تبلیغات
SS501 short stories - When the time stops.3
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام:))
خوبین؟؟
میبینین براتون چی اوردم؟؟؟
خودم شخصا یادم رفته بود قضیش چیه به شمام پیشنهاد میکنم یه نگاهی بندازین به قسمتای قبل:))
بریم پیش عشق من اِو!

(ویرایش نداره :(


(بُعد پنجم_رویا)

 رطوبت سردی که اطرافش را دربرگرفته بود حس عجیبی در سراسر وجودش پخش میکرد..حسی زیبا اما منزجر کننده!هم ترسناک بود و هم برایش ازادی بی نهایتی را پدید می اورد!.
اما بدن ناتوانش ضعیف تر از ان بود که بتواند حرکت کند طوری که حتی فشردن انگشتانش هم تنش را به لرزشی دردناک می انداخت!.
ناله بی صدایی از گلویش خارج شد و به سختی پلک هایش را از هم فاصله داد..
_بالاخره به هوش اومدی؟
اخمی کرد و به سوی منبع صدا چرخید..
_تکون نخور..تو خیلی ضعیفی وقتی که به اینجا میای نباید خودت رو عذاب بدی!بذار کمکت کنم..
به محض نشستن سنگی سرد درون مشتش,جوشش انرژی را زیر پوستش احساس کرد و با شفاف تر شدن تصویر مقابلش,زمزمه کرد:اینجا..کجاست؟
مردی با موهای مشکی و درخشان مقابلش نشست و با ارامش گفت:نمیدونم!
غریبه سنگ را از میان دستش برداشت و پرسید:تو کی هستی؟
در حالیکه بخاطر فاصله گرفتن سنگ از تنش در ضعفی شدید افتاده بود لب زد:هیون جونگ,از کالج ملی..
اما با درهم رفتن چهره فرد مقابلش و فریاد او حرفش را رها کرد..
_نه! این اشتباهه..به خودت بیا! من اینارو قبلا ازت شنیدم..حدود نه سال پیش.بیشتر فکر کن!
نگاهش را از اخمی که چهره مقابلش را پوشانده بود گرفت و بخاطر سوت کر کننده ای که در گوشش اغاز شده بود آهی کشید..:من چیز دیگه ای نمیدونم!.
برای لحظه ای تنش میان سیالی سرد گیر افتاد و بعد صدای اشنای مرد دیگر ان فضای تلخ را کمرنگ کرد:به من نگاه کن!برگرد هیون جونگ!خودت رو پیدا کن!من بهت نیاز دارم..میشنوی؟حالا دوباره میپرسم..
کمی سکوت کرد و بعد با قاب گرفتن صورت هیون جونگ روی لب هایش زمزمه کرد:تو کی هستی؟
پیش از انکه حرکتی انجام دهد عبور تصاویر گیج کننده ای از مقابلش سرش را سنگین تر کرد و پس از گذر زمانی نامشخص,با چشمان بسته گفت:هیون جونگ..سرپرست تیم تشعشعات مرکز فضایی..
و به محض اتمام جمله اش متوجه کنار رفتن سنگینی از روی قلبش شد و با کشیدن نفسی عمیق روی سطح تیره و نرمی که تماما احاطه شان کرده بود نشست..!
دستی به موهای پریشان و نقره رنگش کشید و با ناباوری گفت:این چیه!؟
چشم های درخشان و سیاهرنگش را به مرد دیگر که پشت به او ایستاده بود داد و گفت:تو..خودت کی هستی؟
مرد به ارامی چرخید و همزمان با پدیدار شدن چهره بی نقصش گفت:اِو..محافظ کهکشان چشم سیاه!.و برادر خوانده تو..
________________

(زمان و مکان_نامشخص)

تالار در سکوتی سنگین فرو رفته بود و هیچکس,حتی آمان تاب نگاه کردن به اِو را نداشت!.
اما پس از چند لحظه دختری با موهای سرخ,از سوی دیگر تالار وارد شد و درحالی که چشم هایش از دیدن اِو به لرزش افتاده بودند گفت:قربان..اتفاق عجیبی افتاده.باید حتما بررسیش کنید!.
آمان نیم نگاهی به دختر انداخت و گفت:همینجا اعلام کن.
اما پیش از انکه تعظیم دختر تمام شود,کسی از انتهای تالار جلو امد و گفت:هسته چشم سیاه به کلی خاموش شده و حاصل تلاشی ها بصورت حلقه ای دیگر درامدند..اما,
اِو قدم دیگری برداشت و ادامه داد:حلقه دوم برخلاف هسته می چرخد!
دستش را بالا اورد و با نشان دادن جواهر درخشانی که نشان ولیعهدی اینلینتاس بود,به چشمان ناباور آمان خیره شد و گفت:شما از چشم سیاه می ترسیدید.
دستبند را از دستش جدا کرد و با کم سو شدن جواهر زمزمه کرد:حالا از محافظش هم باید بترسید!.
و همزمان با رها کردن نشان سلطنتی دستش را به سمت گردنبند خودش گرفت و گردنبند در کثری از ثانیه  از میان انگشتان امان کشیده شد و در گردن اِو قرار گرفت!.
نگاه اخر اِو, به اندازه ای تیز بود که تمام باور هایی که روی آمان و تصمیماتش ساخته شده بودند, در هم شکستند و انگار تنها کسی که انتظار چنین اتفاقی را داشت ترامینا بود که حالا با چشمانی خیس قدم های اِو را دنبال میکرد..
_______________
(زمانی موازی_زمین)

جونگمین نمی تونست به خودش دروغ بگه..از زمزمه هیون جونگ به قدری ترسیده بود که حالا,با وجود گذر ساعت ها باز هم نمیتونست از اون اتاق خارج بشه و همچنین وقتی نمودار تغییرات جسمی رو بررسی کرده بود متوجه جنس عجیب لایه ای شده بود که قلب هیون جونگ رو پوشونده بود.! لایه ای از الماس که میتونست بسیار وسوسه کننده باشه..
به قدری که اگه کسی متوجهش میشد, اجازه زنده موندن به هیون جونگ نمیداد..توی زمانی که الماس پیدا کردن روی زمین مثل یه افسانه شده بود!.
تمام تحقیقات جونگمین با اتفاقی که افتاده بود در خطر بودند.نه میتونست نتیجه واقعی رو اعلام کنه و نه میتونست کار خودش و اعتبارش رو از بین ببره..کافی بود بازرس های ناسا بو ببرند که بخاطر تحقیقاتی که اصلا صورت نگرفته چنین بودجه ای از سازمان گرفته شده!. اما از طرفی..نشون دادن هیون جونگ به عنوان نمونه ازمایشی هم کار درستی نبود.چون بدون شک توی ازمایش های نهایی و احمقانه اون ها کشته میشد..اما اون زمزمه چه مفهومی داشت؟؟چطور ممکن بود که هیون جونگ تا این حد تغییر کنه؟رنگ موهاش..؟
آهی کشید و بار دیگه به فایلی که هیون چند روز پیش تحویلش داده بود نگاه کرد..نمیفهمید چرا تا این حد روی حرفش تاکید داره!کهکشان چشم سیاه شوخی نبود..و بخاطر فاصله اش, مکان نداشت چنین سنگی تا زمین برسد و از طرفی..هیون جونگ هم کسی نبود که بیخود چیزی رو بگه.و از گفتن گذشته,شش سال از عمرش رو پای اثباتش بذاره!.
با شنیدن صدای کارت خوردن و ورود شخص دیگه ای به سرعت لپ تابش رو بست و سیستم رو قفل کرد.
اما کسی که وارد شده بود انگار قصد نداشت کاری انجام بده و پس از دقایقی طولانی,نگاهش رو از جونگمین گرفت و گفت:باهاش چکار میکنی؟تمام بهش به هم ریخته..اقای پارک!.
_______________

(بُعد پنجم_رویا)

هیون جونگ که با دیدن ان چهره بیش از همیشه گیج شده بود زمزمه وار پرسید:اما..چه اتفاقی افتاده؟
دستش را به زمین حباب مانند فشرد و با ایستادن روی ان توده سیال ادامه داد:چهرت برام خیلی اشناس!
اِو با نگاه وحشت زده اش جلو امد اما پیش از انکه چیزی بگوید دردی تنش را درید و جلوی پاهای هیون جونگ روی زمین افتاد..قدرت گرفتن جریان های منفی چشم سیاه را احساس میکرد و با تار شدن جلوی چشمانش با نهایت توانش لب زد:فکر..کن هیون جونگ!این..چهره..خود..ت
اما با سرفه شدیدش نتوانست ادامه دهد و بوی زننده خون که در سرش پیچید,فریادش را بلند کرد..
هیون جونگ ترسیده بر زمین نشست و با دستانش  چهره اِو را ثابت نگه داشت..تصاویر گنگی از ذهنش می گذشتند و درست ثانیه ای پیش از انکه برای همه چیز دیر شود,دستش را روی صورت خودش گذاشت و گفت:تو مثل منی!.
و با حلقه شدن دست سرد اِو بدور گلویش,ناباورانه به چشم های بی فروغ اِو خیره شد و گفت:چکار میکنی؟

_______________

(زمان و مکان_نامشخص)

هیچ کس نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است..اِو سرپرست اینده تمام اینلینتاس, پس از ان حرف های ناامید کننده و گرد وحشتی که بر تالار شیشه ای پاشیده بود,با قدم های استوارش در حال دور شدن بود و آمان..انگار جایی در پس زمینه های ذهنش به این اتفاق تلخ اندیشیده بود که با ان سرعت,پیش از انکه کسی بتواند کاری انجام دهد,از روی تابوت کریستالی پرید و با برداشتن تیغ های اندرومدا, کهکشانش را وادار به چرخیدن کرد و در کسری از ثانیه هر دو تیغه را به سوی قامت بی نقص اِو پرتاب کرد.!
روی تیغه ها نفرین خائنان اینلینتاس نوشته شده بود..و زمانی که پشت اِو را دریدند,چشمان طلایی رنگش در ان پر از اشک هایی مانند درده های افتاب شدند و زمین خوردنش,دردناک تر از هر چیزی بود!.
مردم اینلینتاس,اِو و مهربانیش را می پرستیدند..و زمانی که با فریاد ترامینا,محافظان کهکشان های دیگر هم به سمت اِو دویدند,آمان فهمید که تا چه میزان ضعیف است...و بی خبر از دل مردمش!
محافظ زندگی در اینلینتاس و تمام قرارگاه های کیهان,بی انکه توجهی به آمان داشته باشد تیغه ها را از پشت اِو بیرون کشید و با برگرداندن پیکرش روی زمین,دستش را روی مچ صاحب کریستال های اینلینتاس گذاشت و قبل از سیاه شدن چشم های طلایی اِو,و غبار گرفتن قلبش,نفرین را از تنش بیرون کشیدند و پس از لرزی شدید ارام گرفت..
در تمام این زمان,ترامینا تنها کسی بود که برای برادرش اشک میریخت و از طرفی دیگر..کمی دور تر,در کنار آمان,شخصی با شنل ارغوانی رنگش در سکوت شاهد همه چیز بود و در نهایت با زدن تنه ای به آمان,زمزمه وار گفت:نباید با منتخب سحابی مادر چنین کاری میکردی.اون هرکسی نیست امان!.
________________





نوع مطلب : story about hyun joong، five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 2 آذر 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
شنبه 3 آذر 1397 02:31 ب.ظ
اقا من کلا او و امان و همه رو یادم رفته..فقط هیونش و جونگمینش یادم مونده
و دوباره باید یه انچه گذشت بخونم.اینطوری نمیشه..
او همون هیونه ینی؟
موهای نقره ایش
راستی من این پوسترو خیلی دوس دااارم
مرسیییی
Padmè Skywاول اول گفتم که یه نگاه بندازین خود منم یادم رفته بود:))
خب توی اون زمان موازی دیگه هیون,شبیه اِو هست و جونگمین آمان..هیونگ جونم که ترامینا هست..اها کیو هم کیتاس
نه..گفتش که برادرخوندن:)) درباره این رابطه توضیح میدم..
عشقه
ممنوون منم دوسش دارم
خواهش میشود برادر:)))
شنبه 3 آذر 1397 12:49 ق.ظ
هایییییی
آخ جون بالاخره این
آخ جون داستان هارتی
خیلی قشنگ بود نمی دونم چی بگن•___•
زود قسمتای قلب درد هیونو بنویس بزاررررررر
بازم داستان هارتی بزار
Padmè Skywهایی:))
اره این
یسسس..:)
ممنون
چشمم..ببینم چه میشود..
دارم..ولی نمیان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر