تبلیغات
SS501 short stories - Yèlløw
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سام علیکی:)))
میخوام یکم نشون بدم یچیزای خوبی تو چنته دارم اقایون داداشام:))))
این پارتو خوب بخونین زجرشو حس کنین من به شخصه پودر شدم وقتی برای چک کردن خوندمش!!@~@
کلاه کاسکتم سرمه که چیزی پرت کردین نخوره بهم
پوستر نگو مرگ بگو
"زرد"

_مین؟جونگمین؟؟نمیخوای بلند شی؟داره دیر میشه تا نیم ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم..
سرش را چرخاند..نمیدانست چرا توهماتش رهایش نمی کنند.!هنوز صورتش از اشک هایش درسوزش بود اما صدای هیون جونگ رهایش نمی کرد!دست بی حالش را بالا اورد و موهایش را از پیشانیش کنار زد..نگاهش خیره به سقف بود که چهره ای نگران قاب نگاهش شد..دست های گرم هیون جونگ روی پیشانیش خزیدند و بعد صدای اشنایش گفت:جونگمین حالت خوبه؟از دیشب داری دیوونم میکنی با از حال رفتنت!
مین شک نداشت در دیوانه شدنش پس زمزمه وار پرسید:اما تو..ماشین..من از رستوران بیرون اومدم..خیلی عصبانی بودم اصلا نفهمیدم..تو؟
هیون جونگ بوسه سبکی به دست مین که ناباورانه صورتش را لمس میکرد نشاند و با خنده گفت:ببینم چی به سرت اومده که هر روز یه دعوا راه میندازی,عذابم میدی,شب تا صبح تو خواب هذیون میگی و صبح با گریه بلند میشی و طلب عفو میکنی بعد دوباره روز از نو!؟.
جونگمین برای چند لحظه به چشمان خوشرنگ هیون جونگ خیره شد و بعد درحالیکه خودش هم از رفتار تقریبا احمقانه اش به خنده افتاده بود گفت:یا!!اینکه احساساتم انقدر پاکه دلیل نمیشه مسخرم کنی!
_پاک؟منظورت چیه؟
مین ایستاد و همانطور که لباس هایش را مرتب میکرد گفت:خب پاکن که انقدر دقیق و عالین دیگه!هم خشمم هم پشیمونیم..اصلا من خیلی کاملم مگه نه؟
هیون جونگ ابروهایش را بالا انداخت:اصلا جای شکی نیست!
و بعد ریز خندید..اخ یادم رفت!بدو من وسایل رو جمع کردم اما به هرحال باید هفته دیگه برگردیم همینجا پس زیادم مهم نیست اگه چیزی جا بمونه!زود لباساتو بپوش که راننده منتظره..
و خودش از اتاق بیرون رفت و صدای بسته شدن در خانه امد..
مین هم لباس هایش را نامرتب عوض کرد و  لحظه اخر دستی به موهای ژولیده اش کشید و بیرون رفت..هیون جونگ در بنز نقره ای رنگی منتظرش نشسته بود و از لباس های راننده مشخص بود از طرف شرکت دنبالشان امده..
مدت ها بود تمام زندگیشان خلاصه میشد در کار و کار و کار!.وحالا,به هیون جونگ حق میداد به خاطر حرف هایش..او درست یک کارگر صنعتی شده بود..حالا حتی همان اندک زمانی که برای خودش داشت نیز فروخته بود! با لبی گزیده سوار شد و از پنجره نگاهش را به مناظری که به سرعت می گذشتند داد..خشم چیز درستی نبود و حالا پشیمان از رفتار دیروزش و خوشحال از بودن هیون جونگ در کنارش بود..انگار می خواست تغییر کند,لا اقل برای کسی که هنوز قلبش را در دست داشت!.با توقف ماشین مدنی گیج و منگ به تابلوی فرودگاه خیره شد و بعد با دست گرفتن یکی از ساک ها به سمت ترمینال مقابلش حرکت کرد..کمی بعد هیون جونگ نیز خودش را به او رساند و هم گام با هم به سمت گیت رفتند و وارد سالن دیگر شدند..
_چیزی میخوری بگیرم؟تا پرواز چند دقیقه ای وقت داریم.
به چشمان روشن هیون جونگ نگاه کرد و گفت:بدم نمیاد هرچند گرسنم نیست.بریم اونجا؟
و با دستش به غرفه زرد و بزرگ انتهای سالن اشاره کرد.
_به نظر جذاب میاد!
و با گام هایی بلند به ان سو رفت..جونگمین هم با دیدن این حرکت هیون لبخندی زد و به یاد اورد خودش هم از صبح چیزی نخورده و دنبال او دوید..
با نزدیک شدن به غرفه هیون جونگ خنده بلندی کرد و مین قبل از انکه چیزی بپرسد متوجه مقابلش شد..او پیشنهاد رفتن به سلف کودکان را داده بود و حالا صف بزرگی از بچه های کوتاه و بلند قاب نگاهش شده بود!. هیون جونگ به وسایل بازی ان قسمت اشاره کرد و گفت:فکر نمیکنم راهمون بدن جونگمین!
و درحالی که بدنبال رستوران دیگری چشم میگرداند از مین فاصله گرفت..
_جونگمین؟
با نشستن دستی بر شانه اش چرخید و متعجب گفت:جِی هوا!؟تو اینجا چکار میکنی؟
مرد لبخندی زد و گفت:دارین میرین مسافرت یا برمیگردین؟
مین با اخمی الکی گفت:هی دست ننداز بچه جون!
و با کشیدن دست هیون او را متوجه خودش کرد..جی هوا با دیدن صورت نا امید هیون جونگ با خنده گفت:شما که احیانا گرسنه نیستید؟اخه مدتیه کافه های این سالن به دلیل بازسازی خالی شدن..و ما تنها غرفه این حوالی هستیم!
جونگمین آهی کشید:بد شد که!؟
جی هوا لحظه ای مکث کرد و بعد با گفتن"چند لحظه منتظر بمونید"به سمت قسمتی در مانند رفت و چند دقیقه بعد با دو بشقاب کوچک برگشت و گفت:این تنها چیزیه که اینجا گیر میاد!برگر ها بزرگترین چیزین که داریم..
و بی انکه پولی بپذیرد خداحافظی کرد و سر کارش بازگشت..مین با خوشحالی به سوی هیون جونگ چرخید و ظرفی را به دستش داد:شانس اوردیما!
اما با دیدن نگاه یخ زده هیون جونگ و سکوتش متعجب پرسید:چیزی شده؟
هیون جونگ مبهوت نگاهش کرد و زمزمه وار گفت:اونو از کجا میشناختی؟
جونگمین با اخم گفت:دوستم بود.از زمان سربازی..چطور؟
هیون جونگ اهسته پرسید:اون منو نشناخت؟
مین با کشیدن بازویش مجبورش کرد کنار برود و پس از نشستن روی صندلی گفت:چرا..میدونه با همیم.
_اون نامزد مین سونگ بود!
مین با شنیدن این حرف لقمه ای که خورده بود در گلویش گیر کرد و میان سرفه های پی در پیش گفت:چی!.؟؟
هیون جونگ از کیفش بطری ابی دراورد و به مین داد و ناراحت گفت:مطمئنم خودش بود..عکساش رو توی جای جای خونه دیده بودم!!
_اما این ممکن نیست..با عقل جور درنمیاد!نامزدش برادر دوقلویی چیزی نداشته؟
هیون جونگ سرش را به نشان رد تکان داد و گفت:جی هوا این همه سال زنده بود و مین سونگ نفهمید.؟اون چرا باید وانمود به مردن کنه اخه.؟ببینم تو چیزی میدونستی؟
جونگمین با اخم نگاهش کرد و گفت:دیوونه شدی؟معلومه که نمیدونستم.من از کجا باید نانزد مین سونگ رو بشناسم!؟
_مسافرزن محترم پرواز Y air line 236,لطفا جهت سوار شدن به هواپیما اقدام فرمایید.
با پیچیدن صدایی با لهجه انگلیسی وحشتناکی,هیون جونگ بلند شد و همبرگر کوچکش را به دست گرفت:بلند شو داره مسافر میگیره..
اما مین با اشاره به صف طولانی ای که جلوی خروجی تشکیل شده بود گفت:زوده هنوز..بذار کمتر شن بعد میریم..
و زیر لب ادامه داد:فکر نکن نفهمیدم بحث رو پیچوندی عوضی!
_متاسفم..
مین متعجب نگاهش کرد:چی؟؟
_گفتم متاسفم که بهت شک کردم ...اون پسره,هنوزم بهش مشکوکم..پنهان شدنش و نشناختن من زیادی غیر طبیعین!یه لحظه..هیچی فراموشش کن!
و به سمت صفی که کوتاه تر شده بود حرکت کرد..کمی بعد هم میت درحالی که ساکش را روی زمین میکشید,دنبال هیون روانه شد..
___________
یک ساعتی بود که رسیده بودند و هوای بارانی تایوان به استقبالشان امده بود..هیون جونگ پس از دوشی سریع بخاطر تماسی که با او گرفته بودند از خانه بیرون زده و مین,مدتی بود که روی کاناپه در خواب عمیقی افتاده بود...در حقیقت از تماس های گاه و بی گاهی که هیون جونگ را از خانه بیرون می کشیدند خسته شده بود و چند روزی میشد که چیزی ته دلش را میلرزاند که خود,از کار او سردربیاورد!کافی بود فقط یکبار او را تعقیب کند,همین!
در همین افکار بود که قفل در اهسته چرخید و با باز شدن در,هیون جونگ که سرو وضع مرتبی نداشت مشخص شد.جونگمین متعجب ایستاد و جلو رفت:چی شده!؟؟
هیون جونگ لحظاتی در سکوت نگاهش کرد و بعد زیر لب گفت:سلام..
کفش هایش را روی پادری رها کرد و با رد شدن از کنار مین گفت:هیچی نشده..
روی مبل نشست:ناهار میخوری؟
مین هنوز نگاه نافذش را به چهره خسته هیون دوخته بود:نه خودت بخور..
و کنارش نشست..چند دقیقه بعد پیتزایی که هیون جونگ سفارش داده بود رسید اما هنوز تکه ای بیشتر نخورده بود که زنگ نفرت انگیز موبایلش بلند شد!.
جونگمین با دقت حرکات هیون جونگ را زیر نظر گرفته بود و با درهم رفتن اخم های او,بی جلب توجه کلیدش را در جیب گذاشت و کتش را از روی زمین برداشت و مرتب کرد..یقین داشت تا چند لحظه دیگر هیون جونگ از خانه بیرون میرود! و درست همانطور که حدس زده بود هیون تنها با دیدن شماره آهی کشید و به اتاقش رفت و کمی بعد,با کیفی قهوه ای رنگ برگشت..رو به مین گفت:سعی میکنم زود برگردم..مراقب خودت باش..و خیلی احمقانس اما در رو هم برای هیچکس باز نکن!.
چند قدم به سمت در رفت و ایستاد,سرش را چرخاند و زیر لب گفت:دوست دارم..
هرچند که مین نشنید!.اخر فکر علت این رفتار ها به شدت ذهنش را اشغال کرده بود و تنها به "خداحافظی"زیر لبی کفایت کرد!.
با بسته شدن در خانه به سرعت ایستاد و کتش را پوشید و در لحظه اخر عینک افتابی زرد رنگش را به چشم زد و با دور شدن قدم های هیون جونگ,اهسته بدنبالش خارج شد..
هیون جونگ سریع و کوتاه قدم بر میداشت و استرسی که هفته ها بود همراهش شده بود,به نهایت نزدیک بود!
بار دیگر به عقربه های ساعت نگاه کرد و با رسیدن به چهار راه برای تاکسی ای زرد دست تکان داد..
جونگمین با دیدن این صحنه به سرعت خود را به سر خیابان رساند و اولین موتوری که دید را سوار شد.!راننده ابتدا با خشم از او خواست پیاده شود اما با دروغ مین کاملا سکوت کرد و با فاصله ای نسبتا زیاد به تعقیب هیون جونگ مشغول شد..مین تنها چیزی که برای قانع کردن مرد به ذهنش رسیده بود,بهانه کردن"بودن در ماموریتی سری و پلیسی" و پرداخت صد وون ناقابل به عنوان پاداش بود!
اما هرچه پیش میرفتند بیشتر روی درست بودن  شک خود مطمئن میشد..هیون جونگ چرا باید به چنین جای دور افتاده ای بیاید؟پشت کارخانه ای متروک رفتن باید توضیح سنگینی داشته باشد!
با توقف ماشین جلوی کمپی مخروبه,با ترس و تردید کرایه را پرداخت کرد و پیاده شد..کیف را محکم نگه داشته بود و با دور شدن تاکسی ضربان قلبش به سرعت افزایش می یافت!.
ویسگا چرا او را به چنین جایی کشانده بود؟ان هم تنها!
به قدری روی این مسئله تاکید داشت که هیون جونگ حتی جرئت نکرد به مین بگوید دارد مدارک او را میبرد تا کارهایش سریعتر پیش روند!
آهی کشید و با تردید شماره او را گرفت..بعد از چند بوق صدایی ضبط شده در گوشش پیچید که اورا به داخل شدن دعوت میکرد..لبش را گزید و اهسته,درحالیکه سعی داشت بایستد وارد شد..در با صدای قژقژ بدی باز شدو بعد از پیمودن راهرویی تاریک به سالنی یکدست سفید رسید که میزی شیشه ای در اواسطش به چشم می امد..
_سه دقیقه تاخیر کردی..
ترسیده برگشت و با نیشخند ویسگا روبرو شد..بی هوا گفت:متاسفم..
مرد خنده ای کرد و با دست هیون جونگ را به سمت میزی دعوت کرد.:خب.مدارک رو اوردی؟
ارام زمزمه کرد:اوردم.
_چه دوست خوبی هستی تو!جونگمین چرا خودش این کارو انجام نداد؟اونکه خیلی مشتاقِ پیشرفته!
هیون جونگ دربرابر لحن تمسخر امیزش سکوت کرد و بعد گفت:خیلی خسته بود.جمع اوری این مدارک کمی براش سخت میشد.من هم براش انجام دادم چیز عجیبی نیست!
و روی صندلی نشست.ویسگا پاکتی که روی میز بود را سمت خودش کشید و گفت:این قرارداد و سند خونه و ماشین توی آتلانتاست.مرکز ما اونجا هست و بقیه نمایندگی های امریکای لاتین دست بقیه افرادمون پخشه.میتونی نگاشون کنی منم مدارک رو بررسی میکنم.
و پاکت را به جلو هل داد.هیون جونگ با تردید کیف را بالا گرفت و سعی کرد دربرابر لبخند کثیف ویسگا,که اشتیاقش برای گرفتن مدارک را نشان میداد,بی تفاوت بماند..
با دادن کیف پاکت زرد را باز کرد و با نگاهی اجمالی چیزهایی که ویسگا گفته بود را پیدا کرد.و ارام پاکت را کنار پایش گذاشت.
کمی بعد مرد جوانی نزدیک شد و با گذاشتن سینی بزرگی روی میز دوباره در تاریکی پنهان شد..
ویسگا گیلاس های ظریف را روی میز گذاشت و با حرکتی سریع شامپاین مقابلش را باز کرد..هیون جونگ همانطور که به کف های روی گیلاسش نگاه میکرد پرسید:مدارک مشکلی ندارن؟
_نه!تبریک میگم..البته به جونگمین!
و بالا گرفتن گیلاسش هیون جونگ نیز به اجبار کمی از ان مایع درخشان را نوشید..چیزی عجیب ازارش میداد و مجبورش میکرد بخواهد هرچه سریعتر از ان مکان خارج شود پس با لبخندی تصنعی حداحافظی کرد و به سمت در کوچکی که از انتهای سالن مشخص بود براه افتاد..پس از چند قدم با احساس سنگین شدن سینه اش ایستاد و سعی کرد نفسش را رها کند اما با قدم بعدی چشمانش به شدت سیاهی رفتند و با افتادن روی زمین سرد نتوانست نیشخند کثیف ویسگا را ببیند!
__________
چند دقیقه ای بود که پشت بوته های نه چندان بلند پنهان شده بود و افسوس میخورد که نمی تواند سر از کار هیون جونگ در بیاورد!
مردی که اورا رسانده بود به محض دیدن منطقه بی انکه پولی دریافت کند از سر ترسش گریخته بود و حالا مین در گودالی از افکار مختلف دست و پا میزد!
چند لحظه بعد مردی هیکلی از گوشه ای بیرون امد..گویی اورا دیده بود!
جونگمین کمی صبر کرد و بعد با نزدیک تر امدن مرد بی هوا ایستاد و شروع کرد به دویدن به سوی ناکجا اباد!هرچند می دانست تلاش بی فایده است و ان مرد انقدر قوی هست که بتواند اورا در چنین برهوتی گیر بیندازد!و درست موقعی که جونگمین این افکار را داشت,دستی به موهایش چنگ انداخت و پس از ان دستمالی که صورتش را پوشاند او را از تقلا انداخت و در سیاهی غرق کرد!
مدتی که گذشت,معلوم نیست کم یا زیاد!مین با سردردی عذاب اور بیدار شد و سعی کرد چشمانش را باز کند..ابتدا همه اجسام تاریکی نفرت انگیزی روی خود انداخته بودند اما کمی که گذشت توانست نوری کوچک و لرزان را در انتهایی دور ببیند..
سرش را تکان داد و نگاه بدی به دیوار کثیف و بدبوی مجاورش انداخت..کم کم درد دست و پاهای خشک شده اش هم به حال مزخرفش اضافه شدند و در نهایت مطمئن شد هیچ چیز طبیعی نیست!
دست و پایش با طنابی بسته شده و چسبی بزرگ دهانش را پوشانده بود..سعی کرد روی زمین خود را جلو بکشد تا شاید بفهمد ان نور لرزان چیست اما با فریاد سوزناکی که انعکاسش به مین رسیده بود,درجایش یخ زد و نفسش تنگ شد!.
یعنی چه بلایی در انتظارش نشسته بود؟هنوز تصمیم به حرکت کردن نگرفته بود که قامتی بزرگ و ترسناک از دل تاریکی بیرون امد..ذهنش به سرعت به کار افتاد و به یاد اورد همین مرد بود که او را گیر انداخت و پس از ان چیز های بیشتری به یاد اورد..مثل اینکه او در انتظار هیون جونگ بود که ان مرد امد و بعد,دو احتمال وحشتناک اخم هایش را درهم کشیدند!یا هیون جونگ رئیس این ها بود..و یا او هم اکنون وضعیتی مثل مین یا بدتر داشت!.
_راه بیفت!
با خطاب قرار گرفتنش ایستاد و همانطور که از برخورد نفس های ان مرد به گردنش در عذاب بود,قدم های نامنظمش را به سوی همان نور لرزان هدایت کرد..با هر قدم,نور بزرگتر و همینطور فریاد ها هم افزایش می یافتند..و مین از افکار بد و خوبی که نسبت به هیون  داشت میترسید!
حتی تصور بدذات بودن هیون جونگ هم غیر ممکن بود و میترسید تا چند لحظه دیگر باورش بشکند!
کمی بعد,با متوقف شدنش توسط مرد خشمگین پشت سرش,لب گزید و نامطمئن سرش را بالا گرفت اما...
چند بار پلک زد تا بالاخره باورش شد کسی که چند قدم ان طرف تر دستانش اسیر طنابی اویزان از سقف هستند همان هیون جونگی است که نگران خیانت کار بودنش شده بود!. لعنتی به ذهنش فرستاد و سعی کرد حرفی بزند اما چسبی که صدایش را گرفته بود جلویش ایستاد و او,مثل تکه ای گوشت زیر دستانی قدرتمند,به کناری پرتاب شد!.
دوباره نگاهش را بالا اورد و به هیون جونگ چشم دوخت که بی حال,سرش را روی بازو گذاسته و نفس نفس میزد!.
اشکی گونه اش را سوزاند و پیش از هر فکر یا حرکتی توجهش به مردی جلب شد که لبخند دست میزد و کم کم چهره اش واضح تر میشد!.
_خب! اینم از موشی که لای بوته ها قایم کرده بودی!.فکر کردی من احمقم؟بهت گفتم تنها بیا..اکه این مورد رو رعایت کرده بودی شاید همین قدر نوازش برات کافی بود..اما حالا,من چطور می خوام این لکه بزرگ رو پاک کنم؟؟ها؟؟پارک جونگمین تو بگو؟
با شنیدن اسمش از زبان ویسگا چشمان وحشت زده اش که بخاطر جملات عجیب او بوجود امده بودند,به نگاه ناباور و گنگ هیون جونگ خیره شدند و اشک دیگری چشمان شرمسارش را پوشاند!.
انکار داشت از خودش متنفر میشد..بخاطر شک کردن بی موردش و بخاطر جفت چشم مقابلش!.که مطمین بود برای لحظه ای اشک را درشان دیده بود...
ویسگا به هیون جونگ نزدیک شد و سیگاری کوتاه اتش زد:چرا اینجوری نگاه میکنید؟فکر نمیکردین لو برین؟ببینم اصلا حالا باید چکار کنم؟من داشتم هیون جونگ رو خودکشی میکردم و حالا با سبز شدن تو وسط ماجرا دیگه نمیتونم ازت اخاذی کنم و بفرستمت یه جای دور جونگمین!
بلند خندید و گفت:اینبار دیگه اون نقشه قدیمی زیبا نیست..اینبار مجبورم کردین واقعا تورو بکشم لعنتی!
و در برابر نگاه های ترسیده جونگمین روی صندلیش نشست و با سکوتی طولانی گفت:دوست دارم سرگرم شم..حالا که نقشه عوض شده..اوممم چطوره ازت بازجویی کنم؟یا..
به جونگیمن اشاره کرد و دستانی بزرگ اورا نزدیک ویسگا نشاندند..ویسگا سیگارش  را به دست دیگرش داد و نوازش وار موهای مین را دور انگشتش پیچید..
_یا با استفاده از یه تکنیک قدیمی به حرف بیارمت؟
مین که حس انزجار از تماس دست ویسگا با گردنش,تنش را گرفته بود,خود را عقب کشیداما دست او ناگهان موهایش را چنگ زده و سرش را به صندلی کوباند!.
هیون جونگ تکانی خورد و داد زد:چکار میکنی؟
قهقهه ای در سالن پیچید و ویسگا همانطور که موهای مین را در چنگ داشت خط گونه اش را با بوسه پیمود..هیون جونگ با گذر هر لحظه عصبی تر میشد و در برابر تقلا هایش تنها پیشروی ویسگا به تنها داراییش نسیبش میشد!.
در اخر با پیچیدن جیغ مین بخاطر کنده شدن چسب از صورتش,هیون فریاد زد:بس کن!!!
و با گریه ادامه داد:چی میخوای بشنوی؟؟
ویسگا متوقف شد و با نیشخند برگشت و روی صندلی نشست:حالا شدی مرد معامله!میخوام بدونم مین سونگ از من چی میدونست..هرچند خودش هرچقدر تلاش کردم چیزی نگفت و مجبور شدم خودکشیش کنم!تو حکمت مشخصه..اما میتونی با رسوندنم به این خواسته,جوجوتو نجات بدی!!
هیون با شنیدن ان جمله درلحظه به یاد جی هوا افتاده بود و حالا میشد حدس زد چرا خود را پنهان کرده!.
نگاهی به مین انداخت و بعد ارام گفت:من چیزی نمیدونم.
ویسگا به موهای مین چنگ انداخت,اما با دیدن نگاه همچنان سرد و خیره هیون جونگ,مین را رها کرد و ایستاد:چیه؟حالا که پای اطلاعات دادن افتاد باز جا زدی؟نکنه جونگمین برات اهمیتی نداره؟
_برای تو داره..مطمئنم بهش اسیب نمیزنی.
مشتی به صورت بی احساس هیون کوبید و از لای دندان هایش گفت:پست فطرت!!
با حرص لگدی به کمر هیون جونگ کوبید و غرید:متعجبم که زودتر نفهمیدین.ولی خب تو هنوزم از اون مهم تری.به قدری که دوست دارم زیر دست و پام دخلتو بیارم با حرف نزدنت!!اما ممکنه دست هام اسیب ببینن پس برای تو همون کانجون مناسب تره!!
و با سرش به جایی میان تاریکی اشاره کرد..کمی بعد مردی که قدش حداقل یک متر از هیون جونگ بلند تر بود,پشت او ظاهر شد و با اشاره ویسگا,استین هایش را بالا زد و هیون جونگ را به سمت خودش چرخاند..
جونگمین به شدت گریه میکرد و با شنیدن خرد شدن چیزی,ترسیده به روبرو نگاه کرد..مرد هنوز همان جا ایستاده بود و هیون جونگ سرش پایین افتاده!.
اما با چکیدن قطره ای خون بر زمین,نگاه مین تیز تر شد و با تاب خوردن هیون جونگ,و پیدا شدن چهره اش,ناگهان با سرفه ای شدید حجم زیادی خون از دهانش بیرون پرید!.
گویی مشت سنگین مرد سینه اش را شکسته بود!.
ویسگا بلند شد و دوباره پرسید:واقعا نمیخوای چیزی بگی؟
دستش را روی قلب هیون جونگ فشرد و با بلند شدن فریادش گفت:باشه..اما لااقل وقتی استخوناتو میشکنه داد بکش!!من از سکوتت خوشم نمیاد.!
و با بدست گرفتن چوبی که روی زمین افتاده بود,محکم به کمر هیون جونگ ضربه زد!.
جونگمین احساس میکرد بیش از ان نمیتواند تحمل کند..فریاد های هیون و خنده های ویسگا بر قلبش خنجر میکشیدند و اندکی بعد,ضربه وحشتناکی که جز ناله ای ضعیف و کوتاه چیزی در پی نداشت,نگاه خیسش را بالا کشاند و با دیدن ان صحنه قلبش تپیدن را فراموش کرد!.
مرد,طنابی که جسم بی پناه هیون جونگ را نگه داشته بود,قطع کرد و با زمین خوردن او,به سرعت پارچه ای اورد و سر شکسته هیون جونگ را بست تا بیش از ان زمین سیمانی را گلگون نکند!. و بی انکه ذره ای تغییر در چهره خشنش دیده شود,با بی رحمی تمام پرسید:جسدش رو چکار کنیم رئیس؟
ویسگا روی زمین نشست و دستی به چهره غرق خون هیون جونگ کشید.ایستاد و همانطور که دستش را با پارچه ای سفید پاک میکرد گفت:بندازید تو دریا!.
و نمی فهمیدند حرف های تلخشان چه بر سر مین می اورد!.او,حتی توان اینکه خود را به هیون جونگ برساند هم نداشت!حالا,می خواطت بمیرد اما به هیون جونگ مشکوک نشود..کاش میشد کاری کرد اعتمادی که بی بهانه لکه دارش کرده بود,به قلبش برگرداند و پیش از انکه شاهد چنین تجربه ای شود,جلوی تعقیب کردن هیون جونگ را می گرفت..
با حس خفگی شدیدی که ناگهان دچارش شده بود,چشمانش را بست و به گلویش چنگ انداخت اما انگار خدا پشیمانی اش را شنیده بود که پس از چند لحظه بیهوش شد و دیگر چیزی را حس نکرد..!
________________

سلااااا.. آخ!!
کی بود؟؟ عجب دست سنگینی داشت!.
زورتون به بچه میرسه؟؟(مظلوم نمایی!)
خاب سوال دارم:))
خوب بود یا دمپاییاتونو برا آبی نگه میدارید؟
صحنش درد داشت؟
میخواین مین رو ترور کنین؟
اممم
میخواستم بگم دقت کنین تو هر پارت چه اخلاق اشتباهی موجب مرگ یکیشون میشه(داری میپرسی ینی میشه مینم بمیره؟؟؟ منم میگم شاید بشه باید دید!)
و..
هیچی دیگه بازم هرچقدر کرمتونه نظر بدین.
از الف تا یا و از ابتدا تا انتها..من ادم نمیشم خودتونو ناراحت نکنین





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اسفند 1396 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
جمعه 3 فروردین 1397 03:22 ق.ظ
جییییییییییییییییغ
یاااااااااااااااااااااااا
عررررررررررررررر فقط هیوووووووووون
مرتیکه وحشیییییییی چویی صفتتتتتتتتتت
مین بددددددد
مرسی عالی بود
Padmè Skywچیشددددد؟؟*_*
بلههههه؟؟؟@~@
ارههههههه
خوب گفتی!!!
:_(
کوماووو
سه شنبه 22 اسفند 1396 11:08 ب.ظ
سلام پادمی
این قسمت هم خیلی قشنگ بوددددد
من دارم از بی داستانی میمیرم
چندتا داستان خوب و جدید اگه داری معرفی كن
Padmè Skywسلامی نیکتا
مرسییی:))
نظرای این پست رونگاه کن اگه اون داستانایی که لینک دادم نخوندی برو بخون خیلی عالین
راستی..
@hmkj_fic
برو اینجا مال چنل خودمونه فکر میکنم اون داستانایی که گذاشتم اینجارو نخوندی.
Romeo
Darkness in light
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه ساری
دوشنبه 21 اسفند 1396 10:30 ب.ظ
تق!
سلام!!!
میبینم که کلا زدی استخوناش رو خورد کردی انداختیش تو گونی و بعد هم دریا
جونگ‌مین ببین چه کار میکنی! واییی یه لنگه مونده تو قسمت آبی میبینمت!
پیگون هه
Padmè Skywاخ!
سلامی
بلی بلی خوب بود!؟
هییی یه کارایی میکنه که نگوووارههههاون یه لنگرو فکر کنم خیلی بد میزنی تو ابی!!!
کوماوووو
دوشنبه 21 اسفند 1396 08:07 ب.ظ
شب میرم تو این وبایی که ادرسشو گزاشتی فقط اسون میشع پیدا کرد این داستانارو؟؟مال سوزانه همشون؟؟
Padmè Skywاره البته!
اون سه تا اسماشون رو از کنار موضوعات اون وب میتونی پیدا کنی.همشونم هیون میمیره به طرز فراجنایتی:|
اره فکر میکنم مال سوزانن به جز ممورایز
اونیکیم ک لینکشه دیگ دقیقا خود داستانو فرستادم برات
دوشنبه 21 اسفند 1396 08:06 ب.ظ
اها که اینطور..بزار تو کف بمونم پس از همون وب میخونم هیزو!وای نه بی رحم چرا تو برزخ ابی بمونیم
عاااا عجیبه هیچ کدومو نخوندم
Padmè Skywاوم هرطور راحتیخب نمیتونم بذارم باقیشو
خب پس مشغول میشی حسابی!
دوشنبه 21 اسفند 1396 07:16 ب.ظ
انا..
برو این داستانو بخون خشونتت حالش خوب نیشه اساسییییی
http://stories3.mihanblog.com/post/688/offset/0/comment_id/106696/moretype/back

اون یکیا هم اگ نخوندی ادرسش این وبه برو بخون مستفیض شی
Ss501-story4.mihanblog.com
دوشنبه 21 اسفند 1396 06:36 ب.ظ
کلکککککهاهاها...پادمی تو قبلا هیز رو اینجا گذاشته بودی؟عاااا گفتم هیز قسمت بعدی رو کی میزاری؟؟هیون لوسیفر میشود!!داستان خشن خونم پایین اومدهپارت سبز چی؟؟بعدش ابیه
Padmè Skyw پس چی!
اره برای نازی نوشتم اینجا:))) ولی رمزی میذاشتم که خواستم تو وبی باهش نویسندگی بگیرم بتونمبعدم حذفش کردم
هفته دیگه یکشنبه میاد خودش..البته اگه خیلی تو کفشی میتونی بری از سایت جانبی خودم بخونی. ولی بعدش خیلی تو کف میمونی چون نتونستم بیشتر از این ویرایش کنم ارسال بزنم
بلی بلی
عههه منو داری غم نداشته باش راستی.. اگ خیلی خشونتت پایی افتاده داری میمیری بهت لینک بدم بری داستان سوزان رو بخونی قشنگکگگگگ دهن احساس خشونتت بسته میشه تا چند وقت فقط زل میزنی به یه گوشه اشک تو چشات جمع میشه زیر لب فحش میدی
پارت سبز چی؟هنوز ننوشتمش کاملفردا دوتا امتحان دارم ولی اگ بتونم فردا بنویسم و تایپ کنم عالی میشه چون بعدش میرم غیب میشم میمونین تو برزخ ابی از اینا کدوم رو خوندی؟
Let me be your hero
Just a little trust
My memorise
(اینو مطمئنم بهت دادم خیلی همه جا گفتمش)
قانون پایستگی مافیا(اسم داستانه یادم نمیاد لنتی!)
دوشنبه 21 اسفند 1396 12:35 ق.ظ
سلام عزیزم خوبی
الهییی بچم چه دردناک مرد همش تقصیر مینه
منتظر ابی میمونم
اعتراف میکنم هیز خشن تر بود بنظرم
Padmè Skywسلامی نونا..ممنون تو خوبی!؟
اره تقصیر مین شدطفلی
منم خیلی منتظرم تو ابی ببینمتون
هیز یچیزیه اصا خشونت اون متفاوته واقعا..کلا همش زجر میکشه:| دائم الموت هست انگاریبار برا چشاش یبارم که اصا:)))) ولی..اون حس میکنم توی ایتس اور دوباره میتونی همون خشونتو ببینی! مون لایت واقعا اروم جلو میره
دوشنبه 21 اسفند 1396 12:28 ق.ظ
خب خب خب...اول بریم سراغ نویسنده یا جونگمین؟؟؟!!!!!!قفسه ی سینه ی بچم خورد شد...سرش اونطوری ترکیدهیونی بیچاره
یکی نیس بگه تو فضولی نکنی نمیمیری اسب سه نقطه!!!
مین بمیره من برای غم هیون گریه میکنم نه خود مین
Padmè Skywبلی بلی بلی...اوممممنکه بی گناهم برو سراغ جونگمین
نگووووووعذاب مرا در خود می کشد اینطور که توصیف میکنی برادر!
واقعا خب..باید انگار همه چیو خودش تجربه کنه تا بفهمه اگ فصولی نکنه نمیمیره:|
اییی کلککککک مثل منی که
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر