تبلیغات
SS501 short stories - Whîtè
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلامییییییییی
پارت اخرررررررههههههه^__^
این جا دیگه اخر خطه!
یوهووووو وییی چقدر خوشحالم با اینکه اولین داستانی نیست که تمومش میکنم ولی حس عجیبی دارم!
بفرماییددددد....

"سفید"


Whîtè


با حس جریان خنک هوا بر پوستش لبخندی زد و نگاهش را در اتاق خالی چرخاند..باد از پنجره باز داخل شده و پرده هارا به بازی گرفته بود..پرده هایی حریر و یکدست سفید!.
دستش را به چشمانش کشید و خواب الود گفت:هیون جونگ؟؟
از تخت پایین امد و به سمت پنجره رفت..ساحل درخشان و دریای کریستالی مقابلش,حس بهشت را تداعی میکردند!.
لبخندی زد و با بستن پنجره از اتاق بیرون رفت.
می خواست بار دیگر هیون جونگ را صدا کند که با دیدن لب تاپ نیمه باز و لیوان های قهوه که احاطه اش کرده بودند,ساکت ماند و جلوتر رفت..حالا انبوه موهای به هم ریخته هیون جونگ و پتوی چهارخانه ای که دورش انداخته بود هم دیده میشدند.. چشمانش از اشک درخشیدند و لبش را گزید..باز هم بخاطر او بیدار مانده بود تا کار هایشان زودتر انجام شوند!.
لب تاپ را خاموش کرد و ارام هیون جونگ را روی کاناپه خواباند..رد شیشه میز روی صورتش حک شده و مین در عین شاد بودن از خالی بودن وقتشان دران روز,خواب راحتش زهرش شده بود!.
برگشت تا چیزی برای خوردن پیدا کند که با شنیدن صدای دورگه از خواب هیون پشیمان شد..
_یخچال خالیه..بشین همینجا
به چشمان سرخش نگاه کرد و گفت:چرا بهم نگفتی پروژه دادن بهمون؟
خنده ای کرد و با خستگی چشمانش را مالید:چیز مهمی نبود.میخواستم امروز,ازاد باشیم!
اخمی کرد:بی شعور!
هیون جونگ متعجب خندید و گفت:چی!؟
_خب به منم میگفتی دیشب یکی دوساعته تمومش میکردیم نکه..
با دیدن اخم هیون جونگ نگران پرسید:حالت خوبه؟
به سختی لبخندی زد و گردن خشک شده اش را لمس کرد:اره.بس کن مین..تو دیشب نمیتونستی کار کنی!
و با نگاه کردن به موبایلش ادامه داد:الانم بهتره لباساتو عوض کنی تا بریم بازارچه یچیزی گیر بیاریم برای این غرغروهای گرسنه!
و دستش را روی معده اش کشید..
_کدوم بازارچه رو میگی؟
هیون ایستاد و همانطور که به سمت اتاقش میرفت گفت:شین چا اوسای!
جونگمین با شنیدن ان نام دستش به لرزش افتاد و به سختی اشک هایش را پس زد..حتی از بیاداوردن ان شب هم وحشت داشت!.چه برسد به..
_زودباش یچیزی بپوش!
با فریاد هیون جونگ افکارش راکنار گذاشت و به اتاق برگشت..اولین شلواری که دید پوشید و با کمی گشتن پیرهن گشاد و سفید رنگش راپیدا کرد..حالا درست شبیه دانه برف به نظر میرسید!.با ان شلوار و پیرهن سفید..
با عجله بیرون رفت و قبل از بسته شدن در خانه خود را به هیون جونگ رساند..
چقدر هوا خنک و معطر بود!.به دریای ارام خیره بود که زمزمه هیون جونگ تمرکزش را برهم زد:خیلی زیباست..بی نهایته!.
سرش را تکان داد و گفت:محشره..خیلی وقته اینطوری ندیدمش!
_خیلی وقته که به چیزی جز کارت نگاه نمیکنی مین..این دریا همیشه همینطور بوده!
سرش را پایین انداخت و گفت:متاسفم
اما با گرم شده دستش به هیون جونگ که دستش را گرفته بود نگاه کرد.
کمی بعد با پدیدار شدن آرم بزرگ محله قدیمی,بوی ماهی تازه و خوراکی های گوناگون هردورا وادار به سریعتر رفتن کرد!.
بازارچه ان قدر ها هم شلوغ نبود.اما رفت و امدها و جنبشی که در دل بازار لمس میشد,لذت بخش بودند!.
هنوز غرفه دلخواهشان را پیدا نکرده بودند که توجه مین به چیز اشنایی جلب شد..درکناره بازار تابلوی رنگارنگی به چشم میخورد و نوشته هایی هندی,که البته از انها چیزی سر در نمی اورد,جای جای ان غرفه کوچک را اشغال کرده بودند.!
اما اینبار تکه چوبی که با عود و گل های رنگی پر شده بود,به جای فردی با لباس رمال ها دیده میشد!.
دست هیون جونگ را کشید و گفت:میای..بریم اونجا؟!
هیون جونگ به مسیر انگشت مین نگاه کرد و با دیدن ان غرفه پر زرق و برق چیزی از یادش گذشت...ان شب,که با مین امده بودند هم او چنین پیشنهادی داده بود!.
قلبش کمی فشرده شد,از ترس یا هرچیز دیگری که بود! اما با لبخندی کمرنگ گفت:باشه..بریم.
با رسیدن به غرفه,مین زنگ روی میز را تکان داد و منتظر شد اما کمی بعد خانمی با هانفوی صورتی جلو امد و باتردید گفت:شما..باید مسافر باشین..
هیون جونگ با اخمی ظریف گفت:تقریبا! اما..شما این اقایی که اینجا بود رو ندیدین؟
خانم به غرفه کناری سرک کشید و گفت:هوالین,دیروز تصادف کرد.شما گل های رز سفید رو دارین؟
هیون جونگ زمزمه وار از جونگمین پرسید: مینی ما رز سفید داریم؟!
جونگمین با تردید گفت:اره..یعنی..
دسش را در جیب شلوارش کرد و با لمس گلبرگ های لطیفی متعجب دوشاخه رز سفید بیرون اورد و به هیون جونگ داد..
خانم با دیدن ان گل ها بلافاصله به سمت غرفه اش رفت و کمی بعد با جعبه ای چوبی برگشت وگفت:این جعبه باید مال شما باشه..دیروز..اون میدونست فرصتش تموم شده!از من خواست این رو,وقتی اومدین اینجا بهتون بدم.و بگم,خوشحاله که موفق شدین..
و با دادن جعبه به دست هیون جونگ,میان طناب های رنگی و اویز های ژاپنی گم شد.!
_اون چیه!؟؟کجا رفته میاد الان!؟؟
هیون جونگ گیج و منگ دست جونگمین را گرفت و با بر گشتن به میان جمعیت گفت:دیروز,مُرده جونگمین!
و نگاه ترسیده و لرزانش را به جونگمین داد:این رو برای ما گذاشته!.
حالا هردو درگیر احساسات گوناگونشان شده و بی انکه گرسنگی یا چیز دیگری مهم جلوه دهد,منتظر فرصتی برای گشودن ان جعبه,قدم میزدند..با رسیدن به پل باشکوه,که کم و بیش آزین های رنگ به رنگ بر گوشه و کنارش دیده میشد,گوشه ای نشستند و به هم خیره شدند..
هیون جونگ نفسش را بیرون داد و با دست لرزان در جعبه را برداشت..تکه کاغذی کهنه که با جوهر طلایی چیز هایی برش نوشته شده بود روی بسته ای براق و سرخ نشسته بود..
مین نامطمئن گفت:کره ای نوشته!.؟
اخم کرد و دقیقتر نگاه کرد:اره انگار..
و کاغذ را برداشت..
"سرخ,گرمای بی نهایت و دلچسبی که تنها با او حسش میکنی..
نارنجی,عطری دلنشین که به ژرفای عطر نارنجستان عمق دارد را,جز کنار او نمیچشی..
زرد,تلالؤ بی همتای نور افتاب تنهای لای موهایش معنا می یابد..
سبز,طراوت و شکوه طبیعت برایت در نگاه روشن و درخشان او معنا می شود..
ابی,بی نهایت دریا,برایت دربرابر بی نهایت محبتی که از او میگیری هیچ است!.
نیلی,آسمان و ستارگانش,قلمرو تو می شوند زمانی که کنارت است..
بنفش,تنهایی زمانی است که در دنیای بی کران نگاهش را نداشته باشی..
گل های سفیدی که در دستانتان تازه مانده اند,سمبل نیرویی هستند که معنای رنگ هارا برایتان تغییر می دهد..
و دیدن این نوشته ها به ان معناست که لوحه عشقتان برای ابد ساخته شده.مبادا بشکنیدش!
و ان هفت چیز که تجربه کردید..
دشمنان عشقتان اند که از درونتان شعله می کشند!.

غرور..
خشم..
بی اعتمادی..
ترس..
شوخی های احمقانه..
خیانت..
کینه..

عشق والاترین مقام عالم را دارد میان اسمان ها..
نگذارید دشمنانش عشقتان را از اسمان اسیر خاک کنند...و سرنوشت همیشه دنبال یک قربانی است!."
اشکی که چشمانشان را جلا داده بود با اتمام جملات گونه هایشان را خیس کرد و زمزمه ارامشان شنیده شد:باورم نمیشه!.
جونگمین به سرعت به کیسه سرخ درون جعبه چنگ زد و با استرس درونش را نگاه کرد..اما..
_نون برنجی؟!
متعجب به هیون جونگ نگاه کرد و بین اشک هایش لبخند زد:تموم شد!
هیون جونگ جعبه را از دست مین گرفت و گفت:همش واقعی بود!.
جونگمین به چهره ناراحتش دست کشید و گفت:اما تموم شده!الان..
با بی قراری دست هایش را دور کمر هیون جونگ حلقه کرد و با هق هق گفت:باورم نمیشه!..
و همانطور که سرش را به شانه هیون می فشرد به گل های سفیدی که در دستش بودند خیره شد..
کمی که ارام تر شد خود را عقب کشید اما هیون جونگ سرش را روی سینه خودش گذاشت و نون برنجی کوچک را به دهان مین نزدیک کرد:شیرینی سال نوعه...همه چیز از نو شروع کنیم؟
جونگمین گاز کوچکی زد و با لبخند تلخی که ارامش عمیقی درخود داشت گفت:شروع کنیم!.

...........
جییییییییییییییییغ!!!!!
اخجونمییییی:)))))
حالا نظر بدین..و یک کار کوچیکی ازتون میخوام:))
یه توک پا برین تو صفحه اصلی وب همه پوسترامو یه نگاهی بندازید بگید بهم کدوم پوسترارو بیشتر دوست دارین^°^ قربانتان بایییی:*





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 خرداد 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
دوشنبه 4 تیر 1397 02:31 ق.ظ
ممنونم و همچنین
خخخ واقعنی؟!..اما چرا؟!
Padmè Skywخواهشی:))))
اره!اخه مثل اونا حرف میزنی
و چون سراغ قدیمیارو گرفته بودی اون اول,خب احتمال اینکه هم سن و سالشون باشی زیاد بود
پنجشنبه 31 خرداد 1397 04:11 ق.ظ
رشته ام تجربی
Padmè Skywموفق باشی:)))
من فکر میکردم دانشجو باشی
دوشنبه 28 خرداد 1397 11:42 ب.ظ
سلاااااااااااام پادمی جونم چطوری؟؟منو ببخشی بابت تاخیر
اوووووه قسمت سفید....خیلی قشنگ بود
همه اون هفت اشتباه همه اش برا مین بود نه؟؟
طفلی هیون که گناهی نداشت همش تقصیر اون اسب شیطون بود...
ینی همش واقعیت داشت؟؟مگه میشهههه؟!!
عکسای جدیدشون رو دیدی؟بلا نگرفته ها یه مرررررررررگی شدن که نگوووو
همه پوستر هات عالی بود همه شو دوس داشتم مخصوصا قرمز و نارنجی و سبز و سفید
خیلی خوشحالم که خواننده ات بودم و داستان قشنگت رو خوندم
ان شاالله بازم خوانده ات میشم البته اگه کنکور بذاره!!...منم کنکوری شدم
مرسی عزیزم عالی بود این داستان...فقط پی دی افش رو هم میذاری؟
اگه گذاشتی عکسای هر قسمت رو هم بذار لطفا...موفق باشی
Padmè Skywسلام عزیز تو خوبی؟ممنون:* اشکال نداره منتظرت بودم
ارههه سفید:)) مرسی..
نه هیون هم دچارشون میشد فقط زودتر خودشو کنترل میکرد و اشتباه هفتم فقط گناه هیون بود اما به موقع فهمید!
اره طفلک:(((
اره واقعی بود:* فکر میکنم میشه بهش میگن زمان گردان تا جایی ک یادم باشه امکان اینکه ادم توی یه حیطه از زمان غوطه ور شه موجوده:*
ندیدم:((((( عزیزم@__@
ممنون این قرمز جیگر رو تقریبا همه دوس داشتن!
منم همینطور مرسی که به این وب سرزدی دیدمت:*
او موفق باشی!!چه رشته ای هستی؟؟
اره میذارم ولی الان موقعیتشو ندارم ک درستش کنم تا ببینیم چی میشه:))
حتما پوسنرارو میذاارم بدون پوستراش نمیچسبه
ممنون همچنین:*
جمعه 18 خرداد 1397 01:48 ب.ظ
تلشو سین كرده ولی جواب نداد
كلا جواب نمیده
باشه به نانادی میگم بهش بگه
Padmè Skywاره قبلا هم تا وقتی به نانا نگفته بودم جواب نداده بود:|
دقیقا
مرسی
منم برم به نانادی ایمیل بزنم
جمعه 18 خرداد 1397 10:25 ق.ظ
شلاااام پادمی مرحمت فرموده میان کیمیاگری خویش ریواسند را بگذار که بسی خماریده ایم لفطن بذار فایییییتینگ جیجر
Padmè Skyw
جمعه 18 خرداد 1397 10:11 ق.ظ
شلاااام پادمی مرحمت فرموده میان کیمیاگری خویش ریواسند را بگذار که بسی خماریده ایم لفطن بذار فایییییتینگ جیجر
Padmè Skywسلام:))اوپس نگو که فعلا اسیر درسام ریوایند فکررر میخواد داداش فکررررر
میذارم نگران نباش
پنجشنبه 17 خرداد 1397 11:58 ب.ظ
شالر ایمیلشو چك كرد
Padmè Skywنمیکنه.امیدی بهش نیس
.تلگرام جواب داده؟
به نانادی بگو بهش بگه ایمیلشو نگاه کنه
چهارشنبه 16 خرداد 1397 08:17 ب.ظ
پادمی برای تولد هیون چیزی نمیزاری
Padmè Skywیکی شیمی نخوندم همیکه دیشب کیک درس کردم خیلیه ببینم چطو میشه تا اخر شب شاید چیزی بذارم ولی حساب نکن روش زیاد
گرمههههههههههه
دلم درد میکنه
شیمی پنج نمره خوندم تا حالا:|
ففففففففف لایف!
جمعه 4 خرداد 1397 07:03 ب.ظ
منم هیونو کشتم تو اون وب اگه خواستی بخون:|
مال سه سال پیشمه فکر کنم اون داستانه
solitude rain
Padmè Skywاخخخبعضی وقتا دوس دارم کارای قدیممو فیلتر کنم متاسفانه نمیشه! مثلا همین اول ریوایند..انقدر میخندم به سوتیای داغونم ولی این بشر عشقمه اشکال نداره
جمعه 4 خرداد 1397 07:02 ب.ظ
تنبیه تو (کیم جاندیه نویسندش)فصل دومش هم هست(معمای پشت پازل یه همچی چیزیه) قشنگه هیون طفلکیه حسابی:( اعصاب خورد کنه کارای نویسنده
پروانه(مال ساحله)اینم خوبه
انتقام فصل اولش از همون کنار وب سه چهار قسمت اخر یکم هیون ازاری داره:) مال ازادس
اوای رهاییم اشتباه نکنم اخرای فصل دومش یکمی کیف داد هیون ازاری داشت وگرنه ریتمش اروم و همه کمی اذیت میشن

Padmè Skyw
جمعه 4 خرداد 1397 05:12 ب.ظ
پادمی تو أین وب ss5o1-love4 كدوم داستانارو بخونم
Padmè Skywچیزه داسی سیندیارم خوندی دیگه؟؟؟
گفتم چیا بهتره به نظرم:))
جمعه 4 خرداد 1397 10:46 ق.ظ
واقعا خوندی الان
cloth dollوبی خودمون یادمه و ببین.چنل اکرم رو داری ادرسشو؟لینک خصوصی داره.اون تو یه داستان هست اگ اشتباه نکنم هیون همینجوری بوداسمش یادم نمیتد:|
داداش دارم فیزیک میخونم سوالای خاص نکن اه
Padmè Skywاخ اخ اخ!تو جلسه گفتم نوزده میشم..اومدم بیرون به 17 رسید
جمعه 4 خرداد 1397 10:17 ق.ظ
حالا تو اسماشونو بگو شاید نخونده باشم
Padmè Skywخواندی ... بیا بریزیم سر آنا داستان بگیریم ازش
هی میگه من این بلارو سر هیون اوردم,اون بلارو سرش اوردم!ولی داستاناشو نمیده
جمعه 4 خرداد 1397 06:38 ق.ظ
خودت خوندیشون
الان چیز جدیدی تو ذهنم نیس
Padmè Skywها بابا!
جمعه 4 خرداد 1397 02:22 ق.ظ
پادمی داستان باب میل من سراغ نداری
فقط كسی ترش نمیره
Padmè Skywنه بدبختانه
جمعه 4 خرداد 1397 01:26 ق.ظ
راستی گفتیdestinyهم خوبه..اونشب کلشو خوندم..البته چون تندتند یه جا خوندم..اونم برام گنگه یه زره..ولی هرچی بیشتر میره بهتر میفهمم.
Padmè Skywافرین پشت کاریه شبه خوندن هم خوب نیس هم هست:)) ولی قاتی میکنی عمقش میاد پایین یادریوایند میفتمخیلی خوب بود مشکلاتت یادم نمیره اصا..
اره کلا اون گنگه مدلشه ولی ازارش خوبه ن؟؟من همش درگیرشم که ببینم جونی باباشو ازار میده بعد پشیمون شه گربه کنیم یانه!
جمعه 4 خرداد 1397 01:24 ق.ظ
راستی پادمی یه سوال...تو وب ماریش کدوم یکی از داستانا از موارد مورد علاقه ی منه که بخونمش؟؟خودت میدونی چه مدلی دوس دارم دیگه.ازین مدل هیون ازاری ها داره بخونم یا نه؟؟
Padmè Skywبلی:))
همش:)))
لستینگ عالیه لِه کرده تا حالا هم بچرو:)ولی فعلا نمیذاره پس فراموش کن..
دیلما الان پارتای حساسی که هیونمو سوزوند نیس تو وب ولی دیلما هم عالیه. چند هفته با خانم واتسن,همین قسمتای اخرش تقریبا از سی فکر کنم قشنگگ هیون ازار میدید ولی روحیه کلا من حال میکنم با داستانای پسران اشرافی خیلی خوبن:) امریتارم اگ نخوندی واقعا نمیدانم چی بگم خیلی محشره فکر کنم قبلا گفتم بخونشانقدر هیون عالیه که من بخاطر اون داستان یه چهارسالی منتظر موندم. البته بیشتر
بخون جانم خوبن:))
چیزه..یه داستان دیگم مال مایناس اسمش چیزه..سیکینگ اف کوایتنس الان فارسیش یادم نمیاد,قسمتای اولش هیون ازاری داره یکم..بیشتر اما روحیه اونم اگ حوصله زجر اروم نداری نخوان
جمعه 4 خرداد 1397 01:21 ق.ظ
اخی تموم شدمن بالاخره یکی از فیک های تو رو کامل خوندم..دستبیابغل
من همه پوسترا رو دوست دارم ولی اونی که شماره یکه همین پوستر این پارته..اینو از همه بیشتر دوس دارم بعدش قرمز...
خب قرمز لب پل کنار فانوسا ترکید..
نارنجی ماشین بهش خورد...
زرد ویسگا معزشو ترکوند..
سبز تو جنگل رفت...
ابی توی اب رفت..
نیلی قلبش گرفت..
بنفشم به خیر گزشت..
درست بود دیگه نه؟
بزار بگم کدومو بیشتر دوس دارماز نظر احساس و غمش قرمز خیلی احساسی بود دوس داشت فانوس ببینه با مین ولی اون نیومو باهاش..رو پل تنهابود و عمگین..خیلی غمگین بود...
ولی از نظر ازار که بیشتر مدنظرمه پارت زردو دوس داشتم..با شکنجه مرد خیلی سختی کشید بچم..مغزش خورد شد..
مرسی عشقم..خیلی خوب بود...نگهش دار حتماpdfکن دوس دارم چنبار بخونمش حتما
Padmè Skywارهههههاخ منم خیلی خوشحالم یکی از داستانای خودمو کامل شده میبینمدستتتت
اومدم
پوستر این پارت حس هیونمینو دوس دارم بالاخره راحت شدن..احساسشون پایدار شده:)))یه ارامش بی نهایت داره..
قرمز رو خودم دوس دارم جذابه..هردو اعصابشون خرده اساسی..هیون جونگ ناراحته و مین کلافه:( انقدر گشتم دنبال عکسا که به داستان بخوره ک نگو
اره دقیقا همینا بود
بگو:))) ای جان قرمز دم بریده چه تاثیری داشت افففف
زرد شکنجش دلم ریش شد اففف..
خواهشی عزیزم:* مرسیییحتما! پی دی اف کردم میذارم براتون:)))) ویییی چشم میذارم برات انایی
پنجشنبه 3 خرداد 1397 02:24 ب.ظ
من پوسترای قسمت آبی و نیلی و قرمز و بنفش رو خوشم اومد
Padmè Skywمن هم بسی دوستشان دارم ممنان
پنجشنبه 3 خرداد 1397 02:21 ب.ظ
خوف بالاخره تكون شد خیلی قشنگ بودددددددد
فقط بعضی وقتا بعضی جاهاش برأی من گنگ بود
من زیاد إز اون متنه كه مرده براشون گذاشته بود سر رد نیاوردم
ینی همه أین اتفاقا واقعی بود
راستی داستان بعدی كه می خوای اینجا بزاری چیه
بچه زود تَر اون داستانی مع باید برأی شالر بفرستم رو بزار زود ترررررر
Padmè Skywاره تموم شد!مرسییییی
ای جانم ساری دیگه :)))
چیش نامفهوم بود اخه!؟متنش رو چند بار دیگه هم خوندم منظورت چیه؟بوگو درستش کنم
ارهههههه پس چی میگفتم هی گول نخورین!هیونمین تو فضان..کابوس چیه بابا واقعی بودافتاده بودن توی برهه زمان معکوس انگار روحشون همرو تجربه کرده واقعا اما روی بعد جسمشون تاثیرش نمونده:))))
نمیدانمباشد تا یکم مغزمو بگردم ببینم چی بذارم..
عههه امتحان دارم نمیرسم بنویسم:((((
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر