خیلی هم به دردش نمیخوره...

چند دقیقه بعد همه مون دور میز غذاخوری جمع شده بودیم.هیومین اخم کرده بود و بازم اون عینک مسخره رو به چشماش زده بود که مثلا شبیه خرخون های توی فیلما بشه...

4 قلو ها هم الان در حالت نارنجکی بودن که قراره تا چند ثانیه بعد منفجر بشن...جی مین هم ساکت نشسته بود و صورتش تو هم بود...به نظرم سرش هنوزم درد میکرد..

بلاخره من اولین لقمه رو برداشتم تا این که اون نارنجک منفجر شد و 4 قلو ها شروع کردن به بازیگوشی...

یه لقمه میخوردن بعد 3 بار دور میز همدیگه رو دنبال میکردن و با صلاح های پلاستیکی به هم حمله میکردن...

با این که هزار بار دعواشون کرده بودم که سر صبحونه باید ساکت باشن اما کو گوش شنوا!اونا 4 تا بودن و من یه نفر...جی مین خیلی باهاشون کاری نداشت تا زمانی که زیاده روی نکنن...

منم دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن صبحونه م شدم تا این که مایکل آنجلو با اون نانچیکوی پلاستیکیش محکم از پایه ی میز زد و لیوان شیرم کج شد و روی لباسم ریخت!

لیوان رو سریع صاف کردم و محکم گفتم:

-«بشینین ببینم سرجاتون!!!ببینین چیکار کردین!!»

هر چهارتاشون با آخرین سرعت روی صندلی هاشون نشستن و سرشونو بردن توی بشقاباشون...منم که بهونه دستم اومده بود در حالی که با دستمال شلوارکمو پاک میکردم گفتم:

-«امروز از فیلم خبری نیست...سر صبحونه بچه های بدی بودین.»

هر چهارتاشون با هم گفتن:

-«نه بابالی!!ببخشید!»

-«هر وقت یاد بگیرین مثل 4 تا مرد صبحونه بخورین اونوقت میتونین فیلم ببینین.»

رافائل در حالی که جعبه ی کورن فلکسو برمیداشت گفت:

-«یعنی مثل تو صبحونه بخولیم؟؟»

من که افتخار میکردم پسرام منو به عنوان یه مرد واقعی میبینن خواستم حرفشو تایید کنم که هیومین گفت:

-«نه...بابا اصلا اصولی صبحونه نمیخوره....مقدار نونی که همراه با کره میخوره خیلی زیاده که برای بدن اصلا خوب نیست...پنیر هم زیاد میخوره که اونم خوب نیست...تازه دهنشم زود زود تکون میده که از نظر آداب معاشرت اصلا درست نیست!»

چشم غره ای به هیومین رفتم و گفتم:

-«نخیر!من چون زیاد ورزش میکنم لازمه کره و نون زیاد بخورم...»

هیومین:«خیلی خب میتونیم بریم پیش یه متخصص تغزیه ببینیم کی درست میگه...تو اصلا اصولی صبحونه نمیخوری...»

خواستم برای دفاع از خودم جلو 4 قلو ها یه چیزی بگم که جی مین گفت:

-«بسه دیگه اینهمه حرف نزنین...صبحونه تون رو بخورین که دیر میشه...»

بعد از صبحونه و آماده کردن بچه ها راننده دنبالشون اومد تا 4 قلو ها رو به مهد کودک و هیومین رو به مدرسه ببره...با رفتن بچه ها و ساکت شدن خونه منم آماده شدم تا برم سر کار...جی مین هنوزم تو آشپزخونه بود و داشت میز صبحونه رو جمع میکرد....

وارد آشپزخونه شدم و گفتم:

-«اگه حالت خوب نیست و نمیتونی رانندگی کنی من برسونمت...»

سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:

-«لازم نیست...فکر کنم امروز نرم بهتر باشه...»

نزدیک رفتم و دستامو روی شونه هاش گذاشتم...تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

-«میخوای بریم بیمارستان؟؟»

دستامو کنار زد و گفت:

-«نه...نیازی نیست...»

کمی مکث کرد و ادامه داد:

-«دیر برنگرد...بچه ها نیاز دارن به جز اول صبح هم پدرشون رو ببینن...»

لبخندی زدم و گفتم:

-«سعیمو میکنم قبل از 8 خونه باشم...»

خم شدم و آروم لباشو بوسیدم و قبل از اینکه دیرم بشه از خونه بیرون رفتم...

بعد از گذروندن یه روز پرمشغله و خسته کننده هر طور که بود خودمو قبل از ساعت 8 به خونه رسوندم....

درو باز کردم و وارد خونه شدم...طبق معمول 4 قلو ها خونه رو تبدیل به میدون جنگ کرده بودن...دو گروه شده بودن و هرکدوم برا خودشون سنگر درست کرده بودن و با تفنگ های پلاستیکی از الکی به هم شلیک میکردن...

با اومدن من هر چهار تاشون به طرفم حمله ور شدن و مثل همیشه پاچه های شلوارمو چسبیدن...خم شدم و لئو ناردو رو که فقط به خاطر رنگ آبی لباسش از بقیه قابل تشخیص بود بغل کردم و گفتم:

-«حال پسرای بابا چطوره؟؟»

لئو با دستای کوچیکش دماغمو گرفت و گفت:

-«بابالی مماغتو بکنم؟؟»

دستشو کنار زدم و گفتم:

-«نکن بابایی...مهد کودک چطور بود؟؟»

دانی قبل از لئو جواب داد و گفت:

-«خوب بود...میگم که بابایی...»

لئو رو زمین گذاشتم و روی کاناپه نشستم...هر چهارتاشون دورم کردن و با هم گفتن:

-«بابااااالیییی...»

-«بله؟»

مایکی گفت:

-«بابالی ما لاک پشتای خیلی خوبی هستیم...میدونستی؟؟»

خندیدم و گفتم:

-«میدونم...شما پسرای باباتونین دیگه!»

مایکی گفت:

-«بابااااا میدونی خیلی دوست دالیم؟؟»

من که فهمیده بودم میخوان بگن فیلمو بده نگاه کنیم زود گفتم:

-«اگه این ریخت و پاشی رو که کردین جمع کنین میذارم نگاه کنین!»

مثل موشک هر چهار تاشون از جلو چشم ناپدید شدن و شروع کردن به جمع کردن اسباب بازی هایی که وسط هال پخش شده بود...

قبل از اینکه بیام خونه فیلم رو خریده بودم چون میدونستم خیلی مشتاقن ببیننش...

با رفتن اونا منم به طرف خانومای خونه رفتم...هیومین که خیال میکرد کتاب علومشو که زیر کتاب قصه ی مصور بچه های 2 ساله قایم کرده بود نمیبینم غرق خوندن بود...

جی مین هم که خوابیده بود با اومدن من بلند شد و به طرفم اومد...رنگ به رو نداشت و از قیافه ش معلوم بود حالش خیلی بده...

کیفمو یه طرف انداختم و به طرفش رفتم و گفتم:

-«خوبی عزیزم؟؟»

لبخندی مصنوعی زد و گفت:

-«خوبم...میرم شام رو آماده کنم...»

قبل از اینکه بره دستشو گرفتم و رو کاناپه نشوندمش...دستاش یخ کرده بود اما گونه هاش گل انداخته بود...صدامو پایین آوردم و گفتم:

-«جی مین بهتره بریم بیمارستان...»

دستاشو از دستام بیرون آورد و گفت:

-«چیزی نیست...»

با دیدن برق اشک تو چشماش مطمئن شدم یه چیزی هست...جی مین هیچوقت بی خود گریه نمیکرد..

دستامو دور شونه هاش حلقه کردم و توی بغلم گرفتمش...یه لحظه چشمم به هیومین خورد که زیر چشمی ما رو نگاه میکرد...به نظر میومد اشک های جی مین رو که بی وقفه از چشماش پایین میومدن و پیراهن منو خیس میکردن دیده...

سرمو کمی پایین تر بردم و آروم تو گوشش گفتم:

-«جلو بچه ها گریه نگن...بیا بریم بالا...»

سرشو از رو سینه م برداشت و اشکاشو پاک کرد...سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفت...

خواستم دنبالش برم که پسرا جلومو گرفتن...هر چهارتاشون دستاشونو بالا آورده بودن و منتظر بودن فیلمو بهشون بدم...نگاهی به اونطرف هال انداختم...چیزی رو زمین نبود...خواستم فیلمو بهشون بدم که هیومین همونطور که سرش تو کتاب بود گفت:

-«همه ی اسباب بازی ها رو زیر کاناپه چپوندن...»

کتابو از جلو چشماش پایین آورد و گفت:

-«واقعا متوجه نشدی بابا؟؟»

مثل همیشه جلو پسرا ضایعم کرد...تنها جلو پسرا نبود...پیش دوست و آشنا هم هر وقت دهنمو باز میکردم یه چیز بگم هیومین برام ایراد درمیاورد...ایراد های منطقی که واقعا بر منکرشون لعنت!!!البته خودم برای حفظ ظاهر هم که شده اولین منکرشون میشدم...

به پسرا که دورم کرده بودن نگاه کردم و گفتم:

-«همه ی اسباب بازی ها رو میبرین تو اتاقتون میذارین سر جاشون!بعدش فیلمو میبینین!»

بعد به طرف هیومین رفتم و کتاب علومشو از زیر کتاب قصه بیرون کشیدم و گفتم:

-«تو هم برو اون پازل هزار تکه رو که برات خریده بودم کامل کن...فکرم نکن کورم نمیبینم زیر کتاب قصه درس میخونی!»

با عصبانیت کتاب قصه رو محکم بست و گفت:
-«ولی مثل اینکه کوری این تست حاملگی رو رو میز نمیبینی بعد هی از مامان میپرسی "چی شده؟چت شده؟بریم بیمارستان؟"»











نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 5 مهر 1393 10:36 ب.ظ
سلام
امروز تازه بعد از مدت ها نت دار شدم
مدت بی نتی همش میومدم اینجا و داستانای بچه هارو میخوندم...
خیلی خوشم اومد
اما ی سوالی برام ایجاد شده بود
این وب عطیل شده آیا؟
اگه نه پس چرا هیشکی دیگه مطلب نمیذاره؟؟؟؟
منم دلم میخواس اینجا نویسنده شم...
یه داستان خوبم دارم که خیلی دوسش میدارم!
ک ک ک ک ک ک!!!!!
میشه نویسنده شم؟
اگه خواسی ج بدی بیا همین وبه که البته تعطیل نمودمش...
شنبه 19 مرداد 1392 11:23 ق.ظ
کسی ک از همون اول نظرای بقیه رو چک نمیکنه،توقع زیادی از این داستانش نمیره!!!!
پنجشنبه 1 فروردین 1392 07:02 ب.ظ
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام عزیزم خوبی؟؟؟ من اپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم براتون کاور از دابل اس و گروه های دیگه درست کردم حتما نظرت رو بهم بگووووو دیگه دارم میرم مسافرت تا برگردم اگر از کاورم خوشت امده بگو که بیشتر براتون درست میکنم همتون رو دوست دارم بای
شنبه 26 اسفند 1391 09:50 ب.ظ
مهد کودکیه خونشونا... راستی بابا جونگیه?
شنبه 26 اسفند 1391 09:48 ب.ظ
عالییییییییییییییییییی بود
شنبه 5 اسفند 1391 12:32 ق.ظ
بچه دوس داشتن منظورم دختر دوس داشتن بود:-"
بدروود:-"
شنبه 5 اسفند 1391 12:14 ق.ظ
دروووود تشریف اوردم:>
وااااای رهااااااا خعععلییییی باحااال بووووووود
اونجا که رفت بیدارشون کنه گفت لئو و مایکی من اینجوری شدم گفتم دوتا کم داره بعد یهو فت دانی و رافائل اصلا پوکیدم
بازم حاملس؟؟ به سلامتی گل بود به سبزه نیز آراسته شد خوبه یه دوقلو سه قلو چارقلوی دیگه شه:-"""" حالا این خوبه ناخواسته بوده یهویی بوده عمه و شوهر عمم خیلی بچه دوس داشتن بعد بچه اولشون پسر میشه بچه دومیشونم پسر میشه بعد برا بار سوم به امید دختر شدن حامله میشه بچش میشه دوقلو پسرادم اب حوض با چنگال خالی کنه اینجوری ضایع نشه
آخا این دخترش رو اعصابه:| خو یذره از اخلاقای خوب باباتو به ارث میبردی حتما باید از بداش بهره میبردی؟:|
مرسی :> نخسته بباشی خعلی باحال بود:> بدروود=؛
چهارشنبه 2 اسفند 1391 08:38 ب.ظ
pسلام وب جالبی داری اگه خواستی خواننده بشی به ما سر بزن چون موزیک هایی که خوانندگان از روش میخونن فقط دست ماست
اگه میخواهید تبادل لینک هم میکنیم
برای تبادل لینک لینک خودتون رو تو قسمت تبادل لینک خودکار ما ثبت کنید
دوست داشتید میتونید تو انجمن هم فعالیت داشته باشید تا شما را به عنوان یکی از سران سایت انتخاب کنیم
چهارشنبه 2 اسفند 1391 07:13 ب.ظ
pتبادل لینک خودکار با قابلیت دور زدن لوگو ریتم جدید گوگل
دوست عزیز
وب سایت های زیادی در اینترنت وجود دارند که تبادل لینک رایگان میکنند اما وب سایت ما برای اولین بار لوگوریتم جدید گوگل را دور زده یعنی
باعث افزایش رتبه ی واقعی میشود
پس هر چه زود تر لینکتو ثبت کن
چهارشنبه 2 اسفند 1391 06:45 ب.ظ
سلام.......
داستانت زیبا بود..
ممنون.
چهارشنبه 2 اسفند 1391 03:13 ب.ظ
دروود
خوفی؟:>
چه خفر بعضیا؟:>
رها اونبار اومدم عروسکا هم نیلوفر و پردیس داستان گذاشته بودن هم تو قسمت اول این داستانه هم الهام حاوی ستاره بعد همرو باز کردم بیام دیگه وقت نکردم:| نیلوفر اینجوریه===> الانم با موبم مثه بدبختا:|لپتاپم که نی اون یکیم بم نمیدن:| این داستانه هم میذارمش قبل کلاس بخونم بعد میام مینظرماسمشم خعلی قشنگه~~~p= مین داره:>>>> میرم میام فهلا

پ.ن: مبینا دروود . مبینا غزل پرتقال که پوست نمیکنه داره در راستای نمیدونم چی چی قدم برمیداره
چهارشنبه 2 اسفند 1391 02:00 ب.ظ
سلام رها جون... ممنون که تصمیم گرفتی داستانای کوتاهتو اینجا هم بزاری ... واقعا وب نیاز به رسیدگی داشت ...اگه میشه یه کاری هم برای خارج کردن وب از این وضعیت و بیشتر فعال شدن وب بکن ... ممنون...
چهارشنبه 2 اسفند 1391 12:16 ب.ظ
سلام خدمت مدیر عزیز...یه فرصت خوب واسه شما...از دسستش نده...
خسته نباشی خدایی وبسایت خوب و جالبی داری در حدی که من ازش راضی هستم..
مدیر عزیز من از وبت دیدن میکنم همیشه...
منم مدیر سایت عکساپ هستم که نهمین سایت برتر کشور در جشنواره وب ایران هستش..
و همکنون تقریبا بیشتر مدیران وبلاگ های میهن بلاگ عضو سایتم شدن و هر چیزی مثل عکس و فیلم و آهنگ دارن و یا فایل پیش من آپلود میکنن.. و با عضویتتون یک آلبوم عکس خصوصی رایگان هدیه بگیرید.. و شما هم میتونید در قرعه کشی ماهانه سایت شرکت کنید..
پس یادتون باشه شما هم به جمع بقیه سایتهای میهن بلاگ که رقیبان شما هستند بپیوندید و عضو شوید..
چون عضویت در نهمین سایت کشور یه فرصت برای رتبه وبلاگ شما هستش
با تشکر از شما دوست خوبم..
پس منتظرتون هستم...
www.axap.ir
سپاس فراون...
چهارشنبه 2 اسفند 1391 12:01 ب.ظ
سلام!
از وبلاگت بازدید کردم .مطالب وبلاگت برام جالب بود.اگه می خوای از وبلاگ من بازدید و تبادل لینک انجام بدی به این آدرس بیا
آدرس وبلاگم:www.link118.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر