تبلیغات
SS501 short stories - RèD
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




یروز نویسنده شی برات نظر نذارن اگه نذاری!
این شما..اینم پارت اول 
هشت رنگ رنگین کمان:)


"سرخ"

پوسترام کلا مرگن میدونم


بخاطر صدای موسیقی و جمعیت فراوانی که اطرافش درحرکت بودند زیر لب ناسزا میگفت و برای دلیل احمقانه ای که بخاطرشان مجبور به پذیرش حرف هیون جونگ درمورد گردش عصرگاهی شده بود,اخم غلیظی به چهره اش نشاند..
مردم اطرافشان در رفت و امد بودند و غرفه دار ها برای فروش بیشتر هر لحظه صداهایشان را بلند تر میکردند..
نیم نگاهی به چهره ارام هیون جونگ انداخت که دست در جیب و اسوده جلوتر از او حرکت میکرد و با کوبیدن پایش به زمین کمی سرعتش را افزایش داد..
هنوز عصبانی بود..خیلی زیاد! از دعوای پریشب و رفتارهای هیون جونگ خسته شده بود..نه اینکه دوستش نداشته باشد, نه!اما واقعا تحمل حرف هایش را نداشت..حالا که بهتر نگاه میکرد شاید از اول هم درست نبود تا این حد پیش بروند و شاید از ابتدا هم عشق را به اشتباه فهمیده بودند..لااقل هیون جونگ در هفته گذشته نشان داده بود به هیچ وجه علاقه اش انطور که سالیان سال ادعایش را میکرد نبوده!.کلافه اهی کشید و نگاهش را از قامت زیبای او گرفت..در همین لحظه بود که صدایی نجواگون توجهش را جلب کرد.!درکناره بازار تابلوی رنگارنگی به چشم میخورد و نوشته هایی هندی,که البته از انها چیزی سر در نمی اورد,جای جای ان غرفه کوچک را اشغال کرده بودند..
از لباس هایشان معلوم بود رمال یا همچنین چیزی هستند و از طرفی,نه خودش عقیده ای داشت و نه هیون جونگ که البته اینبار به طرز عجیبی دلش میخواست پادر ان مکان پرزرق و برق بگذارد!.
جلو دوید و با کشیدن بازوی هیون جونگ گفت:هی! من میخوام برم اونجا..نظرت چیه؟
هیون جونگ متعجب به مسیر انگشت مین نگاه کرد و بعد با تکان دادن سرش لبخند کمرنگی زد:باشه..بریم!
و درحالی که عمیقا از حرف زدن مین با خودش خوشحال بود ,قدم های اهسته اش را به ان سو کشاند..اگر امروز هم با او لج میکرد مطمئنا قلبش از بی مهری مین ناامید و به سختی می شکست!.
جونگمین با جواب هیون دیگر منتظر نماند و با ذوقی عجیب,خود را به ان مرد سفید پوش رساند..اما پیش از انکه چیزی بگوید مرد با لهجه جالبی گفت:زودتر از اینا منتظرت بودم جوونِ!
جونگمین اهسته,درحالیکه سعی داشت تعجبش مشخص نباشد گفت:سلام..میشه یکم از این چیز میزا بگین روحیه بگیریم آجوشی؟!
با نشستن هیون جونگ کنار مین,مرد لبخند تلخی زد و روبه مین گفت:داره دیر میشه پسر..تا پایان رنگین کمان فرصت دارین..هشت چیز بینتون وجود داره که این پیوند رو نابود میکنه..زودتر از اونچه که فکرش رو بکنی! رهاشون کن..تا از دستت نرفته به خودت بیا!
جونگمین با اخمی ظریف به هیون جونگ چشم دوخت و حرف های مرد را در ذهنش مرور کرد..او,به محض رسیدن هیون شروع به گفتن کرده بود و حالا معلوم نبود طرف حساب ان گفته ها کدام یک هستند! و گیج شدن,چیزی بود که در چهره هیون جونگ هم فریاد میزد..درست مثل خودش!چند لحظه بعد مرد با گذاشتن دو گل رز سفید روی میز مقابلش,به جایی درست میان هیونمین خیره شد و ادامه داد:این میتونه روحتونو جلا بده..امیدوارم دفعه بعد که دیدمتون باز هم کنار هم باشید و سلامت!
با اتمام حرف هایش شنل سرخ رنگی که روی زمین افتاده بود را برداشت و کمی بعد,تنها هیونمین بودند و گل های سفید رز!
جونگمین که احساس بدی به سراغش امده بود,عصبی خنده ای کرد و با گذاشتن گل ها در جیبش به هیون جونگی که در سکوت به زمین خیره مانده بود گفت:خب! اینم که چرت گفت!اممم..میگم پاشو برگردیم ویلا..احتمالا تا الان جزر و مد شروع شده.!
و هیون جونگ بی انکه متوجه معنای حرف مین شود زیر لب چیزی گفت و پشت سر او بلند شد..انگار دلش ارام و قرار نداشت!و هرچقدر میخواست باور نکند,چیزی به او نهیب میزد بی توجهی کار درستی نیست!مرد درمورد هشت چیز هشدار داده بود و ان هشت چیز,دقیقا هرچیزی میتوانستند باشند!!شاید کسی در زندگیشان بود..شاید هم رفتار های احمقانه ای که رابطه شان را تار کرده بودند ان چیز هارا شامل میشدند!. 
سرش را بالا گرفت و به اسمان که نزدیک غروبش سرخ شده بود نگاه کرد..چیزی ازارش میداد..به سمت مین چرخید و خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد و اخم کرد..و باز صدای مرد در گوشش پیچید"تا از دستت نرفته به خودت بیا"اخمش پررنگ تر شد و دعواهایی که بخاطر غرور احمقانه شان بوجود امده بودند دیدش را پوشاندند..
میخواست غرورش را لااقل درمسائل شخصی خود و مینی که روزگاری میپرستیدش کنار بگذارد!
دوباره نگاهش را به مین داد و ارام گفت:جونگمین..اممم..امشب..
نفسش را بیرون داد و ادامه داد:با من به پل میای؟خیلی دوست داشتم یروز فانوس هارو باتو تماشا کنم..این..
جونگمین برای لحظه ای ایستاد..ان جمله با همان لحن گرم گذشته,زبانش را بند اورده بود!چند وقت بود که هیون جونگ او را "مین" نخوانده بود؟لب گزید و پیش از انکه مثل یک دختر دبیرستانی احمق خود را لو بدهد کمی سکوت کرد..دوست داشت ذره ای"لج" کند..نمی دانست با که؟اما میخواست تلافی دوروزی را که در خانه تنها مانده بود در بیاورد,پس پوزخندی زد و گفت:متاسفم خیلی خستم..میتونی بذاریش برای یک شب دیگه!
و درحالی که پاهایش سست شده و از هیجان میلرزید,خود را به تاکسی ای که کنار خیابان انتظار مسافری را میکشید,رساند و بی توجه به هیون جونگ که همچنان غرق سکوت از پشت پرده ای اشک به او خیره شده بود,ادرس ویلا را به مرد گفت و چشمانش را بست.!
از سوی دیگر هیون جونگ با لبخند تلخش راهش را کج کرد ومیان سیل جمعیت به سوی پل رفت که از همان جا هم تزئینات سرخ رنگش ابهتی مثال اژدها به ان داده بود..
با خریدن فانوسی سرخ اهسته گوشه ای نشست و انرا سرهم کرد و با خیره شدن به اسمان که مملو از نقاطی درخشان و سرخ خودنمایی میکرد,در دل ارزویش را مرور کرد و فانوسش را میان خیل عظیم نورهایی که به سوی اسمان میرفتند رها کرد..
اما اشک هایش هنوز در کلنجار با ردیف مژه هایش بودند که صدای مهیب شهر ساحلی را لرزاند و عشقی که در قلبش مردد مانده بود,میان شعله های اتش,به اسمان پیوست!..

________

جونگمین با رسیدن به ویلا,با اعصابی به هم ریخته,داخل رفت و در حالی که به رد قهوه ای رنگ باقی مانده از کفش هایش بی اعتنایی میکرد,خود را روی کاناپه انداخت و به دیوار زل زد..ساعت از دو گذشته بود و هیون جونگ هنوز نیامده بود؟؟
با اخم چیزی گفت و برای پرت کردن حواسش تلوزیون را روشن کرد..گزارشگر زن با لباسی مندرس و مشکی رنگ نشسته بود و پشت سر هم چیز هایی میگفت که مین هیچ یک را نمیفهمید,حتی ذره ای!
اما با پخش شدن فیلمی که زیر نویس زرد و قرمزی به همراه داشت,موبر تنش راست شد و چشمانش اشک زدند!.
گزارشگر هم زبانشان بود و بخاطر فوری بودن اخبار,فرصت دوباره حرف زدن روی نسخه ارسالی برایشان پیش نیامده بود و مین,دعا میکرد کاش اشتباه شنیده باشد!کاش اشتباه فهمیده باشد..و یا,
به سرعت موبایلش را برداشت و شماره هیون جونگ را گرفت..
_مشترک مورد نظر..
دستش پایین افتاد و صدای خرد شدن صفحه موبایل در گوشش پیچید..و ادامه خبر مانند پتکی بر سرش اوار ساخت!
_طبق اخرین اطلاعات,نیروهای امدادی که در مکان حضر دارند اعلام کردند پیدا شدن بازمانده تا شعاع صد متری منطقه شین چا او سای,تقریبا غیر ممکن است و شدت انفجار به حدی بوده که حتی ماهیگیران ساحل شرقی هم دچار مشکل شده اند..
با چشم های بیرون زده از وحشتش روی زمین افتاد و تمام اتفاقات ان روز مانند فیلمی از جلوی چشمانش عبور کردند..هیون جونگ هرسال,تنها بخاطر همان شب و فانوس هایش به این مکان می امد و حالا..امکان نداشت او,جزو مردمی که روی پل بوده اند,نباشد!
هرچند که قلب مین دوست داشت به هر چیزی فکر کند جز حقیقت و درنهایت وقتی تلوزیون با برنامه از پیش طراحی شده اش خاموش شد,نگاه خشک شده مین به ساعت روی دیوار چرخید و عقربه هایی که نشان از رسیدن به پنج صبح میدادند!.
بی رمق ایستاد..اما پیش از انکه قدمی بردارد,چشمانش به شدت سیاهی رفتند و ثانیه ای بعد نقش زمین شد...



______________________

سلامی:))
چطوی بود؟
هیونی ترکید :))))
مین کلا تو فضاس..
پوستر چطوره؟
هر پارتش یه پوستر جدا داره
خب هیچی دیگه ممنون خوندین..
کلا هرکی نظر بده رمز پارت بعد رو میدم جذاب تره اینجوری!
دمپاییاتونم نگه دارین قسمتای بدتر از اینم داریم!!!!






نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اسفند 1396 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
جمعه 3 فروردین 1397 01:41 ق.ظ
سلام...اووووووه چرا هیون رو کشتیییییی
عررررررر هیوووووون
مرسی عالی بود...برم بعدی
Padmè Skywسلامی:)))
سوری سوری سوری
:_((((
ممنونی بدو برو
شنبه 19 اسفند 1396 09:59 ب.ظ
سلامممم!
اومدم رمز بزنم دیدم رمزی نیست
آقا زدی که هیون رو همون اول کشتی!
واییی برم قسمت بعدی
Padmè Skywسلامیی
بلی برش داشتم به من رمزی کردن نیومده
بلی!!گفتم ک خعلی داغونه
بدو برو
شنبه 19 اسفند 1396 03:08 ب.ظ
سلام پادمی بقیش چی میشه بدو بزار منتظریم راستی اینجا رمزیه اره رمزو چیکار کنیم
Padmè Skywسلامی:)
رمزارو برداشتم که!
یه پارت بعد از این رو گذاشتم..نارنجی تو وب هست
الانم میرم که اگه بشه زرد رو براتون تایپ کنم
شنبه 19 اسفند 1396 01:09 ق.ظ
تااونجایی که خوندم خیلی اذیت شد..وای اونجایی که برادرش سرنگ رو تو قلبش نگه داشت دیر کشید بیرون..بعد یه لحظه دلش واسش سوخت...چقد اذیت شد..اخرشم به ازادی تو این دنیا نرسید..بمیرم براتمرسی که گفتیبیابغل
Padmè Skywاره واقعا..خیلی هیونش رو دوست دارم:_)) اون صحنه خیلی دلم سوخت براش
اره طفلکی...
خواهش میکنم به هرحال بزودی تمومش میکنم قشنگ میتونی ببینی چی میشه:*
بغلللل
شنبه 19 اسفند 1396 01:07 ق.ظ
چشماشو میگیرن؟کلا در میارن؟یاعوض میکنن؟یامسیح!!
واااای پایان شبنامهعزیزم..ازادی میخواستراست میگه اینم یجور ازادیه ولیچه سرنوشت تلخی.حسرت داره یه عالمه
Padmè Skywاوهوم
رنگش رو عوض میکنن.روحش رو ازار میدن انگار..که تاثیرش روی چشماش و همه چیز دیده میشه
پایانش تلخه ولی یه شیرینی خاکستری ای داره..به هرحال انقدر ازار دیده بودن که این دنیا بازم سخت میشد..ولی اینبار واقعا ازاد شدن
ولی خودشون راحت میشن به اینم فکر کن..شاید اونقدر تلخ دیده نشه دیگه
شنبه 19 اسفند 1396 12:39 ق.ظ
اره تا همینجاش بود دقیقا..اخی عزیزم..نه من حدسی ندارم فقط ببشتر کنجکاوم رنگ چشاش چطودی تغیر میکنه
Padmè Skywخابببببببب الان میرسیم به اونجاها
تو کامنت یکمشو گفتم الان کامنتمو جواب میدم باقیشو میگم
شنبه 19 اسفند 1396 12:26 ق.ظ
اومدم...البته باز هرکدومو که بیشتر دوس داری امشب تعریف کن من همه رو دوس دااااااارم...شب نامه ام خوبه ها...وای خودت یکی از این 2تارو بگو توروخدا..من توانایی تصمیم ندارم
Padmè Skywشبنامه اتفاق خاصی نمیفته..بیشتر قلم بازیه میدونیکه یکم عمیقه فقطوگرنه ماجراش دوخط بیشتر نمیشه..
بذار هیز رو بگم جذاب تره.
...
نگفتی تا کجا نوشتم؟
فکر میکنم تا جاییه که هیون میگه اگه عاشقت شده باشم چی؟هوم؟
خب.. خودت حدسی نداری؟بگم؟
جمعه 18 اسفند 1396 10:32 ب.ظ
عااااا پادمی پارت بعدییییییی میخاااام
Padmè Skywبدو بخونش!
جمعه 18 اسفند 1396 10:30 ب.ظ
عااا راستی پوستر عااااالی..پرفکت و مرگ
Padmè Skywممنونم خیلی پوسترای این داستانو دوس دارم
جمعه 18 اسفند 1396 10:29 ب.ظ
هان!!!!!!عررررررررر!!!!الان هیون ترکید!!!!جلل خالق چه موجودیه زنده میشه دوباره!!!؟؟؟تکرار میشه ینی روزا!!!خدایا!!!تازه ازین بدترم هس!!!اوه ام جی!!!
یعنی اون لحطه ای که جونگ قبول نکرد باهاش بره فانوس ببینن خیلی مرگ بود..الهی قربون اون اشک و چشای ناراحتش برم..جونگمین سه تقطه سه نقطه..اصلا خوب کاری کرد مثل همیشه بهش نگفت مین..عشقم تنهایی رفت فانوس ببینه جیگرم کباب شد..اخرشم که ترکید فعلا...
Padmè Skyw
گریه نکن بعدا بیشتر گریه میکنی!!
اره ترکید:))
نه بیچاره ادمه!

درگیرش نشو بزودی قضیه رو میفهمی! اینکه چیزی نبود! وحشتناکاش رو گفتم کدوم قسمتان!
ارهه دوسش دارم
اههههه خودم جگرم ترکید اینجوری توصیفش کردی..اصا به عمقش نگاه نکرده بودم
جمعه 18 اسفند 1396 05:59 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
فقط پدرتو در میارم اگه هیونو بكشی
هر بلای دلت می خواد سر هیون بیار ولی كشتن نه
Padmè Skywمرسییی
کشتمش که!!!
معلوم نبود هیون مرد!؟؟؟
خب پس باید بگم تو این داستان تقریبا یه چندین مرتبه ای به اشکال به شدت وحشتناک و خشن و اوف و اشک دراور میکشمش!!!
به خصوص قسمت آبی و قسمت زرد خیلی خودم گریه کردم!
ولی تهش شاده!
هیونم نمیمیره:|
اگ تونستی بفهمی چی گفتم
جمعه 18 اسفند 1396 12:45 ق.ظ
اوه عجب چه وحشتناک چه جالب چه یهویی چه دردناک
تنکس پادمیی
Padmè Skywکککک اره واقعا!
پارتای وحشتناک ترم داره!
خواهشی..
رمز قسمت بعدی فعلا همون رمز قدیمیه رو برات میذارم تا این پارت یکو که دادم به بقیه نبینن رمزو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر