تبلیغات
SS501 short stories - When the time stops.2
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




هاییییی جنتلمن های عزیز چطورین؟؟؟
هففف بریم ادامههههه



(زمانی موازی_زمین)

بار دیگر تقلا کرد و با ناله از افراد بی رحمی که اون رو از تن هیون جونگ جدا کرده بودند خواست تا رهاش کنند اما اون ها مثل ربات هایی بی احساس فقط فاصله بین او و هیون جونگ را افزایش دادند.!بی هیچ دلیل قانع کننده ای!
کیوجونگ بار دیگه تقلاکرد و بعد درحالیکه نگاهش جز چهره رنگ پریده هیون جای دیگری رو نمیدید,زمزمه کرد:زودباش!این بازی رو تمومش کن..زودباش!
اما درکمتر از چند لحظه با رسیدن پزشک ها,چهره اشنایی در میونشون به حال بد کیوجونگ دامن زد!و درست لحظه ای که اون مرد بی هیچ حسی دستش رو روی چشم های هیون جونگ گذاشت تا اونارو ببنده فریادزد:صبر کن!!!
مرد نشست و نگاهش رو به کیوجونگ داد..
_چطور میتونی اینکارو بکنی احمق؟؟
چشم های کشیدش با شنیدن این حرف از تعجب گرد شدند و کیوجونگ ادامه داد:کیم هیونگ جون اون برادرته که داری بی هیچ تلاشی مرده اعلامش میکنی!!.
مرد کمی مکث کرد و بعد اهسته گفت:اما من برادری نداشتم.همیشه تنها بودم!.
کیوجونگ سرش رو تکون داد و با چشم های اشک الودش گفت:نههه!!این دروغه..تو از سفینه بیرون افتادی و بعد از اون حافظت رو از دست دادی..هیونگ جون نذار ببرنش!.
هیونگ جون با تردید نگاهش رو به صورت مرد مقابلش داد و اهسته دستش رو روی دست اون گذاشت..
تصویری از جلوی چشمش عبور کرد و بعد وحشت زده کمی عقب تر نشست..حالا انگار واقعا نیرویی از درونش وادارش میکرد تا نذاره هیون جونگ رو بسوزونن!.
اهسته ملافه سفید رو روی تن هیون جونگ کشید و همونطور که همراه گروهش از سالن دور میشد برگشت و روبه کیوجونگ چشمک ناملموسی زد.!
________________
(زمان و مکان_نامشخص)

بی انکه توانی برای سوگواری داشته باشد تنها در گوشه ای از سرسرای وسیع کز کرده بود و به بزرگان اینلینتاس که همگی با سرهای پایین ایستاده بودند نگاه میکرد..
چشم هایی که به برادرش خیره بودند را دوست نداشت و ارزو میکرد آمان همانطور که گفته بود بتواند کاری انجام دهد..
_صاحبان و محافظان,ما همگی شاهد زایش نور از سحابی مادر بودیم که اتفاقی بسیار نادر است و شخصی که تولدش با این تابش در زمانی موازی باشد,محافظی بسیار قدرتمند خواهد بود..اما اِو با تمام قدرتش باز هم نتوانست دربرابر چشم سیاه مقاومت کند و این خلاف چیزیست که باید اتفاق بیفتد!.
کمی سکوت کرد و با قرار گرفتن بالای تابوت کریستالی اِو ,گردنبندش را دراورد و با نشان دادن اویزش گفت:من به عنوان شاه,از شما خواسته ای دارم.
همه افراد یک صدا گفتند:امر امر شماست آمان بزرگ..
_محافظ انعکاس ها,جلو بیایید..و همچنین صاحب کهکشان گرداب..
مردی با ردای نقره ای و زنی با موهای سیاه و بسیاربلند به تابوت نزدیک شدند..
آمان دستی بر شیشه روی تابوت کشید و به محض ازبین رفتنش روشنایی عجیبی از درون تابوت بیرون امد!.
_روح اِو بخاطر نفرین چشم سیاه روشنایی رو گم کرده..برش گردونید و کریستال دور قلبش رو کامل کنید تا این اتفاق بار دیگه ای نداشته باشه!.
ترامینا با شنیدن این جمله وحشت زده ایستاد و گفت:اگر کریستال دور قلبش کامل بشه احساسش رو از دست میده و دادن زندگی ابدی به کسی,مثل مجازات میمونه نه لطف!
آمان با خشم نگاهی به میان جمعیت انداخت و بی انکه پاسخی دهد از افراد مقابلش خواست کارشان را شروع کنند.!
زن نفس عمیقی کشید و همانطور که تصویر کهکشان گرداب بر سنگ دستبندش درخشان تر میشد دستش را روی چشمان بسته اِو گذاشت..
با افزایش سرما در سرسرا,همه نگاه ها به محافظی که سعی در کنترل جهت پرتوهای رسیده از گرداب داشت چرخید..ستاره های بازوهای جوان گرداب نیروی خوبی برای جسم دردکشیده اِو فراهم میکردند.!
تمام افرادی که در سرسرا بودند در جای خود زانو زدند و با خیره شدن به زمین,سعی در کنترل کردن نیروهایشان داشتند..
کمی بعد حریری نورانی موهای بلند و سیاه زن را به هوا بلند کرد و پس از احاطه جسم اِو,برای لحظه ای تمام سرسرا در نوری نقره رنگ غرق شد!.
با کمرنگ شدن انعکاس ها میون سرسرا,آمان نگاهی به گردنبند سیاه شده اِو انداخت و با دیدن کهکشان غوطه ور در سپیدی,نگاه مضطربش رو به تابوت داد اما..تابوت خالی به جز درده هایی درخشان از نور و انعکاس هایش,چیزی درخود نداشت!.
افراد دیگر هنوز چیزی نفهمیده بودند که صدایی گرم و بسیار اشنا از ورودیه تالار به گوش رسید..
_برای ناتوانی در انجام وظیفه طلب بخشش دارم آمان..
و دربرابر نگاه های متعجب و کنجکاو درون سرسرا, اِو از میان ذرات درخشان و دود مانندی که ورودیه را درخود فروبرده بودند بیرون امد..
 اما قدم های استوارش و چهره بی فروغی که داشت هیچ یک شبیه اِو نبودند!به خصوص موهای مشکی رنگ و چشم های درخشان طلاییش!.گویی اِو واقعا مرده بود..!
______________
(زمانی موازی_زمین)

مدت زیادی بود که بی چشم به هم زدن نگاهش رو به چهره اشنای هیون جونگ دوخته بود و فکر میکرد به گذشته ای که ممکن بود وجود داشته باشد!و حالا تمام ان گذشته هم مانند فرد مقابلش چشم بسته بود!.
اهسته دست یخ زده اش رو لمس کرد و نامطمئن سرش رو روی سینه هیون جونگ گذاشت..
هربار که در این ساعت ها اینکار رو کرده بود,حس عجیبی تمام وجودش رو در بر میگرفت و حرف های کیوجونگ بار دیگه توی گوشش تکرار میشدند..اما هربار میگفت حتی اگه برادرم هم بود حالا دیگه مرده!.و در تنهایی بی نهایتش غرق میشد!.
هنوز پلک هاش روی هم نیفتاده بودند که در های اتاق به شدت باز شدو چهره جدی جونگمین و نگهبان های سازمان مشخص شد.جونگمین پس از چرخوندن نگاهش درون اتاق روی جسم هیون جونگ ایستاد و با اشاره سرش نگهبان ها به سمت هیون جونگ رفتند..
هیونگ جون بلافاصله ایستاد و گفت:چه خبره؟چه کار میکنید؟؟؟
جونگمین غرید:این اتفاق افتاده و هیچکس به من چیزی نمیگه؟!با این حماقتتون میدونی جقدر توی برگشتنش وقفه ایجاد کردین!؟
و با اشاره سرش دستور داد هیون جونگ رو از اونجا ببرن..
هیونگ جون با وحشت بلند شد و گفت:نه..خواهش میکنم جونگمین! هیون جونگ نمرده نباید بسوزونیش!.
جونگمین لحظه ای ایستاد و بی اونکه برگرده زمزمه کرد:منم نمیخواستم اینکارو انجام بدم!.
و به سرعت همراه نگهبان ها از اتاق دور شد..
همونطور که احتمالات ذهنش رو زیر لب می گفت نگاهش رو میچرخوند تا شاید کیوجونگ رو پیدا کنه و باز به سرعت قدم هاش اضافه میکرد..
کمی بعد با رسیدن به اتاق بزرگ و سراسر سفیدی ایستادند و جونگمین با تردید کارتش رو روی در گذاشت و با نصب محافظ اشعه روی پوستش همراه نگهبان ها داخل شد..
چرخی دور شهاب سنگ بزرگ زد و با اشاره دستش از افرادش خواست هیون جونگ رو درون تابوتی که با سیم های متعدد احاطه شده بود  بذارند..
جلو تر رفت و با تردید شیشه روی تابوت رو بست..
حالا فاصله زیادی با به پایان رسوندن فرضیش نداشت!.
با اشاره به افرادش از اونها خواست تا اتاق رو ترک کنند و بلافاصله انتهای سیم های متصل به تابوت رو درون میدان مغناطیسی زیر شهاب سنگ قرار داد..
نفس عمیقی کشید و بعد با فشردن دکمه سبز رنگ گوشه ای پناه گرفت و به صدای اعجاب انگیزی که از جهت دادن به اشعه های شهاب سنگ بوجود اومده بود گوش داد..
زمان به کندی می گذشت اما هیجانی که در رگ های جونگمین جاری بود به این کندی دامن میزد!.
اما پس از چند لحظه,همزمان با ازاد شدن در تابوت,ان موسیقی عجیب به پایان رسید و نور سبز رنگ به معنای تکمیل فرایند اتاق رو در برگرفت..
جونگمین با تردید به سمت تابوت رفت و همونطور که نفس های سریع و لرزونی می کشید سعی کرد با دستش مه غلیظ و درخشانی که از درون تابوت بیرون می اومد رو کنار بزنه..اما..تابوت خالی خالی بود!.
با شنیدن صدای قدم هایی مستحکم,نگاهش رو از اون محفظه گرفت و چند قدم به سمت دیگه ای برداشت تا بتونه پشت شهاب سنگ رو ببینه..
با تردید زمزمه کرد:هیون جونگ تو اینجایی؟
مکثی کرد و چند قدم دیگه برداشت..حالا میتونست مردی که پشت به او دستش رو روی شهاب سنگ گذاشته بود و موهایی به درخشانی ماه داشت رو ببینه..اما اون کی بود؟
هنوز قدم بعدیش رو برنداشته بود که صدایی شفاف و رسا گفت:برای ناتوانی در انجام وظیفه طلب بخشش دارم رئیس پارک.
جونگمین با وحشت گفت:هیون جونگ؟
و با چرخیدن مرد تونست چشم های مشکی براقش رو ببینه که بین موهای نقره رنگش ترکیب فوق العاده عجیبی رو ساخته بود!.
هیون جونگ قدم دیگه ای برداشت و زمزمه وار گفت:تبریک میگم.بخاطر نتیجه تحقیقاتتون..اما..
نگاه سرد و ترسناکی به جونگمین ترسیده انداخت و با لحن عامیانه ای ادامه داد:بهتره به کسی نتیجش رو اعلام نکنی..چون من واقعا مردم!.





________
یوهاهاهاهاااااا داستان تازه شروع شد بهتون تبریک میگم که هنوز زنده اید





نوع مطلب : five members، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 مرداد 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
جمعه 5 مرداد 1397 09:03 ب.ظ
اگه بخوای بر عهده ماریشكا بزاری كه صد سال باید صبر كنیم:/ :-|
حالا موضوعش چیه
Padmè Skywتا همینجارم ماریشکا جلو برده اصلاهم قبول ندارم صدسال رو
تیزر اولی که قبلا گذاشته بودم..همونه
جمعه 5 مرداد 1397 02:46 ب.ظ
حالا كی شروع می كنی به گذاشتن داستانت
Padmè Skywوقتی ماریشکا برام موضوع بزنه
هرچند شخصا دیشب میخواستم اپ کنم بدون موضوع و اینا ولی گفتم اینجوری محکم کاری
جمعه 5 مرداد 1397 02:45 ب.ظ
وایییییی بالاخره نویسنده وب شالر شدی
هورااااااااا
حالا چی می خوای اون جا بزاری
زود تر قسمته بعدو هم بنویس
Padmè Skywارههه
هوراا
تپه هارو فتح میکنم هی..از وب ها کانال میزنم به همدیگه
اینه های شکسته
اینو میذارم:))
چشممم فعلا که ریوایند اوردم
پنجشنبه 4 مرداد 1397 08:10 ب.ظ
:|:|:|
منظورم قسمت جدید این داستانه:|
Padmè Skywاها اوکی
ننوشتم هنوز اصلا نتونستم امروز!
ببین نیکی..
وب سیلور استار:)))
میبینمت
پنجشنبه 4 مرداد 1397 04:00 ب.ظ
پادمییییییی من پارت می خوامممم
Padmè Skywاخ اخ باشه:))
پنجشنبه 4 مرداد 1397 02:34 ب.ظ
هان؟؟!!چه شد؟؟!!!چرا من هیچی نمیفهمم
وااااای هیون موهاش نقره ای شده..تک دلم بریده شد..استایل جدیدش چرا اینقد ادم کشه...من مرگ


Padmè Skywهانن؟؟؟ میفهمییی:) تلقین نکن کشتمشون ولی یه اتفاق خاصی اون وسط افتاده که من پارت بعدی نشونتون میدم چیه
اوفففففف نگووو خیلیییی خوبببهههههه
مررررگهههههه
چهارشنبه 3 مرداد 1397 10:53 ب.ظ
منم داستان می خوام هر چی تونستی بفرست بخونم فقط بفرست
چه از مال خودت چه از مال بقیه
Padmè Skywچیزی ندارم فعلا:)))
چهارشنبه 3 مرداد 1397 03:55 ب.ظ
خوب بقیشونو برام بفرست که نخوندمو جایی نزاشتی
Padmè Skywاز داستانای خودم نفرستادم:)))
سه شنبه 2 مرداد 1397 10:51 ب.ظ
پادمیییییی منم اون چیزایی كه برای سیندیا میخوای بفرستی رو میخوام
Padmè Skywچیز خاصی نیس خوندیشون
دوشنبه 1 مرداد 1397 08:58 ب.ظ
پارت بعد رو هر چه زود تر بزاررر
Padmè Skywببینیم چه میشوددد
دوشنبه 1 مرداد 1397 08:58 ب.ظ
اوه یسسسس
یه حسی بهم میگه جای اِو و هیون با هم عوض شده
اگر هیونو بكشی من می دونمو تو
چقدر كم بود
راستی تو از سیندیا خبر داری می دونی چرا نمیزاره
Padmè Skywیس یسیس
تو همین مایه ها:)) ولی خیلی پیچیده تر از اینه..
ملالی نیستمن که هزار بار کشتمش یکیش همین پیش پای شما!ولی دلت روشن باشه که تهش نمیمیرههنو فکرامو نکردم البته
ببخشیود بیشتر از این نکشیدم بنویسم:))اقاا توی سه روز پنج بار اپ کردم جای کانگراجولیشن داره
نه من از سیندیا خبری ندارم خودم هم نمیدانم کجاست!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر