درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلامی:))
ای بابا هرچی میریم جلوتر قسمت هاش دارن طولانی تر میشن!
بفرمایید ادامه داستان کله منو هم نزنین:*
حس میکنین ریتمش عوض شده یانه؟
"نیلی"
چشمانش وحشت زده به روبرو خیره ماندند و لرزشی سرد تنش را در بر گرفت..
ویسگا همانطور که نیشخند میزد سرش را جلو اورد و مین از بوی زننده ویسکی اخم هایش را در هم کشید..نفسش را بیرون داد و بعد با ارامشی ظاهری غرید: چطور اینجا رو پیدا کردی؟
با خنده ناگهانی ویسگا متعجب نگاهش کرد و بعد همانطور که توسط دستان قدرتمند او به انتهای راهرو کشیده میشد پاسخ تلخی شنید که طعم زننده خیانت را در دلش پخش کرد.!
_البته که تنها نمیتونستم اینکار رو انجام بدم.اما دوستتون با استفاده از کمی سفسطه قانع شد که این کار رو برام انجام بده.
و با دستش به مردی که حالا درست در جایی که چند لحظه پیش متعلق به جونگمین بود,ایستاده و از پشت شیشه به هیون جونگش خیره بود,اشاره کرد..
ابتدا هیچ چیز عجیبی وجود نداشت اما کنار رفتن کلاه افتابی از صورت ان غریبه کافی بود تا جونگمین به شکش یقین پیدا کند!و ناباور زمزمه کرد:مارک!.؟
با گرم شدن گوشش نگاه ترسیده اش را به ویسگا که صورتش تنها چند سانتی متر با او فاصله داشت,داد..
_چرا انقدر متعجب شدی؟ها!.؟این رو هر کسی که توی شرکت هست میدونه جونگمین!
اخم هایش درهم رفتند و پرسید:چی داری میگی؟؟
_اونا باهم رابطه داشتند!مارک عاشق هیون جونگه..
ذهنش سیاه شد!چشمانش سیاه شد..و با اخرین صدایی که در گلویش مانده بود گفت:امکان..نداره!.
دستش را به دیوار گرفت و بی انکه به اطرافش توجهی داشته باشد سعی کرد در سیاهی ذهنش همه چیز را مرتب کند..ویسگا,فردی نبود که بشود به او اعتماد کرد.و از طرفی..این ادعای سنگینی بود!
با فریادی که کنار گوشش کشیده شد پلکی زد و از دره افکارش بیرون افتاد..نگاهی به ویسگا و بعد به مارک که اشک هایش از اینجا هم دیده میشدند انداخت..
ایستاد و اهسته گفت:هرچی که بوده,و حتی ادعات درباره احساس مارک,به من مربوط نیستند.چرا این حرف هارو میزنی؟؟
ویسگا سرش را چرخاند تا از شکل گیری پوزخند حریصانه اش جلوگیری کند و بعد با لحن مرموزی گفت:اما شایعه بزرگ دیگه ای هم وجود داره..
به چشمان مین خیره شد و زیر گوشش زمزمه کرد:اینکه تو و هیون جونگ با هم رابطه دارین و این مارک رو از بین میبره!.
جونگمین لبش را به شدت گزید و سعی کرد به عادی ترین حالت ممکن بگوید:اون برادرمه!چطور..
اما ویسگا دستش را گرفت و از گوشه راهرو کنار اورد.:هیون حق داره شیفته تو بشه..با زیباییت هرکسی رو میتونی عاشق کنی!
دستش را نوازش وار روی گونه مین کشید و لب زد:حتی من رو!
و جونگمین از حقیقت زشت مقابلش فروریخت!حالا می فهمید هیون جونگ چرا خواهان فاصله گرفتن او از ویسگا بود.!
چشمان خیسش را به زمین دوخت و با لبی گزیده گفت:امکان نـ..
اما با نشستن انگشت ویسگا بر لبانش ساکت ماند و قبل از انکه بتواند کاری کند چانه اش  در دستان قدرتمند او گیر افتاد و...
روحش پرکشید!
از نفرت و ترس و ناباوری تمام تنش یخ بسته بود..
و چشمانش خیره به روبرو از هجوم اشک هایش براق شده بودند!.
ویسگا اما بی توجه به تمام حالات جونگمین وحشیانه از لب های زیبایش,از تنها دارایی هیون جونگ,کام های سنگینی می دزدید..بی انکه مجال هرگونه مخالفتی را به جونگمین بدهد!.
و در نهایت با فریادی از کمی ان سو تر,زنجیر دستانش را از تن جونگمین باز کرد و کنار رفت..

___________(کمی قبل)

درد داشت..سردش بود..اما توانی برای بروز هیچ یک را نداشت!. ناچار پلک های سنگینش را به حال خود گذاشته بود و با شمردن ثانیه ها سرگرم شده بود..تقریبا به عدد دویست و شصت و پنج رسیده بود که صدایی میان تیک و تاک ساعت پرید و با ادامه ان قژ قژ,شمردن را رها کرد.حالا قدم های ان فرد ذهنش را پر کرده بودند..قدم هایی که بی شمارش فاصله بینشان را می دانست..در تصورش می توانست چهره رنگ پریده جونگمینش را هم ببیند که با قدم هایی نا مطمئن پیش می امد..و این,یعنی وضعیتش اورا ازرده بود!.
با نشستن گرمای دلپذیری روی دست دردناکش,انرژی خاصی انگشتانش را به گز گز انداخت و با افزایش عطر بی نظیر مین,بی انکه درد سینه اش را جدی بگیرد به نفس هایش عمق داد..او,تنها با حضورش ارامش میاورد..به قدری که با همان سکوت زیبایش,قدرتی به او داده بود که توانست از حصار مژه هایش چهره خوش تراش جونگمین را ببیند..اما پیش از انکه نگاهش از تمثال مقابلش پر شود,جونگمین اتاق را ترک کرد و دوباره,او ماند و صدای ساعت!.
نگاهش را بالا کشاند و به شیشه مقابل داد..مردی با کلاهی سیاه به محض دیدن او از پشت شیشه گریخت اما هیون جونگ به قدری در افکارش بود که نتوانست به نگاه اشنای او اهمیتی بدهد.!
به سقف خیره شد و با گذاشتن تمرکزش روی دستش,توانست ان را تکان دهد..ارام انگشتان کشیده اش را حرکت داد و با وجود درد شدیدش قدم به قدم از شر سیم ها و ان لعنتی هایی که تنش را اسیر کرده بودند خلاص شد..
پیش از انکه تسلیم درد شود,دستش را به سینه اش فشرد و با ناله ای ضعیف روی تخت نشست..
چشمان اشک زده اش را روی هم فشرد و برای اخرین بار نفسی گرفت و ماسک اکسیژن را روی تخت انداخت..
پاهایش را روی زمین محکم کرد و به سختی دستش را به دیوار زد و ایستاد..چقدر خوب بود که حالش انقدر بد بوده که لباس هایش را درنیاورده بودند..و با کمی جست و جو حتی پیرهن سفیدش را نیز پیدا کرد و با پوشیدنش از اتاق بیرون زد..راهرو های شلوغ و چند طرفه گیجش میکردند..فهمیدن انکه جونگمین کجا می تواند باشد غیر ممکن به نظر می امد!اما لحظه ای بعد,با دیدن کفش هایی اشنا در انتهای راهرو لبخند کمرنگی زد و با گرفتن دستش به دیوار قدم هایش را به ان سو کشاند..در یک آن از شنیدن صدایی اشنا وحشت زده ایستاد و دقیق تر گوش کرد..
_حق داره شیفته تو بشه..با زیباییت هرکسی رو میتونی عاشق کنی!
اخم هایش را درهم کشید و قدم دیگری برداشت..
اما..
با کنار رفتن دیوار از مقابلش,ان سوی راهرو,و شمایلی غریب قاب ترک خورده نگاهش را شکستند!. چشمانش کور شده بودند اما ذهنش اخطار ترسناکی به او میداد!و قلبش با شنیدن حضور جونگمین در ان سراب وحشت زده,خود را به حریم چشمانش رساند و با دیدن ان تصویر..
سینه اش تیر شدیدی کشید و با ضعفی که ناگهان دچارش شده بود روی زمین افتاد..بوی زننده خون سرش را به درد می اورد و تیغی که در قلبش نشسته بود,توان هرکاری را از او میگرفت!.
با اشک زمزمه کرد:امکان..نداره!.
و با روی هم افتادن پلک های خیسش,جریان خون صورتش را پوشاند..
پرستاری که اورا دیده بود با نگرانی نزدیک شد و با گذاشتن دستش بر شانه هیون جونگ نامطمئن گفت:اقا؟حالتون..خوبـ..
و انتهای کلامش با رها شدن تن او در اغوشش به فریادی وحشت زده تبدیل شد!..
 جونگمین پس از ان غافلگیری دیگر حتی قلبی در سینه اش نمانده بود که بخواهد بزند! اشک هایش گونه هایش را میسوزاندند و با فریادی که بلند شد..لب های لرزانش از هم فاصله گرفتند و با بغضی نفرت انگیز صدایی آه مانند از سینه اش بیرون داد..
پاهایش توان ایستادن نداشتند..صاحب نفس هایش چند قدم ان طرف تر با قساوت چشمان زیبایش را از او گرفته و احتمالا,در اوج ناعدالتی تنهایش گذاشته بود..و او؟
دستش را به گلویش فشرد و با برداشتن قدم بعدی در درد گزنده ای که به قلبش نیش میزد غرق شد و حتی نفهمید برخورد سرش با لبه تیز صندلی,بیشتر درد داشت,یا تیزی حقیقتی که قلبش را دریده بود..!

__________
 ههههههههی روزگار!!!
خودتون نظر بدین دیگه همش دوپارت مونده از داستان:))) 
بیاین به خودتون امیدبدین..که پارت بعد خیلی عجیبه:))
راستی خوب شد؟؟اگ بدشده بگین ها! راضی نیستم زیاد:(
و دعا کنین من زودتر داستانو تمومش کنم که نمونه..امتحانام تموم شه دیگه نمیبینینم




نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
سه شنبه 29 خرداد 1397 12:58 ق.ظ
اوه پادمی برام سولو گذاشته بودی؟؟متأسفم من خبر نداشتم که بیام بخونم
واقعا میتونی لینک ریواند و بهم بدی؟؟...نترس خورد خورد میخونم تا تو ادامه بدی و
منم تو خماری نمونم
مررررررسییییی عزیزم
Padmè Skywدوباره برات میذارمش حذف نکردم پستشو فقط هاید کردم:*
اره میتونم:) برات رمز هیز رو فرستادم خوندی؟؟
خواهشی
پنجشنبه 3 خرداد 1397 01:17 ق.ظ
عااااااهههه قلب هیونم طاقت نیاورداین داستانایی که قبلش میگیره جیگر ادم کباب میشه
من خودم یه مدت راست میرفتم چپ میرفتم راجب قلب از این واون سوال میکردمواسه یکی از داستانا
یه مدتم رفتم تو کار کلیهاین اوخرم تو بخش اعصاب و روان بودم
پادمی نرواگه تو بری امار جرم و جنایت کاهش پیدامیکنه...
Padmè Skywهییییی خدااره واقعا کباببب میشی
ای از دست تو شیطون
بابا کلا تو کار داخلی بودی الان زدی شاخه مغز و اعصاب
ای جانم میام زودی:))) اخ امار جنایتو خوب اومدی
چهارشنبه 2 خرداد 1397 08:28 ب.ظ
سلام دوباره ...اه لعنت به این ویسگا...این از کجا پیداش شد؟؟
قلب هیون از دیدن این صحنه طاقت نیاورد و .. فاتحه
مینم مرد باهاش؟؟...عرررررررررررر
پوستر خیلی خوشگله...با چه برنامه ای پوسترمیسازی؟؟
مرسی خیلی عالی بود...خسته نباشی
--------------
پادمیااا نرووووووو ها...تو بری کی برامون داسی میذاره؟؟
من هنوز مون لایت و ریواند و سولو رو نخوندم کههههه!!!
Padmè Skywسلامی:))
لعنت! از قبرستون خبرش!
اره طفلک پسرمم..فرت شد
ارهههههجونگمینی رو ادب کردم!میبینی چه پسر گلی شده؟دلت میاد بش چیزی بگی؟هیونشو دوست داره!جفتشون فرت شدن
مرسیییی عاشقشممممم انقدر من گشتم دنبال این عکسا که نگو..ام..بذار اسمشو نگاه کنم براتpicsArt
با این میزنم پوسترارو.یسریشم با فتوشاپ کامپیوتر میسازم(مال این داستانو نمیگما!)
خواهشی:* ممنون
_______
بلی!؟؟؟ ای جانم زود میام
اخ اخ اخ! مون لایت فصل دوم هِیزه بزودی میخونیش ناراحت نباش
سولو هم یذره نوشتم الان برات اپ میکنم همشو تو همین وب بخونش تا پاک کنم
ولی ریوایند خیلی گندس بش فکر میکنم پشمام میریزه قلب قوی میخواد خوندنش ایمیل نداری؟اگ داشتی برات میفرستادم.اها یکار دیگم میشه کرد.میخوای بخونیش؟لینک دانلودشو میذارم..ولی نه ویرایش داره,نه کامله میمونی تو کف مثل بقیشون که میبینی
چهارشنبه 2 خرداد 1397 07:08 ب.ظ
مرسی دونسنگی خیلی خوب بود این جدیدیا خباثتشون عالیه خسته نباشی عزیزم
پادمی فرار مغز ها نکن میدزدنت یهو ترورت میکننا
Padmè Skywخواهشی نونا:*
ممنووووووناخجانم:))))
نه بابا فرار چیه میرم سفر
سه شنبه 1 خرداد 1397 04:01 ب.ظ
خوب من از كجا باید می دونستم رمز هیز رو رو این گذاشتی:/ =|
Padmè Skywتوی پسران اشرافی گفته بودم رمز مون لایتو گذاشتم.
یدقه واستا..نمیدونستی اینومگه!؟؟؟رمز مون لایتو نمیدونستی؟
سه شنبه 1 خرداد 1397 03:18 ب.ظ
پادمی رمز اینی كه گذاشتی ما بخونیم چیه به من اصلا رمز ندادی كه بخوام به أنا هم بدم
Padmè Skywاوکی
سه شنبه 1 خرداد 1397 11:07 ق.ظ
مگه خاله هات كجا زندگی می كنن
راستی تو تو كدوم شهر زندگی می كنی
Padmè Skywکانادا

من چهار ماه سال تهرانم سال تحصیلی کاشمر:|
فقط تا کنکور..بعدش فرار میکنم از اینجا
سه شنبه 1 خرداد 1397 01:40 ق.ظ
خیلی قشنگ بودددددد
این قسمت اون جوری بود كه من دوست داشتم
راستی چرا بعد امتحانا دیگه نمی بینیمت
داستان بعدیتو و ریوایند و سولو رو می خوای چیكار كنی
Padmè Skyw
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 11:22 ب.ظ
خیلی قشنگ بودددددد
این قسمت اون جوری بود كه من دوست داشتم
راستی چرا بعد امتحانا دیگه نمی بینیمت
داستان بعدیتو و ریوایند و سولو رو می خوای چیكار كنی
Padmè Skywمرسیییی
اره دقیقا مخصوص تو بود!!!
اخه شاید برم پیش خاله هام و مطمئن نیستم بذارن یه لحظه هم وارد نت شم همش بیرونیم!ولی میگم که هنوز مامانم بلیط نگرفته تاریخشو نمیدونم ..
نترس مینویسمشون.تموم میشن بالاخره
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 12:53 ب.ظ
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
Padmè Skywیعنی ضد حال بیشتر از اینم داریم!؟؟؟؟؟؟؟؟


واقعا ضایعم کردی دوست عزیز تبلیغاتی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر