تبلیغات
SS501 short stories - AAKASH_2
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




یعنی هیچی نگین منم هیچی نمیگم..
فقط بخونین که دارم میمیرم از خستگی..

(داستان ویرایش نداره,شرمنده)



_ششش..همه چی تموم شده..معذرت میخوام..
با لغزیدن جسم سردی روی بدنش به سختی نگاهش رو چرخوند و با بغض لب زد:مین؟..
شخصی که کنارش نشسته بود برگشت و با چهره درهم رفتش گفت:مین و کوفت!میدونی چقدر نگرانش کردی؟کل شب کنارت بود..
همونطور که نگاهش رو روی چهره زخمی اگاستیا میگردوند با تردید پرسید:چی شده؟
_ممکنه تو اخرین اتفاقی رو که یادت مونده برام تعریف کنی؟
هیون جونگ لحظه ای سکوت کرد و بعد با رد شدن خاطره نه چندان دوری از ذهنش با چشم های وحشت زدش زمزمه کرد:یه نفر دنبالمون بود!.
________________

نگاهش به مانیتور خشک شده بود و نمیتونست تصمیم درستی بگیره..حالا هیچ نظری درباره هیچ کدوم از اتفاقات نداشت..انگار توی سراب نفرت انگیزی درحال غرق شدن بود..و بوق ممتدی که بعد از بین رفتن سیگنال های اکاش توی اتاقک پیچید,مثل نیش ماری توی قلبش فرو رفت..
انگشت های یخ زدش رو به هم فشرد و بار دیگه کد ها رو وارد سیستم کرد..و حالا میتونست ببینه که دو نقطه باقی مونده روی رادار چطور از هم فاصله میگیرند!.
برای لحظه ای ایستاد و نگاه سرگردونش رو به زمین دوخت..بدون شک طوفان تا حالا به اکاش رسیده بود.!
__________________

اگاستیا بی اونکه تغییری توی چهرش بده روی زمین نشست و زیر لب گفت:ادامه بده..
هیون جونگ چشم هاش رو بست و همزمان با جاری شدن قطره اشکش زمزمه کرد:اون پالتوی سیاهی که دور دستش بود رو روی زمین انداخت و قبل اونکه کسی متوجه اسلحش بشه شلیک کرد.!
_و بعد از اون,همهمه ای که بوجود اومد بهش این اجازه رو داد که ناپدید بشه..چیز دیگه ای یادت میاد؟
هیون جونگ اهسته دست اگاستیا رو گرفت و همونطور که سعی داشت سر جاش بشینه گفت:تو,بخاطر من,مردی..!
_________________

برای لحظه ای فکری از ذهنش گذشت..اگر بازه فرکانس های دستگاه رو تغییر میداد,شاید مکانش رو برای بقیه فاش میکرد اما میتونست با تک تکشون بدون گیرنده اکاش ارتباط برقرار کنه پس بی اونکه تردیدی داشته باشه تقویت کننده رو به جعبه رنگ و رو رفته مقابلش متصل کرد و اخرین تلاشش رو برای درست شدن ارتباطش با مین شروع کرد..
چند لحظه بعد,مانیتور از حالت چشمک زنش خارج شد و صدای ضعیف و اشنایی اشک رو به چشمهاش اورد..
_جِی؟..نباید این کارو..میکردی
بی توجه به مین گفت:چیشده؟تونستی کاری انجام بدی؟؟
چند لحظه به جز سکوت و صدای امواج چیزی نبود.و بعد:اون جعبه درست روبروم قرار داره..و همچنین اگاستیا..
__________________

حالا لرزش هیون جونگ بیشتر شده بود و با چنگ زدن به پیرهن پاره اگاستیا ناله دردناکی از میون لب هاش بیرون پرید..
اگاستیا به سرعت کنار تخت نشست و با دیدن چهره رنگ پریده هیون جونگ فریاد زد:مین؟؟؟بیا اینجا..
صدای کشیده شدن صندلی از انتهای خونه قدیمی به گوش رسید و کمی بعد قدم های پیوسته و سنگین مین!
درست از زمانی که با باز کردن در خونه,هیکلی سیاه روی دوشش افتاده بود و غرق شدنش درون بوی خونی که بین رطوبت دریا گم میشد,جرئت بیرون اومدن از اتاقش رو نداشت!..اما حالا که هیون جونگ رو اون طور میدید ارزو میکرد چهار شب به عقب برگرده و اون نقشه لعنتی رو با اگاستیا درمیون نذاره!.
فقط چهار شب..فقط!
________________

با شنیدن جمله مین لبخند کمرنگی روی لبش کشیده شد و با اضطراب پرسید:به قایق نزدیکید؟میتونین برگردین اره؟
اما جوابی به گوشش نرسید..فقط نفس های عمیق و عصبی مین شنیده میشد و کمی بعد فریادی ناگهانی تنش رو به لرز انداخت!اون صدای مین بود.؟
به سرعت حرکت طوفان رو چک کرد و با سیاه شدن مانیتور به سرعت مکان اخرین فرکانس های رسیده از مین رو چک کرد..
_______________

با ناله دوباره هیون جونگ به خودش اومد و روی زمین زانو زد..اهسته دست های هیون جونگ رو از دور دست اگاستیا باز کرد و با صدای خش دارش گفت:نباید خودتو عذاب بدی..هیچ چیز تقصیر تو نبوده.اما اگه بلایی سرت بیاد,هیچ وقت نمیبخشمت!

_______________

کمی خش خش و سپری شدن دقایقی که انگار نمی گذشتند..و بعد بار دیگه صدای مقطع مین به گوشش رسید:ردیاب..من..و.. اگاسـ..تیـ..بسوزون!
برای یه لحظه احساس کرد بدنش از درون منجمد شده..
_ماموریـ..ت..تموم..میشه..
تن لرزونش رو به میز پوسیده تکیه داد و به سختی انگشت هاش رو روی کیبورد حرکت داد..با نگاه بهت زدش کد های پیش ساخت رو وارد کرد و بعد چند ثانیه ردیاب اگاستیا برای همیشه خاموش شد..اما به محص اینکه کد رو برای مین وارد کرد,چند نقطه قرمز با فرکانس های ناشناخته اطراف اکاش بوجود اومدن و از سرور دوم صدای ترسیده مین گوش هاش رو پر کرد:عجله...کـ..ن جِی!.
قطرات درشت عرق روی پشتش میغلطیدند و دست هاش از شدت اضطراب میلرزید اما هر کار که میکرد ردیاب مین کد هارو نمی پذیرفت!.انگار کسی دست کاریش کرده بود..
با نزدیک تر شدن نقاط قرمز عصبی فریاد کشید:نمیشه!!مین کنترلش از دستم خارج شده!!
صفحه نمایشگر سیاه و سبز میشد و پاسخی که میرسید هر لحظه ضعیف تر از قبل!:پس..دیگه..نگران نباش..همه چی..انجام..شده..جعبه رو..میفرستیم به..سطح
هیون جونگ اما وحشت زده به مانیتوری که قطع ارتباط رو نشون میداد خیره مونده بود و فریاد اخری که ثانیه اخر تماس شنیده بود توی گوشش زنگ میزد!
چه اتفاقی افتاده بود؟.اون نقاط قرمز...؟؟
قدمی به عقب رفت و به محض باز شدن در کلبه با سیاه شدن نگاهش روی زمین نشست..
چرا انقدر زود به اینجا رسیده بودن؟..

__________________

هیون جونگ چیزی نمیگفت..و چشم های پر از اشکش درست از لحظه ای که قامت مین وارد شده بود روی چهره جدی و خاکی شده اش ایستاده بودند..و درنهایت زمانی که مین سکوت کرد,بطور ناگهانی دست های لرزونش رو دور تن مین حلقه کرد و با صدای ضعیفی گفت:داشتم توی وحشت اون شهر مرطوب میمردم..ممنونم که زنده ای جونگمین.!خیلی ممنونم...

(خب ببخشید دیگه کم یا زیاد همینقدر نوشتنم اومد.:)




نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 آبان 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
پنجشنبه 24 آبان 1397 09:11 ب.ظ
هاییییی
خیلی عالی بود
و منم مثل أنا گیجم -___-
سخته نباشی
اون یكی داستانه كه قلبی بود رو هم بنویس دیگه-______-
Padmè Skywهایی:))
ممنون
طبیعیه پارت بعد رفع میشه:)))
تنکسسس:***
گیرم توش میفهمی؟؟
چهارشنبه 23 آبان 1397 04:22 ب.ظ
سلام..خوبی؟؟
پادمی این هفته خیلی درگیر بودم..الان تازه وقت کردم بیام بخونم اینا رو..
و اینکه اکاش برای من همچنان مبهمه..باید وقتی تموم شد یه دور دیگه از اول بخونم متوجه بشم.
خسته نباشییییی کلی❤❤❤
Padmè Skywسلام ممنون تو خوبی؟
انا تویی؟؟هیچ کدوم کامنتات اسم نداره دارم هنگ میکنم
الهی منم خیلی درگیر بودم اشکالی نداره:))) خوش اومدی..
طبیعیه.قول میدم تا دو پارت دیگه کاملا برات مشخص شه همه چیزش این داستانای جدیدم رو باید فقط کامل یا بدون فاصله زیاد بخونی تا قشنگ دستت باشه:))
ممنووون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر