تبلیغات
SS501 short stories - THE MIN'S Part2
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 14 اسفند 1391 :: نویسنده : DoLi Kyu Min!!....Alone Dr Jungi
دروووووووووووووووووووددددد
خوفید ؟؟خوفیییییم 
من وقتی میام این وبلاگ متوجه میشم واقعا چقد آبادانیماعتراف میکنم بیشتر لاف زدم تا انجام بدم بس که بیشعورم  ( خودتی )  
غرض از مراحمت اینکه رهای بووووووووووووووووووووووووووووووق یادش رفته بیاد بقیه داستانو بذاره من اومدم بذارم 
پیشنهاد میکنم حتتتتتتتتتتتتتتما بخونینش خیلیییییییییییییییییی خفنهههههههههه 
اصن عشششششششششششششششششششششششششقققققققققققققققق  
مثکه 6 تا قسمتم بیش نی . 
حتما ، لطفا بخونین (حرف رهاست دیگه سوووت سوووووووووووووووت
بفرمایید ادامهههههههه

-«ولی مثل اینکه کوری این تست حاملگی رو رو میز نمیبینی بعد هی از مامان میپرسی "چی شده؟چت شده؟بریم بیمارستان؟"»
وقتی این جمله ها رو میگفت دهنشم کج کرده بود که مثلا ادای منو دربیاره...قبل از این که حتی متوجه بشم چی گفته با عصبانیت گفتم:
-«تو هیچکدوم از این کتابایی که خوندی ننوشته بچه حق نداره به پدرش بگه کور؟؟یا این که بچه حق نداره سر باباش داد بزنه؟امشب بعد از شام باید مفصل با هم صحبت کنیم...حالا هم برو به برادرات کمک کن اسباب بازیهاشونو جمع کنن!»
و بدون اینکه صبر کنم به طبقه ی بالا رفتم...راستش دلم نمیخواست اینطوری باهاش صحبت کنم...اما فکرم مغشوش تر از این بود که بفهمم انقدر بلند سرش داد زدم که به گریه افتاده...
مدام این جمله تو ذهنم تکرار میشد:
"تست حاملگی رو رو میز نمیبینی..."
حاملگی...یعنی جی مین حامله بود؟؟با این فکر نیشم تا بناگوش باز شد...یعنی یه کوچولوی دیگه به خانوادمون اضافه میشد؟؟
در اتاق رو باز کردم و وارد شدم...جی مین رو تخت نشسته بود...سرشو رو زانوهاش گذاشته بود و زار زار گریه میکرد...
با عجله به طرفش رفتم و کنارش نشستم...دستامو دور بازوهاش حلقه کردم و گفتم:
-«خواهش میکنم گریه نکن جی مین...میدونم حالت خیلی بده عزیزم....میخوای...میخوای برات مسکن بیارم؟؟»
سرشو از رو زانوهاش بلند کرد و بهم نگاه کرد...چشماش سرخ شده بود و هنوزم گریه میکرد...یقمو تو دستاش مچاله کرد و با هق هق گفت:
-«جونگمینا....حالا چی کار کنیم؟؟»
لبخندی زدم و محکم تر بغلش کردم...بوسه ای رو موهاش زدم و گفتم:
-«تنها کاری که باید بکنیم اینه که نه ماه صبر کنیم تا بشیم یه خانواده ی هشت نفره...»
سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد...
-«از کجا فهمیدی؟؟»
-«تست حاملگی...مثبت بود؟؟»
با پشت دست اشکاشو پاک کرد و گفت:
-«اوهوم..جونگمین...من....فکر نمیکردم اینطوری بشه...مثل اینکه تو خوردن قرص های ضد بارداری بی نظمی کردم...»
خندیدم و گفتم:
-«اتفاقا خیلی هم خوب شد...دلم تنگ شده برا شنیدن صدای گریه ی نوزاد تو خونه!»
با شنیدن این حرف طرز نگاهش عوض شد...از بغلم بیرون اومد و خودشو عقب کشید و به پشت تخت تکیه داد...
برگشتم و بهش نگاه کردم...با تعجب پرسیدم:
-«چیزی شده؟»
نفسشو با شدت بیرون داد...کمی مکث کرد..لبهاشو تر گرد و گفت:
-«تو...جونگمین تو که انتظار نداری...این بچه رو به دنیا بیارم؟؟»
با شنیدن این حرف چشمام چهار تا شد...چی داشت میگفت؟؟؟منظورش از این حرف چی بود؟؟
من که خیال میکردم اشتباه متوجه شدم بحثو عوش کردم و گفتم:
-«حالت بهتر شد؟درد که نداری؟؟»
پوزخندی زد و روشو ازم برگردوند....
-«مثل اینکه هنوز نفهمیدی گریه ی من برای چیه جونگمین....»
کمی جلوتر رفتم و درست روبه روش نشستم....با دستم چونه ش رو گرفتم و سرشو به طرف خودم برگردوندم...هنوزم نمیخواستم منظورشو بفهمم...
-«چی داری میگی جی مین؟؟»
دستمو با شدت از صورتش کنار زد و گفت:
-«چرا نمیفهمی جونگمین؟من نمیخوام یک سال دیگه کارمو ول کنم...جونگمین من با بزرگ کردن این 5 تا بچه به حد کافی سختی کشیدم...تو که انتظار نداری یه بار دیگه اینکارو بکنم؟؟»
دیگه داشت راستی راستی باورم میشد منظورش چیه...یه لحظه حس کردم خون تو رگام یخ زده...به حد کافی یه خاطر رفتار هیومین و رفتار خودم باهاش عصبی بودم و واقعا اون لحظه کنترلی رو خودم نداشتم...
صدامو بالا بردم و گفتم:
-«دیوونه شدی؟؟این بچه ی ماست!منظورت چیه که ازت انتظار نداشته باشم؟؟انتظار دارم چون وظیفته!»
انگشت اشارشو به نشونه ی تهدید بالا آورد و گفت:
-«صداتو رو من بلند نکن پارک جونگمین!تو اصلا چنین حقی نداری که به من بگی این بچه رو نگه دارم!»
با شنیدن این حرف پوزخندی زدم و گفتم:
-«من پدر این بچه ام اختیارشم با منه!»
-«نخیر جونگمین...تو در حق هیچ کدوم از این بچه هایی که داشتیم پدری نکردی...معلومه خیلی راحت میای میگی دلم برا شنیدن صدای گریه تنگ شده!»
اولین باری بود که همچین چیزایی از زبون همسرم میشنیدم...در حق بچه ها پدری نکردم؟؟پس چه غلطی کردم چز اینکه مثل خیلی عذر میخوام خر تو شرکت کار کردم تا پول دربیارم...
قبل از اینکه چیزهایی رو که تو ذهنم میگذشت به زبون بیارم جی مین گفت:
-«ببین جونگمین...درسته تو از نظر مالی هرچیزی رو برای من و بچه ها تامین کردی اما ببین...هر روز صبح از خونه میری و شب بعد از ساعت 10 برمیگردی...فکر میکنی همین کافیه؟نمیدونی که تو برای من یه همسر و برای بچه هات پدری؟فکر میکنی وظیفه ت فقط پول دراوردنه؟؟من 5 تا بچه به دنیا اوردم....تو حتی نمیدونی من برای بزرگ کردنشون چه سختی هایی که نکشیدم...چون هیچوقت نبودی که ببینی...حالا هم به خاطر همین میگم هیچ حقی نداری که به من بگی این بچه رو به دنیا بیارم یا نه....من واقعا دیگه نمیتونم....»
مکثی کرد تا اشکاشو از روی صورتش پاک کنه...ولی به دنبالش دوباره اشکاش پایین اومدن...من بی حرکت ایستاده بودم و فقط نگاهش میکردم تا این که ادامه داد:
-«اینم طرز رفتارت با هیومین...چرا به خاطر درس خوندن دعواش میکنی؟؟چرا به خاطر حرفهای درستی که درمورد رفتارای اشتباهت میگه سرزنشش میکنی؟؟تو حتی انقدر در مورد مسائل تربتی بچه ها بی خیالی که وقتی بهت گفتم یه فکر به حال پسرا در مورد این لاک پشت های نینجا بکن کاری نکردی...اما حالا اون 4 تا حتی اسم های واقعی شون رو هم نمیدونن!تمام این چند سال...همه ی وقت هایی که تو پیش بچه هات نبودی من هم براشون پدر بودم هم مادر!بعد انتظار داری یه بچه ی دیگه هم داشته باشیم؟؟که بازم من تنهای تنها بزرگش کنم و نگران آیندش باشم و تو با رفتارهای نادرستت...»
قبل از اینکه حرفاشو تموم کنه بی اختیار دستم بالا رفت و کشیده ی محکمی به صورتش زدم...دیگه تحمل شنیدن حرفاشو نداشتم...نمیتونستم درکش کنم...همچی میگفت بزرگ کردن بچه انگار کار خیلی سختیه!بچه رو ول کنی خودشم بزرگ میشه...حس میکردم با این حرفا تمام زحمت هایی که شب و روز تو اون شرکت لعنتی کشیدم برای این که بتونم همچین خونه ی بزرگ و امکاناتی رو برای خانواده م تامین کنم به باد داده...اون لحظه با خودم گفتم این کشیده واقعا حقشه...این قدر نشناسیه که همچین چیزایی بهم بگه...
دستشو روی گونه ی سرخ شده ش گذاشت...از چشماش میتونستم بفهمم که چقدر عصبانی و ناراحته...اما برام مهم نبود...با صدای بلندی که مطمئنا تا حیاط هم میرفت گفتم:
-«اینه جواب همه ی زحمتایی که کشیدم؟؟اینه جی مین؟»
کمی مکث کردم تا عصبانیم فروکش کنه...حس میکردم دلم میخواد یه کشیده ی دیگه هم بهش بزنم...اما جلوی خودمو گرفتم و گفتم:
-«این بچه به دنیا میاد تو هم بزرگش میکنی...دیگه هم نمیخوام چیزی در این مورد بشنوم!»
نفسشو با شدت بیرون داد و از روی تخت بلند شد...سرمو برگردوندم تا ببینم چیکار میخواد بکنه...
در کمد رو باز کرد کیفشو برداشت و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت...
منم با سرعت از رو تخت بلند شدم و دنبالش رفتم...یکراست به طرف در میرفت و منم دنبالش...وقتی جلوی در رسید پالتوشو از دراور برداشت...
هیومین که جلو شومینه نشسته بود و داشت بی صدا پازلشو درست میکرد با دیدن جی مین که داشت بیرون میرفت بلند شد و پیشش دوید و گفت:
-«کجا میری مامان؟؟»
کاملا معلوم بود به زور جلو گریه شو گرفته...نمیخواست هیومین فکر کنه مشکلی پیش اومده...لبخند مصنوعی زد و خم شد....پیشونی هیومین رو بوسید و گفت:
-«عزیزم مامان بیرون کار داره...باید برم....»
هیومین درحالی که گوشه ی لباس جی مین رو تو دستش فشار میداد گفت:
-«زود برگرد باشه؟؟»
جی مین قطره اشکی که از گوشه ی چشمش پایین اومده بود رو با پشت دستش پاک کرد و گفت:
-«اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن عزیزم...»
پالتوشو پوشید و بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه درو باز کرد که بره..
اینکارش دیگه زیاده روی بود...یعنی جدی جدی میخواست بذاره بره؟؟...به طرف خودم برش گردوندم و گفتم:
-«کجا میری؟؟»
بازوشو از دستم بیرون کشید و گفت:
-«میرم خونه ی مامانم....یه کم در مورد رفتارت فکر کن جونگمین...»
و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم بیرون رفت و درو بست..چند ثانیه بعد هم صدای روشن شدن ماشین و دور شدنش از خونه...
چند دقیقه گذشت تا اینکه تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده...طی 13 سال زندگی مشترکمون چند تا دعوای جدی داشتیم اما تو هیچکدوم جی مین از خونه نرفته بود....حتی وقتی که به خاطر یه مهمونی رسمی بین روسای شرکت ها نذاشتم به مراسم نامزدی خواهرش بره هم انقدر عصبانی نشده بود که از خونه بذاره بره....با این که این دعوامون خیلی طول نکشیده بود ولی به نظر واکنش من خیلی ناراحتش کرده بود...
راستش اصلا احساس گناه نمیکردم...این که یه مادر بچه ش رو نخواد و به شوهرش همچین حرفایی بگه واقعا زیادیه...به خاطر همین بود که مانع رفتنش نشدم...بهتر بود بره کمی فکر کنه و ببینه که کی مقصره!من یا اون؟؟بهتر بود اصلا دنبالش نرم تا خودش متوجه اشتباهش بشه و برگرده....
صدای قار و قور شکمم باعث شد از فکر رفتن جی مین بیرون بیام...نگاهی به هیومین که هنوزم جلو در ایستاده بود انداختم...به طرفش رفتم و گفتم:
-«برو بچه ها رو صدا کن شام بخوریم...»
روشو برگردوند و بهم نگاه کرد...چشماش قرمز شده بود و داشت گریه میکرد...با قدم های بلند به طرفش رفتم و جلوش زانو زدم...عینکشو دراوردم و با دستم اشکاشو پاک کردم و گفتم:
-«چرا گریه میکنی؟؟»
با این حرف من گریه ش شدید تر شد و گفت:
-«چرا با مامان دعوا کردی؟؟چرا اینهمه اذیتش میکنی؟؟»
محکم تو بغلم گرفتمش و گفتم:
-«نه عزیزم ما که دعوامون نشده بود...مامان دلش برا مادربزرگ تنگ شده بود به خاطر همین رفت...»
دستای گوچیکشو مشت کرد و به قفسه ی سینه م کوبید و همونطور با گریه گفت:
-«دروغ نگو....صدای داد و فریادت تا حیاط هم میرفت....»
مچ هاشو توی دستام گرفتم و گفتم:
-«هیومین...دخترم گفتم که چیزی نیست...فقط یه بگو مگوی ساده بود..حالا برو برادراتو صدا کن بریم شام بخوریم...بعدشم فیلم نگاه میکنیم باشه؟؟»
اشکاشو پاک کرد و عینکشو به چشمش زد و بدون اینکه چیزی بگه رفت طبقه ی بالا...رفتاراش درست مثل جی مین بود...حتی قهر کردنش!واقعا بعضی وقتا فکر میکردم هیومین هم یه جی مین دیگه س...
آهی از سر ناچاری کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم...خوشبختانه جی مین شام رو پخته بود...
میز شام رو آماده کردم و قابلمه رو هم رو میز گذاشتم...خوشبختانه پسرا به خاطر اینکه مجبور شده بودن خودشون وسایلشون رو جمع کنن خسته شده بودن و خیلی سر شام سرو صدا نکردن...هیومین هم که تو خودش بود و به نظر میومد هیچی نشده دلش برا جی مین تنگ شده...
وقتی به پسرا گفتم که جی مین چند روز رفته خونه ی مادربزرگ مایکی گفت:
-«پس کی قلاله لباسای مالو بشوله؟؟»
با بی خیالی گفتم:
-«لباسشویی...»
داناتلو پرسید:
-«اتاقامونو کی جمع میکنه؟؟»
گفتم:
-«خودتون.»
لئو:
-«خونه لو کی تمیز میکنه؟؟»
لیوان آب رو از جلو دهنم کنار بردم و گفتم:
-«هممون با هم...کسی خونه رو کثیف نمیکنه که لازم به تمیز کردن باشه...فهمیدین؟خونه رو کثیف نمیکنین!»
رافائل یهو دستاشو رو سرش گذاشت و گفت:
-«وای!پس کی غذا دلست میکنه؟؟»
من که دیگه کم کم داشتم عصبانی میشدم گفتم:
-«مادرتون بهتون یاد نداده سر شام حرف نزنین؟؟غذاتونو بخورین ببینم!»
صدامو پایین آوردم و زیر لب گفتم:
-«بعدشم همچی حرف میزنه انگار چه بچه های درستی تحویل جامعه داده!...غذا هم بلد نیستن بخورن...»
هیومین همونطور که سرشو انداخته بود پایین آروم گفت:
-«حداقل مامان بهمون یاد داده که چطوری غذا بخوریم حتی اگه درست نخوریم...تو که هیچی یادمون ندادی...»
چشم غره ای به هیومین رفتم...خواستم یه چیزی بگم که رافائل گفت:
-«بابالی نگفتی کی قلاله غذا دلست کنه هاااا!حالا که مامان نیست باید تقسیم وظایف کنیم دیگه!»
آهی کشیدم و گفتم:
-«شما کاریتون با کارای خونه نباشه...فکر کردین جایی به اسم رستوران برا چی بوجود اومده؟؟حالا هم سرتونو بندازین پایین غذاتونو بخورین....»
خوشبختانه کسی تا آخر شام چیزی نگفت...بعد از شام هم اون 5 تا رفتن نشستن جلو تلوزیون و منم زود ظرفا رو تو ماشین ظرف شویی گذاشتم و از کابینت چند بسته چیبس برداشتم و پیش بچه ها رفتم...
یه لبخند مغرورانه هم رو لبم بود...با خودم میگفتم شام دادن به 5 نفر همچین سختم نیستا...جی مین چرا اینهمه شاکیه از تنهایی انجام دادن این کارا؟؟
بعد از گذاشتن DVD  تو پلیر روی کاناپه ی بزرگ جلو تلوزیون وسط پسرا نشستم....هیومین هم رویه کاناپه ی دیگه نشسته بود و یه کتاب دستش بود...سعی کردم با مهربانانه ترین لحن ممکن بگم:
-«دختر بابا نمیخوای فیلمو ببینی؟جدیده ها!!»
بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
-«نه.»
با این که از این جواب خشک و خالیش حرصم گرفته بود اما چیزی نگفتم....مثلا میخواستم مهربون بشم تا نبود جی مین رو خیلی حس نکنن...
بعد از دیدن فیلم بچه ها رو به اتاقاشون فرستادم و بعدش صبر کردم تا هیومین خوابش ببره و دیگه تا دیر وقت درس نخونه...
بعد به اتاق خودمون رفتم و رو تخت دراز کشیدم....دستامو زیر سرم گذاشتم و به پشت خوابیدم...چشمامو بسته بودم اما خوابم نمیبرد...یه چیزی کم بود...یه چیزی که هر شب قبل از خواب پیشم بود ولی الان نه...
سرمو برگردوندم و به جای خالی جی مین نگاه کردم....آهی کشیدم و گفتم:
-«اگه مسخره بازی درنمیاوری الان پیش هم بودیم...ولی مهم نیست...به زودی خودت برمیگردی و ازم عذر خواهی میکنی...»
بالش جی مین رو برداشتم و به جای خودش بغلش کردم....چون بوی خوبی که همیشه از موهاش میومد رو میتونستم حس کنم و همین کافی بود تا خوابم ببره...
.
.
.
.
مثل همیشه با صدای زنگ ساعت بیدار شدم...کش و قوسی به بدنم دادم و یکراست به طرف حموم رفتم...
بعد از یه دوش آب سرد بیرون اومدم ...حوله ی تن پوشمو پوشیدم و بعد از سشوار زدن موهام از اتاق بیرون رفتم...
وقتی چشمم به آشپزخونه خورد تازه یادم اومد که جی مین نیست و من باید صبحونه رو آماده کنم...
با بیحولگی وارد آشپزخونه شدم و از یخچال کمی خرت و پرت بیرون آوردم و رو میز گذاشتم...کورن فلکس پسرا رو هم رو میز گذاشتم و چند تکه نون هم رو میز گذاشتم...
خواستم برم بچه ها رو بیدار کنم که دیدم هیومین داره از پله ها پایین میاد...
لباس خواب صورتی و دمپایی های عروسکیشو پوشیده بود..چون بر خلاف همیشه جی مین موهاشو قبل خواب شونه نکرده بود حالا موهاش وز شده بودن و تو هوا پخش بودن...
با لبخندی به طرفش رفتم و گفتم:
-«صبح به خیر بابایی...قربون دستت برو برادراتم بیدار کن بیاین پایین برا صبحونه...من دیگه نیام بالا...»
در حالی که چشماشو میمالید گفت:
-«بابا وقت نیست صبحونه بخوریم...یه ربع بعد راننده کانگ میاد دنبالمون...»
من که فکر میکردم هنوز خیلی مونده تا راننده کانگ بیاد نگاهی به ساعت بزرگ بالای شومینه انداختم...با دیدن عقربه های ساعت که هفت و پونزده دقیقه رو نشون میدادن فهمیدم نباید امروز کارا رو مثل لاکپشت انجام میدادم...
آهی کشیدمو گفتم:
-«باشه تو برو بیدارشون کن...بهشون بگو زود لباس بپوشن...خودتم آماده شو...»
هیومین بی هیچ حرفی به طرف اتاقای پسرا رفت....منم با عجله از کابینت ها کلی شکلات و تنقلات برداشتم و رومیز گذاشتم...وقت صبحونه خوردن نبود و مجبور بودم اینا رو بدم تو راه به جای صبحونه بخورن...
بلاخره پسرا اومدن پایین...هر کدوم هر چی دستشون اومده بود پوشیده بودن و واقعا نا مرتب به نظر میرسیدن...ولی تنها کاری که تونستم تا اومدن راننده کانگ بکنم این بود که موهاشونو شونه کنم...
وضع هیومین به نسبت قابل تحمل تر و مرتب تر بود...
با اومدن راننده کانگ تنقلات رو تو کیفاشون چپوندم و فرستادمشون برن....با رفتنشون نفس راحتی کشیدم و بعد خودم آماده شدم و سرکارم رفتم...


به قول نیلوفر نظر ندین منو رها حلالتون نمیکنیم




نوع مطلب : story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 30 مرداد 1392 09:41 ب.ظ
سلام از داستان هات لذت میبرم ادامه بده اگرم کسی نخونه خودم هم شونو میخونم ......
شنبه 19 مرداد 1392 12:19 ب.ظ
ببخشید ربطی ب داستان نداره ها.هنوز نخوندم.
ب غیر کلاس های کره ایی دیگه چجوری میشه کره ایی یاد گرف؟؟؟؟؟؟
داستانتم خوندم حتما نظر میدم.
شنبه 28 اردیبهشت 1392 10:14 ب.ظ
سلام...اولین باریه که دارم مطالبتونو میخونم.
راستش یه خرده زیادی خندم گرفت.به نظرتون به پسرای الان که ساعت 12 ظهر به زور از رختخواب میان بیرون و از 12 ساعت باقی مونده بعدی،13 ساعت جلوی آینه ان،میشه همچین چیزایی رو توقع داشت؟؟!اونم از اون بچه ژیگول سوسول.جونگ مین.ولی در مورد داستان باید بگم عالی بود.به افتخار خانومای نویسنده.
دوشنبه 19 فروردین 1392 02:49 ب.ظ
سلام درساخوبی؟
مرسی داستان خیلی باحاله.
جی مین خیلی داره زیاده روی میکنه ها!
دوشنبه 28 اسفند 1391 10:06 ب.ظ
سلاااااااااام
چ داستان خوشملییییییی
چرا بقیو نمیزاریییییییییییییی؟؟؟؟؟
DoLi Kyu Min!!....Alone Dr Jungi درووود
خعلــــــی
نکه نظرا زیاد بود واسه همین D:
حالا میذارم
شنبه 26 اسفند 1391 10:06 ب.ظ
درسااااااا چرا خودت داستان نمی زاریییییییییی
خیلی خوووووووب بود...
من جای زن جونگ بودم زندش نمی زاشتم......
DoLi Kyu Min!!....Alone Dr Jungi دروووووود ... کجایی تو؟؟؟؟
من تو داستان بلندا گیر کردم همینجورشD:
آره خعلی باحاله:>
دلت میاد؟؟~~~p=
سه شنبه 15 اسفند 1391 02:10 ب.ظ
اه.....اینقدر از نظرات تبلیغی بدم میاد!!!!! آدم با کلی شور و شوق میآد ببینه کی نظر داده میبینه تبلیغاته!!!!!!
قشنگ بود ولی مستر جونگ مین زیاده روی نکرده؟؟؟؟ من که حاضرم چند شب نخوابم ولی با بچه تو خونه تنها نباشم!
DoLi Kyu Min!!....Alone Dr Jungi دروووووود ... خوفی؟:> منم ای‌ بدم میاد:| نمیدونم چرا جدیداً زیاد شدن قبلنا نبودن:| جونگ مین دیگه نمی‌فهمهD: .... نه ولی‌ من حاضرم بمونم :-" مرسی‌ خوندی
دوشنبه 14 اسفند 1391 06:43 ب.ظ
تبلیغات شما در وب سایت بزرگ بیست مووی
روزانه بیش از 50000 مشاهده سایت
بیش از 9000 بازدید مطابق با آمارگیر معتبر وبگذر
با بیش از 4000 گیگابایت فیلم و آرشیوی کامل از تمامی سریال ها و فیلم های روز دنیا
با ما با کمترین هزینه دیده شوید ...
آدرس: http://20movie3.ir
Email: info@20Movie3.ir
فروشگاه دارید؟ فروش محصولاتتان را چندین برابر کنید
وب سایت خدماتی دارید؟ خدماتتان را به راحتی به بیش از 300 هزار نفر معرفی کنید
وب سایت دانلود و یا تفریحی دارید؟ براحتی با هزینه ای بسیار کم رتبه و بازدید خودتان را چندین برابر کنید
منتظر تماس شما هستیم.
بیست مووی
دوشنبه 14 اسفند 1391 05:30 ب.ظ
pسلام من قبلا هم برای شما نظر گذاشتم می خواستم از شما دعوت کنم تا وبلاگتون را در لیست وبلاگهای برتر ایران ثبت کنید منتظرم
چون واقعا وبلاگتون عالیه
مینا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر