تبلیغات
SS501 short stories - Re:wind
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلااااامیییییییی
ریوایند اوردم 
.
(راوی)

با خلوت شدن اطراف و رفتن ماشین های باقی مونده,کلاه سوییشرتش رو پایین تر کشید و با چنگ زدن به کیف دستیش به سمت تپه کوچکی که مقابلش قرار داشت دوید..طبق چیزی که از گذشته یادش مونده بود,اون نقطه بخاطر اینکه قبلا پایگاه مخفی سازمان اطلاعات بوده,پوشش امنیتی ضعیفی داشت و کد های ارسالی از اون نقطه شهر اغلب بدون بازرسی از زیر چشم رادار ها خارج میشدن.
با رسیدن به بالای تپه نیم نگاهی به وسعت نه چندان کم اون تپه بلند انداخت و با پهن کردن دستمالی روی زمین,لپ تاپش رو از کیف دراورد و با وصل کردن فلش کوچکی منتظر موند تا سیستم بالا بیاد.
دست های لرزونش اخرین ادرسی که بیاد داشت رو وارد کردن و بعد چند لحظه کاملا درگیر کاری که میخواست انجام بده شد..پیدا کردن اون زن شاید سخت ترین چیزی بود که یه فرمانده میتونست از  مامورش بخواد!و هیون اینکارو کرده بود..
بعد از مدتی سرو کله زدن با کد های قدیمی سرش رو از کادر سیاه و سفید مانیتور بلند کرد و با لبخند به اخرین پیامی که سرور فرستاده بود خیره شد اما قبل اونکه بتونه ادرس رو حفظ کنه متوجه قدم هایی که از هر طرف نزدیکش میشدند شد!.بلافاصله داده ها رو سیو کرد و  با بستن لپ تاپش فلش رو جدا کرد..
هنوز بخاطر نوع نشستنش اونا صورتش رو ندیده بودن اما میدونست که تقریبا با گیرافتادن فاصله ای نداره!برای همین سعی کرد با عادی ترین حالت ممکن خودش رو بی گناه نشون بده!به هر حال اون نقطه مرز امنیتی و عبور ممنوع بود!و جز ساکنینش که کد مخصوص داشتن کسی حق ورود بدون حکم رو نداشت!.
با نشستن دستی روی شونش,فکر کردن رو کنار گذاشت و با یه حرکت قدیمی و بدرد بخور,لپ تاپش رو با یه دست محکم نگه داشت و با دست دیگش,کت مردی که گرفته بودش رو چنگ زد و با گذاشتن پاش روی شونه نفری که از مقابل بهش نزدیک شده بود,از روی سرشون پرید و شروع به دویدن کرد.!
خوشبختانه هنوز این شانس رو داشت که بتونه از سوراخی که وارد شده در بره!و درست ثانیه ای قبل اینکه یکی از محافظین دستش بهش برسه,از زیر فنس های پاره بیرون خزید و خودش رو با اخرین سرعت بین انبوه ماشین های پایین تپه پنهان کرد!.
پس از چند دقیقه دویدن بی وقفه,با رسیدن به خیابانی شلوغ,به سمت نزدیک ترین کوچه دوید و بی وقفه لپ تاپش رو روی زمین گذاشت و با نگه داشتن فلش بین دندوناش سوییشرتش رو برعکس کرد و پوشید..
حالا هدفش اونقدر ها هم دور به نظر نمیومد و دوست داشت این رو قبل از هرکاری با برادرش در میون بذاره..مطمئنا هیون جونگ نقشه ای توی سرش داشت که ازش چنین چیزی درخواست کرده بود.
فلش رو توی جیب شلوارش گذاشت و با گذاشتن لپ تاپ توی سوییشرتش,زیپ رو تا نزدیکی چونش بالا کشید و با قدم های ارومی به سمت خیابان حرکت کرد..برای امروز همین اطلاعات جزئی ای که پیدا کرده بود هم کافی بود.
.......................
با نزدیک شدن به اداره,کرایه رو داد و از تاکسی بیرون پرید..با نگاه مرموز اون مرد,اصلا دلش نمی خواست اون متوجه مقصدش بشه!
همونطور که دستش توی جیبش بود لپ تاپ رو محکم چنگ زد و درحالیکه سعی میکرد برامدگی مربع شکل زیر لباسش اونقدر ها جلب توجه نکنه,در تاکسی رو بست و با سر افتاده به سمت کوچه بالایی حرکت کرد..
با دیدن کفش های اشنایی جلوی چشمش,سرش رو بالااورد و با دیدن نگهبان ورودی,با لبخند احمقانه ای گفت:کارتم رو توی عملیات گم کردم ممکنه بری کنار؟من عضو گروه...
_هی!هیونگ جون؟؟؟
نگهبان با شنیدن صدای سم نگاهش رو از وضع به هم ریخته هیونگ جون گرفت و با کارت خودش در رو براش باز کرد.:ببخشید قربان نشناختمتون.
و هیونگ جون بی توجه به اون درحالی که سعی داشت لپ تاپش رو رها نکنه,با قدم های کج و کوله ای خودش رو به اتاق گروهیشون رسوند و با خستگی آهی کشید و لپ تاپ رو اهسته بیرون کشید..
سم همونطور که متعجب به قدم های هیونگ جون نگاه میکرد,همراهش وارد اتاق شد و با دیدن لپ تاپ با اخم گفت:نگو که در رفتی!
هیونگ جون با اخم مشغول وارسی لپ تاپ عزیزش شد و زیر لب گفت:لعنتی بخاطر هیون جونگ مجبور شدم برم اورست رو فتح کنم!ببین لپ تاپم خش شد!!!میدونی برای روکشش بیش از صد دلار بیشتر خرج کرده بودم!؟
سم نگاه بی احساسی بهش انداخت و با تاسف گفت:صد دلار هم شد پول؟؟؟ارثیت که همراه تایتانیک غرق نشده اینطوری غر میزنی..
اما میون حرفاش صداش ضعیف تر شد و بعد نگاه نگرانش رو به چشم های عصبی جون داد و گفت:من..میخواستم لیست یونگ سنگ رو ببرم اتاق..هیونگ جون تو هم باید ببینیش!
و بی حرف اضافه ای به کاغذ های زردی که روی هم افتاده بودن چنگ زد و از اتاق بیرون زد..
هیونگ جون با دیدن این رفتار سم اهسته فلش رو توی کشوی میزش گذاشت و با قفل کردن در کشو از اتاق بیرون دوید تا سم رو گم نکنه..
بالاخره بعد از چند پیچ,به دیواره شیشه ای و سیقل خورده ای رسیدن که مخفف شده "تحقیقات"بخوبی روی درش دیده میشد..و هاله های محوی که پشت اون در شیشه ای مشغول به کاری بودن,با باز شدنش توسط نگهبان ها به سرعت شناخته شدند..یونگ سنگ و یکی از اسلحه شناس های درجه دار!
سم به سرعت داخل پرید و گفت بیا اینم لیست!حالا بگو چیشده از کجا مطمئنی هیونجونگ دنبال اینه؟
هیونگ جون خودش رو جلو کشید و با خم کردن سرش به نشونه سلام,نگاهش رو به کلت زیبا و طلاکوب روی میز داد..اون یه اسلحه بسیار چشم گیر بود!
یونگ سنگ به سرعت کاغذ هارو زیر و رو میکرد و با تموم کردن هر صفحه,به سرعت به سراغ باقی اسم ها میرفت و بالاخره با پیدا کردن چیزی که مد نظرش بود روبه سم گفت:چون امکان نداره چیزی از این خاص تر پیدا بشه!طبق اطلاعات جانکوپ این یه کلت دست ساز روسیه که تکه ای از طرح روش,به شدت شبیه به حروف نصف شده هست!و این یعنی..
_نیمه دومی از این اسلحه وجود داره؟
جانکوپ با اطمینان حرف سم رو تایید کرد و با صدای رسایی گفت:نشان برادری.این اسلحه حداقل مال سه قرن پیش و یا شایدهم بیشتر هست.و برای دوئل دو نجیب زاده طراحی شده بوده.میفهمید که چی میگم؟روی بدنه کلت به احتمال زیاد پیمانی که بخاطرش دوئل شکل گرفته حک شده و بعد از اون اتفاق هر کدوم از اسلحه ها دست یکی از خانواده ها مونده.برای اینکه معنای اصلی این رو تشخیص بدیم باید کلت دوم رو هم پیدا کنیم.
هیونگ جون با تردید دستش رو روی حکاکی های زیبای بدنه کلت کشید و زمزمه وار گفت:اما چطور میخوایم اونو پیدا کنیم؟
_هیون جونگ میدونه.
هر سه به سم که با اخم ظریفی به دست هاش خیره شده بود نگاه کردن و هیونگ جون پرسید:از کجا مطمئنی؟
سم نیم نگاهی به کلت انداخت و بعد با لبی گزیده گفت:چون بهم گفته بود دنبال یه کلت یا اسلحه خاص میگرده..و حتما نیمه دیگش رو دیده یا دربارش فهمیده بوده که دنبال این میگشته!
جانکوپ با احتیاط اسلحه رو داخل جعبه محافظی قرار داد اما پیش از اونکه بتونه چیزی بگه,صدای فریاد بلندی که از انتهای راهرو شنیده شد,افکار هر چهار نفرشون رو به هم ریخت و هیونگ جون اولین نفری بود که با قدم های سریع و وحشت زدش به سمت مقصد احتمالی دوید!اتاق هیون جونگ.!
با رسیدن به اتاق و دیدن کیو جونگ که مضطرب به زمین پا می کوبید و گه گاه اطرافش رو نگاه میکرد,ایستاد و با قدم های اهسته تری به سمت اون رفت..
کیو جونگ با نشستن دستی روی شونش,بهت زده قدمی به عقب رفت و با دیدن چشم های پرسشگر هیونگ جون,نگاه اشک زدش رو بین اتاق در بسته و هیونگ جون چرخوند..آه غلیظی کشید و بعد از مدتی زمزمه وار گفت:هیونگ جون تو میتونی درکم کنی؟.
جون با تردید عقب ایستاد و با پدیدار شدن چشم های خیس کیوجونگ پرسید:چی..چی میگی کیو؟اون..صدای چی بود!؟؟
کیو جونگ لبش رو گزید و با چکیدن قطره ای اشک روی گونش گفت:میتونی برای یک شب فراموش کنی چه اتفاقایی برامون افتاده؟برای هیون..
هیونگ جون با اشفتگی و ترسی که با شنیدن اسم هیون جونگ به دلش چنگ زده بود لبش رو از داخل به دندون کشید و گفت:بگو چیشده!؟
و همون لحظه با باز شدن در و بیرون دویدن فردی اشنا,نفس های تندش قطع شدند و وحشت زده نگاهش رو به داخل اتاق برگردوند..
سرش رو به سمت کیو کج کرد و بخاطر خفگی لحظه ای که دچارش شده بود با سرفه گفت:اون..جونگمین بود!.؟
کیو جونگ با تکون دادن سرش تایید کرد و قبل اینکه هیونگ جون به سمت جونگمینی که حالا جز جای خالیش چیزی ازش نمونده بود,یورش ببره,به بازوهای جون چنگ انداخت و با فریاد گفت:توضیح میدم!!اروم باش هیونگ جون..باید کنار بیای..خواهش میکنم درک کن..
و بغضش بی صدا شکسته شد..جون برای لحظاتی بی اونکه متوجه اطرافش بشه میون بازوهای قدرتمند کیوجونگ موند و بعد با شنیدن فریادی از کنار سرش,نگاه ترسیدش رو به داخل اتاق که جز تاریکی چیزی ازش معلوم نبود برگردوند..
هیون جونگ که مانند سایه ای سیاه در میون تاریکی میلرزید,به سمت نا معلومی خیره بود و با عصبانیت چیز هایی میگفت..جملاتی که به نرمی قلب کیوجونگ و هیونگ رو از تپیدن منع میکردند!.
هیون چقدمی به در نزدیک شد و با اشاره کردن به راهرو بسوی تاریکی فریاد زد:سرگرد پارک نمیشنوی؟گفتم از اینجا برو بیرون!
کیوجونگ با ناباوری به برادری که با فضای خلا مانند مقابلش صحبت میکرد نگاه میکرد و بی اونکه بفهمه,بازو های بی حسش از دور تن جون پایین افتادند و کمی بعد صدای هیونگ جون هم به نمایش دردناک مقابلش اضافه شد!
هیونگ به سرعت داخل دوید و با گرفتن دست سرد هیون جونگ فریاد زد:هیون جونگ به خودت بیا!
هیون اخم سردی کرد و با بیرون کشیدن دستش از میون دست های لرزون جون گفت:ستوان کیم صدای در زدنت رو نشنیدم.به چه حقی اومدی داخل!؟؟؟
هیونگ جون با لب گزیده عقب رفت و نا مطمئن چراغ های اتاق رو روشن کرد..هیون جونگ بخاطر تابش ناگهانی نور به چشم هاش قدمی عقب رفت و با بستن پلکهاش به جلو خم شد..اما دوباره نگاه نامفهومش رو به هیونگ جون داد و گفت:سرگرد پارک رو از اینجا ببر هیونگ جون..خودت هم برو بیرون!
هیونگ جون با زاری نالید:هیون جونگ جونگمین اینجا نیست!.
هیون اخمی کرد و با سکندری خوردن ناگهانیش به سرش چنگ زد و روی مبل گوشه اتاق افتاد..
هیونگ با نگرانی جلو دوید و نالید:هیون جونگ!؟؟؟؟
اما اون چشم هاش رو بسته بود و اهسته میلرزید..چند لحظه بعد,صدای ضعیفش رو شنید که میگفت:ولی من چشم هاش رو دیدم..اون..صداش رو شنیدم جون..میگفت دروغ گفته..میگفت نباید ترکش کنم! یعنی همه ایناهم توهم بودن؟
هیونگ جون چند لحظه در سکوت به چهره رنگ پریده برادرش نگاه کرد و بعد با عجز سرش رو پایین انداخت و نفسش رو بیرون داد..
اروم دستش رو روی شونه هیون گذاشت اما هنوز چیزی نگفته بود که صدای جدیش دوباره اونو مجبور به فاصله گرفتن کرد..
_برو بیرون هیونگ جون!
به چشم های یخ زده و خسته هیون جونگ نگاه کرد و بعد با شنیدن دوباره اون جمله درحالی که هیون روش رو ازش گرفته بود,قدم های ناتوانش رو همراه خودش کشید و بیرون رفت..درست مثل اینکه یه طلسم از اون چشم های نااشنا رروی قلبش نشسته باشه و هدایتش کنه!.
...............................
(جونگمین)

بی اونکه متوجه چیزی باشم,درست مثل یه شبح میون تاریکی میدویدم و گه گاه با مردمی که سد راهم میشدن برخورد میکردم اما,اون دست های سرد و صورت عرق کرده,چیزی نبود که به سادگی فراموشم بشه!.
با پر شدن چشم هام از قطرات درشت اشک,برای لحظه ای دیدم تار شد و با گیر کردن پام به جدول کنار خیابون به شدت روی زمین افتادم..اما,حتی اون دردی که حالا با هر نفسم بیشتر میشد هم نمیتونست مانع دویدنم بشه!میخواستم فرار کنم..از همه دنیا!میخواستم یجایی خودم رو گم کنم و بعد برگردم به جایی که متعلق به من بود!به همون فضای گرم و کوچیکی که برام از هزار تا دنیا بزرگتر بود..من,با تموم وجودم دارایی از دست رفتم رومیخواستم!.اغوش هیون جونگی که رهاش کرده بودم رو..
با فشردن دوباره کلید های سرد بین مشتم,جاری شدن خون رو بین انگشت هام حس کردم و برای لحظه ای تکیه ام رو به دیوار کنارم دادم و روی زمین نشستم..
نفس هام بخاطر دویدن بزور بالا میومدن و اون هق هق خفه شده ای که مدت ها روی دلم سنگینی میکرد,حالا داشت اروم اروم راهشو به سمت چشم هام میکشوند!.
پاهام رو توی سینم جمع کردم و از پشت پرده اشکی که بی صدا تشکیل میشد و با پلک زدنم بیرون میریخت,به روبروم خیره شدم..
و بی اونکه بخوام دوباره غرق خاطرات نه چندان دورم شدم..دوباره و دوباره!
____________
_برو تو عجله کن لطفا!
به کیوجونگ نگاه کردم و باتردید داخل اتاق تاریک شدم..اما با روشن شدن چراغ ها و پدید اومدن جسمی که روی زمین افتاده بود,چند قدم عقب تر ایستادم و با دادن شیشه به کیوجونگ به سختی گفتم:من..نمیتونم..التماست میکنم..خودت انجامش بده!
کیو جونگ عصبی به موهاش چنگ زد و گفت:چرا نمیفهمی جونگمین؟؟؟؟اون کثافتا سنسور زدن به اون سوزن!تو اینکارو نکنی میمیره!
با شنیدن جملش با حس دردی که روی قلبم خنجر میکشید,در شیشه توی دست رو برداشت و با گرفتن نگاهم از چهره زرد و لبای کبود هیون جونگ,کنارش زانو زدم..اهسته شیشه رو به سوزن توی گردنش نزدیک کردم اما بخاطر لرزش دستم مقداری از مایع قبل اینکه به جای درستش برسه روی زمین ریخت و فریاد کیوجونگ توی سرم پخش شد!
_تورو خدا اروم باش!اون تموم چیزیه که داریم مین...
چشم هام رو بستم و بعد با گذاشتن دستم روی گردن سرد و خیس هیون جونگ,سرش رو به شیشه نزدیک تر کردم و با قرار گرفتن سوزن درون مایع,تا لحظه ای که رنگ قرمز انتهای سوزش به سبز تغییر نکرده بود,نفس حبس شدم رو ازاد نکردم..
با افتادن شیشه از میون دست خشک شدم,نگاه ترسیدم رو به صورت پژمرده هیون برگردوندم و بی تردید سوزن رو از گردنش بیرون کشیدم.
سرم گیج میرفت و اون عطر اشنایی که تموم تنم رو میلرزوند,حالا بیشتر از هر وقتی بهم نهیب میزد!
اما بخاطر فریاد بلندی که کنار گوشم کشیده شد افکارم دووم چندانی نیاوردن و چهره ترسیده کیو که بدن لرزون هیون جونگ رو نگه داشته بود,نگاهم رو پر کرد..با دیدن اون وضع,بی اختیار خودمو جلو کشیدم و دست هام دور تن اشناش حلقه شدن..
کیوجونگ کمی مکث کرد و بعد به سرعت عقب رفت و با خاموش کردن چراغ در رو بست..
حالا همه چیز توی تاریکی عجیبی غوطه ور شده بود و چیز ناشناسی بهم میگفت باید هرچیزی که روی دلم سنگینی میکنه فریاد بزنم!توی همین تاریکی بی انتها...
اما حتی این نامتنهای بودن فضا هم بهم اجازه نمیداد بهش نزدیک بشم..حتی نمیتونستم به خودم اجازه بدم عطرشو تا انتهای ریه هام بفرستم و لمس کنم!
با تردید به چشمای بستش که کم و بیش قابل تشخیص شده بودن نگاه کردم و گفتم:من..حماقت جبران ناپذیری کردم و برای جبران بخشیش..با دروغ گفتن اجباریم بهت اسیب زدم اما..تو,اگه توهم ترکم کنی من حتی شادی از دست رفته ای هم برام نمیمونه که مرورش بهم انرژی بده..هیون جونگ..تو..
پلکی زدم و بار دیگه دقت کردم اما,چشم های نیم بازش هنوز هم بهم خیره بودن و این اخرین چیزی بود که می خواستم ببینم!حداقل توی اون لحظه...وقتی که داشتم اعتراف میکردم..
با ترس رهاش کردم و بی اونکه به چیز دیگه ای توجه کنم از اتاق بیرون زدم..انگار حتی دیوار های اداره هم قصد خفه کردنم رو داشتن!.
_______________
دستم رو به زمین فشردم و بی تعادل ایستادم..چند قدم با کمک دیوار برداشتم و بعد با دیدن اسم کوچه مقابلم,با نیشخند راهم رو کج کردم تا به اپارتمانی که ازش خط خورده بودم برگردم..
با چرخیدن دوباره کلید توی قفل,در با صدای ضعیفی باز شد و فضای ساکت و به هم ریخته اپارتمان جلوی چشمم قرار گرفت..
کلید رو روی زمین پرت کردم و همونطور که قدم هام رو میکشوندم داخل شدم اما هنوز در رو کامال نبسته بودم که دستی قوی اون رو به شدت به هم کوبید و با برخورد پشتم با دیوار,نفس های گرمی که توی گردنم پخش میشدند,بالا تر اومدن و با قرار گرفتن نرمی سوزاننده ای روی گردنم,صدای دورگه و اشنایی توی گوشم زمزمه کرد:حالت چطوره عشق قدیمی من!.؟
.....................
اهم اهم...
خب من میرم دیگه شما یجوری باخودتون کنار بیاید..[گریختن]





نوع مطلب : five members، story about hyun joong، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 تیر 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
جمعه 29 تیر 1397 01:51 ب.ظ
سلامییی:)))
این سوالاتت دقیقا معماهای اصلی داستانن که بزودی بهشون میرسیم ممنون که بهشون توجه کردی
جمعه 29 تیر 1397 07:22 ق.ظ
شلااااام جیجر یه جایی از داستان هستش که یکی میره تو اتاق میبینه اونیکه دنبالشه تو بالکن داره سیگار میکشه که من حدس میزنم هیونی باشه یه توضیح مختصری بده میدونی من مترسم هرچی میپرسما اسپویل بشه ولی ببخشید دیگه عمق داستان منو گرفته اها راستی درباره یونگی و سرهنگ ولف و اونجایی مه مو بهش میگه شاید به زبان مادریت به حرف بیایم ابهام زدایی کن لفطن. یه رفع اشکالیم درباره اون تیکه که کد موبایلاشونو میچینن میشه شماره هیون ربطی به اصل ماجرا داره یا سنگی شانسی چیدش. ببخشیدا زیادی شد ولی این تیکه ها مخصوصاً سمگی که در عالم واقع هم مبهم اینجام سرتا پاش علامت سؤاله بچم
دوشنبه 25 تیر 1397 09:16 ب.ظ
اخه عشقم تو نمیدونی چقدر ویرایش ریوایند سخته پدرم درومد بیست صفش رو ویرایش کردم!هم برام مهمه که بدون غلط و خوشگل بشه هم اینکه..داداچ من اینو تو شرایط بحرانی نوشتم گذاشتمش همیشه و تا دلت بخواد غلط تایپی و جمله هایی که میتونه بهتر باشه یا اینکه اصا یخ قضیه پشتش بوده که بعدا فراموشش کردم بنویسم وجود داره!دوس دارم کامل که شد ویرایش کردم یبار پشت سرهم بخونیدش اونوقت بهتر دستت میاد
اسنی که فایل درست دادمش,بیس و شش صفحه اول پی دی اف بصورت ویرایش شدس..ینی اون سوتی داغونام توش نیس
___
پارک زد جانم اول اونو بخونیاااااااااا تو گوش نکن به این حرفا..
دوشنبه 25 تیر 1397 08:17 ب.ظ
یه سوال اینی الآن فایلدرس دادی با اون پی دی افه فرق می كنی
تغییری داره توش
دوشنبه 25 تیر 1397 08:13 ب.ظ
چرا یه سال
دوشنبه 25 تیر 1397 06:16 ب.ظ
اینو امتحان کن
http://s9.picofile.com/file/8311624642/Rewind_till26cor.docx.html
سختت نیس؟زیاده ها
واییی ریوایند تموم شه ,برا ویرایشش یه یه سالی وقت میخواد فقط
دوشنبه 25 تیر 1397 05:58 ب.ظ
راستی پادمی می خوای تا این جای ریوایندو پی دی اف كنم
دوشنبه 25 تیر 1397 05:57 ب.ظ
پادمی اونی كه گفتی اول یخونو فایل دانلودش درست بزار
اونم فایل ریواینده
دوشنبه 25 تیر 1397 05:05 ب.ظ
راستی تو مون لایتو نخوندی هنوز؟؟گذاشتمش خیلی وقته
دوشنبه 25 تیر 1397 05:04 ب.ظ
سلام خوبی؟ممنون:)
ببین کم دستورش پیچیدس میخوام بهت فایلشو بدم ولی چند بخشه خب؟
اول اینو بخون
http://s9.picofile.com/file/8311624642/Rewind_%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D8%AA%D8%A726.docx.html


بعد که خوندیش اینو بگیر,بقیش تو اینه
http://s8.picofile.com/file/8311623926/rewind.pdf.html
بعد که اینم تموم شد,بهم بگو تا بقیشو برات اپ کنم
چون از اون قسمت دیگه پی دی اف نکردم تو ورد گوشیمه
و بقیش رو هم میتونی همزمان با بقیه از وب بخونی چون سیمین مجبورم کرد بنویسمش
دوشنبه 25 تیر 1397 04:10 ب.ظ
سلام چطوری؟...ریواند گذاشتی؟
منکه نمیدونم موضوعش چیه؟؟
حتما خوبه که همه دوسش دارن
دوشنبه 25 تیر 1397 02:21 ب.ظ
چِشَم روشن!چه حرفا زده بوده جائه ریم!برم چشاشو دربیارم
برو شکر کن سه ماه پیش همشو دوباره خوندم وگرنه هیچی دیگه
اخ اخ اخ راستی چشتون روشن باشه ویرم گرفت یه کار بدی کردم که خودتون بذرشو کاشتین..حالا قشنگ نصف کردن داریم پارت بعد اساسسیی
Padmè Skywوولا
اره اساسسیییییییییاااا
دوشنبه 25 تیر 1397 02:19 ب.ظ
افرین انی راس میگی!
اینا تو ذهن به هم ریخته نویسندن که یادش رفته اوایل داستانو
من میرم پنل حذف کنم پیام را ابرویم حفظ شود
تا شنبه هم قسمت بعدرو میذارم چون نصفشو نوشتم
Padmè Skywهمممم
حذفش کردمممم
اره اره میذارمش:)))
دوشنبه 25 تیر 1397 11:18 ق.ظ
ولی اون تیکه که جائه ریم هیونو بوسید گفت تو واقعا فوق‌العاده ای اگه بهت نیاز نداشتم میبردمت تو تختم اینی که میگی کجا بودش من یادم نییییی دوزتان کسی یادش هشت کجا گفته میشه راهنمایی کنهههه
Padmè Skywارههههه؟؟؟یادم رفته بود
ابروم رو حفظ کن داستانو ک داری چی میپرسی از من بی هواس؟؟؟
شنبه 23 تیر 1397 09:40 ق.ظ
راستی توی کانال هیونمین کیوجون زمان آپ داستانو زده ماهی دوبار یعنی تو وبم هیمینجوریه یا فعلا هیچجا نمیذاری؟؟
Padmè Skywاره همینجوره ولی تو وب هروقت بنویسم میذارم تو کانال سروقت مشخص و روز و این چیزاس
شنبه 23 تیر 1397 09:34 ق.ظ
خواهش میکنم همینکه ما رو از گمراهی بسوی نور هیونمین هدایت میکنی ممنونم جیجر یه سوتل اونجایی که جائه ریم هیونو بوسید هدفش چی بود؟ از روی پلیدی بود یا هوس یا علاقه
Padmè Skywجانم
پلیدی پلیدی
جمعه 22 تیر 1397 10:57 ب.ظ
هااااا نترس تامن هستم هیون داعونه
Padmè Skywاره واقعا:|
جمعه 22 تیر 1397 02:16 ب.ظ
وای چیزی نیومده
امیدوارم هر چیزی هیون می بینه باعث بد شدن حالش بشه
Padmè Skywناچ
صددرصد شک نکن
جمعه 22 تیر 1397 08:28 ق.ظ
شلاااام جیجر جایه ریم بود اخرش مینیو گرفت عبضی هیونی بچم گوناه داله. یعنی رئیس‌جمهور سابق یه گذشته مشترک با جایه ریم یا کس دیگه ایه؟ هیون دچار بدبینی مفرط شده جونی و کیو و سم و سنگی رو از خودش میرونه اگه مینی رو دوباره ببینه چی اونم در حال xxx با جایه ریم وااااای نههههههه. میشه هفته‌اییکبار آپ کنی ممنون میشم فاییییییتیییینگ
Padmè Skywسلام اره خودشه
تو همین مایه ها
حالا مونده تا بدبینی واقعی!
هییییی نگران باش تا ببینم چی میشه
نمیرسم شرمنده
پنجشنبه 21 تیر 1397 11:55 ب.ظ
پادمی باز ایمیلتو چک بزن
Padmè Skywزدم ولی دردش گرفت
پنجشنبه 21 تیر 1397 03:21 ب.ظ
پادمی ایمیلت را بنگر
Padmè Skywنگریستم
پنجشنبه 21 تیر 1397 03:07 ب.ظ
مثل همیشه عالیییییی
هیون چرا این جوری شده بود
چرا این قدر گیج بود
بلا سر هیونو بیش تر كن
راستی ریوایند رو كی تموم میكنی اون هارتیه كه شبیه ریواینده رو شروع می كنی
اون یكی داستانات كه تیزرشونو گذاشته بودی رو چیكار می كنی
Padmè Skywتنکسسسس
خل شده بچم درست میشه باز
حق داره خب چون یک مسمومش کرده بودن هنوز گیجه دوم اینکه فشار عصبی زیادی روشه نیکتا چند پارت دیگه عادی تر میشه:))یعنی اون فرمانده جذاب من رو که بهتون دربارش گفته بودم میبینین
صددرصد!ریوایند که همش بلا سر هیونه
هیچکار فعلا حسش نیس بنویسمش ببینم چی میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر