تبلیغات
SS501 short stories - THE MIN'S Part 3
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : DoLi Kyu Min!!....Alone Dr Jungi

دروووووودی دوبارههه

خوفییید؟ خوفییم

اومدم با قسمت بعدی

نظرا خیلی کمه آآآ ... میدونین این داستان تو وب عروسکا چقد نظر داره ؟؟

چهارشنبه سوریتونم مبارککککککککککک

هرکاری امشب میکنین خواهشا خودتونو نترکونین 

نوروزتونم پیشاپیش خجسته بباااااااااااااااااااااااااااااد


با اومدن راننده کانگ تنقلات رو تو کیفاشون چپوندم و فرستادمشون برن....با رفتنشون نفس راحتی کشیدم و بعد خودم آماده شدم و سرکارم رفتم...
نزدیک ظهر بود و توی دفترم نشسته بودم که هیونگ جون اومد تو...هیونگ یکی از کارمندای شرکت داروسازی من بود و تو بخش فروش کار میکرد...به خاطر دوستی که از زمان دبیرستان داشتیم با هم صمیمی بودیم و اون تو اکثر جلسه ها پیشم بود و کمکم میکرد...اما من همیشه بهش میگفتم لازم نیست اینهمه کمکم کنه وقتی چیزی هم بابتش دستگیرش نمیشه...اما اون خودش دوست داشت اینکارو بکنه...
با اومدنش از پشت میزم بلند شدم و باهاش دست دادم...هر دومون روی صندلی های میز کنفرانسم نشستیم...
هیونگ نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
-«چت شده؟پکری...»
گفتم:
-«هیچی...کارا چطوره؟»
-«بحثو عوض نکن...با جی مین دعوات شده؟»
سرمو برگردوندم و تو چشاش نگاه کردم:
-«از کجا فهمیدی پدر سوخته؟»
خندید و گفت:
-«میدونی که من علاوه بر مدرکم از دانشگاه سئول یه مدرک پارک جونگمین شناسی هم از هاروارد دارم!»
مکثی کرد و ادامه داد:
-«سر چی؟»
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
-«وللش...چیز مهمی نیست...»
-«اهههه جونگمین بگو ببینم چه مرگته!باز چه بلایی سر اون دختر بیچاره آوردی؟؟»
با چشمای درشت شده بهش نگاه کردم و گفتم:
-«همچی میگی انگار شکنجش میکنم!شوهر از من بهتر هست تو دنیا آخه؟؟»
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-«تو که اصلا خونه نمیری که براش شوهر باشی!»
-«هیونگ تو هم؟؟»
-»منم چی؟؟»
-«هیچی!بگو بینم اگه من شوهرش نیستم پس چجوری حامله شده؟؟»
هیونگ دستاشو محکم رو میز کوبید و تقریبا با فریاد گفت:
-«حامله شده؟؟؟؟بازم؟؟»
دستمو محکم رو دهنش گذاشتمو گفتم:
-«خفه خون بگیر ببینم!میخوای همه بشنون؟؟»
دستامو از جلو دهنش کنار زد و گفت:
-«بدبخت اگه اینیکی 5 قلو باشه چه خاکی میخوای تو سرت بریزی؟؟»
بلند خندیدم و گفتم:
-«خوب میشه ها...10 تا بچه!»
دهنشو کج کرد و گفت:
-«عقل نداری که...تو حالا این 5 تا رو بزرگ کن لازم نکرده 10 تا بزرگ کنی...حالا بگو ببینم دعوا سر چی بود؟؟»
هرچیزی که دیشب بینمون رد و بدل شده بود رو براش تعریف کردم....اونم طرف جی مین رو گرفت و گفت که جی مین حق داره یه بچه ی دیگه نخواد و تا حالا به حد کافی سختی کشیده و حالا باید کمی با آرامش زندگی کنه...جی مین فقط 20 سالش بود که هیومین به دنیا اومد...اون موقع دست و بال منم تنگ بود چون تازه ازدواج کرده بودیم و شرکت تازه کار بود...وضع مالی خوبی نداشتیم و کلی سختی کشیدیم...البته اون موقع هم من همش تو شرکت بودم و شب و روز کار میکردم و جی مین مثل همیشه تنها بود...
با این حال این طرفداری هیونگ رو به حساب این گذاشتم که پسر عموی جی مینه...
بلاخره هر طوری بود بحثو عوض کردم و به طرف کارای اداری کشوندم که گوشیم زنگ خورد...نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم...معلم مهد کودک پسرا بود!
من خیلی نمیشناختمش اما جی مین همیشه میگفت خیلی خانم خوبیه و تربیت شاگرداش براش خیلی مهمه و معلم خیلی خوبیه....
تعجب کردم چرا به من زنگ زده...چون هر حرفی داشت همیشه به جی مین میزد...به ناچار تماسو جواب دادم و گفتم:
-«سلام خانم جونگ.»
-«سلام آقای پارک...خوب هستین؟»
-«ممنونم...شما خوبین؟»
-«بله ممنون...»
-«چه کمکی میتونم بکنم خانم جونگ؟مشکلی پیش اومده؟»
-«راستش من با خانمتون تماس گرفتم ولی ایشون گفتن که با شما تماس بگیرم...برای مدتی مسئولیت بچه ها با شماست...»
دهنمو کج کردم و الکی گفتم:
-«بله بله...بفرمایین.»
-«راستش یه موضوع مهمی هست که باید در موردش باهاتون صحبت کنم...میتونین امروز وقتی میاین دنبال بچه ها بیاین دفتر من تا به صحبتی با هم داشته باشیم؟؟»
-«ببخشید خانم جونگ امروز چون جی مین نیست راننده میاد دنبال بچه ها...من واقعا نمیتونم بیام...»
-«آقای پارک گفتم که مسئله خیلی مهمه...»
این جمله رو طوری گفت که حس کردم اگه بگم نه از پشت تلفن خفه م میکنه...گوشی رو کمی دور کردم و رو به هیونگ لب زدم:
-«جلسه ی امروزو میتونی به جای من بری؟؟»
وقتی با تکون دادن سرش بهم فهموند که میتونه گوشی رو دوباره دم گوشم گذاشتم و گفتم:
-«باشه خانم جونگ...میام...»
-«ممنونم آقای پارک...»
و قبل از اینکه خداحافظی کنه گوشی رو روم قطع کرد...گوشیمو از گوشم جدا کردم و گفتم:
-«چه بد اخلاق!»
هیونگ خندید و گفت:
-«چه بی مسئولیت!»
بهش نگاه کردم و گفتم:
-«با منی؟؟»
-«نه...به معلمه گفتم...»
در حالی که کتمو تنم میکردم گفتم:
-«هان...فکر کردم با من بودی...»
-«خب احمق با تو بودم دیگه!پدر هم اینهمه بی مسئولیت میشه؟وقتی یه بار گفت پاشو بیا یعنی برو دیگه!چه چیزی مهم تر از بچه هاست؟»
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-«هیونگ اعصاب ندارما!!جی مین بس نبود حالا تو هم هی بزن تو سرم!»
سوویچ ماشینو برداشتم و گفتم:
-«گند کاری نکنی ها!...من رفتم»
در حالی که سرشو به نشونه ی تاسف تکون میداد گفت:
-«برو...خیالت راحت...»
به منشیم اطلاع دادم که امروز زود میرم خونه و بعدش به طرف مهد کودک پسرا رفتم...این دومین باری بود که به اونجا میرفتم...یه بار فقط برای ثبت نامشون اونجا رفته بودم...
وقتی رسیدم درست چند دقیقه مونده بود به زنگ....از روی تابلوی نصب شده رو دیوار کلاس پسرا رو پیدا کردم و منتظر موندم تا زنگشون بخوره...
بعد از این که زنگشون خورد در کلاس با شدت باز شد و دانی پرید بیرون و دنبالش بقیه ی پسرا هم در حالی که کل کلاس و رو سرشون گذاشته بودن بیرون پریدن و شروع کردن به دویدن...
من با خنده وسط راهرو ایستادم..دانی که یهو منو دیده بود ایستاد و بقیه ی پسرا از پشت بهش خوردن و همشون رو زمین افتادن...اما زود بلند شدن و مثل همیشه دورم کردن و پاچه های شلوارمو گرفتن و گفتن:
-«بابالی!سلاااام!»
منم خم شدم و گفتم:
-«سلام پسرای بابا...حالتون چطوره؟خسته شدین؟»
راف اخمی کرد و گفت:
-«ما هیشوقت خسته نمیشیم!»
دستمو لای موهاش فرو بردم و به هم ریختمشون و گفتم:
-«آفرین لاکپشت های نینجا نباید هیچوقت خسته بشن!»
بعدش رو به لئو گفتم:
-«خیلی خب لیدر گروه تو بقیه رو ببر تو ماشین منم زود میام...پسرای خوبی باشین به چیزی هم دست نزنین تو ماشین!»
چون چند ثانیه از بقیه زود تر به دنیا اومده بود از همه شون بزرگتر محسوب میشد...یه کم...فقط یه کم هم از بقیه حرف گوش کن تر بود...
لئو پاهاشو جفت کرد و با قیافه ی عبوسی گفت:
-«اطاعت میشه استاد اسپیلینتر!»
بعد...همشون با هم به طرف ماشین دویدن چون اونی که زودتر میرسید میتونست جلو بشینه...منم از جلوی در با دزدگیر در ماشینو باز کردم و وقتی سوارش شدن بستمش...
بعد به طرف کلاسشون رفتم...در زدم و وارد شدم...معلمشون مشغول جمع کردن نقاشی هاشون بود...
با دیدن من لبخند ترسناکی زد و گفت:
-«اوه آقای پارک...ممنونم که اومدین...بفرمایین بریم دفترم....»
من که دوست داشتم زود از اونجا برم گفتم:
-«نه نه...نیازی نیست...همین جا هم میتونیم صحبت کنیم...»
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و روی یکی از صندلی ها ی بچه ها نشست...منم به ناچار کنارش نشستم و گفتم:
-«مشکلی پیش اومده خانم جونگ؟؟»
آهی کشید و گفت:
-«راستش آقای پارک من مدت هاست میخواستم در مورد یه قضیه باهاتون صحبت کنم...اما قبلش میخواستم بپرسم چرا امروز بچه ها صبحونه نخورده بودن؟؟»
من که از سوالش تعجب کرده بودم گلومو صاف کردم و گفتم:
-«اممممم....راستش امروز خواب موندیم....و....»
-«آقای پارک اگه هم خواب موندین بهتره به جای این هله هوله ها یه چیز مفید مثل میوه به جای صبحونه توی کیفشون میذاشتین...این چیزا برای بچه هایی که تو سن رشد هستن اصلا خوب نیست....خودتون که میدونین صبحونه خیلی مهمه...»
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:
-«بله بله...امروز مادرشون هم نبود برای من یه کم سخت بود آماده کردنشون...»
ابروهاشو بالا داد و گفت:
-«بله از سر و وضعشون معلوم بود...»
به زور جلو زبونمو گرفتم که بهش نگم به توچه بچه های من سرو وضعشون چطوره آخه!!!یعنی منظورش این بود که من بی عرضه ام نمیتونم چهار دست لباس بپوشونم به بچه هام؟؟
سعی کردم خودمو کنترل کنم و ادامه ی حرفاشو گوش بدم...
-«خب آقای پارک..من میخواستم در مورد این لاکپشت های نینجا باهاتون صحبت کنم...فکر نمیکنین بچه هاتون زیادی رفتن تو حس این کارتون؟؟»
لبخندی زدم و گفتم:
-«اینا بیشتر انیمیشنشو دوس دارن...نه کارتون...»
با دیدن قیافه ی عبوس معلم لبمو گزیدم و گفتم:
-«بله بله....حق با شماست...»
-«من وقتی با اسمای خودشون صداشون میزنم حتی جوابمو نمیدن!اونا حتی اسم خودشونو نمیدونن آقای پارک!واقعا فکر میکنن که لاکپشتن!»
با کلافگی گفتم:
-«چه اشکالی داره مگه؟بچه ان دارن بازی میکنن!»
-«نخیر آقای پارک...این دیگه از حد بازی گذشته ممکنه بعدها مشکل بزرگی بشه براشون!.....»
و شروع کرد به حرف زدن و توضیح دادن....با اون صدای مسخره ش واقعا داشت رو اعصابم راه میرفت...بعد از این که حرفاش تموم شد بهش گفتم میبرمشون پیش روان پزشک و هر چی اون صلاح بدونه انجام میدم و بعدش با سرعت از مهد کودک بیرون رفتم و توماشین نشستم...
همین که نشستم متوجه شدم مایکی و دانی و راف که پشت نشستن تو یه نقطه متمرکز شدن....با همون نگاه اول از قیافه هاشون فهمیدم دارن یه چیزی رو قایم میکنن...
از تو آیینه نگاهشون کردم و گفتم:
-«برین کنار ببینم...»
دانی و راف کنار رفتن اما مایکی مثل چسب چسبیده بود به صندلی....
آهی کشیدمو گفتم:
-«کمربنداتونو ببندین میخوایم بریم...»
لئو و دانی و راف کمر بنداشونو بستن اما مایکی همونطور نشسته بود...سرمو برگردوندم عقب و گفتم:
-«ببندش دیگه مایکی...دیرمون میشه ها...میخوایم بریم هیومین رو از مدرسه برداریم...»
مایکی سرشو تکون داد و گفت:
-«من کملبند نمیبیندم....تو بلو بابا جون..»
-«پسرم صد بار بهتون گفتم تا وقتی همه کمربند نبستن ماشین حرکت نمیکنه...حالا زود کمربندو ببند...»
مایکی که با دیدن قیافه ی جدیم حساب دستش اومده بود کمی کنار رفت تا من تونستم کمربند پاره شده ی ماشین 100 هزار دلاریمو ببینم...دهنمو باز کردم داد و بیداد کنم اما مایکی قبل از من گفت:
-«منو لئونالدو اخفال کلد!»
لئو برگشت عقب و گفت:
-«چلا دلوغ میگیییییی؟؟؟»
مایکی گفت:
-«مگه خودت نگفتی ماشین لاکپشت های نینجا کملبند نداله؟؟منم خواستم ماشینمون مثله ماله اونا شه...بابالی تولوخدا عصبانی نشو...ماشین لاکپشت ها خیلی قشنگه ها!»
سرمو برگردوندمو به صندلیم تکیه دادم...چند تا نفس عمیق کشیدمو چشمامو بستم تا به خودم مسلط بشم...به نظر میومد حق با خانوم جونگه...باید همین امروز میرفتیم پیش روان پزشک...
بعد از چند ثانیه چشمامو باز کردم و همونطور که ماشینو روشن میکردم گفتم:
-«مایکل آنجلو امشب تنبیه میشی حق بازی با بفیه رو نداری...از ساعت 8 باید بری بخوابی....»
همین که خواست چیزی بگه گفتم:
-«نمیخوام چیزی بشنوم...میریم دنبال خواهرتون...»
اونا هم که دیدن من اعصاب ندارم چیزی نگفتن و همشون اخم کردن...چون وقتی مایکی نبود بازی کردن بهشون نمیچسبید و به همین خاطر همشون ناراضی بودن...
وقتی رسیدیم جلو مدرسه ی هیومین تاره یادم افتاد که این ماشین استیشن نیست و اینهمه آدم توش جا نمیشه....باید صیح اونیکی ماشین رو با خودم میاوردم...
به ناچار لئو رو فرستادم عقب و اون چهار تا mp3 نشستن هیومین هم جلو نشست...
برای نهار به یه رستوران رفتیم و اونجا نهارمونو خوردیم...در این بین منم به منشیم زنگ زدم و گفتم از یه روان پزشک خوب وقت بگیره....
بعد از نهار هم کمی برای شام خرید کردیم و برگشتیم خونه....
من یکراست به اتاق خواب رفتم و بیهوش روی تخت افتادم...حتی تو شرکت هم اینهمه خسته نشده بودم!!
تازه تازه داشتم حرفهای جی مین رو میفهمیدم...جی مین...چقدر تو همین یه روز دلم براش تنگ شده بود...
قبل از اینکه وسوسه بشم و برای منت کشی بهش زنگ بزنم خوابم برد...
.
.
.
.
-«بابا....بیدار شو بابا جون...»
با تکون های آروم هیومین لای چشمامو باز کردم...همونطور که دمر خوابیده بود گفتم:
-«چیه؟؟»
-«وقت شامه...گشنمونه...»
چشمامو دوباره بستم و گفتم:
-«باشه...الان میام...»
کمی بعد با صدای بسته شدن در متوجه شدم که از اتاق رفته...به سختی سرمو از تو بالش بیرون آوردم و سرجام نشستم...دستمو لای موهای پریشونم فرو بردم و گفتم:
-«عجب گیری کردیما....»
آهی کشیدم و بعد از عوض کردن لباسام از اتاق بیرون رفتم...
هیومین جلوی شومینه نشسته بود و کوهی از کتاب دور و برش پخش بود...پسرا هم جلو تلوزیون نشسته بودن و ایکس باکس بازی میکردن...واقعا مونده بودم با این صدای داد و بیداد پسرا هیومین چطوری داشت درس میخوند!البته یه جورایی هم عادت کرده بود...این سر و صدا دیگه جزوی از خونه ی ما شده بود!
آروم و بی صدا پشت پسرا که غرق بازی بودن ایستادم...دستامو به کمرم زدم و نگاهشون کردم...
-«دانی بزنش...بکششششش...اون نینجاهه موند اونطرف....»
-«اهههه سلو صدا نکن ببینم راف!الان میزنمش....»
-«خب دیگه شما بستونه نوبته منو مایکیه!»
مایکی که عقب تر از همه نشسته بود جلو رفت و کنار لئو نشست و گفت:
-«لئو راست میگه...حالا نوبت ماست...»
-«مایکی مگه تو قرار نبود امشب تبیه بشی؟»
با شنیدن صدای من هر چهارتاشون سرشونو برگردوندن عقب...منم دست به سینه ایستادمو گفتم:
-«پاشو مایکی...میای تو درست کردن شام به من کمک میکنی...»
مایکی بلند شد و گفت:
-«ولی گفتی قلاله زود بخوابم...نه اینکه شام دلست کنم!»
-«تنبیهت عوض شده...به من کمک میکنی...شما چهارتاهم سرو صدا نکنین...بذارین یه کم آرامش باشه تو خونه!»
دست مایکی رو گرفتم و با خودم به آشپزخونه بردم...
مایکی روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشست....منم که میخواستم آسون ترین غذای ممکن رو درست کنم چند بسته رامیون برداشتم و مشغول درست کردنش شدم...با این که از دست مایکی کمکی برنمیومد اما همین که نمیتونست با بقیه ایکس باکس بازی کنه کله حالشو گرفته بود...
وقتی قابلمه رو روی گاز گذاشتم و خواستم یه نفس راحت بکشم هیومین اومد تو آشپزخونه و در حالی که گوشی تلفن رو به سمتم گرفته بود آروم لب زد:
-»مادر بزرگه....»
منم لب زدم:
-»کدوم یکی؟؟»
-»مامان تو...»
کف دستمو محکم روی پیشونیم زدم و آروم گفتم:
-«وای....»
گوشی رو از دستش گرفتم و گفتم:
-«مایکی برو پیش برادرات ولی حق نداری بازی کنی...فهمیدی؟؟»
مایکی که کلی خوشحال شده بود که حداقل میتونست بازی کردن بقیه رو نگاه کنه همراه هیومین از آشپزخونه بیرون رفت...منم چشمامو بستم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و گفت:
-«سلام مامان....»
-«پسره ی کله شق خجالت نمیکشی زنت پاشده رفته خونه ی مادرش؟؟چطور تونستی بذاری بره آخه؟؟به تو هم میگن شوهر؟؟تو که عرضه نداشتی غلط میکردی زن میگرفتی پسره ی....»





نوع مطلب : story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 14 شهریور 1394 07:28 ق.ظ
ســــلام !
وبلاگتان زیباست!

ما برای کاربرانی که از آنتی ویروس نود 32 استفاده میکنند ، برنامه ای طراحی کردیم که بتوانند جدیدترین یوزرنیم و پسورد نود 32 را تنها با یک کلیک دریافت کنند.
این برنامه نیاز به نصب ندارد و حجم آن کمتر از 100 کیلوبایت میباشد و هیچگونه تبلیغات مزاحم به همراه خود ندارد!
با دانلود این برنامه از این پس تنها با یک کلیک و در کمتر از 3 ثانیه جدیدترین یوزر و پسورد آنتی ویروس خود را دریافت کنید.
این برنامه کاملا رایگان میباشد و دائما پشتیبانی و آپدیت میشود.
امکاناتی دیگر مانند مشاهده قیمت ارز و طلا و مشاهده جدول لیگ برتر و ... نیز به نرم افزار اضافه میشود.
برای دانلود به وبلاگ ما بیایید.
لطفا برای حمایت از ما ، وبلاگ ما را لینک کنید.
موفق باشید
دوشنبه 29 تیر 1394 07:30 ب.ظ
سلام
قشنگه
ممکنه به وب ما هم سر بزنی و نظرات قشنگتون رو بدین؟
خیلی ممنون میشم
دوشنبه 10 فروردین 1394 06:27 ب.ظ
سلام روز بخیر!

نوشته هات عالییییییه! حرف نداره!

منم یه وبلاگ ساختم سریال کره ای دوبله فارسی برای دانلود گذاشتم!

اگه خواستی بیا و ببین!

فعلا سریال های زیر آماده دانلود است :


1- افسانه جومونگ 2- سرزمین باد ها

3- افسانه دونگی 4- جواهری در قصر

5- سرزمین آهن 6- امپراطور دریا

7- تاجر پوسان


تمام سریال ها دوبله فارسی و کامل هستند!


اگر پیشنهاد و یا درخواست سریال داری توی نظرات برام بنویس


برای بهتر شدن وبلاگم به نظرت نیاز دارم!


حتما بیا!
جمعه 7 فروردین 1394 10:35 ق.ظ
سلام وبلاگت قشنگه!

من بازی های آندروید زیادی توی وبلاگم گذاشتم

حتما بیا دانلود کن و نظر برام بذار!

ممنون
سه شنبه 26 اسفند 1393 03:00 ق.ظ
سلام
خیلی باحال بود مطالبت :)
با تبادل لینک موافقی؟
موافق بودی لینک کن بعد خبر بده لینکت کنم
دوشنبه 25 اسفند 1393 07:42 ق.ظ
سلام از وبلاگتون دیدن کردیم
عالی بود
از شما رسما دعوت میکنیم تا در شبکه ما عضو شوید و مطالبتان را به اشتراک گذارید تا بقیه هم استفاده کنند
منتظر حضور شما دوست عزیز هستیم!

با تشکر
مدیریت شبکه اجتماعی فیس پلاک
جمعه 15 اسفند 1393 11:27 ق.ظ
به دنبال درخواست عده زیادی از متقاضیان قیمت کتاب به 2000 تومان کاهش داده شد
فقط برای چند روز
فرصت را از دست ندهید
برای خرید به همین آدرس بروید
دوشنبه 13 بهمن 1393 06:42 ق.ظ
اگر سنتان زیر 18 سال میباشید خواهش میکنم این نظر رو نخونید.
کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
این کتاب صد در صد مورد نیاز شماست چه مجرد و چه متاهل
فقط تا پایان اسفند 1393 با این قیمت استثنایی عرضه میشود.
این کتاب آموزشی مخصوص افراد بالای 18 سال بویژه زوج های جوان است.
از عواقب خودارضایی با خبرید؟
موثرترین راههای ترک ان را می دانید؟
آقایان ! از زود انزالی رنج می برید ؟
خانم ها ! همسرتان قادر به ارضا شما نیست ؟
از سایز آلت خود ناراضی هستید ؟
نظر خانم ها را در این مورد می دانید؟
میخواهید به همراه همسرتان ارگاسم طولانی و دلپذیر داشته باشید ؟
می خواهید لذت جنسی دو طرفه را تجربه کنید؟
جواب همه افراد مثبت است اما به علت حجب و حیا در خانواده ها اموزش این مسائل مهم به خوبی صورت نمیگیرد و به علت عدم اگاهی و در برخی موارد اگاهی های غیر علمی و ناقص بسیاری افراد قادر به لذت بردن ازاین عواطف و احساسات خدادادی نیستند و برعکس عامل سرخوردگی و نگرانی و تشویش و اختلال در زندگی روزمره شان نیز می شود.
این کتاب در سایر سایت های دیگر به قیمت های بالا به فروش میرود.
اما ما به دلیل اهمیت آن این کتاب را تنها با 5000 هزار تومان در اختیار شما قرار می دهیم.
برای دیدن فهرست مطالب و خرید این کتاب به وبلاگ ما مراجعه کنید.
با لینک کردن وبلاگ ما ، گامی مهم در حل مشکلات جنسی جوانان جامعه بردارید.
در صورت مسدودی وبلاگ به ما ایمیل بزنید.خرید این کتاب بسیار آسان است.

شنبه 4 مرداد 1393 05:39 ق.ظ
سلام عزیزم وبلاگت عالیه
فقط اگه بتونی فونت بهتری پیدا كنی ایول داری
راسی دوسداری شارژ رایگان بگیری؟
یا رایگان تو قرعه كشی شركت كنی؟
یه سایت بهت معرفی میكنم اگه لینكشو بزاری تو وبلاگت بهت شارژ میده.
من تست كردم جواب داده.
توی فرمش منم به عنوان معرف بنویس .
ممنونم
دوشنبه 30 تیر 1393 12:37 ب.ظ
سلام دوست عزیز!

یک پیشنهاد عالی برای کسب در آمد از وبلاگتون

سیستم کسب درآمد پاپ من

ثبت شده در ستاد ساماندهی

نرخ هر آی پی = از 70 تا 150 ریال

پاپ آپ اول = 50 ریال و دومی 25 ریال

تسویه حساب منظم و روزانه

اول از طریق لینک زیر ثبت نام کنید

بعد از ثبت نام وبسایت خودتون رو ثبت کنید

بعد یک کد در قالب وبلاگتون قرار میدید

بعد به ازای هر بازدید کننده 70 تا 150 ریال دریافت میکنید

از طریق لینک زیر ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنید!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزیت های سایت ماست

کافی است امتحان کنید!

مطمئنم خوشتون میاد و راضی خواهید بود!


لینک ثبت نام :
http://popman.ir/user/signup/ref:437

منتظرما!


.
چهارشنبه 30 مرداد 1392 04:21 ب.ظ
خیلی قشنگ نوشته شده افرین باز هم به نوشتن ادامه بده ...
جمعه 11 مرداد 1392 11:15 ب.ظ
ووویی چه باحاله داستانت اوه اوه جونگی چه پدری هستااا
پنجشنبه 13 تیر 1392 03:08 ب.ظ
http://bestnovel.mihanblog.com/
سه شنبه 21 خرداد 1392 03:47 ب.ظ
سلام! ما دوتا (سارگل و ترگل) یک وب واسه برو بچ اس ام زدیم که توش اخبار و فیکاشونو میذاریم !
اگه دوس داشتید ما رو با اسم لینک کنیدو بگید با چه اسمی لینکتون کنیم
(fic& fanclub)
مرسی!
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 03:07 ب.ظ
عالی بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ممنون.
جمعه 9 فروردین 1392 06:22 ب.ظ
راتی این وب عروسکا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آلرژیم عود کرده بدونم!!!!!!!!!!!!!!
جمعه 9 فروردین 1392 06:18 ب.ظ
باحال بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
5قلو!!!!!!دیگه آخرشه!!!!!!!!!!!!!!!
داره کم کم اعصابمو خرد میکنه این پارک جونگمین،چرامعذرت خواهی نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟
ولیموفق باشی.....ادامه بده ببینم این مامان بزرگه با پسرش چیکار میکنه؟
یکشنبه 4 فروردین 1392 12:54 ب.ظ
سلام
دیدم نمیزاری
رفتم وب عروسکا تا اخرشو خوندمبسی خوشمان امد.
ای کاش این اخریه 5قلو بود ای جان 1تا بچه
من خدم میخوام 7 پسر رعنا خوشتیپ وخوشچل ومشچل
بیارم
شنبه 3 فروردین 1392 12:44 ق.ظ
Bib bib hooooooootraaaaaaa
Ali boooooooood
Montazre edame hastimmmmmmm
Rasti dori....
Delam barat tang shode bood
سه شنبه 29 اسفند 1391 08:43 ب.ظ
سلام
خوبی
خیلی قشنگ بودا
بسی خوشم اومد اونم خیلی
سه شنبه 29 اسفند 1391 03:24 ب.ظ
p
سلام خوبی؟
میدونی گوگل داره آپدیت میشه ؟
اینم میدونی اگر سایت گوگل آپدیت بشه احتمال اینکه بازدید وبلاگت بره پایین هست یکی از راه هایی که ارزش وبلاگت نره پایین و بازدید وبلاگت بره بالا تبادل

لینک با سیات های پر بازدید هست

http://fabner.com/page/link
مرسی
سحر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر