تبلیغات
SS501 short stories - Night shift.4
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام اینم پارت اخر..
با کمی نصف شب بودن:))
بیرون بودم زودتر نشد دیگه..
بفرمایید

(ویرایش نداره)

امادیو چند خطی بود که بی قراریش توی صدا و سرعت خوندنش هم مشخص شده بود و در نهایت زمانی که به انتهای پاراگراف رسید,با صدای لرزونی پرسید:توی اینه چی دیدی هیون جونگ؟؟بگو اونجا واقعا چه اتفاقی افتاد؟؟؟
چند لحظه صبر کرد,اما هیچ صدایی بهش جواب نمیداد!.حتی نمیدونست چند وقت گذشته و اون همینطور غرق برگه های کتابیه که تا اخرش چیزی نمونده!
با شنیدن صدای رعد و برق و کمی بعد از اون چنگ کشیدن قطرات باران به شیشه ها,دلهره ای احمقانه به دور قلبش پیچیده بود و حالا...کتاب از بین انگشت هاش سر خورد و با ترس روی تخت نشست.روتختی از روی شونه هاش پایین افتاد و بعد دست های لرزونش روی شونه هیون جونگ نشستند..نفسش رو بیرون دادو خیلی اهسته تن هیون جونگ رو چرخوند تا صورتش رو ببینه..چشم های عسلی و درخشانش نیمه باز بودند و صورتش با دوده اتش لکه دار شده بود..رنگش پریده و لب هاش خونی بود.اما,قدمی عقب رفت و بی اونکه نگاهش رو از سینه زخمی هیون برداره از تخت فاصله گرفت..دیگه هیچ چیزی توی ذهنش مرتب نبود!.حالا می خواست با تموم وجودش فریاد بزنه...اما تنها تونست زیر لب,و نامفهوم بگه:رافائل.!.
و به محض برداشتن قدم بعد,به جای برخورد با دیوار,به فردی برخورد کرد و برای لحظه ای نگاهش تار شد!.
از ترس نمیتونست حرفی بزنه!اون تمام اتفاقات رو بار ها توی خواب و بیداری مجسم کرده بود اما اون...هیچوقت به خودش حتی جرئت تصور کردن ادریل رو هم نداده بود! و اون...حالا مقابلش ایستاده بود...
_تو هم شناختیش؟.
ادریل به ارومی قدمی جلو اومد و حالا که نور شمع  روی چهرش سایه روشن می انداخت,فهمیدن اینکه روی گونه هاش اشک جاریه,کار سختی نبود!.
امادیو نیم نگاهی به هیون جونگ انداخت و با دیدن بال های کنده شدش با چشم های خیس اشکش برگشت و زمزمه کرد:چرا؟؟..اون...رافائله!چرا این طوری...؟
ادریل جلو تر اومد و روی تخت نشست.حالا میتونست با خیال راحت چهره سوخته رافائل رو نوازش کنه..حالا دیگه نگران دردکشیدنش نبود!.
_جواب سوالت رو خودت گفتی..چون اون ..رافائله!.
امادیو با چهره درهم رفته ای نگاهش رو به زمین داد و خیلی ناگهانی گفت:اون شب..تو توی چشماش اتش رو دیدی؟و اون توی اینه,چهره سوخته رافائل رو دید..درسته؟بعدش..چیشد ادریل؟؟
ادریل با اخمی غلیظ نگاهش رو به چشم های امادیو داد و غرید:تو..چطور ..انقدر جرئت داری؟؟انقدر به خودت اطمینان داری که...
_چرا نداشته باشم؟من تموم خاطرات شمارو به محض اینکه کتاب رو دیدم لمس کردم.من رازدار خدا بودم.فکر نکن الان نمیدونم که من هم مثل رافائل و تو فرشته بودم!
ادریل لحظه ای سکوت کردو بعد با لحن خاصی گفت:راز دار؟..آمادیو!؟.پس...
و ناگهان با حالتی اشفته از تخت فاصله گرفت و شروع به چرخیدن دور خودش کرد..احساس میکرد کسی به گلوش چنگ انداخته و...
فریادی زد و مشتش رو به دیوار کوبید!.حالا امادیو میتونست همون جذبه ای رو که از هیون شنیده بود ببینه!بال هایی درخشان و سیاه رنگ و موهایی مثل ابریشم لطیف و زیبا.!
اما چیزی درست نبود..امادیو ایستاد و کتاب رو برداشت...بقیه کتاب پاک شده بود!
ادریل فریاد دیگه ای زد و به محض دیدن چهره متعجب امادیو,فریادش به قهقهه ای عصبی تبدیل شد!.
بلند بلند می خندید و اشک هاش روی گونه هاش روون بودند...لحظه ای ایستاد و با گرفتن انگشتش به سمت امادیو گفت:تو یه احمقی!..که باور کردی..حقه های من رو!.
قدم دیگه ای جلو اومد و با نشون دادن هیون جونگ گفت:نگاش کن!!! اون رافائله.. صد ساله که مرده! و تو باور کردی نمایش خیمه شب بازی منو با جسمش...
با قدم بعدی ای که برداشت انگار که از چیزی درد میکشید ایستاد و بلند فریاد زد:اون شب به محض اینکه هیون جونگ فهمید رافائله,یه ترانزیت دیگه با کامیون کج شده برخورد کرد و درست مثل رافائل جلوی چشم هام سوخت!.و من لعنتی...باعث شدم هر دوبار اون بمیره!!.
امادیو که حالا گیج شده بود با لحن اشفته ای گفت:چی میگی؟؟؟تو...اما رافائل خیانت..
_خفههه شوووو!!!!همش..همش تقصیر لیلیث (Lillith)..
سکوت کرد و با نگاه گنگی به زمین خیره شد..با صدای اروم تری گفت:لیلیث؟چطور باور کردم؟!
به امادیو اشاره کردو زمزمه وار گفت:سال ها پیش,من چطور نفهمیدم؟وقتی که لیلیث بهم گفت تو یه خبر چینی.؟من اینو بهش گفتم..تورو فروختم؟و بعد مجازات شدم چون شهادت دروغ داده بودم..قرار بود سوزونده بشم و طرد شم..اما رافائل نذاشت!.مجبورم کردن لب هاش رو ببوسم..و اون روی دست هام جون داد.!از بعد اون اتفاق لب هام همیشه خونین..رافائل رو سوزوندن...به شکل یه انسان برگشت و من رفتم سراغش..اما پیداش نکردم.تا اینکه لیلیث بهم گفت اون خیانت کرده!اسرار فرشته هارو به یه ادمیزاد گفته...و من دنبال رافائل بودم.اما الان ... حس میکنم زمان رو گم کردم!من توی اون کامیون رافائل رو دیدم و بدون اینکه بدونم...کشتمش!من..
ادریل روی زمین زانو زد و همونطور که گریه میکرد دستش رو روی کتاب چرمی کشید که حالا برگه هاش به طرز بدی خراب و تا خورده شده بودن...
اما امادیو مدتی بود که به ادریل نگاه نمیکرد!.بلکه به جایی درست پشت سر اون خیره مونده بود..باور کردن اون تصویر از تمام چیز های غیر قابل باوری که تا به حال دیده بود سخت تر به نظر میرسید!.
اون چهره درخشان..و اون لبخند.!؟
_تو هیچ وقت دروغگوی خوبی نبودی ادریل!.
سکوت به قدری سنگین بود که امادیو حس میکرد گوش هاش تا چند لحظه دیگه کر میشن!.اما درنهایت,ادریل زمزمه وار گفت:امکان نداره!.
_دلم برات تنگ شده..حالا که هیچ مرز احمقانه و عذاب اوری بینمون نیست نمیخوای برگردی؟
با بی حرکت موندن ادریل خودش به نرمی روی زمین نشست و با اشاره به امادیو از اون هم خواست بشینه..
_من امادیو رو شناختم.همونطور که توی کامیون چهره تورو دیدم.اون رو هم خیلی زود تشخیص دادم..اما زمانی پیداش کردم که اثر تو به بیش ترین حدش رسیده بود و هر لحظه ممکن بود بمیرم..و تو گند زدی به همه چیز!اونو درگیر خواب و توهم کردی.و مجبورش کردی بیاد سمت من.چون بهم شک کرده بودی..اما من مجبور بودم به امادیو حقیقت روبگم..چون اون,حرف کسی جز رازدارش رو قبول نمیکرد!.لیلیث طرد شده ادریل!.و تو...
از جاش بلند شد و چشمکی به امادیو زد,بال های سفیدش رو باز کرد و وقتی که چرخید,روی قلبش و لب هاش بار دیگه سرخی خون دیده میشد و ادریل وحشت زده به سمتش دوید و با گرفتنش فریاد زد:رافائل!.چیشد؟؟
راف هنوز چشم هاش نیمه باز بودند و با صدای ضعیفی گفت:به نفعته قبل اینکه صحبت های یه نفر باعث شه برای بار سوم بدستت کشته شم....
لب هاش روبه گوش ادریل چسبوند و گفت:یبار..مثل گذشته...منو ببوسی!..










TheEnd
00:22 
saturday,10.11.2018



دوستان اگه واضح نبود چیزی بهم بگین حتما من اینو خیلی سریع نوشتمش امکان لنگش زیاده:*
و  یه چیز مهم...
من کنار تمام اسامی انگلیسیاشون نوشتم تا اگر مثل خودم کنجکاوین بتونین راحت سرچ کنین و بعد اینکه یادم اومد بیشتر مشتاق خود متن اصلی هستین و ممکنه توجه نشه,تصمیم گرفتم قضیه رو شفاف سازی کنم...
Adriel,فرشته نابودی و مرگه:) 
رافائل,جزو فرشتگانی هست که خیلی به خدا نزدیک هستن و رافائل فرشته دانایی هم هست..
لیلیث فرشته مونثی هست که بچه هارو گروگان میگرفته و میکشته و به همین دلیل جزو فرشته های رانده شدس.
امادیو هم فرشته ای هست که نامش به معنای راز,و خودش رازدار خدا بوده.

از طرفی اینجا اتفاقی که افتاده اینه که در گذشته های دور لیلیث به آدریل میگه که امادیو رازی رو فاش کرده.و ادریل رو وادار میکنه اینو  به خدا بگه از طرفی امادیو معتمد خدا بوده و خدا ادریل رو بخاطر تهمتی که زد میخواست مجازات کنه اما رافائل پادرمیونی میکنه هرچند که در نهایت,خدا قبول میکنه بجای ادریل رافائل رو مجازات کنه اما به شکلی که رافائل رو از فرشته ها حذف میکنه و ادریل رو وادار میکنه رافائل رو مثل قربانی هاش ببوسه(ادریل فرشته مرگه وقتی کسی رو ببوسه اون میمیره.مگه اینکه فرشته باشه)بعد هم رافائل توی اتش میسوزونن. سال ها بعد توی فرصتی که به شکل انسان بودن به رافائل دادن(که بصورت هیون جونگ درومده بود) ادریل که تمام مدت دنبال چهره انسانی رافائل بوده,بدون اینکه بفهمه سر راه هیون جونگ قرار میگیره و به اشتباه باعث مرگش میشه.اما لیلیث بهش میگه هیون نمرده یه فرشتس که داره اسرار خدارو با یه انسان(امادیو) به اشتراک میذاره و ادریل میاد تا اون رو بکشه که میفهمه اون رافائل هست که جنبه فرشته بودنش رو بدست اورده و همچنین میفهمه امادیو فرشته اس و تمام مدت حرف های لیلیث زندگیشو جهنم میکرده.
بقیش رو هم که واضح گفتم:))
حالا بعدا ویرایش کنم این اطلاعات رو سعی میکنم منظم تر توی داستان بذارم:*




نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 24 آبان 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
چهارشنبه 30 آبان 1397 06:51 ب.ظ
من داستان جدید می خواممممم
Padmè Skywالان اپ میکنم
پنجشنبه 24 آبان 1397 06:25 ب.ظ
هایییی
چه داستانی بود
من كه خیلی گیج شدم سر این داستان
ولی دستت درد نكنه خیلی عالی بود
داستان بعدی كی گذاشته میشه
من داستان هارتی می خوامممم
ژانر پلیسی كه هیون توش مشكل قلبی داشته باشم خوبه
دستت درد نكنه
Padmè Skywهایییی
چه داستانی بود؟
کاملا حق داشتی هر کی خونده گیج شده
خواهش میکنم ممنون:))))
ای ای ای باز سه روز اپ کردم اور دوز کردی پسر؟؟
اون برادرمون حانیه(؟)توی چنل داره هارتی میذاره دیگه فعلا داشته باشش تا من لود شم:)))
دارم...دقیقا همچین چیزی رو تو استینم نگه داشتم ولی تا ریوایند تموم نشه نمینویسمش:/ حالا برای اینکه یه نیم نگا داشته باشیش اسمشم اینه:
IN SECRET
ممنون:))))
پنجشنبه 24 آبان 1397 04:33 ب.ظ
عااااا که اینطور..
این توضیح اخر خیلی خوب بودالان کامل گرفتم.
این روشی که ادریل وقتی کسی رو ببوسه میمیره خیلی جذابه
راف زیبای بی همتای من
خسته نباشیییی..عالییییییی بود..
راستی دیدم اسم نداره کامنتا..ولی خودت باید بفهمی که منم
Padmè Skywبلییی:)) که اونطور...
خدارشکر
یسسس ادریل است دیگر
اخ نگو از رافائل که هیچ...اسطوره زیبایی
مممنووووون:)))))
بلی داشتی تلافی اکاش و ریوایند و کلا همرو در میاوردی دیگه؟ :)) (انا؟)
پنجشنبه 24 آبان 1397 08:06 ق.ظ
سلام‌ سلام
عااااااالی بود
خدا قوووووووت

ممنون
Padmè Skywسلامی:))
ممنووون
تنکسسس:))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر