تبلیغات
SS501 short stories - When the time stops.1
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




هاییی:)))
چطورین؟
Don't kill your selves:))
it's just a story
حالا بریم ادامه..
اقا پوستر چطوره؟

(زمان و مکان_نامشخص)


_اِو بس کن! بذار کارشو بکنه.. اِو!!
اما با دیدن در بسته شده با خشم و ناراحتی بر زمین نشست و نگاهش را به چشم های خاکستری و درخشان کیتاس داد..
با صدایی که از ناامیدی میلرزید گفت:آمان هنوز توی نگه داشتن اِو مصممه؟
مرد چشم های درشتش را لحظه ای روی هم گذاشت و زمزمه کرد:با پافشاری روی خواستتون تواناییتون رو از دست داده و با بردگان به یوناستیس فرستاده خواهید شد.به همین زودی اخطارش روفراموش کردی ترامینا؟؟هیچ چیز نمیتونه خواست اونو عوض کنه.!
_نه!من چیزی رو فراموش نکردم اما انگار تو یچیز رو خوب فراموش کردی!اِو برادرمه کیتاس!نمیتونم ببینم آمان چنین بلایی سرش اورده!حتی اگه به جرم اعتقاد نداشتن به قدرت فرد اول اینلینتاس کشته بشم هم نمیتونم نگران اِو نباشم!

با وحشت چند قدم از در فاصله گرفت و همانطور که با شدت گرفتن دردش چشم  های کریستالیش تغییر رنگ میدادند,روی زانوهای لرزانش نشست..
چند لحظه بعد,با حس جاری شدن اشک هایش ,نفس تنگش را رهاکرد و با دست گرفتن گردنبندش,نگاه عسلی و خیسش را به کهکشان درون اویز داد.. 
توده سیال و تیره رنگی که ستاره های بی انتهارا دربرگرفته بود,با گذر هر لحظه گسترده تر میشد و با بیرون امدنش از درون گردنبند,درد همچون تیری زهراگین قلبش را درید و  نفسش را تنگ کرد.!اتفاقی که تا کنون هرگز نیفتاده بود!
صداهای بیرون در لحظه ای قطع شدند و با پدید امدن هاله درخشانی بالای سر اِو,کیتاس وحشت زده از درون هاله بیرون پرید و درحالیکه هنوز بدنش بخاطر حس خطر درخشان و نقره رنگ بود دست ظریفش را بر سینه اِو گذاشت..
اما اینبار هیچ حرکت و یا حتی لرزش کوچکی هم حس نمیشد!
با وحشتی که کم کم در گلویش تبدیل به بغض میشد دست سرد اِو را گرفت و با لغزیدن گردنبند بر زمین,

نگاهش را به سنگی که یکدست سیاه و مات شده بود داد و زمزمه وار گفت:امکان نداره.!
اما خبری از کهکشان مارپیچ و قدرتمندی که قرار بود تا ابد بماند نبود! بلکه "چشم سیاه",چشم های درخشان اِو را نیز به سیاهی کشانده بود..تا به ابد!.
________________

(نه میلیون و پانصد و نود و دو هزار سال بعد _زمین)

_کیو..کیوجونگ فقط چند ثانیه..
با خشم دستش رو بالا برد و فریاد زد:کافیه هیون جونگ!من این رو همین الان به جونگمین گزارش میدم و تا یک هفته دیگه بستریت میکنم!
هیون جونگ میون سرفه های پی در پیش به سختی دستش رو بالا اورد و لب زد:گوش کن..
کیو جونگ عینک فلزیش رو بالا داد و دستی به موهای جوگندمیش کشید:نمیخوام گوش کنم!
_خواهش میکنم.!
نیم نگاهی به صورت بی روح هیون جونگ انداخت و درحالی که بغضش رو مخفی میکرد گفت:بازم گولم بزن!زود باش دیگه شروع کن!
برای چند لحظه صدای نفس های سنگین هیون جونگ شکننده سکوت بود و بعد صدای لرزان و ضعیفش به گوش رسید: تموم عمرم رو روی اون پروژه گذاشتم..بذار کاملش کنم!جونگمین,اگه بفهمه اون رو ازم میگیره کیو..جونگ!این تنها ارزوی من بود..
با غم سنگینی که روی سینش نشسته بود به سمت هیون جونگ رفت و زمزمه وار گفت:احمق بی شعور..همش بخاطر اشعه های اون سنگ به این روز افتادی و هنوز هم نمیخوای ازش دست بکشی؟درحالیکه جونگمین با اطمینان روی حرفش درمورد عادی بودن اون شهاب سنگ وایستاده؟!
_منم..مطمئنم که اون اشتباه میکنه..و آندرومدا هیچوقت نمیتونه شهابی با این خلوص داشته باشه!.اون کهکشان الماس نداره..توی هیچ کدوم از نمونه های قبلی الماسی دیده نشده..ولی چشم..
اما پیش از اونکه بتونه جملش رو به اتمام برسونه فریاد دردناکش بلند شد و کیوجونگ وحشت زده درصد اکسیژن محیط رو افزایش داد و حفاظ دور تن هیون جونگ رو فعال کرد تا فشار روی سینش درخلا نسبی کمتر بشه..
از چند ماه پیش که هیون جونگ بررسی های مستقیمش روی اون سنگ رو افزایش داده بود,بطور غیر طبیعی و همچنین دردناکی زائده عجیبی روی قلبش شروع به بزرگ شدن کرده بود و در هفته گذشته دوبار اون رو تا دم مرگ برده بود!!زائده ای که توی عکس برداری ها به شدت شبیه یک مثلث کریستالی بود!
نگاه دیگه ای به هیون جونگ که با پلک های بسته سعی در منظم کردن تنفسش داشت انداخت و با قدم های لغزان به سمت راهروی روبرویی رفت..با دور شدن از اتاق پلک های سنگینش رو روی هم گذاشت تا افکارش رومنظم کنه..
_این تنها ارزوی من بود..
اخمی کرد و با تکرار شدن جمله هیون جونگ توی ذهنش,گونه هاش به نرمی خیس شدند..وقتی که حتی درمانی برای اون اتفاق در دست نداشت چطور میتونست جلوی رسیدن هیون به تنها خواستشو بگیره؟.
_اقای کیم؟شما باید توی اتاق ایزوله باشید اینجا چکار می کنید؟
با شنیدن صدای جونگمین با بی میلی سرش رو کمی خم کرد و گفت:باید یکی از محفظه ها رو کنترل میکردم.متاسفم.
_اگر کیم هیون جونگ رو دیدی بهش وظیفشو یاداوری کن.سازمان تا اخر این ماه نتیجه نهایی درمورد اون سنگ رو میخواد!
با شنیدن اسم هیون جونگ نفس هاش بی اراده تند و کوتاه شده بودند و با گرفتن نگاهش از چشم های سیاه جونگمین از میون قفل دندون هاش غرید:چشم قربان.
و با دور شدن قدم های منظم جونگمین اشکی که دوباره پلک هاش رو خیس کرده بود کنار زد و بین راهروهای تودر تو و بی انتها گم شد!.
.......................
هنوز هم نمیتونست بخوبی راه بره و دردی که با هر تپش قلبش وجودش رو میسوزوند غیر قابل انکار بود! حداقل اعتراف میکرد که نمیتونه جلوی درهم رفتن صورتش رو بگیره!.
قدم دیگه ای با کمک دیوار برداشت و با حس افزایش نور پشت پلک هاش,لبخندی زورکی روی لب هاش نشوند و دیوار رو رها کرد..
فقط کافی بود چند قدم باقی مونده تا صندلیش رو طی کنه و بعد..
_تا حالا کجا بودین؟
با شنیدن صدای جونگمین دست های لرزونش رو مشت کرد و اهسته چرخید..
_اقای شین اخرین اخطارم بود!دفعه بعدی شخص دیگه ایرو پشت میزتون خواهید دید بجای اخطار!
لبخند تلخی زد و به مردی که با نگرانی برای جونگمین توضیحاتش رو میگفت نگاه کرد..باز هم همون روند همیشگی!.با خستگی نفسش رو بیرون داد و خودش رو به صندلی قدیمیش رسوند..
لحظه ای به مانیتور خاموش مقابلش نگاه کرد و بعد انگشت هاش به سرعت روی کیبورد یکدست و ژله مانندش به حرکت افتادند..
حالا میتونست تموم اطلاعاتی که طی تحقیقاتش پیدا کرده بود ببینه..و بی نظیر بود!
همه اون مدارک ثابت میکردند که این سنگ درخشان و خیره کننده قطعه ای متعلق به کهکشان مرموز و خیره کننده ای بودند که..
_چشم سیاه!.؟هنوز هم دنبال اثبات کردنشی اقای کیم؟
با اخم به چهره پر تمسخر جونگمین خیره شدو گفت:من مدارک زیادی برای تایید فرضیم دارم.
_آقای پارک..چرا انتهای حرفتو نگفتی؟شش ساله هرروز دارم میبینمت که برای یه نشونی کوچیک از اون کهکشان انواع بررسی هارو روی ساختار این سنگ انجام دادی!اما..اخر این ماه همه چیز مشخص میشه!وقتی افراد ناسا به اینجا بیان..میشه فهمید برنده کدوم تیم هست!.
و با فشردن دست های روی شانه های هیون جونگ با نیشخند کمرنگی از اتاق خارج شد..
هیون اما مدتی بود که بی اونکه متوجه حرف های جونگمین باشه,به مانیتور که اعدادی رنگ به رنگ روی زمینه سیاه شدش میرقصیدند خیره مانده بود!.
و در نهایت با ایستادن اطلاعات و ثبت شدن نهاییشون,به سختی دستش رو به میز فشرد اما پیش از اونکه بایسته,عبارت سرخرنگ "خطر" بروی صفحه,زانوهاش رو خم کرد و با زمین خوردن جلوی مانیتور,باعث افتادن صندلیش روی زمین شد!.
ضربات تیغ مانند از درون قلبش دوباره شروع شده بودند اما بقدری از اون اخطار واهمه داشت که ترس مثل قدرتی عجیب درون خونش به او توان حرکت میداد!به سرعت ایستاد و با چرخیدن به سمت مانیتور بزرگ انتهای سالن,با قدم های بلند و سریع خودش رو به سرور مرکزی رسوند و اطلاعات ماهواره های نزدیک به مرکز تشعشعات روروی صفحه سرتاسری به نمایش گذاشت..
انفجار های کوچک و بزرگ به خوبی قابل تشخیص بودند و این...
با تیر کشیدن دوباره قلبش سکندری محکمی خورد و به یکی از دیوار های کاذب برخورد کرد..
نمیتونست باور کنه نوری که مقابل چشم هاش درحال تغییر کردنه متعلق به کهکشانیه که چند روز تا پیروز کردنش باقی مونده!نمیتونست بپذیره چشم سیاه درحال تلاشیه!.
و با پخش اخرین تصویر از انرژی غیر قابل وصف ازاد شده,نگاه نمناکش مانند مانیتور سیاه شده تاریک و مات شد و مقابل چشم های وحشت زده کیوجونگ روی زمین افتاد..
کیوجونگ با ناباوری شیشه های میون دست هاش رو رها کرد و با سرعتی باور نکردنی خودش رو به هیونی که با چشم های نیم باز روی زمین افتاده بود رساند..
همه چیز غیر قابل فهم شده بود و زمان به قدری کند میگذشت که انگار چیزی به توقفش نمانده!کیوجونگ جلوتر رفت و دستش رو روی سینه هیون جونگ گذاشت..عرق سرد تمام تنش رو احاطه کرده بود اما دربرابر تمام این انکار های ذهنشخون جاری شده روی لب های هیون جونگ,نشون میداد تا چه قدر حقیقت ساخته شده تلخ و زننده جلورفته است!.
_______________
(زمان و مکان_نامشخص)

با موهای اشفته و لباس های نامرتب قدم های سریعش را در تالار الماس پوش جلو میبرد..و با هر نفسش قطره اشک تازه ای روی گونه های سردش پایین می چکید..انگار باور نکردن هایش بطور ناخواسته به عادتی تلخ تبدیل شده بودند!
ابتدا سنگدلی آمین راباور نکرد و کورکورانه برادرش را بدون جراحت سلاخی کرد!.سپس فریاد های کیتاس را باور نکرد و با نشکستن در, خودش را در برزخی یخ زده حبس کرد و در نهایت...او به هیچ عنوان باور نمیکرد آن نگاه خاموش شده و تن سرد متعلق به اِو باشند!ان گردنبند سیاه هیچوقت از ان برادرش نبود!و مجازات این باور نکردن شاید دادن جانش را دربر میگرفت!شاید هم..
_ازت میخوام باورش نکنی ترامینا..
ایستاد و به تخت کریستالی آمان چشم دوخت..
_ اِو جدای ولیعهد بودنش برای اینلینتاس بسیار ارزش هست!.و کهکشان صاحبی که خودش برگزیده رو نابود نمیکنه!.
با نفرتی که از در هر ثانیه بیشتر از پیش شعله ور میشد زمزمه کرد: مردم اِو رو میپرستیدن آمان!و این رو هر کسی میدونست که چشم سیاه ممکن نیست صاحبی با قلبی به روشنی اِو انتخاب کنه!چرا برادرم رو وارد این بازی کردی؟.
_همون مردمی که داری درباره احساساتشون صحبت میکنی,با اعتقادی که به پادشاهشون دارن,اگه صحبت های تورو درباره من بشنون طوری می کشنت که حتی کهکشانت هم نتونه دربرابر نابودی تو کاری انجام بده!.
_ اِو مرده آمان!!!تو به من قول دادی بلایی سرش نیاد..چطور میتونی بعد شکستن قولت از من طلب اعتقاد کنی؟حتی اگه مردم هم متوجه این بشن,نه تنها من رو نمیکشن..بلکه این تو هستی که کشته میشی!
_مراقب صحبت کردنت باش ترامینا!
با گفتن این جمله از روی تخت درخشانش برخاست و با چرخاندن انگشتر بزرگش,ان نگین درخشان که مارپیچ گسترده و چشم گیر آندرومدا درون روشنی بی انتهایش دیده میشد را مقابل چشمان مه گرفته ترامینا قرار داد.!
_سیاهی و شومی هیچوقت با اِو همسو نبودند و مردم,وقتی تا چند روز دیگه چشم های بی همتای اِو که خورشید طلایی رنگ رو توی خودش شناور کرده بود, نبینن..فریادشون علیه تمام صاحب ها و محافظین این تالار بلند میشه.!
آمان با اخم پررنگی گفت:کافیه!هرچقدر دلت خواست صحبت کردی..و نفهمیدی بهت چی گفتم!صبر کن ترامینا..صبر!یه پادشاه هیچوقت ولیعهدی که انتخاب سحابی زایش نور بوده رو نمیکشه!چون هیچ فرد باخردی نفرین کیهان رو دوست نداره! 
_قربان!چشم سیاه هسته خودش رو از دست داده!بیشتر مراکزش درحال فروپاشی هستند و این برای بقیه افراد خطرناک محسوب میشه..
آمان ناباورانه نگاهی به دختری که خبر را اورده بود انداخت و گفت:اما این نمیتونه.. اِو.!جلو تر بیا و بگو دقیقا چه نوع تغییراتی رخ دادن؟
دختر موهای اتشینش را از صورتش کنار زد و گفت:اشعه های غیر متمرکز زیادی از مراکز فروپاشیده منتشر میشن و بخشی از اونها به حد میانی سحابی مادر نفوذ کرده..مکان های زایش هم در خطر هستند..
_هنوز هم میخوای بهت اعتقاد داشته باشم؟ببین چکار کردی؟اِو محافظ نبود و تو برای مهار کردن چشم سیاه قربانیش کردی!.
با خشم چرخی زد و روبه ترامینا فریاد زد:بسههه!!!بیارش به اینجا..اما حق ندارین به بدنش اسیب بزنین!.باید قبل از بوجود اومدن اختلال واقعی همه مراسمات رو انجام داد.اِو منتخب ماست و باید محافظ بشه!همه این ها بخاطر خودشه..فقط باید مراقب هر ثانیه این اتفاقات باشیم همین!
...........................



خاااببببببببب:))))
چیطوره؟
نظر بدین دیگه ک من دارم میشهلم تو گرما..






نوع مطلب : five members، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 تیر 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
پنجشنبه 4 مرداد 1397 02:28 ب.ظ
پادمی نو تصور من هیونش خیلی نازه با اون لباس دانشمندا و تو ازمایشگاه..مموش..
این فیک مخصوص نیکتاست
Padmè Skywای جان
دقیقا! ولی اینجوری نمیمونه زیاد
دوشنبه 1 مرداد 1397 02:37 ق.ظ
پارت بعدی رو بزار زود تر
Padmè Skywبلی بلی
یکشنبه 31 تیر 1397 08:51 ق.ظ
شلاااام جیجر وای چه خلاقیتی داری تو دخمل دمت جیییییز این هیون ازاری خالصه یعنی هیون همذات داره فدای رسمی حرف زدنشون اقای پارک اقای کیم جنتلمن واقعین کیو بچم چرا همیشه غصه دار باشه نهههههه گریم میاد من اول ترسیدم هیون سرطان داره ولی این بیماری یا هرچی که هستش بدتره بهرحال بازم تحسین میکنمت فایییییتینگ
Padmè Skywسلام سلام:)))
تنکسسسسس ارررههه
جونمی کیو طفلی چکار کنه خب:(
اررره خیلی بده کیف کزدم خودممرررسییییییی فایتینگگگگ:*****
یکشنبه 31 تیر 1397 02:55 ق.ظ
عالییییی مثل همیشه
این اتفاقایی كه الآن برای هیون افتاد ربط داره و نور های انعكاس شده آبرو كه دید ربط داره به قسمتی كه یه جای كهكشانه خراب شده و نو از خودش منعكس میكرد
اگه هیونو بكشی من می دونم و تو
این هیون و جونگمین چه كلی با هم دارن
اون اتفاقی كه برای اِو افتاد ربط داره به مشكل هیون
این دو تا اتفاقی كه تو دو تا جای مختلف افتاد زماناشون یكیه ولی با سال نوری زیاد
Padmè Skywمممرسیییی:)))))
اره درسته:*
اوممممممممم
اره واقعا
حالا رابطه اِو و هیونو میفهمی:))
اره زمانشون یکیه بخاطر فاصلشون اینجوری میشه:))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر