تبلیغات
SS501 short stories - Nightshift.3
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام..
اعصابم خرده یعنی..
حس میکنم توی سراب داریم زندگی میکنیم
مزخرفه..

(داستان ویرایش نداره..)

امادیو سکوت کرد..دقیقه ای میشد که برای سکوت کردن تعلل داشت اما حالا واقعا نمیتونست نسبت به چهره پژمرده و پر از قطرات عرق هیون جونگ بی تفاوت بمونه!احساس میکرد با خوندن هر جمله اون توی عذاب و درد فرو میره..اما زمانی که با ایستادنش هیون جونگ دستی به صورتش کشید و با صدای ضعیفی شروع کرد به تعریف کردن ادامه از زبان ادریل,اون نمیتونست باهاش مخالفت کنه...نمیشد!
_ وقتی بدنش بار دیگه بی حرکت افتاد,برای لحظه ای تردیدی احمقانه به سراغم اومد..انگار نمیخواستم دستورات رو برای یک بار هم که شده اجرا کنم! درست از همون وقتی که فهمیدم,اون چهره واقعی منو دیده.!
فقط کسایی میتونن تشخیصم بدن که فرشته بوده باشن..اما اون,هیچ جوره شبیه فرشته ها نبود!.نه شغلش..نه زندگیش..نه شهر پر از کثافتی که توش زندگی میکرد!.
نگاهم نا خواسته روی بدنش می چرخید..حالا انگشت هاش هم از سرما سرخ شده بودند و این,بار دوم بود که همه چیز برای تموم کردن کارم اماده میشد!.
توقف بعدی به شهر میرسیدیم و بعد امکان داشت نتونم فرصتی گیر بیارم..
برای چند ثانیه چشم هام رو بستم و نزدیکش شدم.با احتیاط سرم رو جلو بردم تا برای بار اخر ضربان قلبش رو گوش بدم اما درست وقتی که میخواستم عقب بکشم,بدنش روی صندلی سر خورد و ناخواسته لب هام روی قلبش نشستند!.
با شنیدن ناله کوتاهش ناخواسته حلقه کمرنگی از اشک توی چشم هام نشست و همونطور که سعی میکردم نگاهم به صورت عرق کردش نیفته,به سرعت سرجام برگشتم و فرمون رو چنگ زدم...
نمیخواستم اینطور بشه!.واقعا نمی خواستم... _
هیون جونگ چرخی زد و با خیره شدن به سقف دست امادیو رو گرفت و روی قلبش گذاشت:هنوز..هر وقت صداش رو میشنوم قلبم تیر میکشه.رد بوسش تا اخر عمرم پاک نمیشه..این مثل دست و پا زدن توی اتیشه!نه میسوزی..نه تموم میشه.!
نفسش رو بیرون داد و روی تخت نشست.یکی از روتختی هارو به سمت امادیو گرفت و یکیش رو روی خودش کشید:داری یخ میزنی.اینو بگیر و بعد..بخون!
_جهنم ابدیت.!؟.این دربرابر چیزی که وقتی دوباره اون شیشه بارونی رو روبروم دیدم به سرم اومد هیچی نبود!حس میکردم یه نفر میله داغ توی قلبم فرو کرده..حتی نمیتونستم بخاطرش فریاد بزنم!.
از گوشه چشمم چهره عصبی مین که به روبروش خیره شده بود و با سرعتی بیشتر از تمام طول رانندگیش میروند دیده میشد اما اون..انگار متوجه هیچ چیز نبود!به سختی دستم رو به بازوش رسوندم اما درست ثانیه ای قبل از اونکه  پلیورش رو لمس کنم,چشمم به اینه روبرومون افتاد و بار دیگه اون موهای براق سیاه و چهره رنگ پریده,که لب هاش به سرخی خون بود,دستم رو به لرزش انداخت...اینبار حس میکردم دیدن چشم هاش نفس هام رو تنگ میکنه و اون درد عمیق تر از هر وقت دیگه ای توی سینم پیچید!.
ماشین از روی دست اندازی رد شد و ضربه ای که گوشه صندلی به سینم زد بالاخره ناله دردناکم رو بلند کرد!.و مین...نگاهش رو به من دوخت!.
برای یه لحظه چیزی توی چشم هاش تغییر کرد,چهرش جونگمین بود اما احساساتش شبیه کسی دیگه..نا خوداگاه زمزمه کردم:آدریل.!
و اون,بدون اینکه به سرعت کامیون و جاده بارونی و هر چیز دیگه ای توجه کنه,فرمون رو رها کرد و به سمتم چرخید.!.از جاش بلند شد و با چنگ زدن به بازوهام مثل یه تیکه گوشت روی صندلی کناری پرتم کرد..نفس هاش تند شده بودن و با چنگ انداختن به چونم,سرش رو مقابل چشم هام گرفت...نگاهش پایین لغزید و درست همون لحظه ای که لب هاش فاصله چندانی با لب هام نداشتند,با وحشت به عقب رفت و سرش به دستگیره بالای در خورد!توی چشم هاش وحشتی موج میزد که براش دلیلی نمیدیدم و قبل از پرت کردن خودم روی فرمون برای برخورد نکردن با اون ماشین لعنتی,زمزمه ضعیفش رو شنیدم که گفت:رافائل.!
با رد شدن اون ماشین از مقابلمون فرمون رو به گوشه ای کشیدم و با زاویه بدی کنار جاده نگه داشتم...مین هنوز همونطور نگاهم میکرد.ناباور و ترسیده!و من..هیچی نمیدونستم...فقط حس میکردم قلبم داره بخاطر هر نفسی که میکشم التماس میکنه و تا چند دقیقه دیگه از سینم بیرون میزنه!.
و بعد از خاموش کردن ماشین همونجا روی زانوهام افتادم..زیر پای جونگمین!
مین انگار تازه به خودش اومده بود به سختی خودش رو توی فضای کم زیر صندلی ها جا کرد و با گرفتن کمرم زمزمه کرد:به من نگاه کن..
صداش میلرزید! و این برام تازگی داشت..اما هر چی که بود نمی تونستم در برابرش مقاومت کنم.و به صورت درخشانش نگاه کردم..و در کمال ناباوری,توی چشم های سیاهش,انعکاس نگاه شعله ور خودم رو دیدم!.
نمیخواستم باورش کنم و با اینکه برام سخت بود سرم رو چرخوندم تا از اینه کامیون چهرم رو ببینم...اما صائقه ای که توی امتداد اجاده ابر هارو به شدت دادن بارون مجبور کرد,نذاشت تصویرم رو ببینم.
این اخرین فرصت بود,چون بلافاصله بعد از اون رعد و برق,دردی تیز تر از صائقه از تنم گذشت و بعد خوردن سرم به اهرم زیر صندلی,دیگه چیزی نفهمیدم.. _






میگم یکمش مونده بذارین برای فرداتون هم داشته باشین:)) فعلا همین بسه




نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 آبان 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
چهارشنبه 23 آبان 1397 04:57 ب.ظ
پادمییییی ای خبیث چرا نگفته بودی راف اینجا حضور دارههههه..
رافائل من
وااای ادامه میخواااام..
خیلییییی خوبهههههعههه..مرسیییییی
این کامیونه توش کنار راننده دو تا صندلی داره اقا؟؟
بزرگه اتاقکش؟؟
Padmè Skywعا عا یادم رفت شرمنده:((
رافائل عشقه
تموم شد دیگه گذاشتمش:)))
ممنووووون....خواهش می شود جانم:)))
چطور؟نه.کلا دوتا صندلی توی کابین هست به علاوه یه لبه صندلی مانند پشت این دوتا. ولی کامیونای ترانزیت کلا بزرگه کابیناشون.
سه شنبه 22 آبان 1397 11:01 ب.ظ
مرسیییییییییییییی
Padmè Skywخواهیش
(اکاش رو خوندی؟؟ادامش رو گذاشتم الان..)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر