تبلیغات
SS501 short stories - love or death _ part 1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 6 اسفند 1391 :: نویسنده : aramdokht ...

سلام........

خوبین؟ امیدوارم که اینطور باشه........

پارت اول داستانم رو گذاشتم...........

امیدوارم خوشتون بیاد.........

فقط یه دونه نکته !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 : پارک جونگ مین برادر درسا نیست و فقط برای شوخی بهش میگه خواهرم!!!!!!



«_درسا.وایستا.........

ایستادم و برگشتم وبه لیلی گفتم: چیه؟ دیگه چی می خوایی بگی؟ نمی دونی مگه؟ چند بار بگم؟

_ نه....تو وایستا ، من مطمئنم هیون هم هنوز دوستت داره......درسا؛ عشقتو زیر پات نزار. این راهو داری اشتباه میری....

_نه لیلی من درست میرم؛ دیگه هیون رو نمی خوام.......

_هر وقت یونگ سنگ زنگ میزنه حالتو ازم میپرسه و میگه همه براتون نگرانن.....نگا....همه به فکرشمان....

_گفتی بیام پار اینارو بهم بگی؟ نه لیلی گوش کن..........بد بختی هام رو تو سرم نزن.بزار هیونم با هرکی دوست داره باشه.....

_اون با تو ........

_بسه دیگه........بسه.......»

و به طرف خیابون دویدم.....گریه میکردم و برام هم مهم نبود بقیه دارن نگاهم می کنن یا چیز دیگه.......فقط میخاستم دورشم....از حقیقت ...لیلی...هیون یا هر واقعیت دیگه............ که با بوق ماشین به خودم اومدم.

_ خانم جلوتونو ببینین............

بعد از کلی پیاده روی زیر بارون به خونه رسیدم........چند ثانیه جلوی در موندم......یاد اولین باری که وارد این خونه شدم افتادم.... چقدر برام بزرگ میومد ولی الان وقتی نگاهش میکنم فقط اندوه میبینم...........

رفتم جلوی در تا اومدم درو باز کنم کفشای جلوی در توجه منو به خودشون جلب کردن.....همه خونه ما بودن دوباره..... دستم روی دستگیره خشک شدو فقط داشتم گوش میدادم :

« جونگ مین : من خواهرمو میشناسم. آدم غیر معقولی نیست. حتما برای کارش دلیل داره.......

کیو : چه دلیلی؟ آخه این دوتا که عاشق هم بودن......

هیونگ : شاید از اولم با برنامه وارد زندگیت شده.... شاید فقط پولتو میخواسته.......مثلا چرا قبول کرد فردای عروسیت بری آلمان؟؟؟

یونگ سنگ : بسه..........بزارین خودشون تصمیم بگیرن.....شاید یه دلیل محکم هست؟!؟!

کیو : نکنه به مسافرتش به ژاپن مربوط میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون : نه.....بعدش که اومد خوب بود.....امشب اساسی باهاش حرف میزنم.....حتما!»

خشکم زد......امشب؟ من چجوری میتونستم به هیون دروغ بگم؟ چجوری تا الان دروغ گفتم؟ موبایلمو در آوردم تا به لیلی زنگ بزنم و بگم که امشب میرم خونه اشون ولی یادم افتاد امشب اولین شبی هست که بعد از دوستیش با یونگ سنگ دارن میرن بیرون......ولی باید با این حقیقت رو به رو میشدم..... موبایلم رو توی بارونیم گزاشتم و درو باز کردم ........

با صدای باز شدن در همه ساکت شدن و هرکی به کاری مشغول شد........

یه سره رفتم طرف آشپزخونه تا آب بخورم وقتی در یخچال رو باز کردم دیدم همه غذاشونو خوردن بجز هیون....آخه هر کدوم به یه غذا آلرژی دارن یا از یه چیزی بدشون میآد اونه برای هرکدوم (اگه قرار باشه بیان خونه امون) جدا غذا درست میکنم....

کیو اومد تو آشپز خونه : خیلی غذات خوشمزه بود......اه! چرا خیسی؟ مگه ماشین نداشتی؟ راستی ببخشید دیشب نیودمدیم ولی غذات هنوز خوب مونده بود!!!!!!!!!

منم یه لبخند زدم و به طرف اتاقم رفتم....... سرم خیلی زیاد گیج میرفت....روی پله ها بوم که افتادم.... با افتادنم همه برگشتن و به طرفم دویدن و البته اولین آنها هیون بود.......هیون دستمو گرفت و منو تا اتاق همراهی کرد..... وقتی رسیدیم تو اتاق برگشتم تا ازش تشکر کنم اما اون بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت........

افتادم زمین و فقط گریه کردم........میتونست زندگی من اینطور نباشه.....میتونست مثله همه آروم باشه.... یاد وقتی افتادم که اولین بار وارد این اتاق شدیم :

فلش بک 2 سال پیش ............

«_هیون چشامو باز کنم؟ مگه خونمون چند کیلومتره هرچی میریم نمی رسیم؟

_حالا چشاتو باز کن........

_واااااااااااااااااااااای. عین همونه که میخواستم..........مرسی عزیزم.

و اولین کاری که کردم به طرف اتاق دویدم.......

_درسا؛ دلم میخواد کل اتاق سفید باشه.....کمد؛تخت؛ و کلا همه چی.........من شروع هم کردم برای اینکه اولین روز زندگیمونو بیکار نباشیم 2بسته رنگ سفید خریدم که دیوار ها رو رنگ کنیم!!!!!!!!!

و کل اون روز تا 2شبش داشتیم دیوار رنگ میکردیم و فردایش هم با هیون رفتیم و وسایل خریدیم ولی برای فرداش نبود که باهم بچینیم.........رفته بود آلمان.........

و کل اون دوشب رو تا وسایل ها برسه دوتایی روی زمین میخوابیدیم!!!!!!!!1

یاد وقتی افتادم که مجبور شدم به خواطر خواهر هیون برم ژاپن اونم دقیقا بعد از انفجار نیروگاه های اتمیش.......»

که با صدای بچه ها که داشتن میرفتن به خودم اومدم...........

فوری چشمام رو پاک کردم و روی تخت خوابم دراز کشیدم.....صدای پاهای هیون عذابم میداد..... اینکه باید تو چشاش نگاه کنم و دروغ بگم......... و در باز شد .....

چشمام رو بستم.........هیون اومدو روی تخت بغلم دراز کشید.......چند ثانیه بعد دستشو روی شکمم گذاشت و با صدایی که معلوم بود گریه کرده گفت : اگه منو دوست نداری این بچه چیه؟ خودت یادت نمی آد؟ 8 ماه و 11 روز پیش اومدی درحالی که از توی حیاط فریاد میزدی من پدر شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتی کیم هیون جونگ؛ لیدر گروه دابل اس پدر شده؟اون همه عشق چی شد پس عزیزم؟

دستشو از روی اونور پرت کردم . گفت : چیه؟بازم میخوایی بخوابی؟ می خوایی بگب خسته ای؟ حقم نیست بدونم چت شده؟ چرا کنارگذاشته شدم توسط کسی که اصلا فکرشو نمی کردم؟ درسا.....خواهش میکنم.

برای اولین بار بود که جلوش خودمو کنترل نکردم و شروع به گریه کردن کردم.....از روی تخت بلند شدم و گفتم : حالم ازت بهم میخوره.........همین. این دلیل میخواد؟  یه زمان برام عزیز بودی ولی حالا چی؟ نه ....فکر کن یکی جاتو گرفته......

_امکان نداره....... مگه برات چی کم گذاشتم؟ هان؟

اومدم از در بیرون برم که هیون دستمو گرفت...... دستمو کشیدم ولی محکم گرفته بود.....

داد زدم : ولم کن.................

_نه تا وقتی که نگی کی و چرا جامو گرفته.......

دویدم تا برم بیرون ولی پام لیز خورد و افتادم و آخرین چیزی که یادم میآد اینکه هیون میگفت : درسا.........درسا...چت شد؟ درسا.....اگه چیزیت بشه من دق میکنم.........درسا........

و دیگه چیزی نشنیدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 3 خرداد 1392 04:41 ب.ظ
salam..............
man Aramdokhtam!!!!!!!!!!!!!!!!
panelam hazf shode vali mikham dobare bargardam!!!!!!!!!!!!
montazeram bashin!
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 09:32 ب.ظ
اونی گیرت اوردم اینجا داستان مینویسی اما ادامه نمیدی چرا خیلی دوست دارم داستانت رو بخونم کاش ادامه بدی.
شنبه 26 اسفند 1391 10:25 ب.ظ
از شوخی بگزریم خیلی خوب بودددددد
منتظر ادامه هستمممممم
فایتینگ
موفق باشی آجی جوووووون
شنبه 26 اسفند 1391 10:22 ب.ظ
هیوووووووووووووووووون
مظلومم....
هیوووووووون...
آراااااااااااام نمی دونستی من زن هیونم......
چرا هیوووووووون
واااااااااااای
یکی منو بگیرههههههههه
سه شنبه 22 اسفند 1391 07:35 ب.ظ
تو نمی خوای قسمت بعد اینو بذاری ؟ بس که چک کردم خل شدم !!
یکشنبه 13 اسفند 1391 12:25 ق.ظ
جلل الخالق !
آدم یهویی پرت می شه وسط اتفاقات !
خوشم اومد !
یکمی فونتت ناجوره ! چشام دراومد !

اما خیلی زوده بگم چی به چیه !
ولی ! به نظرم نوشتن لغت فلش بک اشتباهه ! باید بگی یادم افتاد به فلان روز..! می دونی ما داستان می نویسم نه فیلمنامه !
البته ببخشید ها !
به دل نگیر...!

داستان نوشتن سخت نیست...خیلی آسونه...میشه یاد گرفت ! به نظر من تو هم می تونی یه نویسنده خوب بشی . به شرطی که روی نثرت کار کنی !

امیدوارم ناراحت نشده باشی !

پ.ن » من نفهمیدم چرا احساس گناه می کنی !

فعلا
aramdokht ...چشم برای بعدی فنتمو درست میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ممنون از راهنماییهات دوست عزیز.
دلیل احساسمم توی نظرات داستانت مینویسم
بازمم ممنون از توضیحت............
پنجشنبه 10 اسفند 1391 01:44 ب.ظ
مررررررسى!!
aramdokht ...عزیز چی رو مرسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 7 اسفند 1391 09:36 ق.ظ
خوشحال میشم به ما هم سر بزنید (برای افزایش بازدیدتون کمک میکنیم )
یکشنبه 6 اسفند 1391 08:50 ب.ظ
سلام
سر فرصت حتما می‌خونم...
موفق باشی
یکشنبه 6 اسفند 1391 07:08 ب.ظ
درووود
خوفی ؟؟
این چی شده ؟:| چرا باید دروغ بگه ؟:| میخوام بش فحش بدم ولی دلم نمیاد به اسمم فحش بدم بش بگم اون دختره؟ اون دختره ی بوووووق میزنم لهت میکنمابیچاره هیون:| نکنه بچهه چیزیشه؟:|:-s
مرسی زود بیا بقیشو بذار:-w
قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم
نخسته بباشی
بدروود
یکشنبه 6 اسفند 1391 06:27 ب.ظ
عقشممم عالی بود
aramdokht ...ممنون نسرین جونم........
یکشنبه 6 اسفند 1391 06:18 ب.ظ
سلام گلم خیلی جالب بود سیو کردم بعد بخونم مابقی آن را . فوه داستان نویسی بالایی داری بهت تبریک میگم نفسم . امید وارم همیشه در تمامی مراحل زندگیت موفق و پیروز باشی.

آرزومند آرزهات آرزو
aramdokht ...ممنون از قوه قلبتون..........
منم امیدوارم در تمام مراحل شاد و به اونچه که از زندگی می خوایین برسین.
یکشنبه 6 اسفند 1391 03:09 ب.ظ
سَلآمـ...

بِهـ مَنَمـ سَر بِزَن...

رآستیـ لُطفا وِبَمو بِخونـ... بَعد نَظَر بِدِهـ...

وِبِتَمـ خِیلِیـ قَشَنگِهـ

اینـ یـهـ دَعوَتنآمَستـ...


www.masuodsms.ir

www.alamdaran-rey.blogfa.com
یکشنبه 6 اسفند 1391 02:58 ب.ظ
سلام دوست من! وبلاگت عالی بود امروز یکی از طرفدارای وبلاگت شدم منم مثه تو یه وبلاگ دارم ولی بازدیدش کمه اگه موافق باشی پیشنهاد تبادل لینک واست دارم امیدوارم قبول کنی.

آدرس وبلاگم:
http://aftabiha1.blogfa.com

دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم لینک وبلاگت رو برام بزار

___________$$$$$$$$ امیدوارم $$$$$$$$$
__________$$$$$$$$$$$$_♥_$$$$$$$__$$$$
_________$$$$$$$$$$$$$♥ ♥$$$$$$$$$__$$$
_________$$$$$$$♥ آسمانت بی غبار ♥ $$__$$$$
_________$$$$$$♥ سهم چشمانت بهار ♥$___$$$
__________$$$$$♥ قلبت از هر غصه دور ♥$__$$$
____________$$$$♥ بزم عشقت پر سرور ♥$$$
_______________♥ بخت و تقدیرت قشنگ ♥$
_________________♥ عمر شیرینت بلند ♥
____________________$$♥♥♥$$$$
______________________$♥♥$
_______________________♥
یکشنبه 6 اسفند 1391 02:57 ب.ظ
خوشحال میشم به ما هم سر بزنید (برای افزایش بازدیدتون کمک میکنیم )
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر