درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥





سلامیییییی:)))
اینم پارت دوم@~@
میترسم کم کم ترور شم..
اخه هر چی بریم جلوتر خشونتش بیشتر میشه خودتونو کنترل کنین!!!
بفرمایید لذت ببرین
"نارنجی"

نگاه نگرانش لحظه ای از مین گرفته نمیشد.اخر آه و ناله هایش بسیار عجیب بودند!با باز شدن پلک های مین نفسی از سر اسودگی کشید و پرسید:حالت خوبه؟داشتی کابوس میدیدی..
و مین همچنانکه خیره نگاهش میکرد,دست لرزانش را بالا اورد و پس از لمس صورت او,قطره ای اشک از چشمانش بیرون زد:هیون جونگ؟.
جلو تر رفت و با اخمی ظریف اشک مین را پاک کرد.:چیزی میخوای؟
مین با وحشت صورتش را پوشاند و ناباورانه گفت:خدایا همش خواب بود؟!
و با غلطی دیگر روی تخت نشست اما,گیر افتادن نگاهش در رز های سفیدی که روی پاتختی به او چشمک میزدند باعث یخ بستنش شد!.و حس جنون مانندی که قلبش را پر کرده بود باعث شد بی هوا بچرخد و با چنگ انداختن به پیرهن هیون جونگ غرورش را شکسته و با گریه بگوید:هیون جونگ! من..من خسته نبودم!میخواستم لجبازی کنم..غلط کردم..تنها نرو!منم میام باهات..دیگه هیچ وقت تنها نرو!.
هیون جونگ متعجب لحظاتی به روبه رو خیره ماند و بعد متقابلا مین را دراغوش گرفت..نمیدانست چه دیده است که او را به این حال انداخته و از طرفی کمی ناراحت بود از انکه تنها رفتنش برای رها کردن فانوسی,فانوسی که برای مین رها میکرد,اینگونه روی او تاثیر گذاشته است!.
شاید اگر چند روز پیش با عصبانیت رفتار نکرده بود,نه مین لجبازی میکرد,نه او تنها میرفت و نه حالا مین انطور خواب وحشتناکی میدید که غرورش را کنار بگذارد!.
با کمی تردید موهایش را بویید و بوسه ای روی چشمان بسته مین گذاشت..امروز باید دلیل واقعی امدنشان به این سفر و همچنین موضوعی که بخاطر نگفتنش انطور دعوا کرده بودند را میگفت.نمیخواست دیگر چیزی از مین پنهان کرده باشد تا مجبور به استفاده دوباره از خشم شود! با ارام شدن مین عقب رفت و گفت:بهتر شدی؟مین..خب راستش میخواستم چیزی بهت بگم که بهتر بود چند شب پیش باخبرت میکردم اما..جرئتش رو نداشتم..من,
به سمت میز رفت و با نامه ای در دست برگشت..پاکت را روی پای مین گذاشت و ادامه داد:من اونشب بخاطر گرفتن این نامه رفتم بیرون جونگمین.
سکوت کرد و به مین که اخم هایش را درهم کشیده بود خیره شد.:تو حالت خوب نبود و فکر کردم اگه خودم برات بگیرمش همه چیز راحت تر میشه اما وقتی رفتم اونجا رئیس گفت که این دعوت نامه از برلین برات اومده و به شرطی پستت رو ارتقا میدن که حوضه کاریت رو گسترش بدی..خب..من میترسیدم..
جونگمین برای لحظه ای با یاداوری ان شب و دعواهایی که با هیون و بعد با رئیسشان کرده بود خونش به جوش امد و بی توجه به هرچیزی ناگهان فریاد زد:تو چطور تونستی همچین چیزی رو از من پنهان کنی؟؟ها؟؟؟واقعا فکر میکنی برام ارزش داره گسترش کارم؟تو خودت میبینی به خاطر یه وون بیشتر چقدر سگ دو میزنم تو شرکتای مختلف و حالا که موقعیتش درست شده بعد اینهمه سال,چطور تونستی ازم پنهانش کنیییی!؟؟؟؟
هیون جونگ سکوت کرد و نگاهش به جونگمین خشمگین مقابلش خشک شد..او,همین چند ثانیه پیش داشت گریه میکرد و برای شب گذشته معذرت میخواست اما حالا؟ ارام گفت:فقط میخواستم کمی بهتر شی..اونا..مهلت اعلام تصمیمت تا ماه ایندست مین نگران چی هستی؟؟تازه..منم میتونم باهت بیام..
جونگمین بی انکه بفهمد ,درحالیکه از خشم میلرزید نفسش را بیرون داد و غرید:برام,مهم,نیست! میتونستم سریعتر اقدام کنم اگر الکی نگرانم نمیشدی!درضمن اومدنت چه فرقی داره؟وقتی درهر صورت بدبختیامون از هم جداست!تو اصلا مشکلات منو نداری!!میدونی راضی کردن خونوادم چقدر سخته؟؟شاید نتونم اون پست رو بدست بیارم..اوه خدایا چکار کردی!؟
و با بیرون رفتن از اتاق هیون جونگ را روی تخت تنها گذاشت..هیونی که به شدت در افکارش غرق شده بود و با بغضش مبارزه میکرد تا رسوا نشود..نمیخواست مین را از دست بدهد..هرگز!
مین با بیرون امدن از اتاق,متوجه میز اماده و پارچ اب هویجی شد که مطمئنا هیون جونگ برای تهیه ان زحمت زیادی کشیده بود!.
سرش را به شدت تکان داد و عصبی از رفتار نامعقول و تندش پشت میز نشست..هنوز اتفاق وحشتناک شب گذشته را به خاطر داشت و همچنین احساس خودش از نبود هیون جونگ را و با تمام اینها نمیدانست چطور توانسته به هیون بگوید برایش اهمیتی ندارد بودن یا نبودن او!
با صدای قژ قژ چوب,سرش را بالا اورد و قامت هیون جونگ قاب نگاهش شد و نگاه غمگینی که در صورت او موج میزد,به حس بد جونگمین افزود..در نهایت وادارش کرد به سرعت او را از پشت در اغوش بکشد و پشت سر هم زمزمه کرد:متاسفم..نفهمیدم چی میگم..خیلی متاسفم!.
و کمی بعد با شنیدن"اشکالی نداره انتظارشو داشتم"هیون کنار رفت و سرجایش نشست..مین واقعا نمیخواست انطور عصبانی شود!اما دست خودش نبود..
با بلند شدن زنگ تلفن,هیون جونگ به سرعت بلند شد و پس از چک کردن شماره دورتر از مین نشست و مشغول صحبت با کسی شد..و انگار بحث دلنشینی هم نداشتند!.زیرا پس از چند لحظه با موهای به هم ریخته به سمت اتاق رفت و بعد,همانطور که از خانه خارج میشد فریاد زد:من باید برم..وسایلتو جمع کن عصر اگه شد برمیگردیم تایوان!
و صدای بلند بسته شدن در!
جونگمین غرغرکنان ایستاد و پس از جمع کردن میز به اتاق رفت تا کمی وسایلش را مرتب کند هرچند که تا عصر راه زیادی بود..
چند ساعت بعد با رسیدن پیامکی از طرف هیون,با لبخندی حاکی از تعجب لباس ساده ای پوشید و به سوی ادرسی که امده بود حرکت کرد..هیون جونگ او را به ناهار دعوت کرده بود!.
هرچه به محل قرار نزدیک تر میشد تعجبش از دیدن ان محله هم افزایش می یافت و وقتی که از میان کوچه پس کوچه ها به منطقه ای باز و سرسبز برخورد کرد خنده بلندی سر داد و باقی راه را پیاده رفت..انجا همان رودی بود که کنارش,اولین بار همدیگر را دیده بودند!.
شالگردن نارنجی اش را محکم تر کرد و قدم در رستوران دنج و زیبایی که مدت ها پاتوقش بود گذاشت..پشت همان میز همیشگی,هیون جونگ با همان لبخند همیشگی منتظرش بود! اما هرچه جلوتر میرفت ناخواسته لبخندش جایش را به اخم میداد!
"ویسگا" در کنار هیون جونگ چه میکرد؟به محض رسیدن,با لحنی خشک پرسید:آقایون میشه منم درجریان بذارید اینجا چه خبره؟
ویسگا به سمتش چرخید و با چهره خشنش لبخندی زد که ردیف دندان های سفیدش نمایان شد!:اوه!فراموش کردم تو هم باید در این ضیافت کوچک باشی.. پارک جونگمین!
مین از لهجه این مرد متنفر بود!و همچنین از ذاتش..اما,رئیسشان بود و چاره ای نداشت جز تحمل!ارام نشست و هیون جونگ با دیدن نگاه پرسشگرش گفت:برای جریانی که صبح درموردش صحبت کردیم,امروز که اقای ویلکز رو دیدم بنظرم اومد بدنباشه شماهم درمورد تصمیمتون صحبت کنین.پس اگر موافق هستید من تنهاتون میذارم تا کارتون تموم بشه.
و به سمت میزی که پشت سرشان بود رفت و نشست..و جونگمین ماند و مردی که از او جواب میخواست!.
برای لحظه ای احساس کرد شاید بهتر بود صبح خودش را کنترل میکرد تا هیون جونگ را دنبال چنین پست فطرتی نرود اما کمی بعد متوجه شد زیاد هم از ویسگا متنفر نیست!
اگر قرار بود پیشرفت کند,چه فرقی داشت پله های طرقیش از چه فردی شروع شوند؟
لبخندی زورکی به لبش نشاند و گفت:اقای مونتی دقیقا چی از من میخوان؟حوضه فعالیتم تا کجا باید باشه؟
و با نیشخندی که بر لب مرد مقابلش نشست,بحث نه چندان جذابشان شروع شد و دیری نگذشت که با امضا شدن چند برگه کاغذی جونگمین پذیرفت بیگاری کردن و رفتن به بخش امریکای لاتین را در عوض حقوقی سه برابر گذشته ها!
با رفتن ویسگا برگشت و با شوق به سمت هیون دوید که سرش را روی میز گذاشته و به میزی که مین و ویسگا پشتش نشسته بودند خیره مانده بود..با نشستن مقابل هیون جونگ صدای ضعیفش را شنید که میگفت:ده دقیقه!توی ده دقیقه زندگیتو فروختی مین!.ارزششو داشت؟
جونگمین با اخم پرسید:منظورت چیه؟
صاف نشست و به عمق چشمانش خیره شد:تو الان با یه کارگر صنعتی چه فرقی داری مین؟میدونی چقدر سخته مسئولیتی که قبول کردی؟اونا میکشنت با حجم زیاد کار!
جونگمین پوزخندی زد و لیوان نیمه پر هیون جونگ را سر کشید:اینا توهم توعن!دلت میخواست همچنان توی همون شرکت احمقانه اختراعات بمونی و هنوز حتی یه جای خواب درست و حسابی نداشته باشی؟این شرکت فقط اسمش بد و ترسناکه,وگرنه میبینی که بعد پنج سال نه تو مُردی نه من!
هیون جونگ به سختی خودش را کنترل میکرد که فریاد نزند و ارام مشت لرزانش را روی میز کوبید:جونگمین خودتو نزن به اون راه!تو که خودت دیدی مین سونگ بخاطر همین پستی که الان خودتو تو دامش انداختی خودکشی کرد..چرا نمیفهمی چی میگم؟
_صداتو برا من بالا نبر!!خودم میدونم چکار میکنم بعدم تو منو با اون دختر فیس فیسو مقایسه میکنی؟؟
و در لحظه از حرفی که زده بود لبش را گزید و همانطور که دستش را روی لبش می فشرد با صدایی ضعیف گفت:متاسفم!
هیون جونگ پنهانی قطره اشکش را گاک کرد و زمزمه وار گفت:همون دختر فیس فیسو بود که وقتی مثل سگ کتکم زده بودن از توی جوب پیدام کرد و کمکم کرد زندگی کنم..همون دختری که ادعا میکنی ازش قوی تری,دوازده سال تنهایی توی مملکت غریبی که توش نشستیم تلاش کرد و در نهایت بخاطر خواهر مریضش بود که حاضر شد اون مسئلیت احمقانه رو قبول کنه!نه مثل تو برای بدست اوردن یه وون بیشتر! تویی که توی کره شرکا مستقل داری و برای یه شرکت معروف توی چین و تایوان فعالیت میکنی!مین واقعا چه نیازی به پول بیشتر داری؟؟اینا برات کافی نیست؟
جونگمین شالگردنش را باز تر کرد و با خشمی که ناگهان درش زبانه کشیده بود گفت:نه نیست!هیچی هیچ وقت کافی نیست تا زمانی که میتونی افزایشش بدی!هیچکس از پولداری نمُرده که من دومیش باشم هیون جونگ و این رو توی گوشت فرو کن که اگه میخوای به حرفای احمقانت ادامه بدی دیگه نمیتونم تحملت کنم همه چیز رو همینجا تموم میکنیم فهمیدی!؟؟؟
و بدون انداختن نیم نگاهی به چهره پریشون و جشمان اشک زده هیون جونگ به سرعت از رستوران بیرون زد..
هیون جونگ به سختی ایستاد و قدم هایش را دنبال مین کشاند..چرا نمیفهمید نگرانش است؟نگرانی مثل خوره دارد نابودش میکند!؟
از رستوران بیرون رفت و به مینی که بی توجه به همه جا قدم هایش در خیابان جلو میرفتند خیره شد..چیزی وادارش میکرد او را دنبال کند و هنوز قدم سوم را برنداشته بود که متوجه ماشینی شد که به سرعت از سمت چپ می امد..
دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما صدایی در گلویش نمانده بود!.و قبل از انکه متوجه چیزی شود پاهایش جنون وار پیش رفتند و مین را به سمتی پرتاب کرد..
بوق بلندی در گوشش پیچید و دردی که به ناگاه تنش را در برگرفته بود,با تار شدن نگاهش به همان سرعت,از بین رفت..!
جونگمین اما میخواست از درد پایش ناله کند که با جیغ کر کننده لاستیک ها و صدای برخورد,در سکوتی بهت الود غرق شد و چشمانش روی اسفالت کنارش,ناباورانه به جست و جو افتادند..لب هایش میلرزیدند و نفسش برای لحظه ای گرفت.!
انگار نمیخواست دیده اش را باور کند!با وحشت خود را روی زمین جلو کشید و دست های یخ زده اش,پیکر اشنای پیش رویش را لمس کردند..چهره سرد و مغموم هیون جونگ میان سرخی خون,قلبش را از تپش انداخته بود!.
ناخوداگاه نگاهش به اسمان کشیده شد و خورشید گه پشت پاره های ابر,ایستاده بود و گرد نارنجی رنگی را از افق به کرانه ها میفرستاد..جمله ای دور در ذهنش نقش میبست:رهاشون کن تا از دستت نرفته..
اما احساسی که داشت,و گرمی خونی که تنش را به اتش کشیده بود با وجود اشنا بودن,نمی توانست حقیقی باشد!.
باورش سخت بود...خیلی سخت..!
___________________ 

آخ!
چی پرت کردین؟
عه گفتم کنترللللل یور سلف!
خشونتتونو برای پارت بعدی و مخصوصا برای قسمت آبی ابراز کنین لطفا!!
بدویین یچیزی بنویسین انگیزه بگیرم قسمت بعد رو تایپ کنم لعنتیا همینجوری دارن زیاد میشن هرپارت ک میگذره!
خب بای فعلا:*





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 18 اسفند 1396 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
جمعه 3 فروردین 1397 02:44 ق.ظ
ای بابا همش خواب بود که!
ایششششش مین خیلی عصبانیم میکنه
رفتار و حرفاش به هیون خیلی بده
عررررررر بازم کشتیش که!
مرسی گلم عالی بود
راستی عیدت مبارک...سال خوبی داشته باشی
Padmè Skywناچ ناچ ناچ!!!! کی گفته خواب بود؟؟جونگمین اینطور فکر میکنه..
پارت اخر قشنگ میفهمین چه بلایی سرشون اومده که اینجور شدن
حق داری دیوونس مینیم
اره خیلی نیش میزنه نامرد
اوپس
خواهشییی ممنون:))))
عید شما هم مبارک همچنین گلی
یکشنبه 20 اسفند 1396 01:40 ب.ظ
اجازه مبشه کفش پرت کرد برا خودم نه ها یکی داشت اماده میکرد گفتم ببینم کفش مناسبه بهش کفش بدم پرت کنه
Padmè Skywراحت باشین اصلا:|
ببینم به منچه عهههه چرا منو میزنین جونگمین همش خرابکاری میکنه من به این مظلومی
تلافی میکنما!
(مظلوم نمایی!)
یکشنبه 20 اسفند 1396 07:13 ق.ظ
در هر حال دو تا دمپایی پامه!
یکیشو قسمت زرد پرت میکنم اون یکی رو قسمت آبی!
Padmè Skywاره فکر خوبیه
یکشنبه 20 اسفند 1396 12:03 ق.ظ
مین خیلی بی رحمه بی شعورهم هست
دل نازکا مهربونه بچه رو میشکنه
اصلا لیاقت نداره ایشششش
پادمیا مرسی عزیزم خسته نباشی خانومی
ببینمت باز مریض شدی؟؟بیام بخوابونمت چهارچشمی حواسم بهت باشه؟؟؟؟؟
Padmè Skywاره نامرده..ولی درستش میکنم
طفلک هیون..:(((
تو خودتو اذیت نکن خودم درستش میکنم!
ممنون خواهشی
اره..دوهفتس همش سرگیجه دارم نه نه حواسم هست بیخیال
شنبه 19 اسفند 1396 10:10 ب.ظ
دوبار ترکید!
دلم میخواد بدونم این قسمت آبی که میگی چه اتفاقی میوفته! من دمپاییم رو نگه میدارم قسمت آبی پرت میکنم!
منتظرممم!
Padmè Skywارههههه
یه اتفاق خیلیییی بد..باشه البته اگه تو قسمت زرد تونستی بازم نگهش داری!!
دارم تلاش میکنمممم
شنبه 19 اسفند 1396 07:39 ب.ظ
ممنون عزیزم عالی بود
Padmè Skywخواهشیییی
کوماوووووو
شنبه 19 اسفند 1396 07:14 ب.ظ
سلام پادمی ممنون میدونم سخته
Padmè Skywسلامی:))
خواهشی..ممنون
شنبه 19 اسفند 1396 12:22 ق.ظ
چون ریوایند رو از همه بیشتر روش کار کردی بزار هروقت خودت اپ میکنی بخونم که هیجانشم باشه.سولو ام مث ریوایند باید با هیجان باشه.اوووم هیز چطوره؟؟؟؟
Padmè Skywهاهاها باشه هرطور دوست داری
هیز تا کجا اپ کردم؟؟؟
بیا بریم تو قسمت سرخ حرف بزنیم انجا نظراش زیاد شد
شنبه 19 اسفند 1396 12:17 ق.ظ
عرررررر نمیدونم کدومو..اخه اونشکلی سختت نمیشه؟؟خب تو بگو کدوما رو کامل کردی که اسون تر بشه کارت
Padmè Skywمن همشون ایده هاش تو ذهنم کامله
هرکدوم بیشتر درگیرشی انتخاب کن بعدا حرفامونو پاک میکنم بمونن تو کف
شنبه 19 اسفند 1396 12:15 ق.ظ
اره اگه کامل کردم حتما اول میدم تو بخونی بازبینیش کنیمیدونیکه دوس دارم درداور بنویسمدرام احتمالا..دیگه از تخیلی کشیدم بیرون فعلا..بچه ها گفتن بکش بیرون از ومپایرا
Padmè Skywمرسیییییی
ایولللللللللللللللاها درام باحاله تاحالا امتحان نکردم یا کردم؟یادم نیس انقدر چیز نوشتم.
اها خوب خوبه اینم یه سبکیه!
حیا کن ومپایرو رها کن
شنبه 19 اسفند 1396 12:12 ق.ظ
راستی الان یادم اومد یه داستان دیگم داشتی فقط یه پارت گزاشته بودی ازش..ایف یو هپی.اونو کلا ادامه ندادی یا بعد بقیه ادامش میدی؟وای اصلا یاد شبنامه افتادم الان..اون چقد خوب بود..
Padmè Skywاونو سه پارت گذاشتم ازش..الان توحالی نیستم بتونم طنز بنویسم شاید بعدا بنویسمش
شبنامه عشقه
مانکن سفیدمو خیلی دوس دارم بدبخت چه بلایی سرس اوردم!!@_@
..
راستی.. میخوام یه کاری کنم. یکی از داستانامو انتخاب کن همشو برات تعریف کنم یا تا یکم از ایندش رو
شنبه 19 اسفند 1396 12:09 ق.ظ
عااا اره عوضش کن..منم تجربی بودم..حال به هم زنهراستی گفتم میخام یه کاپلی بنویسم..ایدشو پیدا کردم..ولی چون اولین باره یجوریهبتونم تا بعد عید کاملش میکنم.
Padmè Skywواقعا متنفرم ازش
اخجونم واقعا؟؟؟ ایول منتظرتم یجایی بذاریش منم بتونم بخونم
خوبه فایتینگ:*
چه ژانریه؟
شنبه 19 اسفند 1396 12:06 ق.ظ
پادمی هیون صرفا یه ایدل مث همه ایدلا نیس..من باورش دارم..چقد سختی کشید چقد تلاش کرد تا به این جایگاهش برسه..امیدوارم زودتر جایگاه قبلیشو به دست بیاوره..
Padmè Skywانا.
میدونم برا همین ایطور دوسش دارم.
بلاهایی ک سرش اومده..واقعا دل سنگ اب میشه..
من دوستم واقعا از همه هنرپیشه ها متنفر بود وقتی که براش همه چیزو گفتم,(مال دوسال پیشه هنوز درگیر دادگاها بودیم)اشک رو دیدم تو چشمش فقط گفت حق داری هرچی بگین که خوبه.
..
هیون خیلی اروم تر شده.. هنوز گاهی باورم نمیشه همچی گذشته..امیدوارم بهتر شه همه چیز
شنبه 19 اسفند 1396 12:02 ق.ظ
اخی چرا مریض؟؟ایشالا زود زود حالت عالی شه عزیزم..
من سال دومه..وقتی اول تازه باهم اشناشدیم من در کنکور شکست خورده بودمالبته من فقط روز کنکور خراب کردم..چون همه ی ازمونا و نتایج قبلی خوب بود..ولی خب به هرحال اون روز نمیدونم چرا خراب شد..کلا امسال نتایج افتضاح بود..منم میخاستم بهمن برم ازاد..دیگه گفتن چون سال اخره یبار دیگه بخون..منم تا الان هیچی نخوندم..تو فک کن دیگه چه بشود سال بعد..میخوای چه رشته ای بخونی پادمی؟
Padmè Skywنمیدونم قاتی پاتیه.. داستان haze رو همون موقع نوشتم. اصلا مدرسه نمیتونستم برم از جام بزور پامیشدم تنها کار مفیدم نوشتن اون بود..
الانم مریضم دوباره ورداشتم این رو نوشتم
اخیناراحت نباش درست میشه امیدوارم موفق باشی:*
میخوام برم ریاضی الان تجربیم فقط حالم داره به هم میخوره از همچیزش
جمعه 18 اسفند 1396 11:57 ب.ظ
ادم انرژی رو واقعا احساس میکنه تور هیز تو کره رو وقتی دیدم چقد حرص خوردم سالن نصف هم نبود شاید..فنای کره ایولی تورش تو امریکا واقعا عالی بود..کل سالنا پر بود.انرژی فوق العاده..هیونم کاملا احساس میشد که خوشحالتره..اونجا خیلی بهش گزشت...حتی ژاپنم بهتر بود..خلاصه دلمون پره...تو چه خبرا؟
Padmè Skywاره واقعا..هیون فوق العاده براش زحمت کشید..من..باورت میشه تازه شاید دوروزه تونستم اجرای مون لایت و ایتس اور رو ببینم؟برا اولین بار..انقدر دلم تنگشه حد نداره.ولی نمیتونم کاری کنم.فن کلابا خبرارو دیر میذارن..تلگرامم که ندارم.واقعا تو برزخ موندم.
امریکا فوق العاده بودن!!!! عاشقشونم واقعا گل کاشتن..هیون توی بولیوی داشت وا میرفت ولی اجراهاش محشر بودن و همکاری فن ها..اصلا واقعا کیف کردم..چه برسه به هیون!
کره رو عکساشو دیدم اشکم دراومد..صندلی خالی..واقعا..
هی..
ژاپنیا خوبن.. واقعا توی اون دوسال هم فنای ژاپن تعداد اونایی ک هنوز ساپورتش میکردن به نسبت واقعا خوب بود..
اره دلمون اساسی پره!
من هیچ خبر..خبری ندارم به جز داستانا
جمعه 18 اسفند 1396 11:55 ب.ظ
منکه کلا وضعم خرابه...رفتم الکی کنکور ثبت نام هیچی ام نخوندم.بلد نیستم..اصلا داغونه وضعیت..هیون فعلا خبری نیس..ولی چن وقته خیلی حرص میخورم ازینکه همه فنای قدیمی طرفدار گروه های جدید شدن..خصوصا تو کره که که دیگه اصلا انگار بهش توجه نمیشه
Padmè Skywمنم همینجوریم..یکم متفاوت.درگیر تغییر رشتم.امتحانای نوبت اول ندادم. درسام مونده روهم. از ابان همش مریضم نمیتونم درس بخونم اصا یه وضعی!!!
سال اوله کنکور داری؟خب مهم نیس زیاد نصف دوستام رو سال دوم برنامه ریختن
خیلی دلم تنگه براش..
منم همینطور. واقعا من نمیتونم هیچ کسیو و هیچ گروهیو بجز هیون و بعد دبل اس تحمل کنم..سرم درد میگیره.
دوست صمیمیم دیگ هنچیا نیس.. هروقت میبینمش یاد اشکامون میفتم و روزایی ک باهم بودیم ولی الان...تقریبا همه پسرای کیپاپ در قلبشن!
کره ایا واقعا..واقعاااا اصا لیاقت ندارین خودشونو محروم میکنین ازش!
همچین فرشته ای راحت پیدا نمیشه..
جمعه 18 اسفند 1396 11:50 ب.ظ
نه حرف بزنیمچه خبرا پادمی؟؟
Padmè Skywاخجونمیییی
هیچ خبر تو چطور؟ از هیون چخبر؟
باز من تو پستا میچرخیدم دیردیدم:(
جمعه 18 اسفند 1396 11:39 ب.ظ
واااای رفتی؟؟ببخشید دیر دیدم کامنتتو...اره دنیای واقعی بهتره
Padmè Skywهستمممداشتم پست میذاشتم.تو رفتی؟
____هف
بهتره..واقعا اینطوره..:_))))
...
انا شنیدم یه مصاحبه از هیون اومده.. اگه خوندیش میشه بهم بدی؟میتونی بفرستی اینجا؟
جمعه 18 اسفند 1396 11:17 ب.ظ
این از انگشتش خون میاد ما گریه میکنیمدیگه چه برسه بغض کنه یا گریه کنه.خخخ..قربونت عزیزم...لاولاولاو
Padmè Skywاخ خدایا نگو..
انقدر زخمی دیدمش دلم نمیاد یه خراش کوچک پیدا کنم رو تنش
خیلی بده واقعا اره کاملا موافقم
لاو لاو
___
ولی این دنیای واقعیه! توی داستانا هرچی بیشتر ازار ببینه بیشتر گریه میکنیم و بیشتر اینو دوست داریممممم ما دیوونه ایمممم
..
راستی میتونی بیای یکم حرف بزنیم؟وقت داری؟
جمعه 18 اسفند 1396 10:57 ب.ظ
ایندفه برای اولین بار یه چیزی سمتت پرت کردمخواب بود
الان جونگ به هیون گفت حرفای احمقانت!!!!!!برم براش
حرفای تلخ نزن انقد بهش خب..دلش نازکه میشکنه..بیا بازم ترکید اخرش..خوب شد؟همینو میخواستی؟؟اسبی دیگه!!
خیلیییی خوب بود..قشنگ داغونمون کرد
پادت بعدی رو هم زودی بنویس
Padmè Skywاخ..خب میگم نزنین دیگه!چرا باورم نمیکنین!
نه خواب نبود دیگه! دیدی که گلای سفید روی پاتختی بودن!!
اما..چند قسمت که گذاشتم میفهمی دقیقا چیه
برو براش!!منم پشتتم!!
اره واقعا..بیچاره:_( ارههه ترکیددددد
اسبیه واقعا!!درس نمیگیره!!!
ممنوننننن..ککک زوده برا داغون شدن ولی خوشحالم تاثیرش بد نبوده زیادبذار توی پارت ابی میبینم حالت رو! و البته پارت بعدی!!!
اگ یکشنبه امتحان نداشته باشم فردا تایپش میکنم حتما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر