درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلامی!!!
هه¬_¬
دیگه دارم پررو میشم
به مرگای ساده قانع نیستم باید جونگمینو ادم کنم قدر بدونه!
:|
بفرمایید پارت چهارم..(و ینی شاد باشید پارت بعدیش ابیه!)
راستی..درکمال اینکه اپ کردنم مشتی بود بر افکارتون..خواستم بگم این روحمه که اتومات براتون اپ کرده:|سال نوتون هپی مپی:| نظر ندید برگردم ابی نمیذارم بترکین از فضولی:|

"سبز"

به شدت نفس نفس میزد و اشک هایش بی بهانه بیرون می ریختند..کمی بعد با فریادی وحشت زده از جایش پرید و روی زمین افتاد.سردی سرامیک های سفید تنش را لرزاندند..چشمانش به زمین خیره مانده و دستش به شدت مبل را میفشرد..به سختی نشست و زانوانش را در اغوش گرفت..نگاهش به ساعت روی دیوار کشیده شد و زمزمه وار به خودش دلداری داد"برمیگرده..همش کابوس بود..یه کابوس لعنتی.!هنوز سرشبه.."و با گذاشتن سرش روی دستانش لبش را به دندان گرفت..

او,حاضر بود قسم بخورد بیشتر از جانش به هیون جونگ اعتماد دارد و حال,از فرط دلتنگی نمیدانست چه کار کند!.هیون جونگ زنده بود؟باید اینطور میشد..درست مثل روز گذشته!

لحظه ای سکوت کرد و به یاد اور چقدر این دوگانگی رفتارش هیون را ازار می دهد و با دست لرزان اشک هایش را کنار زد..لرزلرزان ایستاد و کمی بعد با شستن صورتش به سالن برگشت..هنوز گیج بود که قفل در چرخید و نگاهش در چشمان خسته هیون جونگ گیر افتاد..اهسته سلام کرد و با تردید جلو رفت..لحظه لحظه کابوسش داشت جلوی چشمش جان میگرفت و با دیدن لنگ زدن هیون جونگ و پاکتی که در دست میفشرد,دوباره نگرانی شدیدی قلبش را فراگرفت..ترسیده جلو رفت و با گرفتن بسته از دست هیون جونگ و گذاشتنش بر اپن,چرخید و قهوه جوش را روشن کرد..اما,عصبی سیم دستگاه را کشید و به هال برگشت..هیون جونگ روی مبل نشسته بود و پلک هایش روی هم میلرزیدند..با تردید کنارش نشست و پرسید:حالت خوبه؟

هیون جونگ ارام نگاهش کرد و با لبخندگفت:برات سوپرایز اوردم نمیخوای ببینیش؟

مین نگاهی به پاکت  انداخت و با دست گرفتن ان دوباره برگشت و نشست.کنجکاو شده بود چه چیز انقدر ارزش داشته که هیون جونگ بخاطرش انطور...سعی کرد با گزیدن لبش خاطره ای که به تازگی از بطن ان رهایی یافته بود را فراموش کند و پاکت را باز کرد..ابتدا متوجه نشد اما با بیرون کشیدن ان کاغذ ها متوجه شد انها اسنادی هستند که با امضای قرارداد به او تعلق میگرفتند.!متعجب و ناباور نگاهش را به لبخند هسته هیون جونگ داد و لب زد:بخاطر این ها بود؟

قلبش از عشق لبریز شده و اشک های سرکشش ارام بیرون می امدند..پاکت را رها کرد و با تمام توانش هیون جونگ را در اغوش گرفت..اما لحظه ای بعد با یاداوردن شرط بعدی این ارتقا مقام احمقانه عقب نشست و ناراحت گفت:ولی اینجوری که هنوز برنگشته باید بریم سفر!.؟

_خب میتونیم کمی معتلش کتیم تا کمتر حس کنیم دوباره توی کار غرق شدیم!.

مین متعجب نگاهش کرد:منظورت چیه؟

هیون جونگ ایستاد و درحالی که سعی میکرد صاف حرکت کند,به سوی اشپزخانه رفت و بعد سوییچ سبز و بزرگش را بالا گرفت:مثلا از قراضه من استفاده کنیم؟هوم؟؟خیلی وقته که جاده رو فراموش کردم..

مین با لبخندی بزرگ ایستاد و گفت:این خیلی جذابه!البته اگه از سمت شرق بریم..من دلم برای هوای جنگل تنگ شده!

_حالا یجوری میگی انگار پسر جنگل بـ..آی!!!

با درهم رفتن چهره هیون جونگ استرسی که درتلاش بود از قلب جونگمین بیرون برود,دوباره پدیدار شد و مین وحشت زده,خود را به هیون جونگ رساند..زبانش بند امده بود از صحنه مقابلش و تنها با رها کردن اشک هایش توانست کمی از دنیای ترسناک کابوسش فرار کند!

روی زمین نشست و دستش را روی دست سرد هیون جونگ گذاشت,که به شدت به پهلویش چنگ زده بود!.با حس خیسی خون لبش را گزید و ارام سعی کرد دست هیون جونگ را کنار بزند..اما با شنیدن ناله او,عقب رفت و با درماندکی موبایلش را برداشت..

_نه.!

نگاه پریشانش را به چشمان خیس از اشک هیون جونگ داد که دوباره شنید:نباید کسی بفهمه!

با خشم موبایل را روی اپن انداخت و گفت:میفهمی چی میگی؟زمین رو نگاه کن..میخوای بمیری!؟؟

اما با بی جواب ماندنش خشمش را خاموش کرد و دوباره موبایلش را برداشت و شماره ای گرفت..

_گفتم که..

زمزمه کرد:خفه شو.

و با پیچیدن صدایی اشنا از پشت خط مضطرب گفت:مارک میتونی بیای واحد ما؟

_مین؟حالت خوبـ..

سریع گفت:خواهش میکنم!بگو میتونی یا نه؟؟

_آ..آره چی شد..

قطع کرد و گوشی را روی اپن انداخت که سرخورد و لحظه ای بعد صدای شکستنش امد!

کلافه آهی کشید و کنار هیون جونگ نشست..صورتش به شدت رنگ پریده بود اما با دیدن نگاهمین باز هم لبخند شکسته ای لب هایش را پوشاند!.

حالا,با حس درد نفس گیر پهلویش که با از بین رفتن اثر ارامبخش دوباره شروع شده بود,ترسی عجیب با هربار تار شدن نگاهش قلبش را میلرزاند..چیزی شبیه یک دلتنگی ناشناخته!.و در نهایت علی رقم تلاش بسیارش درست لحظه ای که مین برای باز کردن در رفته بود,پلک های سنگینش روی هم نشستند و تن بی رمقش اسیر دل سرد زمین شد!.

جونگمین به محض دیدن هیون جونگ در ان وضع,فریادی زد و مارک,وحشت زده از چیزهای نامفهومی که از مین شنیده بود,با کفش هایی که بند هایش در هم رفته بودند به اشپزخانه دوید..حتی فکرش را هم نمیکرد هیون جونگ به چنین حالی بیفتد ! به سختی جلوی پیچش پاهایش را گرفت و کنار هیون زانو زد..

ارام تنش را روی زمین گرداند و با کنار زدن لباسش توانست زخمی که پهلویش را دریده بود پیدا کند!.

زیر لب زمزمه کرد:دعا کن نفهمم به حرفم گوش ندادی..

و همانطور که استین هایش را بالا میزد از جونگمین خواست کیفش را بیاورد..

________________

_مارک؟؟هی..بیا اینجا!!!

چشمان خواب الودش را باز کرد و به جونگیمن خیره شد:چرا؟

با حواس پرتی دسته ای از موهای هیون جونگ که به پیشانیش چسبیده بود را کنار زد و با اطمینان و لبخندی ضعیف گفت:داره بیدار میشه مارک.!
به سرعت نشست و صدای گردن خشک شده اش شنیده شد..گمی چشم های تارش را مالید و با رسیدن به کنار مین توانست لرزش پلک های هیون جونگ را ببیند..نفسش را بیرون داد و سرش را روی تخت گذاشت..امشب به اندازه تمام عمرش ترسیده بود!.
ارام دست هیون جونگ را گرفت و کنار سرش گذاشت..عشق عمیق هیون به مین جانش را میسوزاند و اینکه میدید با تمام هشدار هایش هیون جونگ بخاطر او,آنطور خودش را کنار گذاشته بود,درد داشت!.ویسگا خطرناک بود..خیلی زیاد!و با تمام اینها,زنده بیرون امدن هیون جونگ از ظیافتی که او تدارک دیده بوده است,بسیار عجیب مینمود!.
افکارش را کنار زد و اشکی که بر گونه اش میغلطید را پاک کرد..
_کجا میری؟
نیم نگاهی به مین انداخت و گفت:قرص هاش رو بیارم!
و از اتاق فرار کرد تا احساسات سرکشش را ارام کند.!چند دقیقه بعد توانست از میان اشفته بازار کیفش,قرص سبز رنگ و خاصی که میخواست را پیدا کند و با کمی تعلل لیوانی اب برداشت و برگشت..اما در مقابل چشمانش,دنیای تاریک هزار باره اش از نو سوخت!. 
از میان حریر اشکش به روبرو خیره بود و بوسه هایی که مدت ها بود فراموششان کرده بود!.و واقعیتی که سعی در انکارش داشت بار دیگر مهر حقیقی بودنشان درخشش گرفت!.هیون جونگ...
سرش را تکان داد تا به یاد اورد مدت هاست باختش را قبول کرده و بعد اهسته وارد اتاق شد و جلو رفت..
سرفه کوتاهی کرد و با خنده گفت:داداش بذار ویندوزت بالا بیاد بعد برو سراغ این کار ها!!
و با دیدن قیافه بغ کرده مین و صورت گیج هیون بیشتر خندید..
_تو..اینجا چه کار میکنی؟
با شنیدن صدای گرفته هیون مضطرب لیوان را کنار گذاشت و کمک کرد روی تخت بنشیند.:حرف بزنی میزنم تو دهنت هیون جونگ!
قرص را با اجبار به خورد هیون جونگ داد و بعد با نگاهی خیره و جدی گفت:ما باید یه حرفایی بزنیم.مگه نه هیون؟
_چیزی نشده که..
ضربه ارامی به سر هیون جونگ زد و غرید:مین با تو چکار کرده بچه پررو؟؟توی عوضی من رو گول زدی و نذاشتی باهات بیام!!بهت گفتم اون ادم درستی نیست!اگه یه طوریت میشد چه کار میکردیم ها؟؟هیچ میفهمی...
_شلوغش نکن حالا که اتفاقی نیفتاده..
با اخم پتو را کنار زد و به باند سرخی که پهلویش را پوشانده بود اشاره کرد:واقعا این رو حس نمیکنی؟؟
_خودت هم میدونی یه زخم سطحی بیشتر نیست.حتی بخیه هم نزدی مارک سرم شیره نمال!
کمی خیره هیون جونگ را نگاه کرد و بعد عصبی لیوان خالی اب را به سمت دیوار مقابل پرت کرد و از صدای شکستنش جونگمین بلند گفت:چه مرگتونه؟؟اصلا اینجا چه خبره؟؟
اما مارک با دیدن نگاه هیون جونگ به گفتن"چیزی نیست" بسنده کرد و از اتاق خارج شد..
_یه بسته قرص گذاشتم رو اپن..اگه دردش زیاد شد نصفشو بخور.هر روزم فقط یدونه اوکی؟؟من باید برم.
و با قدم های بلند از خانه بیرون زد و در را کوبید..انگار افکاری که موجب شده بودند سال ها پیش شیفته هیون جونگ شود,حالا ازارش میدادند..اخر مدت ها بود که آدم ندیده بود..عاشق ندیده بود!و حال,تلاش های بی وقفه هیون جونگ برای باز نشدن پای مین به منجلابی که درش دست و پا میزدند,عجیب و نامفهوم بود..سرش را پایین انداخت و به سمت ساختمان مقابلش رفت..شاید بهتر بود دعا کند ویسگا توعمه جدیدش را رها کند..همین!
____________

_یه بسته قرص گذاشتم رو اپن..اگه دردش زیاد شد نصفشو بخور.هر روزم فقط یدونه اوکی؟؟من باید برم.
و پس از چند لحظه صدای کوبیده شدن در,مین را به خود اورد..نگاه خشنی به هیون جونگ که ارام نشسته بود انداخت و گفت:تو که میدونی بعدا از حلقت میکشم بیرون قضیه رو!پس فعلا میتونی از فعال نشدن شعله خشمم لذت ببری کیم هیون جونگ!!!
و با حرص به سمت دیگر اتاق رفت..چمدان هایشان هنوز روی هم و باز نشده مانده بودند.!با نیم نگاهی به هیون جونگ,چرخید و در کمد مشترکشان را باز کرد..
_چی میخوای؟
اهسته گفت:یه لباس راحت برای تو!حداقل تا یه ساعت دیگه باید راه بیفتیم وگرنه به موقع نمیرسیم..ساعت و ادرس رو برام فرستادن هیون.
و همانطور که بین لباس های فراوان گم شده بود زیر لب با خودش حرف میزد:این خوبه..نه جلفه!این چی..نچ قدیمیه..این..اوممم
سرش را بالا گرفت و لباس سیاهی با طرح شعله های سبز را به هیون نشان داد.:چطوره؟
_تنگ نیست؟تازه هوای جنگل سرده.!
مین اخمی کرد و گفت:خب کت بپوش!اصلا..
پیرهن چهارخونه ای را روی تخت انداخت:اینو هم روش بپوش.خوبه؟
هیون جونگ با لبخند به چهره متفکر مین نگاه کرد و اهسته گفت:امر,امر شماست عالی جناب جونگمین بزرگ!!
اما با درهم رفتن چهره مین گفت:خوبی؟؟
_فکر کنم..
لباس هارا با استرس روی تخت انداخت و از اتاق بیرون زد :غذام سوخخخت!!
هیون جونگ شوک زده کت بلند مین را از صورتش کنار زد و بعد با خنده گفت:دختر حواس پرت!!
_هوووو شنیدم چی گفتیا!!
لبخندی زد و با دیدن سینی پایین تخت,اهسته خم شد و باند بزرگی را از زمین برداشت..هنوز کمی درد داشت و نمی خواست بین راه اتفاقی بیفتد پس بی صدا باند جدیدی را روی زخمش بست و محکم کرد..حالا احتمال خونریزی خیلی کمتر بود!.
پاهایش را از تخت پایین گذاشت و بلوزی که مین برایش گذاشته بود را پوشید..
_هی چرا بلند شدی؟؟
نگران جلو امد و کنار هیون جونگ نشست.:یه دقیقه صبر میکردی میومدم دیگه!.خب حالا فراموشش کن..شلوارت خوبه. بشین تا منم بپوشم و بریم.
و پس از چند دقیقه با چهره بی نظیرش برگشت و پیرهن چهارخونه را تن هیون جونگ کرد و کمکش کرد بایستد..
_______________
شیشه با صدای قژقژی پایین رفت و حجوم هوای خنک و مطبوع جنگل,برای چند لحظه پلک هایش را روی هم نشاند..
_هی جلوتو نگاه کن!
با اخم برگشت و گفت:میمیری یه بار حسم رو نابود نکنی؟
_اسب بی فرهنگ ادم توی جاده جنگلی حس نمیگیره!!
پشت چشمی نازک کرد و به روبرو خیره شد..خورشید بین شاخه های پهن و باریک,پنهان شده و نور بی نظیرش اطراف را درگیر سمفونی سبز و طلایی میکرد!.با لبخندی درخشان به هیون جونگ نگاه کرد که موهای خارق العادش میان دست باد میرقصیدند و اهسته گفت:بهتری؟
با همان چشمان بسته گفت:اگه اینجوری بهم خیره نشی خیلی بهترم!
و با حس درهم رفتن اخم های مین خندید و گفت:اگه میخوای تنبیهم کنی باید زنده بمونیم عالی جناب لطف کن به روبروت نگاه کن و اخمت رو غلیظ تر کن!.
و با چشم های براقش که شیطنتش را نشان میدادند به جونگمین خیره شد..
_تلافی میکنی؟
موهای مین را نوازش داد:تو همین مایه ها..
مین دستش را پس زد:عوضی..
_هی..این چرا این شکلی شد.؟
مین با شنیدن لحن ترسیده هیون جونگ با اخم نگاهش کرد:چی میگی؟؟
هیون به زیر پایش اشاره کرد:اینجا زیادی گرمه حس میکنم کفشام رو ذوب میکنه!.
مین نامطمئن ماشین را به گوشه ای کشاند و نگه داشت..
هیون جونگ به سرعت پیاده شد و کاپوت ماشینش را بالا زد:چرا دود میده؟؟
جونگمین پایین رفت و کنارش ایستاد..جلوی ماشین کاملا سیاه شده بود و دود سیاهی از میان موتور بالا می امد.!لگدی به سپر جلو زد که باعث افزایش دود شد و لحظه ای بعد با صدای انفجاری کوچک بوی بدی در بینیش پیچید!.
_ گندت بزنن!!
مین نگاهی به جنگل اطرافشان انداخت..تقریبا در اواسط راه بودند و با خراب شدن ماشین,معلوم نبود کی میتوانستند برسند! اصلا معلوم نبود از انجا کسی میگذرد یا نه!
سرش را پایین انداخت و دوباره پشت فرمان نشست..استارت زد اما..
_جونگمین خاموش کن فقط دودش بیشتر میشه!
مشتی به فرمون زد و صدای بوق ماشین بلند شد..نگاهی به ساعت انداخت..سه و نیم بعد از ظهر بود...پیاده شد و لگدی به لاستیک جلو زد..
_حالا چه کار کنیم؟
به هیون جونگ نگاه کرد و موهایش را به هم ریخت:نظری ندارم!
هیون به سمت ماشین رفت و از صندلی عقب کت هایشان را برداشت و جلوی مین ایستاد..:بپوش سرده..
_توماشین خوبه هوا نمیخواد..
هیون کت را روی دوشش انداخت:کی گفته میخوایم تو ماشین بمونیم؟؟
_هی دیوونه منظورت چیه؟
چشمکی زد و به ماشین اشاره کرد:این راه نمیره مین..منم نمیخوام وقتم رو هدر بدم.میتونیم از کنار جاده حرکت کنیم بالاخره به یه جایی میرسیم بهتر از اینجا موندنه که!!درضمن گوشی هم انتن نمیده داشتن و نداشتنش فرقی نمیکنه..
و به جونگمین که موبایلش را برداشته بود اشاره کرد و راه افتاد..
_یااا وایستا کجا میری اخه؟؟
کلافه کتش را پوشید و در ماشین را بست.:لااقل صبر کن بیام..
و به سمت هیون جونگ دوید..
کمی بعد یکدفعه دستش کشیده شد و صدای هیجان زده هیون گوشش را پر کرد:مینی اونجارو نگاه کن!
_کجارو؟هی..هیون جونگ کجا رفتی!؟؟؟
و متعجب نگاهش را بین درختان بلند اطرافش و جاده خلوت گرداند..
هیون جونگ اهسته از پشت درختی بزرگ بیرون امد و مین را به جلو هل داد و با بلند شدن جیغ مین با خنده به عقب فرار کرد!.حقیقتا دلش برای گذشته ها تنگ شده بود و برای مقابله با مشکل بزرگی که برایشان پیش امده بود به کمی شیطنت نیاز داشت!!
جونگمین ابتدا متعجب و عصبانی بود و تنها میان نفس هایش فحش های تکه تکه شده اش به گوش میرسید اما انها نیز کم کم جایشان را به خنده هایی زیبا دادند!.هرچند که ته دلش همچنان نگران هیون جونگ بود و زخمی که هنوز تازه بود!.
_جونگمین؟..
برگشت اما هنوز قدمی برنداشته بود که به سینه هیون جونگ برخورد کرد و ایستاد..نگاهش را به صورت گنگ هیون داد و با کمرنگ شدن لبخند او,خنده خودش نیز تمام شد!.
_چی..چیزی شده؟؟
هیون جونگ برگشت و اطراف را نگاه کرد..دور تا دورشان درخت بود و درخت!و تقریبا میشد گفت علائمی که برای خودش گذاشته بود فراموشش شده بودند!.
اهسته زمزمه کرد:جونگمین فکر کنم..
مین با حس نگاه هراسان هیون لب زد:گم شدیم؟؟
کمی در ذهنش جمله را برانداز کرد و بعد با درک چیزی که گفته بود وحشت زده فریاد زد:گم شدیــم؟؟؟
هیون جونگ نگاهش را به جونگمین داد که قطره اشکی روی چشمش نشسته بود..:هی!هنوز که مطمئن نیستیم..شاید جاده پشت اون درختا باشه..به هر حال که اینجا مثل دوراهیه مین پیدا کردن راه برگشت نباید زیاد سخت باشه..
جلوتر رفت و دستش را جلوی چشم های خشک شده مین تکان داد:میشنوی چی میگم؟؟شاید اگه جدا شیم سریعتر بتونیم راه خروج رو پیدا کنیم..هوم؟؟؟
جونگمین هنوز از فهمیدن حقیقت شوک زده و ترسان بود که با جمله بعدی هیون جونگ به شدت خودش را عقب کشید و فریاد زد:چی؟؟؟دیوونه شدی کیم هیون جونگ؟فکر کنم نمیفهمی چی داری میگی..واقعا میخوای از هم جدا شیم؟!تو میخوای من رو ول کنی؟؟؟
و اشک هایش بی اراده چشمانش را پر کردند...
هیون جونگ با زاری سرش را تکان داد و گفت:نه..اشتباه برداشت نکن مین..ترست رو کنار بذار الان اگه برای چند لحظه جداشیم میتونیم بفهمیم کدوم مسیر درسته..اصلا توهمینجا بمون خودم میرم هردوش رو امتحان میکنم و برمیگردم چطوره.؟
_خیلی..نامردی..
و با هق هق روی زمین نشست:میخوای منو تنها بذاری؟..اصلا..اصلا میفهمی چی میگی؟تو چطور میخوای تنهایی بری تو جنگلی که حتی مطمئن نیستی راه درستش کدومه!.؟
هیون جونگ کنارش نشست و دراغوشش گرفت..تاحدودی حق با مین بود و هرچند که هنوز روی نظر خودش مطمئن بود گفت:شششش..باشه باهم میریم..حالا گریه نکن زشت میشی با حیوونای اینجا اشتباهت میگیرم فرار میکنم!!
و قبل از انکه دست مین به سرش بخورد خود را عقب کشید و با لبخندی ضعیف گفت:پاشو برگردیم تو ماشین داره نظرم عوض میشه..
و طوریکه انگار اتفاقی نیفتاده یکی از مسیر هارا انتخاب کرد و از میان درخت ها جلو رفتند..
هوا با گذر دقایق سرد تر میشد و امید اندکی که داشتند با کمرنگ شدن نور خورشید به سیاهی میگرایید..
پس از ساعت ها راه رفتن میان درختان یکسان و عجیب,حالا هم خسته بودند و هم گرسنه اما بخاطر کوتاه بودن سفرشان هیچ یک چیزی برای بین راه نیاورده بود!.
جونگمین آهی کشید و با گرفتن دست هیون جونگ گفت:بسه دیگه بریدم!بیا یکم بشینیم..
و روی ریشه بزرگ درخت کنارش نشست..
_نشین..شب بشه..بدتره!
به چهره خسته هیون جونگ نگاه کرد و گفت:خودتم خسته ای لج نکن..یکم بشین بعد ادامه میدیم..
و سرش را به تنه درخت تکیه داد..
هیون جونگ ایستاد و پیش از انکه سر گیجه اش بدتر شود کنار مین نشست..بوی خونی که چند ساعتی بود همراهیش میکرد واقعا عذاب اور شده بود و با گذاشتن سر سنگینش بر شانه مین,توانست جریان گرم خون را از بینیش حس کند..با دست رد سرخش را پاک کرد و به روبرو خیره شد اما..
چند بار پلک زد و ناخوداگاه بازوی مین را میان دستش فشرد!.
دو نقطه درخشان از جایی میان بوته ها نگاه ترسیده اش را هدف گرفته بودند و صدای خش خش باد میان برگ ها به حس بدش دامن میزدند.!
با اضطراب ایستاد و سعی کرد صدای خفه شده اش را بیابد:میـ..جونگمین!.؟
_هوم؟
به چشمان بسته مین نگاه کرد و دوباره به ان دونقطه درخشان که نزدیک تر شده بودند خیره شد:بلند شو..خواهش میکنم!
و با شنیدن خرناسی عجیب به شدت بازوی مین را کشید و شروع به دویدن کرد.!
بی انکه به عقب برگردد دست مین را میفشرد و با هرآن شنیدن پاهایی سریع از پشت سرشان,سعی میکرد به سرعتش بیفزاید هرچند که زخمش به سختی ازارش میداد!.
با رسیدن به منطقه ای تاریک تر و متراکم تر,مین را جلوی خودش کشید تا بتوانند در راه باریک انجا بدوند!.
شاخه های ریز و درشت به صورت و تنشان برخورد میکردند و بی انکه لحظه ای جرئت ایستادن داشته باشند به راه نامعلومشان ادامه می دادند.!
با گذر دقیقه ها به وضوح تحلیل رفتن انرژیش و همچنین فشاری که بر سینه اش افزوده میشد را بهتر می چشید..انگار..
سرفه شدیدی کرد و چشمانش از درد روی هم رفتند اما در همان لحظه,شاخه کلفتی که پیش رویش بود, به پایش گیر کرد و ثانیه ای بعد درد تیز و وحشتناکی تنش را دربرگرفت.!نفس کم اورده بود و بعد از برخوردش با زمین این وضع بدتر شده بود!
هنوز با خودش درگیر بود که نفس های مقطع و گرمی را پشت گردنش حس کرد.!چشمانش را بست..انگار مطمئن شده بود راه فراری برایش نمانده و حالا تنها حسی که داشت وحشت بی اندازه بود!.
برای لحظه ای دستش به جیب شلوارش کشیده شد و سردی شیئی که از ان بیرون زده بود ذهنش را به کار انداخت!.بی جلب توجه فندکش را در دست گرفت و درست لحظه ای که حیوان می خواست حمله کند جرقه ای زد و به سویی که حس میکرد ان موجود قرار دارد گرفت..چشمانش از ترس بسته بودند اما با حس دور تر شدن قدم های سریع او,از میان پرده اشکش به زمین سرد جنگل خیره شد و با خنده ای میان اشک هایش فندک را بار دیگر روشن کرد و روی سرش گرفت..به سختی روی زمین چرخید و نگاهش را به اسمان که از برگ های سبز پوشیده بود داد..
فندک از دستش رها شد و به گلویش چنگ انداخت..هنوز نمیتوانست درست نفس بکشد شاید بدتر هم شده بود.!
لحظه ای سکوت کرد..جونگمین کجا بود!؟؟
قطره ای اشک بر گونه اش نشست و سرفه شدیدی از میان لب هایش بیرون پرید..
سینه اش میسوخت و سرفه هایش بی اراده بیشتر میشدند..
با شنیدن قدم هایی اشنا پلک هایش را بست و در خودش جمع شد..
_هیـ..هیون؟من نفهمیدم..فکر کردم هنوز پشتمی..هیون میشنوی چی میگم؟
دست های گرمش دور تن هیون حلقه شدند و دوباره روی زمین خواباندش..خواست چیزی بگوید اما با دیدن لب های کبود و صورت بی حالش ترسیده زمزمه کرد:خو..بی؟
هیون جونگ اهسته گلویش را فشرد و به سختی لب زد:اسـپری..کجاست؟
جونگمین وحشت زده به صورت خیس از عرق سردش دست کشید و زمزمه کرد:نه..
و اشکی روی گونه اش نشست..
هیون جونگ مدت ها بود که به اسپری نیازی نداشت و برای همین..نگاهش را بالا اورد و با بغض گفت:توی داشبورد بود!.
دست هایش یخ زده بودند و میلرزید..از میان مژه هایش به تصویر تار جونگمین خیره بود و حتی نمیتوانست درست سرفه کند..دستش رها شد و با افتادنش بر زمین  رطوبت و سرمای جنگل را با تمام وجودش احساس کرد.!انگار چیزی گلویش را گرفته بود و می خواست جانش را تصاحب کند!.
به سختی از میان لب های خشک شده اش گفت:گریه..نـکن!
و با نشستن سر جونگمین روی سینه اش,سعی کرد از ارامشی که برخورد موهای مین به صورتش درست میکردند,درد هایش را ارام کند..و کمی بعد نگاه پر اشک و خیره اش در اسمان سبز و تار جنگل,برای همیشه خاموش شد..
و جونگمین انگار نمی خواست چیزی ببیند..انگار که نمی خواست هیچ چیزی را قبول کند و تنها,با فرو کردن سرش در گردن هیون جونگ,و چنگ زدن به دست یخزده اش,سعی در فراموش کردن همه چیز داشت..و انگار موفق شد و بین اشک های سرکشش و تمثال وارونه سرنوشت,به خواب عمیق و سبز رنگی فرو رفت..شاید برای همیشه,شاید هم تنها تا طلوعی دیگر!.


_______________
سلامی!!
اره میدونم خیلی ماست بود:|
خودم اصلا حال نکردم
شاید تو پی دی  درستش کنم 
شما به بزرگی خودتون همشو ببخشین که میدونم حسابی افتضاح بود!!!
به ابی فکر نکین..مغزتون درد میگیره
خلاصه 
دمپایی وفحش خریدم براتون پذیرایی کنین ازم:))))
یه نظریم بدین بد نیست.نمیگم تایپتون بد خطه:||||






نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 فروردین 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
شنبه 25 فروردین 1397 05:29 ب.ظ
ادامه اشو نمیذاری؟؟
Padmè Skywنوشتم ولی نصفس.
گوشی نداشتم بنویسم.
میذارم
پنجشنبه 16 فروردین 1397 01:55 ب.ظ
پادمی من بی صبرانه منتظر ادامه هستم
پس كی میزارییییی
Padmè Skywافففف ببخشید اصلا نه گوشی دارم نه میتونم بیام وب همش مدرسم..
زود میام ولی..
چهارشنبه 15 فروردین 1397 05:19 ب.ظ
سلااااام بر عشق خودم!!
چطوری؟منکه تازه از برگشتم از مسافرت..از همه چی عقب موندم..
پارت جدید گزاشتی افرین افرین..خوشحالمان کردی دختر!
میبینم که بوی تیزرها و فیک های جدید میاد..جااان جاااان...منتطر تک تکشون هستم!زودی بیا
Padmè Skywسلامییییییی
خوب..ای جان خوش گذشت؟؟من که ته درّم از عقب بودن!!
ککک بلی!
اری اری همیشه میاد باید جلوشو بگیرین برا خودتون بد میشه گناه دارین
چشمممم سعی میکنم!
دوشنبه 13 فروردین 1397 02:06 ب.ظ
پادمی نگرانتم کجاییییییییییییییی
Padmè Skywمدرسه نونا
یکشنبه 12 فروردین 1397 07:58 ب.ظ
پادمیا سلام عیدت مبارک
من نبودم سفر بودم
تو کجایی دختر
وای این قسمت عالی بود خباثتش خیلی دوست داشتم
قسمت بعدی رو زود بذار لطفا
راستی ماریش تیزر فصل دوم پدرم باش رو گذاشته
Padmè Skywسلامی عیدت مبارک نونا:))
الهی خوش گذشت؟
مدرسم:))
مرسیییییی خوشحالم زیاد داغون نشده بود..
چشم سعی میکنم..
اخ نگو خیلی خوبه تو رویام
جمعه 10 فروردین 1397 11:29 ب.ظ
سلام چطوری؟؟
کجایی؟؟
لطفا ادامه بده
Padmè Skywسلامی
خوبم
مدرسم
چشم برمیگردم
پنجشنبه 9 فروردین 1397 12:27 ق.ظ
تو تو عید هم مدرسه میری
مگه تو دهم نیستی!؟
Padmè Skywاره میرم[ :| ]
اره دهمم
عصراهم تا ده شب مدرسم..
کلا کارتن محسوب میشم
پنجشنبه 9 فروردین 1397 12:24 ق.ظ
پادمی رمز قسمتای قبل چیه( می خوام اگه بعدا بازم خواستم بخونم داشته باشم)
وب مائده كدومه؟
یعنی تو داستان جدیدات هیون مشكل قلبی داره؟
Padmè Skywنمیدونم داداش:|
بیخیال دوروز دیگه تموم میشه پی دی افشو بهتون میدم
Ss5o1-love4.mihanblog.com
اینجاسمطمئن نیستم شاید.اما سولو کالکشن مطمئن باش داره!
دوشنبه 6 فروردین 1397 12:15 ق.ظ
نمیتونم بنویسم همش مدرسم.
خداییش حوصله ندارم ولی ابی رو نوشتم.
نازنین خیلی زوره بعد دوهفته دوتا نظر
دوشنبه 6 فروردین 1397 12:05 ق.ظ
پادمیا بیااااا
دلم تنگه
بیا بذارلطفا
Padmè Skywسارییییی
جمعه 3 فروردین 1397 04:57 ب.ظ
سلام پادمی جونم
این قسمتش هم عالییییییییییییییی بود
منتظر قسمت بعدیش هستم
میگم داستان جدیدة اگر داری معرفی كن پوسیدم از بی داستانی
اگر هم تونستی عین دفه قبل ریوایند رو تو این جا بزار
بعد از این كه اینو تموم كردی میشه یه داستان بنویسی كه هیون توش مشكل قلبی داشته باشه
(از همین جورایی كه خودت می نویسی ولی هیون توش مشكل قلبی داشته باشه)
Padmè Skywسلامی
واقعا؟؟؟خب پس خوشحالم..اخه خوشم نیومد زیاد
چشم اردیبهشت میام:_))
نظرای پارت قبل رو بخون..اگ اونارو خوندی دیگه ندارم متاسفم.البته تو وب مائده هم یه داستان جدید داره میذاره سیندیا هیونش مظلومه:))))دوس داشتی بخونشولی کامل نیس درحال اپه:*
چشماگه بتونم بنویسم میذارم!
نوشتم که؟؟سولو حسابی باهش کار دارم بچرو..ولی خب هنوز شروع نشده ماجراش و منم وقت و فکرشو ندارم الان...اوممم ببین بعد این میخوام یه داستان بذارم اینجا حالا دوتا دارم.یکیش ترسناکه رومئویی:)) اسمش گیو می یور هارت
یکیشم اجتماعی از اون داغونایی ک دوست دارم حسابی هیون عالیه..اسمشم "من عاشق فراموشیمم"هستش..
بعدا تیزراشو میذارم انتخاب کنین
هردوش یجورایی اون مشکلی که تو دوس داری رو دارن
__
من برم دیگه دفعه بعد نمیدونم کی بتونم بیام
جمعه 3 فروردین 1397 04:17 ق.ظ
هووووووف این دفعه اشتباه مین چی بود؟؟
طفلی هیون تو هر قسمت باید بمیره ن؟؟
مرسی عزیزم عالی بود
خسته نباشی
Padmè Skywسلامی:)
ترس..
نباید اینجوری میکرد..پارت بعدی رفتار درستش رو میبینی
تقریباولی الان رسیدیم به وسط ماجرا..از ابی به بعد یکم همچی میچرخه
خواهشی ممنون نظر میدی
کوماووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر