تبلیغات
SS501 short stories - Blüe.1
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥





"آبی"
پوسترش را بسی دوسسسسسسسسسست^°^


_جونگمین؟..مینی حالت خوبه؟؟
چند بار پلک زد و به تصویر تار هیون جونگ خیره شد..
_صدام رو میشنوی مین؟؟
دستش را به سرش گرفت و اهسته ناله ای کرد..:چه خبر شده؟
_امم.تو..نمیدونم چیشد..یدفعه ای بیهوش شدی..
دقیقتر به صورت هیون جونگ نگاه کرد و به یاد اورد تا چندی پیش اسیر رویای تلخش مانده بود!.اهسته زمزمه کرد:گم شدیم؟.
هیون جونگ لب گزید و نگاهش را دزدید.:ببین..فکر میکنم..یعنی شاید جاده پشت اون درختا باشه..به هر حال که اینجا مثل دوراهیه مین پیدا کردن راه برگشت نباید زیاد سخت باشه..
جونگمین اهسته نشست و به یاد اورد ان موقع هم هیون جونگ همین را خواسته بود و شاید اگر انقدر نمی ترسید...
دستش را بر شانه هیون جونگ گذاشت و گفت:موافقم..امم میتونیم یکاری کنیم..
من هنوز موبایلم همراهمه..تو چی؟
هیون جونگ متعجب نگاهش کرد و بعد با لبخند دستش را در جیبش کرد و ناباورانه گفت:انگار..منم دارمش!
_خوبه!!پس جدا میشیم و هرکس تونست جاده رو پیدا کنه..خب اون آلارمی که من برای بیدار کردنت ساختم رو پلی کنیم خوبه؟؟
هیون جونگ خندید و گفت:اون وحشتناکه!!همه حیوونا جنگل رو ترک میکنن اگه بشنونش!
_خب پس خوبه.من ..از اون طرف میرم.فعلا!
و بی توجه به نگاه خاص و مهربان هیون جونگ به سوی راهی که انتخاب کرده بود دوید..انگار تحمل نداشت کنار هیون جونگ باشد و رفتارش تغییر نکند..خیلی سخت بود طوری رفتار کند که او نفهمد دوباره و دوباره رفتار های احمقانه اش سبب اتفاقی میشوند که او به یاد نمی اورد و مین..
افکارش را رها کرد و گوش هایش را تیز تر کرد..انگار صدای بوق ضعیفی شنیده بود!.
سرعتش را افزایش داد و تمرکزش را روی گوش هایش گذاشت..اما هرچه جلو میرفت دیگر خبری نبود جز خش خش برگ ها زیر پاهایش.!
ایستاد و به اسمان نگاه کرد که هنوز آبی و شفاف بود و دوباره به راه افتاد..نمی خواست اشتباه کند..نمی خواست اسیر جنگلی شود که حال جز تنفر حسی به ان نداشت!.
ناگهان فکری به ذهنش رسید..چاقوی کوچکی که در جیب داشت را بیرون کشید و پس از کمی جست و جو درختی را انتخاب کرد و چاقو را در ان فرو کرد..نفسی کشید و گوشش را روی دسته چاقو گذاشت..باز هم جز سکوت چیزی نسیبش نشد اما چند لحظه بعد,قژقژی از دور دست به گوشش رسید..چیزی که جونگمین باور داشت نشانگر مسیر جاده است!.
چاقویش را دست گرفت و به سمتی که حدس میزد صدا از ان سو باشد دوید و در کمال تعجب دید پس از چند دقیقه,با هر قدمی که برمیدارد تراکم درخت ها کمتر میشود و در اخر به فضای بازی رسید که پمپ بنزینی فرسوده در کناره اش به چشم میخورد..
بی درنگ به سمت درخت ها برگشت و اهنگی که خود پیشنهادش را داده بود پیدا کرد اما درست پیش از انکه انرا پخش کند,صدای نخراشیده خودش را از کمی ان طرف تر شنید که به صورت وحشتناکی فریاد میزد:تخممممم مرغ هااااااای یخچال منتظرننننن دیرررر شهههههههه!!!تا اگهههه پا نشدیییییییی برن توی تیییی شرتتتتتت توووووووو...
با لبخند جلو دوید و کمی ان طرف تر توانست قامت هیون جونگ را تشخیص دهد که گوش هایش را گرفته بود و به سنگریزه های زیر پایش لگد میزد..
_هیون جونگ؟؟
اما همچنان صدای ضبط شده خودش بلند تر از آن بود که بگذارد هیون متوجه او شود!.جلو رفت و دستش را بر شانه او کوبید:هیون جونگ خاموشش کن..
_عه؟چه سریع رسیدی!!!
و سریع صدای موبایلش را قطع کرد.جونگمین با لبخندی باز ابرویش را بالا انداخت و گفت:خودم راه رو پیدا کرده بودم تا خواستم اهنگ رو بذارم دیدم یه نفر زودتر از من پخشش کرده!اومدم بگم قطعش کنی خیلی وحشتناکه!
و با خنده هیون خودش هم خندید..
_من بیچاره رو بگو که شش ماه تمام با این بیدار میشدم!!و به لطف شما یبار از کتابخونه انداختنم بیرون بخاطر اینکه بعضی ها میخواستن شوخی کنن اینو گذاشته بودن زنگ گوشیم!.
جونگمین قهقهه بلندی زد و موهای هیون جونگ را به هم ریخت:وای..نگو خیلی کیف داد پسر!! انقدر..قیافت باحال بود..وقتی روز اول شنیدیش..با وحشت دویدی توی دستشویی بعدم افتادی توی وان اب!.خیلی..عالی بود!!!
هیون جونگ نگاه خنثی ای به جونگمین که بی اراده دلش را چسبیده بود و می خندید انداخت و بازویش را کشید و به سمت پمپ بنزین مخروبه حرکت کرد.:بسه الان میمیری بابا!!بیا ببینیم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم با این قرارداد شما!!!
جونگمین با شنیدن نام قرار داد سکوت کرد و ساعتش را نگاه کرد..هنوز سه ساعت فرصت داشتند..البته معلوم نبود چطور میخواستند خودشان را برسانند!.
_هی اونجارو نگاه!!ادمه؟؟
مین زیر لب گفت:مطمئنا خرس ها موتور سوار نمیشن هیون جونگ باید ادم باشه!.
_واقعا موتور داره؟پس عجله کن شاید بتونه مارو هم برسونه!.
و با کشیدن دست مین شروع به دویدن کرد..
_اقا؟؟ببخشید یه لحظه..
با ایستادن ان شخص سرعتشان را کم کردند و جونگمین ارام گفت:هیون خوبی؟چرا مثل احمقا رفتار میکنی؟اون دختره..
_جونگمین عینک ندارم همینکه تشخیص دادم اون یه موجود زندس خیلی عجیب بود!.حالا تو هی گیر بده چرا چرت میگم..
دختر با دیدن لباس های به هم ریخته و وضع اشفته شان اهسته گفت:اتفاقی افتاده؟
جونگمین به سرعت گفت:سلام.خب ما ماشینمون خراب شد و بعد بطور اتفاقی توی جنگل گم شدیم و الان پیدا شدیم ولی نمیدونیم کجاییم و باید تا کمتر از دوساعت دیگه به یه قرار مهم برسیم وگرنه خسارت سنگینی باید بپردازیم..
دختر دستش را در کیفش کرد و مشکوک پرسید:لهجه داری..از کجا میاین؟؟
هیون جونگ گفت:تاجریم.از هوآلین راه افتادیم و باید به کائوهسیونگ برسیم.
_از کدوم کشورین؟
مین هیون را عقب کشید و گفت:کره..
دستش را از کیفش دراورد و گفت:پس از هوالین اومدین؟
_البته.میشه کمکمون کنی؟
دختر اخمی کرد و گفت:نمیتونم برسونمتون اما جاده رو به سمت راست که بالا برین به ماشینتون میرسین..من باید برم..
_اما اون خراب شده چطور میتونیم به موقع برسیم؟؟
دختر کلافه اهی کشید و تلفن عجیبی از کیفش بیرون کشید..کمی از ان ها فاصله گرفت و پس از صحبت کوتاهی برگشت و گفت:همینجا بمونین.پدرم تا چند دقیقه دیگه میرسه اگه اجازه داد میتونین از ماشینی که اون جاست استفاده کنید و توی کائوهسیونگ اونو به برادرم تحویل بدین.کار دیگه ای از دستم برنمیاد اقایون.
و بلافاصله موتورش را روشن کرد و خیلی زود از دید خارج شد..
_رفت؟
جونگمین به جاده نگاه کرد و گفت:اره!
_حالا باید بشینیم تا باباش بیاد؟
مین برگشت و گفت:به نظرت چاره دیگه ای هم داریم؟!
هیون اخمی کرد:عقلانیه!!
و قدم زنان به سمت صندلی زنگ زده ای رفت و نشست..
چند دقیقه بعد چیزی سرد روی پای هیون افتاد و او را از فکر بیرون کشید..
_تا قبل هفت به پسرم تحویلش بدین.
هیون جونگ سوییچ فلزی را برداشت و به سمت صدا چرخید:شما..حتما ممنونم بخاطر ..
اما مرد بی توجه به انها همانطور که بی صدا امده بود بی صدا در میان درختان گم شد!.
_چرا اینجورین؟
مین نگاهی به هیون جونگ انداخت و با گرفتن سوییچ به سمت ماشین قرمز و رنگ و رو رفته ای که کمی ان طرف تر پاک شده بود حرکت کرد:نمیدونم بیا بریم..فعلا بدبختیای خودمون مهم ترن..
________________
زمان مانند باد می گذشت و زودتر از انچه که انتظار داشتند ساعت پنج رسید و انها تازه در ابتدای کائوهسیونگ بودند.!
کمی بعد با بلند شدن زنگ موبایل مین,جونگمین ترسیده به هیون جونگ خیره شد و نامطمئن گوشه ای نگه داشت تا جواب دهد..
_قرار کنسله اقای پارک
اخمی کرد و گفت:من برام مشکلی پیش اومده..تا یک ربع دیگه خودم رو میرسونم این..
_فقط یک ربع!
و با قطع شدن تماس جونگمین به شدت پایش را بر پدال گاز فشرد و حرکت کرد!.
همانطور که نگاهش به جاده بود با عبور تابلوی "گالری فیچاسان"ناگهان پایش را روی ترمز گذاشت و وحشیانه ساعتش را نگاه کرد.."پنج و چهارده دقیقه"
سوییچ را به سمت هیون جونگ انداخت و به سمت در دوید..
با نگاهی سریع به اطراف توانست کت ابی و اشنای ویسگا را تشخیص دهد و با اکراه قدم هایش را جلو برد..هنوز کامل نرسیده بود که مرد مقابل ویسگا گفت:یک ربع تمام شد..من میرم.بهتره دفعه بعد..
_ببخشید اما من یک دقیقه زودتر رسیدم!
ویسگا با لبخندی بزرگ به سمت مین چرخید و گفت:فیچا!!! دیدی گفتم داری زود قضاوت میکنی؟مطمئن بودم خودش رو میرسونه که ازت خواستم بمونی!
مرد ابروهایش را بالا انداخت و گفت:این بار اول و اخر بود که قبول کردم.
سرش را چرخاند و روبه مین گفت:خب ببینم اصلا چیزی از اسپانیایی میدونی؟
جونگمین با حس نگاه او بر خودش صاف ایستاد و گفت:نه.اما من چینی هم بلد نبودم و نیستم و هنوز یکی از شعبه های بزرگ شرکتم در چین هست.
مرد خنده ای کرد و گفت:چقدر صریح!!اما تو شریکت رو هم با خودت داشتی و اون چینی بلده..اینطور نیست؟
جونگمین اهسته لب زد:بله.
فیچا نیشخندی زد و همانطور که به ویسگا نگاه میکرد گفت:منم بهتر میدونم حالا که میخوای زیر شاخه فعالیت های من باشی,کسی همراهت باشه که حوضه فعالیتش رو بشناسه..و این بدون دونستن زبان اونجا ممکن نیست..انگلیسی تنها, کفایت کار حرفه ای رو نمیده!
جونگمین با حس کسی در کنارش نیم نگاهی به پشتش انداخت و با دیدن هیون جونگ نفس راحتی کشید..ارام گفت:می بخشید اما من قرار داد رو امضا کردم و این شرط در میان نبود.من نمیتونم بپذیرم با کس دیگه ای باشم تو این کار..
_و من هم قراردادی به ویسگا دادم که درش لحاظ شده حتما شخصی رو برام بفرسته که به فرهنگ و زبان امریکای لاتین یا حداقل بخشی از اون مسلط باشه..اگه نبود با همراهش هم قرار داد میبندم وگرنه به هیچ کدوم نیاز ندارم.
جونگمین انگشتان یخ زده اش را به هم فشرد و با لبی گزیده گفت:اما به من چیزی نگفته بودن..
_خب انقدر نگران نباش! کسی که مثل تو انقدر دنبال پیشرفته من میتونم براش کمی تخفیف قائل شم و این مسئله مهمی نبود به همین خاطر بهت نگفتم.من میتونم به عنوان شریکت تو این قرارداد شرکت کنم!.
ناباور به نیشخند حریصانه ویسگا خیره مانده بود و دستانش میلرزید..
هیون نگاهی به جونگمین انداخت که حال بهتری نداشت و پیش از انکه جونگمین کار احمقانه ای مانند پذیرفتن شرایط انجام دهد جلو رفت و گفت:من به اسپانیایی مسلطم.اگر جونگمین بخواد این راحت تر هست که در این مکان هم با هم باشیم.اینطور حساب ها برای شما هم مشخص تر هستند و کارمزد سالانه درصد اختصاصی سومی درش وارد نمیشه.
ویسگا با حرص لیوانش را روی میز کوبید و جونگمین اهسته گفت:اگر مشکلی نباشه این برای منم راحت تر هست.
و هر دو غرق در استرسی عمیق به فیچا که متفکرانه میز را نگاه میکرد خیره شدند..
_باشه!قبوله..اگه اشتباه نکنم کیم هیون جونگ هستی؟
کمی جلوتر امد و گفت:درسته.
_el tiempo todo lo sella
هیون جونگ وحشتزده نگاهش را بالا اورد و فیچا با خنده گفت:شوخی کردم!!مطمئنا ادم احمقی نیستی که بدون اینکه چیزی رو بلد باشی به دونستنش اغراق کنی!!به هر حال من از شش ماه دیگه بهتون نیاز دارم و صحبت های پایانی باشه برای همون زمان.موفق باشین پسرا!.
و بی توجه به چهره پکر ویسگا با هیونمین دست داد و به سمت دیگری رفت..
جونگمین که همچنان باورش نمیشد از بند ویسگا گریخته است با حالتی گنگ خداحافظی کوتاهی کرد و همراه هیون جونگ از گالری بیرون رفتند..
هیون جونگ اهسته خندید:جونگمین تشکر میکنی یا برم بگم غلط کردم؟؟
_ها؟؟؟
هیون سوییچ ماشین را بیرون اورد و همانطور که سوار میشد گفت:مین تو واقعا فکر کردی من کامپیوترم که زبانم رو از تنظیمات کارخانه با یه کلیک گسترش بدم؟؟؟؟
_یعنی دروغ گفتی؟؟
مین متعجب پرسید و بعد سوار شد..
_مطمئنم صبح چیزی به خوردم دادی مین..دارم دیوونه میشم اخه این چه دروغی بود که گفتم؟! ولی..واقعا طاقتشو ندارم ویسگا بخواد..ولش کن.میگم ساعت چنده؟؟
جونگمین ضربه ای به سرش زد و گفت:هیون تو خیلی خنگی..ویسگا چه کاری میتونست با من داشته باشه که خودتو این جور تو هچل انداختی؟؟فکر کن فیچا چیه که ویسگا هم ازش حساب میبره اونوقت بهش گفتی لاتین بلدی؟؟؟تو حتی انگلیسیتم افتضاحه..
_بی شعور به جاش من چینی بلدم ولی تو هیچی از چینی سردرنمیاری!
مین با ابروهای درهم رفته گفت:پروفسور منم اگه تو چین زندگی میکردم چینیم خوب بود!!
_نپیچون حالا.بگو ساعت چنده باید ماشین رو ببریم به ادرسی فوق العاده دور از اینجا!!! میخوام سرعت رو تنظیم کنم.
مین موبایلش را برداشت و دستی به شیشه شکسته اش کشید:لعنتی.حالا تو هم با یه افتادن ساده خرد میشی واسه من؟؟
و پس از نگاه کردن ساعت زمزمه وار گفت:نزدیکای شیشه..گفت تا هفت باید دستش باشه؟؟
_هوم.کمربند رو ببند یکم باید بریم تو کار ویراژ.!






نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
شنبه 8 اردیبهشت 1397 11:33 ب.ظ
سلام پادمی جونم
من رسما منتظر به اتفاق بودم ولی اتفاقی نیوفتاد:|
منتظر قسمتای بعدی هستیم
زود تر بیااااا
Padmè Skyw
جمعه 7 اردیبهشت 1397 06:53 ب.ظ
سلام پادمی جونم
من رسما منتظر به اتفاق بودم ولی اتفاقی نیوفتاد:|
منتظر قسمتای بعدی هستیم
زود تر بیااااا
Padmè Skywسلامی نیکتا
اتفاق هم منتظر شما بود! ولی نذاشتم بیفته!!! باید یکم براش مقدمه سازی کنم..نمیشه که تالاپی اتفاقمو بندازم تو اغوش داستان!
باشههه سعی میکنم
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 02:27 ب.ظ
سلاااااااام پادمی...چه خبرا؟خوبی؟؟؟ازاول هی منتظر حادثه ای چیزی بودم نامرد قسمت خطرناکشو گزاشتی پارت بعد
این ارامش قبل طوفان خودمون بود الان دیگه..
Padmè Skywسلامی آناییی:)))
خوبم تو خوبی!؟؟خبر امتحان و زهر وکوفت
دقیقا!!! گذاشتم یکم تو کف بمونین
یچیزی بدتر از طوفان درانتظارتونه!!!!!! یوهاهاهاهاها
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 01:43 ق.ظ
به سلااااااااااام خااااانوم....چطوری؟؟....کجا بودی تو؟؟...دلمون برات تنگ شده بود که.
خب خب قسمت بلو...خدایی همش منتظر بودم یه اتفاقی براشون بیوفته ها!!
هوووووف انگار این یه قسمت بخیر گذشت...واااااای هیون چرا خالی بست؟؟اگه دروغش رو بشه چی؟؟
منتظر ادامه اش هستیم..پوستر هم خیلی خوجله
یه سوال بعد اینکه این رمان تموم شد پی دی افش رو میذاری؟؟
و دیگه اینکه چرا قسمتای قبل رمزیه؟؟...من رمز میخوام
مرسی عالی بود...موفق باشی
Padmè Skywسلامییییییییییییییخوبم تو چطوری!؟؟؟ مدرسه بودم درگیر درسا:(( منم همینطور
بلی بلی بلو:)))) منتظر باش حتما میفته!!!
نهههههه کی گفته به خیر گذشته!؟؟منکه گفتم این پارت از همه پارتای داستان خشن تر و داغون تره!!
هیون میدونه ویسگا چقدر رذله نمیخواست مین رو دودستی بده بهش! نمیذارم رو بشه!!
چشممممم مینویسم!!عاشقشششمممم
اره عزیز.حتما پی دی اف میذارم
چون..خواننده ها تثبیت شدن دیگه! خوشم نمیاد یکی بیاد بخونه بی نظر بره.اینجوری کسیم اگه بخونه تو کف میمونه
پی دی افشو میذارم همشو داشته باشین:)) الان رمز نمیدم ساری
مرسییییییهمچنین !!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر