درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام..میدونین که حسابی میهن شب قبل نابودم کرد فکر میکنم همه جا جار زدم از بس حالم خراب بود بخاطرش..
و از شماهایی که دیشب داستانو تا یه جاهاییش خوندین هم میخوام اگه حوصله دارین از اول بخونید چون برای بار سوم دوباره نوشتمش.
آکاش به معنای اسمان هست.و داستان هیونمین برومنسه!
خب..میرم بنویسمش..امیدوارم سالم به آپ برسه!



(ابی فلش بک به یکماه قبله سیاه زمان حال و قرمز اینده یک ماه بعد هست)



هیچ کس ندید..هیچ کس نشنید..اخه...کسی وجود نداشت که بخواد کاری انجام بده!.
فقط من مونده بودم و یه جعبه و یه عالمه فریاد که قبل از شنیده شدن مرده بودن..
یه نفر توی لحظه اخر اسلحش رو دراورد و تموم کارکترای زندگیم رو رگبار بست..
تموم اون شهر و بوی رطوبتش رو..تموم قایقارو غرق کرد و البته که آکاش هم جزوشون بود..همون قایقی که خیلی وقت پیش باید دربارش میگفتم..نه..چرا من؟؟تو هم میدونستی!تو باید میگفتی..تو باید قبل از اینکه اگاستیا به سمتم برگرده و فریاد بزنه "جِی!!!" , قبل از اینکه ماشین به من بخوره و اگاستیا بخاطرش نتونه بی تفاوت بمونه,باید قبل از اینکه اون بخاطر من کشته شه درباره همه چیز اخطار میدادی!!!
_چطور اینکارو میکردم؟تو که نبودی..جی تو توی داستان ما گم شده بودی..فقط من ,اگاستیا و مین باقی مونده بودیم..درست بین تکه پاره های آکاش..
سرش رو تکون داد و بلند فریاد زد:شما ها گم شده بودین!!!! من که سر جام بودم!!!منکه هر روز توی کافه منتظرتون مینشستم..شما لعنتیا رادار رو خاموش کردین تا جعبه سالم برسه روی اب و خودتون رو بین معماهای مزخرف پروفسور گم کردین!
_اون اذیتت میکرد جِی؟؟
هیون جونگ خودش رو عقب کشید و با پس زدن دست های ژاکلین غرید:اون دیوونس!!!انگار من رو به شکل اون جعبه مزخرف میبینه!.همش میگه..
_هیون جونگ؟؟
با شنیدن اسمش از زبون ژاکلین متعجب سرش رو بالا اورد اما قبل اونکه چیزی بگه به شدت به عقب کشیده شد و هر دو روی انبوهی از کاه های خیس خورده افتادند.!

_______________


پلک محکمی زد و همونطور که دسته عینک فلزیش رو میون لب هاش نگه داشته بود سرش رو بار دیگه با ریتم اهنگی که از هدفونش پخش میشد تکون داد..با وجود اینکه زیر سایبون ایستاده بود قطره های درشت بارون گه گاه روی موهای لختش می چکیدن..کمی که گذشت با بالا رفتن کرکره کافه,عینکش رو به چشم زد و بی تعلل از خیابون عبور کرد..دستش رو روی شیشه سرد در گذاشت و زنگ کافه قدیمی ورودش رو اعلام کرد..
هدفون رو دور گردنش انداخت و با نگاه سرگردونش پشت پیشخون رو گشت..ژاکلین,آگاستیا..مین...گرمایی که روی پلک هاش سنگینی میکرد با چرخش سرش به پایین اهسته فروریخت هرچند سعی می کرد بی توجه بمونه!..قدم هاش رو به سمت میز تک نفره گوشه کافه کشوند و به محض نشستن با سر انگشتش روی میز ضرب اهنگی که زمزمه هاش رو از هدفون دور گردنش میشنید گرفت..
هیون جونگ چهره گرفته مادام رو از انعکاس شیشه مقابلش میدید اما همچنان نمیخواست چیزی سفارش بده..مثل تمام هفته گذشته!مثل تمام هفته های قبل از اون..

__________


_نمیشه!!مین کنترلش از دستم خارج شده!!
صفحه نمایشگر سیاه و سبز میشد و پاسخی که میرسید هر لحظه ضعیف تر از قبل!:همه چی..انجام..شده..جعبه رو..میفرستیم به..سطح

هیون جونگ اما وحشت زده به مانیتوری که قطع ارتباط رو نشون میداد خیره مونده بود و فریاد اخری که ثانیه اخر تماس شنیده بود توی گوشش زنگ میزد!
قدمی به عقب رفت و به محض باز شدن در کلبه با سیاه شدن نگاهش روی زمین نشست..
چرا انقدر زود به اینجا رسیده بودن؟..
___________


با حس قرار گرفتن دستی روی شونش اهسته سرش رو از روی میز بلند کرد..و به محض دیدن پروفسور مقابلش سرمای عجیبی توی تنش نشست!
دستی به موهاش کشید و با صدای متعجب و ترسیده ای گفت:شما..اینجا؟
پلک چپش ناخواسته به لرزش افتاده بود و موهای اشفته و چهره رنگ پریدش پروفسور رو نگران میکرد!ممکن بود که اون چیزی بدونه؟
چهارپایه کنار پنجره رو برداشت و روبروی هیون جونگ نشست:حالت چطوره؟
هیون جونگ به سختی دست های عرق کردش رو میفشرد و با صدایی که لرزشش گه گاه مشخص میشد گفت:باید چطور باشم پروفسور؟.
مرد دستی به بارونی قدیمیش کشید و گفت:خانوادت رو توی دریا گم کردی.تو نسبت به جنجالی که پشت ماجرا بوجود اومده,خیلی ارومی جِی!خیلی..
عینکش رو روی بینیش فشرد و با خیره شدن به چشم های براق مقابلش گفت:جِی همراه خانوادش توی امواج گم شده پروفسور.الان فقط هیون جونگی بدون هیچ خاطره و ترسی باقی مونده..با برگشتن اون قایق شما میتونین با جِی صحبت کنین.
و با گذاشتن هدفون روی گوشش از جاش بلند شد.
_جعبه کجاست؟
با گیر افتادن مچش بین دست های اون مرد دوباره تپش قلبش رو توی گلوش احساس میکرد و به محض تلخ شدن دهانش,با لب گزیده زمزمه کرد:کدوم..جعبه؟

___________


یک ساعت تا طلوع خورشید مونده بود و هر چهار نفر با وجود ترس و اضطرابشون لبخند های کمرنگی برای اروم کردن همدیگه میزدند..هرچند که هیچکس به اندازه هیون جونگ وحشت زده نبود!اون اصلا حس خوبی نسبت به این کار احمقانه نداشت..اصلا!
_جِی! دوباره شبیه ماهی شدی!این قیافه مزخرف رو فراموش کن پسر!
مین با شنیدن این جمله نگاهش رو به صورت هیون داد که بینیش از سرما سرخ شده بود و عینک فلزیش از میون خرواری موی قهوه ای و ژولیده توی چشم میزد!واقعا افتضاح بود..و باوجود تلاش زیادش نتونست خندشو نگه داره!.اما با دیدن چهره عصبی اون قهقهه کوتاهش رو قطع کرد تا بیشتر روی اعصاب هیون حرکت نکنه..هرچند که صدای رعد و برقی که از دور دست میومد تمام اشوب شکل نگرفته توی کلبه رو به سکوت تبدیل کرد..سکوتی پر از نگرانی!.
______________

پروفسور نگاه سردش رو به چشم های هیون جونگ  داد و زیر لب گفت:انتخاب درستی نبود,جی!
بی تردید ایستاد و با زدن تنه ای بهش از کافه بیرون زد اما قبل اونکه سوار ماشینش بشه,نیم نگاهی به هیون جونگ که روی زمین نشسته و به شدت سرفه میکرد انداخت..هر لحظه به اندازه سال ها داشت عقب میفتاد..و این درست نبود!
با بسته شدن در کافه زانو های لرزون هیون جونگ خم شدند و به محض افتادنش سرفه هاش شدت گرفتند!
اون حرف مثل یه زهر درونش رو میسوزوند و بار دیگه اضطراب بی اندازه رو میچشید!.
نمیتونست بدون هیچ حرکتی صبر کنه و با گرفتن دستش به پایه صندلی سعی کرد بلند شه..اما با لق زدن صندلی به جلو بار دیگه تعادلش رو از دست داد و همراه صندلی روی زمین افتاد..و بعد اون, صدای شکستن ظرف ها و قدم های سریع مادام  به عنوان اخرین نجواها توی ذهنش ثبت شدند و همراه با افتادن اولین قطره اشکش,توی سیاهی ذهنش غرق شد..
_______________

بارونی هیون جونگ رو روی لباس غواصیش پوشید و همونطور که به سمت در میرفت لحظه ای مردد موند..نگاهش رو به چهره رنگ پریده هیون داد و گفت:ما همه اطمینانمون به توعه برای همین نگرانی ای نداریم!
رد نگاه هیون جونگ رو گرفت و با دیدن ابر هایی در دور دست لبخندی زد و ادامه داد:حتی اگه سیل بباره هم تو حواست بهمون هست مگه نه؟؟پس بهتره بگم فردا توی کافه هم رو میبینیم جِی!
دست هیون جونگ رو بین دستش فشرد و با شنیدن"موفق باشیدِ"هیون لبخندش رو عمیق ترکرد و همراه اگاستیا از کلبه بیرون رفت..
هرچند که خودش هم دست کمی از هیون نداشت و اون لبخند خیلی زود جاش رو به لب هایی گزیده داد..
_______________

صدای چکه های اب روی شیروونی کم کم پلک های سنگینش رو وادار به باز شدن کردند و با چرخوندن سرش, رقص اشکال درهم برهمی که خورشید روی زمین بوجود می اورد,نگاهش رو پرکرد..
دستی به صورتش کشید و کورکورانه دستش رو روی تخت حرکت داد تا عینکش رو پیدا کنه..
اما برخورد دستش با لیوان کنار تخت باعث شد اب خنک روی پاش بریزه و به یقین برسه که بار دیگه توی طبقه سوم کافه,که مدتی متعلق به اگاستیا بود بیدار شده..اتاقی که بدون کوچک ترین تغییری درش,هفته هاست که به مادام سپرده شده..
با حس دردی توی سینش نفسش رو بیرون داد و با کمی تعلل به سمت پنجره رفت..
نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو بست..
با سر انگشت هاش لبه پنجره رو لمس کرد و همونطور که زیر لب ملودی ای رو زمزمه میکرد به سمت پله های گوشه اتاق رفت..
نگاه کردن به شهری که حتی با چشم بسته هم درش خاطره داشت,فقط دردی رو براش زنده میکرد که قدرت تحملش رو خیلی وقت قبل از دست داده بود!.
_______________

مدت زیادی بود که نگاهش به مانیتور سیاه و سبز دوخته شده بود و با وجود اضطراب شدیدش سعی میکرد با بالاترین دقت ممکن جزئیات رو بررسی کنه و تغییرات رو به ژاکلین گزارش بده اما کمتر از ده دقیقه دیگه,قایق به مکان نهایی میرسید و مجبور بودند با یه توقف بیست دقیقه ای,مرحله اصلی رو اجرا کنند..بیست دقیقه ای که درش هیچ کسی توی قایق باقی نمیموند..!
برای اخرین بار به توده هوایی که نزدیک میشد نگاه کرد و با وجود اینکه سرعت نزدیک شدنش به شدت بالا بود,زمزمه وارگفت:قلاب هارو ببندین.موفق باشید!
________________

با قدم های سنگین راهش رو به سمت میز کوچکش پیش برد و همونطور که می نشست نگاهش رو به خیابون داد..
همونطور که به رهگذر ها نگاه میکرد برای لحظه ای  مرد سیاهپوشی که از پشت ساختمون روبرویی کافه رو زیر نظر داشت توجهش رو جلب کرد..اما هیکل و نگاه اون مرد براش به شدت اشنا بود و همین باعث شد بی تعلل از کافه بیرون بزنه!.
به محض رسیدن به خیابون اخمی کرد و با مخفی شدن مرد پشت دیوار شروع کرد به دویدن..مرد سیاهپوش همانطور که با یک دست کلاهی رو جلوی صورتش نگه میداشت,جلو میرفت و گه گاه به عقب برمیگشت تا هیون جونگ روببینه..
اما درست توی یکی از این برگشتن ها,صحنه ای که دید به قدری ترسناک بود که نتونست بی تفاوت بمونه و فریاد"مراقب باش جِییی!!!"هویتش رو به هیون جونگ, درست چند ثانیه قبل از برخوردش با ماشین نشون داد!
با وجود این که هیون جونگ رو چندین متر به عقب پرت کرد,برخورد دردناکی نبود..نه به اندازه صدایی که اسمش رو گفته بود!"جی!"و نه به اندازه روبرو شدن با ارزوی یک ماهش..
درد پهلوی پاره شدش دربرابر این دردها هیچ جایگاهی نداشت!.
________________

_خط ازاد..صدای من رو دارین؟ایستگاه سیار آکاش,صدای من رو دارین؟؟
بار دیگه سیگنال هارو بررسی کرد..اما همچنان خبری نبود!طبق گزارش اب و هوا,طوفان در نزدیکی قایقشون رسیده بود و از طرفی رادار اگاستیا مدت زیادی بود که از کار افتاده بود!
با دست های لرزون موهاش رو به بالا داد و بار دیگه تلاش کرد سیگنال های اطراف رو بررسی کنه..
و درست چند لحظه قبل از اونکه تایمر دستگاه ارتباط رو قطع کنه فرکانس ضعیفی توجهش رو جلب کرد..
با دستگاه کوچیکش سعی داشت موج رو تقویت کنه و بعد چند لحظه صدای خش دار آگاستیا به گوشش رسید:گروه دو,فرکانس بی رو فعال کنید..
با ناباوری روی نیمکت گوشه کلبه افتاد و با فریاد گفت:دارین چکار میکنین؟؟
بعد از چند لحظه صدای ضعیف تری به گوشش رسید:هوا برای اتمام نقشه مناسب نیست.باید بخش دوم رو انجام بدیم,متاسفم.
و با پیچیدن صدای امواج دریا توی گوشش بلند گفت:اما این دیوونگی محضه!!
با عصبانیت به سمت کامپیوترش رفت و  خیلی سریع مختصات و فاصله طوفان رو بررسی کرد..برای هر کاری دیر شده بود!
____________
 _جِی؟؟صدامو میشنوی؟؟
با ناله ضعیفی چرخید و به سختی پلک هاش رو از هم دور کرد..چهره اشنای مقابلش شبیه یه رویا بود و همین,مجبورش میکرد که نخواد از این رویا جدا بشه!
_جِی میتونی من رو ببینی؟
با شنیدن دوباره صداش آهی کشیدو زمزمه وار گفت:مین..انقدر سعی نکن..از رویات بیدارم کنی!
اما اینبار رطوبت و سرمایی که روی چشم هاش نشست خواب رو به کلی از سرش پروند و با گیر افتادن نگاهش در صورت نگران اگاستیا,با ناباوری توی جاش نیم خیز شد که درد رعد اسایی کل تنش رو لرزوند.!
_هی..اروم باش جی..همه چی تموم شده اروم باش!
______________
با دیدن ارم چشمک زن گوشه صفحه خیلی سریع ارتباط رو وصل کرد و صدای لرزون مین توی گوشش پیچید:کابل ژاکلین پاره شده جی!لطفا بگو که هنوز نزدیک قایقه..
چیزی توی قلبش فروریخت و با دست های یخ زدش جی پی اسای کوچیکشون رو روی صفحه پیدا کرد..اما برخلاف امیدشون,اون نقطه قرمز فاصله زیادی گرفته بود!.
نفس کوتاهی کشید و به سختی گفت:کاری ازتون بر نمیاد..اب دورِش کرده!.
اما صدای پر درد جونگمین توی گوشش نفسش رو برید.!
_پس اگاستیا بخاطر کی طنابش رو باز کرد.؟حالا..کی میتونه جعبه رو برگردونه!؟
____________




داشته باشین تا فردا باقیش رو بنویسم:*




نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 7 مهر 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
چهارشنبه 2 آبان 1397 03:41 ب.ظ
هیچ خبری از نویسندش نداری
Padmè Skywناچ..اخرین رد پاهاش توی یکی از وبای قدیمی گم شده..
پنجشنبه 26 مهر 1397 11:50 ق.ظ
پادمی یه سوال
Cloth doll دو تا فصل داره
Padmè Skywره ولی فصل دومش رو گذاشته یه وبی که فیلتر شده:/
چن جا دیگه هم دیدمش ولی فایلاش سوخته بود-__-
خیلی درگیرش بودم لعنتی :\ بخصوص اینکه شنیدم خیلی هیون رو حالش رو میگیره:|
چهارشنبه 18 مهر 1397 10:58 ب.ظ
من درسای تورو قبلا خوندم
راستی تغییر رشته دادی به ریاضی
Padmè Skywدوباره بخون پایت قوی شه
یسس ریاضیم
یکشنبه 15 مهر 1397 09:54 ب.ظ
پادمییییییییی نمی خوای ادامه بزاریییییییییی-_______-
Padmè Skywsorry
بی اندازه امتحان داریم
سه شنبه 10 مهر 1397 10:39 ب.ظ
باشه موفق باشی
منم امروز تا ساعت ٩ شب مدرسه بودم
Padmè Skywthanx:*
هیییییع
دوشنبه 9 مهر 1397 04:14 ب.ظ
من پارت جدید می خوامممممممممم -______-
Padmè Skyw:*
شنبه 7 مهر 1397 01:59 ق.ظ
سلامییی پیامو دیدم پریدم اومدم اینجا..کم کم یه چیزایی داره دستگیزم میشهاون تیکه که مین یهو صداش زد مراقب باشه و بعد پرت شد خیلی خوب بود.اون شوک که موقع شتیدن صدای مینو دوس دارم
پرفکت
بریم تا باقیش
Padmè Skywافرین افرین
خوبه:))
اوففف صدای مین خودش شوکهحالا اینم که انتظار نداشت..
ممنون:)))
chalo
شنبه 7 مهر 1397 12:51 ق.ظ
هایییییی
آخ جونننن بالاخره پادمی وارد می شود
انتظار داشتم ریواید بزاری نه داستان جدید:|
این داستان هارتیه
اگه از اعضای دابل كسی رو بكشیمن می دونمو تو-____-
اون كسی كه تو قسمت آینده بخاطر هیون مرده كیه
منتظر بقیه هستم
ریواید و اون یكی داستان رو كه این جا می ذاشتی رو نمیزاری -_____-
Padmè Skywسلام:)
از این انتظارا نداشته باش موتورم خوابیده فعلا نمیکشم برای ریوایند و بقیشون..
نه
کسی نیس که کشتنش مزه بده تو این داستان
خودت چی فکر میکنی؟به جز آگاستیا کی اونجا بود اخه؟؟ '__'
میذارم ولی بعدا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر