تبلیغات
SS501 short stories - Hot fever of congear
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلامی وانشات هیونی اوردم:))
اسمشم که "تب داغ یخزدگی"هست..ببینیم چی میشه:)
اقا جمله اول پیش درامدش یکی از جمله های دیلمای ماریشکاس خیلی دوستش داشتم استفاده کردم..بفرمایید:*

دارایی من خاطراتم بودند و نگاتیو های سوخته ذهنم که تصویر هاشون زیر اشک هام جاری میشدند..تصاویری که مدت هاست,زیر سوز سخت سرما در اتش باران مرده اند!.


.......
با لبخند زیبایش از میان دشت میگذشت و هر از گاهی شکوفه ای لای موهایش می نشاند..قلبش از حالا در تپش افتاده بود و برای دیدار لحظه شماری میکرد..چه چیز شیرین تر از ان بود که گرد خستگی از شانه های پهن او پاک کند و با لبخند های گرمش هوای مطبوع دشت را بر چهره زیبای او جابه جا کند؟خنده ریزی کرد و مشتاقانه خودرا میان گل های رنگ به رنگ رها کرد..
کمی مانده به پل خوش منظر خاطراتشان ناگهان حسی تلخ دلش را به بازی گرفت..ابر سیاهی که سایه اش تا اینجا هم امده بود,حال خوشش را دگرگون میکرد..
قدم هایش سست شدند و با رسیدن به انجا,افکارش همچون اسمان خاکستری و زمینی که خود را میان مه گم کرده بود,تیره شدند..پیراهنش را در آغوش کشید و با ترس بسوی ابر بالای سرش دست دراز کرد و پرسید:داری..داری چکار میکنی؟!
ابر با شنیدن صدایش با حرص غرید:بهتر نیست خودت به این سوال جواب بدی؟هیچ حواست هست کی هستی؟توالان باید با من به کارولینا می اومدی تا باران های بهاری رو اماده کنیم اما چکار کردی؟مثل یه احمق به سمت این پل اومدی و میخوای برای اون آدمیزاد..
_بفهم داری چی میگی!!!!
ابر سرش را بالا گرفت و با چشم های براق و سیاهش روبه چهره بغض کرده باد غرید..
با سخت دلی تمام نیشخندی زد و لحظه ای بعد فریاد ترسیده باد با هجوم قطرات سرکشی که رهسپار پل میشدند یکی شد.!
ابر بی رحمانه میبارید و نگاه وحشت زده باد به شرارتی که تا به حال در ابر ندیده بود, دوخته شده بود..
باد خود را عقب کشید و ابر که از خشم و حسادت لبریز شده بود,رعد قدرتمندش را ناخواسته روانه پایه های سرسبز پل کرد!
با پیچیدن بوی اتش در ذهن باد,دستانش سرد شدند و ترسیده به گوش هایش چنگ انداخت تا نشنود برخورد خودروهای زیر پایشان را و ابر,که مدت ها بود نگاهش با دیدن ان ماشین البالویی رنگ,وحشت زده و بی فروغ شده بود,لب گزید و بر شدت اشک هایش افزود مگرکه اتش برپا شده در قلبش ارام گیرد..!.اما دیری نگذشت که بوق های پی در پی و فریاد های دردناک و وحشت زده,میان تابلوی سرخ و سیاه زمین,که نشان از رویارویی حقیقت اعمال قلب سرکش ابر,با ذهن خاموش شده اش بود,باد را از بند دستان سیاه او رها کرد!.
نفس هایش مقطع و تند شده بودند و خاطراتی که انگار خاتمه شان به بهار پیوند میخورد,یکی پس از دیگری قاب نگاه باد می شدند و او, با وحشتی که از ناتوانی تحمل اتفاقات بر دلش افتاده بود فریاد زد و مشت هایش را روانه تن ابر کرد:ازت متنفرم!ازت متنفرممممم!!!!
ابر ناخواسته اخم هایش را درهم کشید و سیلی سختش را بر گوش باد نواخت.!
باد لحظه ای در سکوت خود نشست و بعد با گنگی و بی توجه به عذر خواهی های ابر گفت:چرا اینکارو کردی؟؟چرا لعنتی!؟؟
ابر نگاهی به چهره برافروخته باد انداخت و با سری افتاده سایه اش را همراه خود به کناری کشاند..عمیقا از رفتار خود ترسیده بود,و از عواقبش!.
باد قطره اشکی که از ابر چکیده بود را به تندی پس زد و فریاد کشید:روت رو برنگردون از من!چرا جلوی قطره هات رو نگرفتی؟
لحظه ای ایستاد و بعد از سویی دیگر ابر را محاصره کرد و فریاد زد:انقدر برات سخت بود ببینی دوستش داشتم؟من..دوستش دارم و تو؟!
با صدای بلندی گریه بی اشکش را سر داد و قلب ابر فشرده شد از دیدن باد دران حالت!.نیم نگاهی به هیاهویی که اندکی پایین تر بر زمین درگرفته بود انداخت و زمزمه کرد:نمیدونستم اون..اون هم بین این ادماست!
و خود از دروغش شرمگین شد!.زیرا که یقین داشت رقیبش را میان اه هیاهو دیده است..
باد سرش را تکان داد و گیسوانش بر تن ابر کشیده شدند:نمی خوام دروغ هات رو بشنوم!امکان نداره ندونی!اون هر روز میومد..همین جا..همین ساعت! من منتظرش بودم و تو حتی من رو هم ندیدی!.
اخم غلیظی کرد و چهره سیاهش دل نازک باد را لرزاند..با بلند شدن فریاد ماشین های امداد,قلب کوچک باد به شدت تپش گرفت و به سختی بر آسیمگی احساسات متشنجش لگام بردباری نشاند..با حرکاتی ظریف خود را به زمین رساند و نگاه پریشانش میان چهره های نااشنا و وحشت زده اطرافش شروع به گشتن کرد..دنبال چهره ای به زیبایی آفتاب..نه! حتی از ان هم زیباتر..مثل فرشته ای که میان جماعت نقاب زن انسان ها گم شده باشد!.
ابر,با حسرت به تکاپوی زیر پایش چشم دوخته بود و گوهر درخشانی که در تلاش بود شمایل صورتش را میان آشوب و ویرانی حفظ کند!.چه میشد اگر باد هم عاشق او میشد؟و بار دیگر از عشق عجیبی که در دل معشوقش نشسته بود در سکوتی وحشت زده غرق شد!.میترسید..آری,این بار واقعا از اینده ان احساسات و رفتار عجولانه خود,میترسید..چقدر تلخ بود که مصوب اشوب زیر پایش تنها و تنها خودش بود و بس!.
_انگار یکی اون زیره!عجله کن الان ماشین منفجر میشه!
با شنیدن آن کلام ترسیده و لرزلرزان دامنش را چنگ زد و به ان سو دوید..نگاه بلورینش تنها یک چیز میخواست و کمی بعد با یافتن ان دریایی که خورشید را در خود کشیده,چون عسل میدرخشید,طاقت نیاورد و دستش را نوازش گرانه لای موهای مجعد و طلایی رنگ او فرو برد..که ناتوان,سکوت بهت الودی بر لبش نشانده بود..میان ان همه هیاهو! با خاموش شدن نگاه او ,باد حیران و سرگشته دور خود پیچید و با گیر افتادن در چشمان سیاه ابر,خود را به او رساند و زمزمه کرد:اون منو ندید!.
ابر شرمگین از حقیقت دورتر ایستاد و گفت:مگه میشه کسی تورو نبینه؟
و باد چون کودکی که سرپناهش را از دست داده باشد,با زاری فریاد زد:اما ندید!!اون هیچ واکنشی نشون نداد! هرچند که چشم هاش میدرخشیدند..خدایا اگه هیون جونگ فراموشم کنه!؟
ابر دست های یخ زده باد را لمس کرد و نگران گفت:اروم باش!چند لحظه اروم بگیر.!اون نمیتونه..
اما با دیدن چرخیدن نگاه باد به جایی میان دود و جمعیت سرگشته,کلامش را رها کرد و به چهره بی فروغ باد خیره شد..
سکوتش تلخ بود و وحشتناک! یعنی امکان داشت؟! خود نیز نگران و حیران مانده بود و در دلش بلوایی برپا بود که ان سرش ناپیدا!
با افتادن باد از میان دستانش,خورشید که رویش را از او پنهان میکرد,قاب نگاهش شد و چندی بعد,فریاد بی پروای باد بود که قلبش را از جا کند و در برزخ انداخت!.
ضجه های باد,انسان هایی که هیچ نمیدانستند از عمق ان حادثه را به وحشت انداخته بود و فریاد های سوزناک باد,بر پیکر رویای شکسته اش,اشک مینشاند بر گونه های کبود ابر!.
و اندکی بعد, باران بود که چه معصومانه می بارید..!



خببببب الان اصا کاملا معلوم بود که هیونو بزور چپوندم!؟؟؟یا نه؟؟؟ باور کنیم به نیت هیون نوشتمش منتها اسمش رو نمیشد جا کنم اینجوری شد!
اصا که چی..حرفی ندارم دوست داشتید نظر بدین





نوع مطلب : story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 4 اسفند 1396 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
شنبه 5 اسفند 1396 09:00 ب.ظ
ایدش خیلیییی جدید بود
باد بیچاره
همش ابر به نظرم خبیث و ترسناک بود
هیونم گیر کرده بودتو مثلث عشقی
Padmè Skywچخوب
اره طفلکی
اوهوم. ولی خب اونم تفکر خودشو داشت و پشیمون شد از عصبانیت یهوییش
الهی..اره طفلی ولی یجورایی دوتا عشق یه طرفه بود.ابر به باد و باد به هیونی..هیون که نمیدونست؟
بچه کلا چه تو گود باشه چه مهره بی طرف باشه به هر حال طفلک محسوب میشه
شنبه 5 اسفند 1396 07:08 ب.ظ
یعنی من عاشق قوه تخیل توام..خیلی ذهنت گسترده و بزرگه پادمی..خیلی خوب بود..افرین دوستم..
Padmè Skywفدات عزیزمخوشحالم دوست داشتی:))
مرسییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر