درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلامیی:)))))
وای چقدر هیجان دارم!!!
یه قسمت دیگه همه نقشه های کثیفم رو میفهمین!!!
ویییییی....
پوستروووو جووون دوسش دارم!

"بنفش"
Pûrplé

_هیون جونگ؟.بلند شو دیگه!
دست یخ زده اش را روی چشمانش گذاشت و دوباره غلطی زد..
_کیم هیون جونگ!میفهمی چی میگم؟؟عجله کن لعنتی تا چند دقیقه دیگه ماشین میاد دنبالمون!
پلک هایش را باز کرد و در تاریکی پتو قطره اشک درشتی روی صورتش چکید..
_هی!بسه دیگه..
اما..نمی توانست چیزی بگوید!کابوس بود یا هرچیز دیگر که اتفاق افتاده بود,بدجور قلبش را شکسته بود! به قدری که حتی نمی دانست با خرگوش زیبایی که روی تخت جست و خیز میکرد تا او را بیدار کند چطور باید رفتار کند!
_هیوووون جوووونـ...
اما فریادش با نشستن ناگهانی او روی تخت تمام شد و اهسته گفت:خوبی؟چه مرگته پاشو دیگه!
و با پرت کردن لباس هایی به سمتش از تخت پایین رفت..
هیون جونگ با اخمی ظریف دستش را روی سینه اش گذاشت و فشرد..هنوز هم به خوبی درد نفس بری که تجربه کرده بود را به یاد داشت.!حتی قبل تر از ان را..کابوسی که در کابوسش دیده بود هم رنگ دیگری گرفته بود!.هجوم اب به ریه هایش..
آهی کشید و چشمانش را بست..حتی غم شدیدی که با دیدن جونگمینش گلویش را پر میکرد را می دانست!
با فریاد بعدی جونگمین اهسته چشمان بخار بسته اش بالا امدند و به سردی ایستاد تا لباس هایش را عوض کند..
با دیدن خودش در اینه پوزخندی زد و گفت:من برات چی هستم؟
پیرهنش را پوشید و کت اتوکشیده ای که در کاور انتظارش را میکشید بیرون اورد..بنفش تیره!
صحنه ای از جلوی چشمش گذشت و نگاهش را تار کرد..جونگمین چطور توانسته بود ویسگا را ببوسد؟اصلا چرا باید چنین چیزی را در خواب ببیند؟ایا خوابی در میان بود؟یا..
کت را در تنش مرتب کرد و بار دیگر دستش را روی قلبش فشرد..درد نمیکرد اما به راستی سوزش نفرت انگیزی گرفته بود! انگار شب گذشته قلبش کنده شده و در اتش میسوخت!.
_تو که باز ماتت برده؟ماشین پایین منتظره..امیدوارم فراموش نکرده باشی فصل جدید شروع شده و باید الان توی چین باشیم!..
دندان هایش را در هم قفل کرد تا سرش فریاد نزند و بی حرف دیگر شلوارش را نیز پوشید و لباس های قبلیش را در ساک کوچکی که کنار اتاق مانده بود انداخت..
با گیر افتادن نگاهش در فضای اتاق,چشمانش از اشک پر شدند و زمزمه کرد:چه بلایی سرم اومده؟چرا باید توی کابوسم هم توی همین اتاق باشیم!؟
و با برداشتن ساک به سرعت از انجا فرار کرد.!
جونگمین بی انکه از چیزی خبر داشته باشد,اسوده, در ماشین نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد که با باز شدن در کمی ان طرف تر نشست و به چهره گرفته هیون جونگ لبخند زد!.از همان ها که هیون دلش برایشان لک زده بود!اما بازهم نتوانست رفتار خوبی داشته باشد و بی اراده,سرد و رسمی پرسید:امروز چندمه؟
_بیست و ششم!
سرش را پایین انداخت و اهسته گفت:پس بالاخره بیست و پنجم تموم شد..
_چیزی گفتی؟
به چشم های براق جونگمین خیره شد و زمزمه کرد:نه..اصلا!.
و همانطور که نگاه خیره اش تا عمق وجود مین را میسوزاند در افکارش غرق شد..یک چیز ذهنش را پر کرده بود..جونگمین واقعا اورا دوست داشت؟حس میکرد تمام سال های گذشته جز بره ای مطیع و شیفته صاحبش چیز دیگری نبوده و این ازارش میداد!
حتی تمام مدتی که در هواپیما بودند هم نه چشم هایش روی هم رفتند و نه کلمه ای از دهانش خارج شد..به قدری احساساتش در هم امیخته بودند که نفسش هم بزور بالا می امد!.
سرش را به شیشه سرد و کوچک هواپیما چسباند و زیر لب گفت:باید ازش بپرسم!.
و به اسفالتی که هر لحظه نزدیک تر میشد چشم دوخت..
_هیون جونگ؟بیـ..بیداری؟
با شنیدن نجوای جونگمین سرش را تکان داد و با صدای دورگه از بغضش گفت:بیدارم!تازه دارم بیدار میشم.!
جونگمین با خستگی چشم هایش را مالید و بی انکه کنایه هیون جونگ را فهمیده باشد گفت:خوبه..الان باید پیاده شیم.
و پلک های پف کرده اش روی هم نشستند.هیون جونگ به سایه زیبایی که خط فکش را به خوبی نشان میداد نگاه کرد و بی اراده بوسه ای بر گونه صاف و بی همتای مین نشاند..
قلبش میلرزید!تنش داشت گرم میشد..اما با یاداوری بوسه های وحشیانه ویسگا بر صورت مین,اخم هایش در هم رفتند و دوباره درد بدی تنش را فراگرفت!.نمی توانست دلش را با جونگمینی, که تمام عمرش او را مانند قدیسی پرستیده بود,صاف کند! حس میکرد ان کابوس ها بیش از حد طبیعی و شفاف اند..حس میکرد واقعا ان اتفاقات افتاده اند و او,در کُمای حماقت خود گیر افتاده و ان ها را نمی دید!اما اکنون,که همه چیز را دیده بود,دلش می خواست هیچ گاه از ان کابوس دردناک بیدار نمیشد تا حال اینطور از جونگمینش ناراحت نباشد! از صبح تا الان بار ها و بار ها ارزو کرده بود کاش همان دیشب میمرد!
با شنیدن صدای مهماندار نگاه خیس شده اش را از جونگمینی که دوباره خوابیده بود گرفت و اهسته شانه اش را تکان داد تا اورا بیدار کند..
_مین؟رسیدیم.
از جمله اش صورتش درهم رفت..چرا نمیشد با او بد باشد؟مین..او هنوز هم برایش مین بود!
با رفتن جونگمین همچون مرده ای ایستاد و او را تعقیب کرد که خواب الود ساک کوچکشان را دنبال خود می کشید..
با رسیدن به پله های هواپیما هوای سرد به ریه هایش حمله کردند و با اخم به تعقیب جونگمین ادامه داد..لحظه ای ایستاد..از فرودگاه خارج شده بودند.گوش هایش از خنده های مین کر شده بودند و جملات درهم برهمی از خاطراتی که انگار فراموشش شده بودند بیرون میزدند..
"نگو که الکی منو به اینجا اوردی هیون جونگ!!"
و با خنده لطیف مین قلبش گرم شد..سرش را تکان داد و اطرافش را نگاه کرد..اینطور نمیشد!باید کاری میکرد..
پیش از رسیدن مین به خیابان جلویش پیچید و ساک را از دست مین گرفت..از تماس دست هایشان گُر گرفته بود!و با خشم زیر لب گفت:لعنتی..
 جونگمین که تازه هشیار شده بود گفت:چیشده؟
سرش را بالا اورد و به عمق چشمان زیبای جونگمین خیره شد..نه..نمیتوانست چیزی بگوید!نه اینجا..!
سرش را پایین انداخت و بعد با شنیدن ملودی اشنایی از دور زمزمه وار گفت:دنبالم بیا..
و قدم هایش را به سوی کافه ای که عطر قهوه هایش تا مایل ها ان طرف تر هم می امد,کشاند..
و جونگمین در سکوت سرش را تکان داد و دستی به چشمان خواب الودش کشید..راستی,چرا انقدر خسته بود!.؟
نفسش را بیرون داد..چیزی دریاد نداشت.اما حس چندان خوبی نسبت به اتفاقات احتمالی ای که افتاده بودند نداشت!.انگار رویایی دور به او نهیب میزد.!
با رسیدن به درب چوبی کافه,موهایش را به هم ریخت و داخل رفت..با دیدن دختر زیبا و بوری که پشت پیشخوان ایستاده بود ناخوداگاه لبخندی زد و گفت:مادام؟!
چشم های دریاییش با دیدن قامت آشنای دم در,درخشش خاصی گرفتند و نامطمئن گفت:هیون جونگ؟.
ساک را کناری گذاشت و اهسته اغوشش را برای دوست قدیمیش باز کرد..:خیلی وقته ندیدمت شرلا!
خندید و با دست به شانه هیون جونگ کوبید:هنوز یاد نگرفتی نباید جلوی جونگمین با کسی گرم بگیری!؟
و با همان لبخند با وقارش به سمت مین رفت و اورا نیز به داخل دعوت کرد.
مین اما متعجب و کمی بر افروخته به نظر میرسید..و بی اطلاعیش از زبان مزخرف چینی به شدت عذابش میداد!
هیون جونگ لحظه ای در سکوت به فرد مقابلش خیره شد و بعد گفت:هنوز اینجایی.چرا از تصمیمت برگشتی؟
دختر در سکوت لبخند تلخی زد و گفت:موکا یا فرانسه؟
هیون جونگ زیر لب گفت:اخرش که میفهمم چی شده!
و روبه جونگمین پرسید:چی میخوری؟
_این دختره کیه؟؟
لبخندی زد و گفت:شِرلاست.یه دوست خیلی قدیمی. اون فرانسویه جونگمین از بازاریابای شرکت بود زمانی که من تازه استخدام شده بودم.حالا,چی میخوری؟
جونگمین روی صندلی نیمکت مانندی نشست و گفت:هرچی برای خودت گرفتی برای منم بگیر.
سرش را تکان داد و با گفتن:دوتا فرانسه,تلخ..
سرجایش نشست.خوشبختانه کافه خالی بود.و شرلا مطمئنن متوجه صحبت هایشان نمیشد پس..دست هایش را به هم فشرد و گفت:میخوای بری آتلانتا؟
به هیون جونگ نگاهی کرد و گفت:اوهوم.مجبورم.فیچا دیشب برام کارمزد اول رو فرستاد.دیگه نمیشه زد زیرش!
_من اسپانیایی بلد نیستم.میخوای با ویسگا بری اونجا؟
جونگمین با اخم سرش را پایین انداخت و گفت:هنوز هم نمیفهمم چرا اون دروغ رو گفتی!ویسگا هرچقدر هم رذل باشه,خطر وحشتناکی نیست!.
اما چیزی از اعماق وجودش میگفت:ویسگا بزرگترین خطر زندگیتونه!
هیون جونگ به سختی جلوی پوزخندش را گرفت و گفت:اون میخواد تصاحبت کنه مین..این برات وحشت نداره؟
از زیر میز نوازش وار دستش را روی ران جونگمین کشید و ادامه داد:اینکه کس دیگه ای اینطور باهت رفتار کنه سختت نیست؟
جونگمین با اخمی غلیظ دست هیون جونگ را میان دستش فشرد و گفت:این چه حرفیه هیون جونگ؟؟من فقط میگم به عنوان شریک کاری,اصلا فرصتی برای این ترس ها باقی نمیمونه..
با امدن شرلا لحظه ای از هم فاصله گرفتند و بعد هیون جونگ با خشمی کنترل شده گفت:ما هم تو چشم بقیه شریک کاری هستیم جونگمین!الان تویی که فاصله میگیری و من نمیخوام اذیتت کنم وگرنه قدیم ها با اینکه غرق کار بودیم رابطمون هم سرجاش بود!.
جونگمین با لرزی که از پشتش گذشت سکوت کرد و کمی بعد با چشم های اشک زده گفت:چرا این بحث رو شروع کردی؟یعنی اونقدر ضعیف میبینی من رو که نمیتونم جلوی یه پیرمرد لاشخور رو بگیرم؟؟یا به من اعتماد نداری؟؟دردت چیـه!؟؟؟؟
هیون جونگ با بغض پلک هایش را به هم فشرد و گفت:متاسفم.من..ممکنه فراموشش کنی؟
و زمانی که نگاهش به چشمان مین افتاد,به وضوح رگه های سرخی که نگاه شکلاتیش را احاطه کرده بودند,دیده میشد!.
جونگمین سرش را پایین انداخت و گفت:خیلی بدی..مگه من چکار کردم که همچین فکری راجع بهم کردی هیون جونگ؟هوم!؟
با لبخندی تلخ قهوه اش را مزه کرد و با خودش گفت:این کابوس لعنتی نمیذاره خودم باشم جونگمین..بهش که فکر میکنم..
با تنگ شدن نفسش سرفه ای کرد و بطور ناملموس,دستش را روی قلبش فشرد..به جونگمین خیره شد و گفت:حتی اگه تقصیری نداشته باشی..حتی اگه کس دیگه ای برای ازار دادنت,بخواد کاری انجام بده..جونگمین,
چشمان سرخش را روی هم گذاشت و با صدای دورگه و ضعیفش گفت:من میمیرم!.
مین متعجب و ناراحت قطره اشکی که گونه اش را خیس کرده بود پاک کرد و گفت:هیون جونگ چی شده؟داری...می ترسونیم!
دست جونگمین را از زیر میز گرفت و با ازاد کردن نفسش گفت:رفتارت..کابوسم شده!تو..اصلا من رو..
بغضش را کنار زد و گفت:من برات چی هستم مین؟
اما جونگمین با شنیدن واژه های نفرین شده ای که کنار هم نوای"کابوس"را می ساختند,غرق در وحشت شده بود و با یاداوری خواب های به شدت واقعیش در مورد هیون جونگ..و اتفاقاتی که انگار افتاده بودند اما در حقیقت نه,لبهایش را به هم فشرد و گفت:من..نمیدونم چی دیدی..ولی,ولی..باور کن من قصدی نداشتم..من..گیج بودم از بس درگیر پیشرفت و اون سر رسید های احمقانه شده بودم..هیون جونگ اگه تنهام بذاری من..
سرش را پایین انداخت و گفت:غرورم..خشمم,بخاطر هر بلایی که سرت اوردم و هیچی نگفتی..میدونم چیزی نیست که بتونه سال هایی که تموم شدن, برگردونه. میخواستم لحظه لحظه زندگیم رو برای پیشرفتم استفاده کنم..اعتراف میکنم اوایل حتی برام مهم نبود دارم از چه کسی برای بالارفتن استفاده میکنم!ولی تو..
هیون جونگ فنجان خالی قهوه را روی میز گذاشت.نمی شد بیشتر از ان بماند..خس خس نفس هایش شدت گرفته بود..کلافه ایستاد و گفت:من دوستت داشتم جونگمین و تو خرابش کردی..
و بی اونکه لحظه ای تحمل ماندن داشته باشد تراولی روی پیشخوان گذاشت و از کافه بیرون زد..به یقه اش چنگ انداخت تا بلکم راه نفسش باز شود و همانطور که قطرات اشک چهره اش را پر میکردند با قدم هایی سریع شروع به رفتن کرد..حتی نمی دانست کجا میرود!
سرگیجه داشت جانش را می گرفت و با مجسم شدن دوباره چهره جونگمین,تیری از قلبش گذشت و به سختی روی زانوهایش زمین خورد..دستش میلرزید و بوق کرکننده ای که هرآن نزدیک تر میشد.؟!
چشمانش را بست و به نفس های سنگینش گوش داد..چرا نتوانست حرف های مین را درک کند؟؟
دست سردش را روی پیشانیش گذاشت..فریادی دور از ذهنش عبور کرد..انگار کسی به شدت صدایش میزد!.
اخم کرد..هنوز هم بوق ممتد گوش هایش را پر کرده بود و بالاخره با سوزشی که در صورتش پیچید توانست از خلسه ای که درش گیر افتاده بود خلاص شود!.
_هیون جونگ!!!؟
چشم هایش را باز کرد و به چهره غرق اشک جونگمین خیره شد..دست گرم مین روی صورتش مانده بود و پاهای رنگ به رنگی که اطرافشان ایستاده بودند با دیدن چشم های باز و مبهم هیون جونگ به حرکت افتادند..
حالا می توانست صداهای اطرافش را بشنود..و بالاتر از همه انها,هق هق سنگین جونگمینش را!.
به سختی پلکی زد و با کمک ماشینی که در چند سانتی اش متوقف شده بود ایستاد..فشار تلخی که روی قلبش بود,انگار به یکباره برداشته شده بود و حالا,میتوانست فرشته ای که در کت و شلوار تیره با چشمان سیاه و خیس,به او خیره بود را ببیند..
_حالتون خوبه؟
به راننده نگران نگاه کرد و با صدای دورگه و لرزانش گفت:خوبم.معذرت میخوام که..
سرفه ای کرد و به سختی از خیابان خارج شد..
به مرد نگاه دیگری انداخت و گفت:چراغ رو نتونستم تشخیص بدم..
مرد با نگاه نگرانش عقب رفت و با نشستن در ماشینش به سرعت از انجا فاصله گرفت.و مردم به همان سرعتی که جمع شده بودند متفرق شدند..تا در اخر,جونگمین ماند و هیون جونگی که نمی دانستند چه باید کرد!
کمی بعد بالاخره جونگمین قدمی جلو امد و با پاک کردن اشکش گفت:خیلی..ترسیدم!
هیون جونگ نگاهش را به زمین داد:قلبم داشت جون میداد.!نمیتونستم حرف هات رو بفهمم.
_احمق!
متعجب به جونگمین نگاه کرد که به پهنای صورتش قطرات زلال اشک از چسمانش جاری بود و با لبخند تلخی نگاهش میکرد..:چی؟
جونگمین جلوتر امد و با انگشت به سینه هیون جونگ ضربه زد:قلبت خیلی احمقه..که هنوز هم صدای قلبم رو نمیتونه تشخیص بده!
تن لرزانش را در اغوش هیون جونگ فشرد و زمزمه کرد:حتی اگه من خودم رو گول بزنم و طوری رفتار کنم انگار براه اهمیت نداری,قلبت باید میفهمید که با تند زدنش قلبم تند میزنه و اگه قهر کنه,قلب منم ازم رو میگیره!..
بوسه ای به گردن هیون جونگ زد و گفت:اگه تنهام بذاری,میمیرم..!
و همانطور که دستش را نوازش وار روی لبه کت تیره هیون جونگ می کشید عقب رفت و صورتش را باپشت دست پاک کرد.
نگاهش را به چهره رنگ پریده هیون جونگ داد و با دیدن لبخند ضعیفش خنده ای کرد..
حرکت دوباره خون در رگ هایش را حس میکرد..انگار که گوهری قیمتی را بدست اورده باشد با خنده مین لبخندش را عمق بخشید و زیر لب گفت:عاشقتم مین!.
_وظیفته!
با شنیدن جمله او اخم مصنوعی ای کرد و گفت:هییی بچه پررو واستا ببینم!
و با سبز شدن چراغ دنبال مین از عرض خیابان به ان سو دوید..ساک بنفش رنگ و کوچک هنوز روی موزائیک های ان سوی خیابان انتظارشان را می کشید!.

______________
خاببببب
نظر!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واییییی پارت بعد دستان تمومه!!!
اخجونمیییییییی....





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
پنجشنبه 3 خرداد 1397 01:27 ق.ظ
اخی واقعا به خیر گذشت ایندفعهنازی هیون
من برات چی هستم؟؟؟این دیالوگو دوس دارم
Padmè Skywاریهیون عشقه
ارهههه منم دوس دارم
چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:15 ب.ظ
خدا رو شکر اتفاقی نیوفتاد این قسمت
بسی احساسی بود این قسمت کلی لذت بردم
مرسی عزیزم عالی بود موفق باشی
Padmè Skywارههه^^
چه خوب
خواهشی ممنون همچنین
چهارشنبه 2 خرداد 1397 07:12 ب.ظ
الان به خوبی و خوشی تموم شد ؟
اون قسمت نیلی رو نفهمیدم چطور کابوس مین برا کابوس هیون واقعی شده بود؟
خیلی خوب بوددد
پادمیااا این چیه گذاشتی به من نمیدی هان؟؟؟؟من گوناه دالم که
Padmè Skywمیتونی امیدوار باشی!
پارت بعد همشو توضیح میدم کاملا از این دیوونه خونه رهایی یابین(انقدر گول حرفای هیونمین رو نخورین!از کجا میدونین کابوس بوده!؟؟؟)
مرسییییی
نونا داستان نیس
میخواستم به نیکی یه راهی یاد بدم برا زیر ابی
چهارشنبه 2 خرداد 1397 07:58 ق.ظ
انی اون قسمت اخر نیست یچیزی میخواستم بهشون بگم
امروز از امتحان برگردم پارت اخرو مینویسم اگه شد
Padmè Skywاره همین دقیقا
ولی از امتحان اومدم رفتیم بیرون کلا نشد
چهارشنبه 2 خرداد 1397 05:56 ق.ظ
رمز قسمت اخر رو کجا از نیکی خانم میتونم بگیرم
Padmè Skywاون قسمت اخر نیس جانم>_<
چهارشنبه 2 خرداد 1397 05:53 ق.ظ
شلاااااام دوزتان واااااییییی من دیگه همه چیو کابوس میبینم این سبک نوشتن را میدوستم چون ابهام داره ممنان منم ریوایند خواستندی........ فاییییییییییتینگ
Padmè Skywسلامی:)))
ای جانم!یه پارت دیگه از کابوس رها میشی
تنکسسسس ^_^
اوه مای ریوایندنمیتونم الان بنویسمش حواسم جمع نیستولد هیون.حتما اپ میکنم
سه شنبه 1 خرداد 1397 04:18 ب.ظ
پادمی داستان جدیدی كه تو این وب می خوای بزاری چیزی داری كه بخوای بزاری
یا دیگه تو این وب چیزی نمی زاری
در ضمن من ریوایند می خواممممم
Padmè Skywتوی این وبنمیدونم شاید یچیزی گذاشتم.
اوه این چه حرفیه؟؟-_- اینجا حتما یچیزی میذارم.
اوکی
سه شنبه 1 خرداد 1397 03:57 ب.ظ
این قسمت هم خیلی قشتگ بود من دوست داشتم و این كه اون این پارت بلایی سرشون نیومد
پادمی رمزی كه گفتی برای من و أنا گذاشتی چیه
Padmè Skywمرسی
ارهههههههه یوهووو
دادم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر