تبلیغات
SS501 short stories - Nightshift.2
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام..
من هر شب اپ میکنم کوتاه هم هست به هر حال

*ویرایش نداره اشکالاتش رو ببخشید*


صدای شکستن نلبکی مثل یه سیلی امادیو رو از دنیایی که توش محو شده بود بیرون کشید و با کنار گذاشتن کتاب سرش رو بالا گرفت..بخاطر صدای ناگهانیش قدری وحشت کرده بود اما با دیدن شمع خاموش شده و چهره درهم رفته از درد هیون جونگ به سرعت به سمت صندلی خیز برداشت و با بلند کردن تن هیون از روی صندلی,نگاه سرگردونش توی کلبه به گردش افتاد..با عجله در راهرو های نیمه تاریک و کوتاه قدم میزد و بعد از پیدا نکردن چیز بدرد بخوری به سمت بعدی میرفت..تا اینکه بالاخره با اتاق نمور و سردی مواجه شد که تختی زهوار دررفته در گوشه اش به چشم میخورد..به تخت نزدیک شد و با حواس پرتی لنگه کفشش رو به کف زمین کشید تا در بیاد و با پاش پتو و لباس های نامرتب روی تخت رو کنار زد,هیون جونگ رو پایین گذاشت و بعد از چند قدم لنگ زدن بخاطر کفش چرم لژ دارش,لنگه دیگش رو هم دراورد و به سمت شومینه برگشت..خیلی زود شمع رو با اتیش شومینه روشن کرد و بعد برداشتن نلبکی ای دیگه از روی میز به اتاق برگشت..کنار تخت زانو زد و بعدقرار دادن شمع درون نلبکلی,اون رو به چهره هیون نزدیک کرد و زمزمه وار پرسید:حالت خوبه؟
هیون جونگ با نیشخندی نگاهش رو به صورت امادیو داد و بعد دستمال خون الودی رو که توی دستش میفشرد بالا گرفت:هر وقت به اینجا میرسه..خون دماغ میشم!احمقانست مگه نه؟؟
و با غلطیدن قطره ای اشک روی گونش لب زد:برو کتابت رو بیار...
و برای فریاد نزدن دربرابر سوزش قلبش به شدت گوشه از ملافه رو به دندون کشید.!
کمی بعد با شنیدن صدای قدم های امادیو که حالا بخاطر جوراب هاش نامفهوم شده بودن,نفسش رو بیرون داد و با نیم خیز شدن روی تخت گفت:بعد این...یه چیزایی هست که باید بدونی..من,وقتی مینوشتم اینارو نمیدونستم.بعدا فهمیدم.توی کابوسام!فرص کن اینا خاطرات ادریل اند..و من اونم!حالا..گوش کن تا بقیش رو بخونم.
و بعد از چند بار سرفه کردن دستش رو روی شمع گذاشت و با خاموش کردنش گفت:چند لحظه بعد اینکه دستم رو روی شونش گذاشتم بدنش سر خورد و با برگردوندن تنش,بار دیگه همون چهره تکراری رو دیدم..یه صورت رنگ پریده با لب های کبود..امشب هم باید یه بار دیگه انجامش میدادم و بعد حداقل یه مدت بیکار بودم.البته شاید!
اروم دستم رو روی کتفش فشردم و روی صورتش خم شدم تا لب هاش رو ببوسم اما درست چند ثانیه تا تموم شدن کارم,ماشین تکون شدیدی خورد و ناخواسته لب هام روی چونش نشستند!.
پلک هاش لرزیدند و با چند بار سرفه کردن بیدار شد..حالا تا پیش اومدن یه فرصت دیگه نمیتونستم کاری بکنم و اینکه مجبور بودم درد بیشتری بهش بدم,ازارم میداد.! _
هیون با گفتن این جمله سکوت کرد و بعد با جرقه فندکش شمع رو روشن کرد..انگار مرور خاطراتی که از چشم ادریل دیده بود,روش اثر گذاشته بود و بعد روشن کردن شمع با لحن خشکی گفت:بخون..
و با بستن چشم هاش روی تخت دراز کشید..
_ اما اون سراب هم مثل تاری دیدم به سرعت از بین رفت و چهره نگران جونگمین توی دیدم قرار گرفت..دستم رو گرفتم به صندلی و با صدای ضعیفی که انتظارش رو نداشتم پرسیدم:چی خورد به کامیون؟
نیم نگاهی به اینه انداخت و با گفتن:بیرون طوفانه..بخاطر اون بوده.
بار دیگه استارت زد و نگاهش رو به جاده داد:بیماری خاصی داری؟؟
تقریبا میشه گفت برای چنین جمله ایش دلم تنگ شده بود!به قدری که از همون اول به مریض بودنم گیر میداد...ولی برخلاف اینکه ذهنم کاملا سوالش رو رد میکرد,تنها گفتم:نمیدونم!.
این شب لعنتی تقریبا داشت جونم رو میگرفت!پس چنین تناقضی بین کارهام اصلا عجیب نبود...چند دقیقه که گذشت با دیدن کیوسک قرمز رنگ کنار جاده به سرعت دستم رو به شونه جونگمین کوبیدم تا نگه داره و با برداشتن کیفم با دست دیگه از ماشین پیاده شدم..هرچند که انگار دوباره موجی از انرژی منفی توی تنم پیچیده بود!.اینبار اون درد لعنتی روی سینم جمع شده بود و با رسیدن به اتاقک سرخ رنگ,قبل اونکه بتونم مدارکم رو اسکن کنم تا زمانم ثبت بشه تعادلم به هم خورد و توی چاله ابی که زیر کیوسک بوجود اومده بود افتادم.
صدای در ماشین..و بعد صدای جونگمین رو میشنیدم اما,وقتی که به صورتش نگاه کردم...
نمیتونستم نفس بکشم!
امکان نداشت چیزی که مقابلم بود حقیقی باشه اما..
اون خود جونگمین بود!.
که چهره درخشان اما رنگ پریدش روبروم قرار داشت..و روی لب هاش سرخی خون میدرخشید.
موهای لخت و سیاه رنگش خیس بارون به پیشونیش چسبیده بودن و کمی عقب تر...بال های به رنگ شبش مانع از چکیدن بارون روی صورتم میشدن!. اون..بار دیگه اسمی که روی کارت دیده بودم توی ذهنم پیچید:آدریل..
درسته..اون بدون شک ادریل بود!.و به محض رسیدن به این نتیجه,لبخند احمقانه ای که روی صورتم مینشست همزمان شد با خیس شدن پلک هام..و دوباره صداش توی گوشم پیچید:هیون جونگ تو چه مرگته!؟؟؟
نگاهش کردم..دیگه خبری از اون چهره افسانه ای نبود!و حالا فقط همون جونگمین قبلی روی صورتم خم شده بود و فریاد میزد!.
سرم رو به شدت تکون دادم و با لحنی اشفته گفتم:مین؟؟من..انگار توهم زدم!تو بال داشـ..اوه بیخیال حتما بخاطر این سرگیجه و بارونه..
اما هرچقدر هم که خودم رو گول میزدم حسی بهم میگفت بعد از گفتن این جمله,نگاه جونگمین دیگه معمولی نبود!.تیز شده بود...درست مثل آدریل!.
به سردی زیر بازوم رو گرفت و بلند کرد اما به محض برگشتن به داخل کابین,اون رفتار ترسناکش به کلی از بین رفت و با وسواسی عجیب صورت خیس از بارونم رو با شنلش پاک کرد!
اما لحظه اخر چیزی گفت دوباره به اون تناقض شدت بخشید..درحالی که سعی داشت کنار گوشم حرف هاش رو زمزمه وار بگه,چندین بار لب هاش رو به صورتم چسبوند و بعد از بار سوم, دیگه نه چیزی از حرف هاش توی ذهنم بود نه تونستم سرم رو نگه دارم..خیسی لباس هام مثل خنجر توی پوستم فرو میرفت و از طرفی نفس زدن هام توی گوشم میپیچید..انگار..زمان توی جهنم ابدیت وایستاده بود.! _




نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 آبان 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
چهارشنبه 23 آبان 1397 04:54 ب.ظ
واااااای جیییییییغ اون صحنه ای که هیون میفته تو چاله و یهو مین میاد و ادریل رو میبینه خیلییییی خفن بود..
لعنتییی این ادریل چجور موجودیه دقیقا؟؟
بیشتر شبیه فرشته عذابه

Padmè Skywای جان:))
اخر پارت چهار براتون کامل مینویسم قضیه چیه:*
فرشته عذابم که هست جذابه:)))
دوشنبه 21 آبان 1397 10:37 ب.ظ
سلاااااااام
اقااا چه خوبه هرشب میذاری
داستان هم که عااااالیه
هم هیونش مریضه هم رمز و رازیه
مرررررسیییی
Padmè Skywسلامی:))
هییع چه کنیم دیگر...گفتم یچیزی بذارم سریع تا یه مدت وقت بخرم باز:))
ممنون
منم که عاشق رمز و راز!..
خواهش میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر