تبلیغات
SS501 short stories - Re:wind
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام خوبین؟
اقا دقت کردین چقدر کم شدین؟
یعنی میشه گفت..فقط نیکتا و انا, شما ها موندین..
Any
park z
نازنین
samaneh
یهویی رفتین همگی :)) ؟

فرستادم برای سیمین ولی توی تلگرام هم بدین بهش شاید چک نکنه ایمیل رو.
______

Re:wind




نمیتونست چیزی رو که چند قدم جلوتر روی کاناپه دراز کشیده بود باور کنه!.یعنی رویایی که توی سرش داشت مجسم شده؟یا اون هم یه توهم دیگست؟
از لحظه ای که در اپارتمان رو باز کرده بود,احساس میکرد همه چیز دور سرش میچرخه و حالا نمیدونست باید چه تصمیمی بگیره..درباره رویاش؟درباره حقیقتش؟
همونطور که سرانگشت های یخ زدش روی دیوار کشیده میشدند قدمی به عقب برداشت و ناخوداگاه با تکیه دادن به در نیمه باز اپارتمان,صدای بلندی حاکی از بسته شدنش سکوت رو شکست.!
مجسمه بی همتای مقابلش به خودش لرزید و بعد درحالی که هنوز هم چشم هاش رو از هیون جونگ مخفی میکرد پشت به او بلند شد..
هیون جونگ با لرزیدن موبایلش توی جیب شلوارش,نگاهش رو به زمین داد و بعد از دیدن پیام:من همین جا بمونم؟
بار دیگه ماموریتش رو به خاطر اورد و سعی کرد اخمی به چهرش بنشونه..هرچند پیش از اونکه موفق بشه,صدای ضعیف و سرشار از ناباوری مین تمام تلاش هاش رو نابود کرد!.
_هیون..جونگ؟
حالا با نزدیک تر اومدن اون شخص بوضوح بالا رفتن دمای بدنش رو حس میکرد و با هر قدم مین,انکار انکار و انکار بود که توی ذهنش میپیچید...اون نمیتونست بعد نمایش احمقانش هنوز اینجا باشه!همونطور که حضورش توی فیلمی که جائه ریم ساعتی پیش فرستاده بود هم ممکن نبود..
اما هنوز میون افکارش سردرگم بود که با باز شدن ناگهانی در و برخورد با کمرش تونست نفس عمیقی بکشه و با خشمی که حالا بجای سردرگمیش قرار گرفته بود به سمت چشم های نگران هیونگ برگشت و پرسید:مگه نگفتم پایین بمون کیم هیونگ جون؟
هیونگ لبش رو گزید و درحالی که به کلید اشاره میکرد گفت:من..عه..کلیدت رو جا گذاشته بودی..اومدم اون رو..
اما حرفش رو رها کرد و با شک پرسید:کلید داشتی؟
_درباز بود.
صدای فرد سومی که پاسخ داده بود برای مدتی سکوت نفرت انگیز چند لحظه قبل رو برگردوند و پیش از اونکه شکسته بشه قرار گرفتن جونگمین پشت سر هیون جونگ,جون رو وادار به عقب رفتن کرد..
_تو..اینجا چه کار میکنی؟؟
این سوالی بود که تمام وجود هیون اون رو فریاد میکشید اما حالا که از زبان هیونگ جون گفته شده بود, اون حالت دردناکش رو از دست میداد..هرچند که انگار جوابی براش وجود نداشت!
مین نمیدونست چی باید بگه؟که جائه ریم فرستادتم؟که باید برگردم به گروه و زندگیتون!؟تا جهنم واقعی رو بسازم..؟
اما تنها تونست بگه:یه دانگ اینجا هنوزم مال منه..درضمن وسایلم هم اینجان.کجا میتونستم برم؟
این اخرین چیزی بود که میتونست اتفاق بیفته!.جونگمین واقعا حالش خوب بود؟
هیونگ جون با خودش فکر میکرد اما قبل از اونکه بتونه چیز دیگه ای بگه,هیون با پوزخند تلخی برگشت و نگاهش رو روی اجزای چهره مین چرخوند..
_تا الان کجا بودی؟بعد اینم میتونستی همونجا باشی..
صداش سرد بود و خسته..اما مین ابروش رو بالا داد و با عقب رفتن دور خودش چرخید و زمزمه وار گفت:باید ازم متنفر شی..چرا انقدر ارومی؟
اما قبل اونکه احساساتش عقلش رو کنار بزنند و حقیقت رو بگه,خنده تمسخر امیزی به لب هاش نشوند و گفت:فکر میکردم خوشحال بشین از برگشتم!
هیونگ با نگاه گیج و مبهمش جلو تر اومد و زمزمه وار گفت:میخوای برگردی اینجا؟
جونگمین چشم هاش رو چرخوند و با ارامش گفت:خونه خودمه هر وقت بخوام میام و میرم ما اونشب دراین مورد بحثی نکردیم که الان بخواین  شاکی بشین!
هیون جونگ چهرش رو در هم کشید و طوری که انگار چیزی رو به یاد اورده باشه به سمت اتاقش دوید..ولی در باز نمیشد!
چند بار دستگیره رو کشید اما فایده ای نداشت..
قدم های اسوده مین نزدیک تر شدند و دوباره صداش دست های هیون رو به لرزه انداخت..
_کاری داری؟در اتاقم رو قفلش کردم.!
هیونگ با دیدن تکیه کردن هیون به چهارچوب در,بازوی جونگمین رو کشید و گفت:هی هی هی !صبر کن ببینم چی داری میگی؟اونجا اتاق..
_نمیخواد توضیح بدی!وسایلش توی چمدون بودن منم گذاشتمش تو اتاق یونگ سنگ..
اما پیش از اونکه حرفش رو ادامه بده,صدای هیون جونگ وادارش کرد ساکت بمونه!
_در رو باز کن.
دوست داشت به نقشی که انتخاب کرده بود ادامه بده اما نگاه تیز هیون جونگ جلوش رو گرفت و نیشخندش رو محو کرد!.حالا درست شبیه یه زیردست شده بود..که بی حرف دیگه ای در رو باز کرد و کنار ایستاد!
هیون جونگ بی توجه به اطرافش داخل اتاق شد و بعد از کمی گشتن بین اون اتاق به هم ریخته,دعوت نامه ای که رئیس جمهور بهش داده بود رو پیدا کرد و توی کتش گذاشت.حالا دیگه دلیلی برای موندن نداشت..اما به طرز احمقانه ای میخواست این ساعت های باقی مونده از فرصتش رو به جونگمین بیرحمی که بیرون اتاق ایستاده بود و نگاهش میکرد ببخشه..حتی اگر ازارش میداد!
نفس عمیقی کشید و همونطور که سعی میکرد به چند ساعت دیگه فکر نکنه,برای بار دوم نگاهش توی چشم های درخشان مین گیر افتاد..نفهمید چرا و چطور..اما درست وقتی که مین سرش رو چرخوند تا خودش رو با قفل کردن در مشغول کنه,زیر لب پرسید:چرا؟
جونگمین ایستاد..نگاهش میلرزید!و اهسته گفت:منظورت..چیه؟
هیون جونگ قدم دیگه ای جلو اومد و حالا مین کاملا به در بسته اتاق چسبیده بود.و وادار به خیره شدن در چشم های هیون جونگ..
_چرا بهم نزدیک شدی؟
جونگمین به بوضوح لرزید و رنگ صورتش سفید و پژمرده شد..به سختی زمزمه کرد:نفهمیدم چه اتفاقی افتاد..
_پشیمونی.؟
مین سکوت کرد..چشم هاش با اشک پر شدند اما نتونست واژه ای رو انتخاب کنه..و ناخواسته همه چیز رو بدتر کرد!.
هیون جونگ به شدت شونه هاش رو فشرد و با لحنی اهسته تر از قبل توی گوش مین گفت:از همش لذت بردی درسته؟
دستش رو چرخوند و با کوبیدن سینه مین به چهارچوب در گفت:تمام مدت؟حتی وقتی چیزی یادت نمیومد؟
جونگمین با افزایش فشار دست هیون روی مچش ناله ای کرد و سعی کرد خودش رو ازاد کنه اما با شنیدن جمله هیون سکوت کرد و ناخواسته اشکی روی گونش چکید..
_میفهمی از وقتی دیدمت احساسی که الان داری رو داشتم؟بین دیوار و دست های تو.. یه برزخ که عاشقش شده بودم!
صداش ناخوداگاه بالا رفته بود و همین باعث شد هیونگ جون به اون سمت بیاد و با دیدن اون وضع هیون جونگ رو عقب بکشه!
اما خشم و دردی که به اهستگی توی تن هیون میپیچیدند,تازه راه خودشونو پیدا کرده بودند و سرخوردن جونگمین و شکسته شدن اویز کنار در,اولین جرقه رو برای شدت گرفتن اون اشوب زد!.
هیون با دستش جون رو پس زد و همونطور که توی هال میچرخید به قاب عکس های روی میز اشاره کرد و گفت:این ها رو نگاه کن!!تک تک این خاطره ها شیرینن..اما,حس میکنم احمقانه هم هستن!.
لیوانی که روی میز رها شده بود رو برداشت و با پرت کردنش به سمت دیوار مقابل فریاد زد:نمیخوام ازت چیز بیشتری بفهمم مین!!
و انتهای فریادش درون صدای افتادن ساعتی که شیشه اش از برخورد لیوان شکسته بود,گم شد!.
جونگمین این رفتار رو نمیشناخت و این ناتوانش میکرد.!به قدری که همونجا کنار دیوار سر خورد و در سکوت به هیون جونگ خیره شد.وقتی چند لحظه در سکوت گذشت و هیچ کس تلاشی برای شکستنش نکرد,مین با لحن اروم و غمگینی گفت:بعضی وقتا..بعضی چیزا رو خودمون انتخاب نمیکنیم.!
هیون جونگ لحظه ای برگشت و به چهره گرفته جونگمین نگاه کرد..ناخواسته لبخندی روی لبش نشست و رفته رفته تبدیل به خنده ای احمقانه شد و در نهایت...
قهقهه دردناکی سر داد و همونطور که بطور نمایشی اشک چشمش رو با انگشت پاک میکرد دست هاش رو به هم زد و گفت:شرمنده اخه..خیلی احمقانه بود!
تک خندش رو با اخمی کمرنگ قطع کرد و زمزمه وار گفت:شما همتون دروغید..دروغ های بزرگ..
میخواست به سمت در بره اما بخاطر چیز های زیادی که ناگهان به ذهنش هجوم اورده بودند سرش گیج رفت و با دست هاش صورتش رو پوشوند..
هیونگ جون اهسته جلو اومد و گفت:هیؤنگ چیشد؟
سر سنگینش به سمتی کج شد و روی زمین نشست..سعی داشت همه چیز رو فراموش کنه که با حرف مین دوباره نفس هاش تند شدند.!
_ولی چرا هنوز اون دروغ هارو باور داری؟
دست هاش از صورتش پایین افتادند و وقتی چشم های سرخش به مین خیره شدند, نم اشکی که روی گونش نشسته بود بدتر از تمام حرف های نگفتش جونگمین رو وادار به عقب نشستن کرد..
انگار دیگه هیچ چیزی نمیتونست به عقب برگرده..حتی عقربه های ساعتی که بعد از برخورد با زمین بین رفتن و موندنشون گیر افتاده و روی ساعت شش میلرزیدند!
به سختی ایستاد و با چرخیدن به سمت در روبه هیونگ جون گفت:دنبالم نمیای..شب توضیح میدم.
 اما درست لحظه ای که میخواست از در بیرون بره,دست های مین روی بازوش نشستند..جونگمین حس میکرد چیزی درست نیست و دربرابر نگاه پرسشگر هیون لب های رنگ پریدش رو با سر زبونش نمدار کرد و بریده بریده گفت:کجا..میری؟
و نمیدونست ایستادن برابر صدای لرزونش تا چه اندازه برای هیون جونگ دشوار و تلخه.!
اما درنهایت هیون جونگ سرش رو کج کرد و با تلخ ترین پوزخندش ادامه داد:من باورشون کردم..حالا هم هیونگ جون میتونه برای موندنت دروغ خوبی سرهم کنه..شما ها همگی خوب بلدید با رویا ساختن روی پایه دروغ زندگی رو به کابوس تبدیل کنین!همتون..
و بدون اینکه به کسی توجهی کنه از خونه بیرون رفت..
امیدوار بود که بتونه از پس این مسئله بربیاد..و اگه نمیتونست...اونوقت مایه شرم بود که خودش رو عضو گروه ویژه بدونه!
سرش رو چند بار به چپ و راست تکون داد تا اتفاقات چند لحظه پیش رو فراموش کنه.. کمی که از اپارتمان فاصله گرفت دستش رو برای تنها تاکسی ای که سمت دیگه خیابون ایستاده بود تکون داد و همونطور که سعی میکرد ذهنش رو خالی کنه,به محض نشستن توی ماشین,ادرس انجلی رو به راننده گفت و چشم های پر از غمش رو به نور منعکس شده خورشید توی شیشه جلوی ماشین داد..
......................

بار دیگه به اطرافش نگاه کرد و بعد با تردید چند قدم دیگه برداشت و زنگ روفشرد..بعد از چند دقیقه در باز شد و دختر کوچکی با شادی فریاد زد:باباییی!!!
اما با دیدن هیون جونگ نگاهش رنگ وحشت گرفت و با فریاد به داخل دوید و در رو به هم کوبید اما هیون جونگ پیش از اونکه بسته بشه پاش رو بین در گذاشت و داخل رفت..
دختر با دیدن هیون جونگ فریادی کشید و به سمت اتاقی فرار کرد:مامانیییی کمکککک!!
چند لحظه بعد هیون جونگ با دیدن چاقوهایی که از گوشه سالن به سمتش پرتاب شدند لبخند عمیقی روی لبش نشست و بلند گفت:هنوز نفهمیدی پرت کردن چاقو جزو احترامات قبیله ای به حساب میاد نه شهری!؟
چند لحظه سکوت مطلق شکل گرفت و بعد زنی با چشم های پر اشک جلو دوید و هیون جونگ رو در اغوشش فشرد..
پشت سرهم میگفت:فرمانده..تو هنوز زنده ای!خداروشکر..فرمانده!
هیون جونگ با فشردن دستش بر پشت زن عقب تر ایستاد و گفت:سارا,خواهرت کجاست؟تو ازدواج کردی؟
زن به سرعت سرش رو به سمت دیگه ای چرخوند و با صدای لرزونی گفت:انجلی رو خیلی سال پیش دزدیدن هیون جونگ..تقریبا یکسال بعد از اینکه من از گروه بیرون اومدم.اتفاقی افتاده؟
نگاهش رو به دختری که از پشت دیوار تماشاشون میکرد داد و گفت:حاضری به جای نونا برام کاری انجام بدی؟یا هنوز بخاطر تنبیه های بعد از عملیات ناراحتی؟
زن خنده تلخی کرد و با دستش هیون جونگ رو به سمت اتاق تاریکی هدایت کرد..
_لوازم انجلی هنوز هم هستن و شاید به مهارت اون نباشم,اما میتونم برات تلاشم رو بکنم..درضمن خیلی وقته که فهمیدم تنبیه هات چقدر برام مفید بودن هیون جونگ!
هیون چند قدم در اتاق که حالا, با روشن شدن چراغ هاش مثل الماس میدرخشید,جلو رفت و گفت:چیزی از نشان خانوادگی رئیس جمهور قبلی میدونی؟
سارا از درون اینه نگاهش رو به هیون جونگ داد و گفت:نشان؟منظورت همونیه که روی گردنشون تتو میکردن؟
هیون با اخمی غلیظ جلوتر رفت و زمزمه کرد:پس شایعه نبوده..

_ازم چی میخوای؟

مکثی کرد و با برداشتن یکی از برس های روی میز گفت:کیم یانسه..برادرزاده رئیس جمهور سابق..ازت میخوام کاری کنی که هیچکس بویی نبره از اینکه من,یانسه نیستم!
سارا قدمی به عقب برداشت و گفت:یان..سه؟اما اون چه شکلیه؟
_هیچکس نمیدونه چون وقتی بچه بوده مفقود شده!اما از اونجایی که پدرش چهره زیبایی داشته و مادرش از خانواده های سرشناس و دارای رگه چینی بوده,نباید چهره بدی داشته باشه!

سارا آهی کشید و گفت:ببینم عکس پدرش رو داری؟

_سارا قضیه اینه که یانسه از من کوچکتره باید این هارو پنهون کنی..و اون نشان رو یجوری بکشی که با رطوبت پاک نشه!.

سارا موهای بلندش رو با گیره ای بست و هیون جونگ رو روی صندلی نشوند:اشتباه نکن فرمانده!تو نیازی به نشان نداری..چون اگر یانسه در بچگی گم شده باشه اصلا نشانی روی تنش نداشته!اون طرح توی تولد هجده سالگی توسط بزرگ خانوده به اون فرد هدیه داده میشه!پس این مورد میره کنار..حالا بذار ببینم چطور...
اما صداش با دیدن چهره هیون جونگ از نزدیک خاموش شد و اشکی روی گونش نشست..

_چه بلایی سرت اومده؟

هیون جونگ رد نگاهش رو دنبال کرد و با دیدن خراش های قدیمی که حالا کمرنگ شده بودن,به سختی لبخندی زد و گفت:فقط هرچیزی که میتونه چهره چند سال پیشم رو بسازه انجام بده!
و با نشستن سرمای کرم زیر ساز روی صورتش چشم هاش رو بست..
کمی بعد..با شنیدن صدای ارام سارا بار دیگه چشم های خودش رو درون اینه دید..و چهره ای که براش یاداور چیز های زیادی میشد!
_تموم شد..نظرت چیه؟
با حس نگاه منتظر سارا سعی کرد چیزی بگه اما افکارش این اجازه رو بهش نمیدادند و در نهایت تنها اوای نامفهومی شبیه"ممنونم" از میون لب هاش بیرون اومد...
مدتی سکوت بود و بعد درست همون لحظه ای که نزدیک بود اشکی نابجا روی گونش بشینه,زنگ تلفنش ذهنش رو به سمت دیگه ای کشوند..به چند ساعت دیگه!
و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت و تماس رو وصل کرد:چی شده؟
_چیزایی که خواستی امادس.برات میذارمشون پشت جایگاه سه سوییچم همون جای همیشگیه!
کمی سکوت و بعد:مراقب باش.این بار اصلا ساده نیست!
........................

بعد اون تماس, نمیدونست چطور از خونه سارا بیرون اومد و یا چطور خودش رو به جایگاه سه رسوند..اما از زمانی که سوویچ رو از درز زیر کاپوت دراورده بود تا حالا که پشت اداره پلیس ایستاده بود,زمان براش کش میومد.!تک تک لحظاتی که به سمت اتاق بازجویی رفت و یا بعدش که جائه ریم رو همراه خودش کشید و از اداره بیرون اورد,یه عبارت توی ذهنش میچرخید:چرا دارم اینکارو میکنم؟
و انگار بعد از دیدن جونگمین,یا شاید خوندن اون پرونده ها,دیگه نمیدونست داره بخاطر کی جونش رو وسط میذاره؟؟
با رسیدن به ماشین جایه ریم رو که تقریبا بدون هیچ امنیت و تضمینی با خودش اورده بود روی صندلی عقب نشوند و بدون اینکه به احتمالاتش درباره اون اهمیت بده با سرعت بالایی مسیر کاخ رو در پیش گرفت..
مدت ها بود که چیزی خوب پیش نمیرفت اما توی اون مسیر جهنمی که مجبور بود بیشتر و بیشتر کشش بده,تا نزدیک غروب برسن,بدتر از تمام افکار در هم ریختش,اون قهقهه احمقانه بود و جملات زننده جائه ریم که هر چند دقیقه روی اعصابش میرفتند!مثل این یکی:چرا منو بستی فرمانده!؟نکنه میترسی کلتی که ازم کش رفتی رو بدزدم؟
اما درنهایت زمانی که از اداره فاصله زیادی  گرفتند,گوشه ای نگه داشت..دستبند رو از دور مچ جائه ریم باز کرد و با انداختن لباس ها روی صورتش فریاد زد:بپوش وگرنه همینجا دخلت رو میارم!
تعجب نمیکرد از اینکه چرا نمیتونه اروم رفتار کنه اما برای خودش هم سخت بود..و بر خلاف چیزی که میخواست,با اخمی غلیظ کت و شلوارش رو توی همون سایه تاریکی که درش نگه داشته بود عوض کرد و پشت رل برگشت.
جائه ریم اما بدون اینکه دوباره قهقهه اعصاب خردکنش رو توی گوش هیون جونگ بندازه در سکوت مشغول تعویض لباس هاش بود و بعد همونطور که دوباره توی ماشین مینشست با نیشخندگفت:فرمانده نمونه!برادرت داره تعقیبت میکنه اگه نمیخوای بفهمه داری کجا میبریم دست به سرش کن!
و دوباره در سکوت توی صندلیش فرو رفت..امشب نقشه بسیار زیبایی داشت..پس تلاش بیخود و سروکله زدن با این پسر احمق براش لذتی نداشت..میخواست از مهمانی پیش رو لذت ببره..!
هیون جونگ که هنوز بخاطر اتفاقات عصبانی بود بدون هیچ فکری از ماشین پیاده شد و به سمت ائودی نقره ای رنگی که گوشه خیابون ایستاده بود رفت..با حرص لگدی به در زد و با چنگ انداختن به در راننده فریاد زد:این چه معنی داره هیونگ جون؟؟؟؟من بطور واضح بهت گفتم شب توضیح میدم!داری چه غلطی میکنی؟؟
و با پدیدار شدن چهره درهم هیونگ از زیر فرمون با تموم قدرتش مشتی به شیشه ماشین زد و غرید:یک متر دیگه اگه دنبالم بیای بلایی سرت میارم که هیچکس باورش نشه تو قبلا زنده بودی!از اینجا برو این موضوع شوخی نیست!
لحظه ای با دیدن اشک هیونگ جون تیزی نگاهش شکست اما حقیقت رو گفته بود..این مسئله شوخی نبود دلسوزی احمقانه هیونگ میتونست همشون رو به کشتن بده!.و با یاداوری همین موضوع بی اونکه نگاه دیگه ای به اون چهره که حالا بهت درش موج میزد,بندازه با قدم های محکمش از اونجا دور شد و رفت..
اما هیونگ جون وحشت زده هنوز بخاطر رفتار سرد و تند برادرش غرق تردید بود..نمیخواست باور کنه اون همون برادر مهربون خودشه!که تموم مدت لوسش میکرد و...
قطره اشکش همزمان با روشن شدن ماشین هیون پایین افتاد و به قدری روبروش رو نگاه کرد که دیگه اثری از هیون حتی توی دورترین نقطه جاده هم دیده نمیشد!.
بی رمق سرش رو روی فرمون گذاشت و همونطور که قلبش از درد به لرزه افتاده بود زمزمه کرد: نمیتونم تحمل کنم..نمیتونم!.
....................

با رسیدن به کاخ نفسش رو بیرون داد و نگاهی به دروازه مقابلش انداخت..ساعت های طولانی دور زدن درون شهر بالاخره تمام شده و حالا احساس میکرد مقابل دروازه جهنم ایستاده..و نمیدونه پشت اون درها چه اینده ای نشسته!.
_مگه میخوای چکار کنی برو دیگه!
با خشمی بی انتها,که از حرف های بی پایان جائه ریم بوجود اومده بود لبش رو به شدت گزید.برای لحظه ای چشم هاش رو بست و همزمان با فشردن گاز غرید:خفه شوووو!!!
نگهبان دنبالش می دوید و اخطار تیر میداد..نفس عمیقی کشید و به سختی روی چهرش نیشخندی نشوند..بی اونکه اثری از خشمش باقی مونده باشه به چشم های مرد خیره شد و گفت:باید هربار توضیح بدم من چه کسی هستم؟شما رییس جمهور روهم هربار بازرسی میکنید احمق ها؟؟؟
و با سکوت مرد تصمیم گرفت..احمقانه و پر خطر! پدال بار دیگه زیر پاش فشرده شد و با دور تندی ماشین رو جلوی ساختمون نگه داشت..
پیاده شد و با حس رطوبت کف دست هاش متوجه حقیقت احساس تلخش شد..این ترس و اضطراب بودند که اون رو در خودشون حبس کرده بودند.!اخمی از این فکر روی چهرش نشست و بی توجه سوییچ رو برای مردی که نزدیک میشد پرت کرد..
نیم نگاهی به جائه ریم انداخت و بعد دوشادوش هم وارد شدند.
چند نفر جلو اومدند و پس از طی چند راهرو به سالن بزرگ و مجللی رسیدند که پر از مردمی با لباس های فاخر و لبخند های درخشان بود!یک مهمانی سلطنتی واقعی!.
قدمی به جلو برداشت و همونطور که دست های عرق کردش رو بطور نامحسوس با شلوارش خشک میکرد به گوشه ای از سالن رفت و ایستاد..هنوز هم فکر میکرد حماقت کرده که در چنین شبی بدون مجوز و اهمیت دادن به نگهبان ها وارد کاخ شده..اما باید جلوه خودش روحفظ میکرد!.اینطورنیست؟
آهی کشید و به جائه ریم که با نیشخند به جمعیت مقابلش نگاه میکرد خیره شد..نگاه تیز و سیاه رنگش حسرت عجیبی داشت!انگار میون خاطرات گیر افتاده بود..
دستی به موهاش کشید و با دیدن رئیس جمهور که همراه چند مرد دیگر به سمتش می امد راست ایستادو صبر کرد..
_اوه کیم یانسه!پس دعوتم رو پذیرفتی..
نگاه مرموزی به جائه ریم انداخت و ادامه داد:و ایشون هم مهمان ویژه من هستن درست میگم مرد جوان؟
هیون جونگ با احترام سرش رو خم کردو گفت:همینطوره.اگر ممکنه..
اما با اشاره مرد سکوت کرد..اقای هوانگ کمی خندید و بعد با صدای رسایی گفت:برای مهمان های ویژه من نوشیدنی بیارین!
جلو تر اومد و با ایستادن کنار هیون جونگ زمزمه وار گفت:برف تازه شروع شده و تو از من تقاضای ساخت ادم برفی میکنی؟
با نزدیک شدن دختری با سینی پر از گیلاس رنگی,اقای هوانگ دور تر ایستاد و گفت:خب..تکه اول رو اوردی؟پازل سوالاتت بدون اون تکمیل نمیشه!
با خنده ای مصنوعی گیلاسش رو همراه رییس جمهور و جائه ریم بالا برد و زمزمه وار گفت:بهتر نیست بجای این مقدمه چینی ها معامله شروع بشه؟
رئیس جمهور نیم نقاب نقره رنگی که زده بود رو روی صورتش مرتب کرد و با لبخند گفت:هنوز زوده مرد جوان!تو بخاطر سنت خیلی عجولی عزیزم..اما معامله مخصوص انتهای مهمانی هاست!
جائه ریم با نیشخندی عجیب گفت:و اون زمان برای افرادی مثل شما انگار هرگز نمیرسه!
و نگاهش رو روی چهره هیون جونگ چرخوند..
همون زمان با افزایش صدای موسیقی اقای هوانگ دستی به بازوی هیون جونگ کشید و گفت:برو یانسه..بهتره کمی افکارت رو از روی کار منحرف کنی و بذاری زمانت به خوبی بگذره!
و با نوشیدن انتهای گیلاسش به سمت دیگه ای رفت..
هیون جونگ کمی ایستاد اما در اخر به ناچار قدم هاش رو از میون سالن غرق در انعکاس های زیبای نور جلو برد..لحظه ای ایستادو به شیشه بزرگ مقابلش نگاه کرد..حس میکرد از همون لحظه ای که از میز فاصله گرفته نگاهی سنگین دنبالش می کند و حالا..بار دیگه به اطرافش دقیق شد که ناگهان برق اشنایی از نگاهش گذشت!با نگرانی از اون میز دور شد و همونطور که با لیوان نوشیدنیش بازی میکرد به سمت دیگه ای رفت..اگه اشتباه نکرده بود اون مرد از ادم های جائه ریم بود و حضورش توی اون جمع,یک معنا داشت! اون دونفر قصد کشتنش رو داشتند!.
_یانسه؟بیا پیش ما پسرم!.
با شنیدن صدای مادربزرگ با لبخندی تصنعی راهش رو به اون سمت تغییر داد و همونطور که قطره های درشت عرق چهرش رو میپوشوندن سعی کرد کسی رو متوجه نگرانیش نکنه!
اما هنوز به اون میز نرسیده بود که دستی قدرتمند از پشت به گلوش چنگ انداخت و صدای شلیک هوایی جو ملایم ساختمانی که غرق نور و خنده بود رو از بین برد! حالا صدای فریاد از هر طرف میومد و تنها کسی که نتونسته بود این اتفاق رو هضم کنه مادربزرگ بود.!
هیون جونگ به سرعت ارنجش رو به صورت مرد کوبید و با ضربه پاش اسلحه رو از دست مرد به گوشه ای انداخت..
ناخوداگاه این کار رو کرده بود و این باعث بوجود اومدن یه اشتباه بزرگ شد! مرد با خشم به سمتش حمله کرد و با نشستن لگد محکمی روی سینش به میز پشت سرش برخورد کرد و زمین خورد..
هنوز متوجه اطرافش نبود که  بازوی قدرتمندی دور گردنش حلقه شد و نفس هاش خیلی زود به شماره افتادند!.دستی که بدور گلوش نشسته بود به قدری قوی بود که جای هر کاری رو از بین میبرد!حالا که سایه مرگ درست روی سرش ایستاده بود..نگاه دردکشیدش سخت و تیز شده بود!حتی اگه قرار بود بمیره هم نمیتونست اجازه بده اینطور اتفاق بیفته!
برای لحظه ای دست از تقلا کشید و نگاه خیس و تارش به کنتر برقی که روبروش دیده میشد افتاد..کلت طلاکوب رو از جیبش بیرون اورد و با اخرین توانش شلیک کرد!
به محض قطع شدن برق با صدای کوبیده شدن چیزی دستی که روی گلوش نشسته بود کنار رفت و همزمان با تاریک شدن نگاهش دست های نرم و اشنایی روی صورتش نشستند!دست های نگران مادربزرگ..
مادربزرگ همونطور که سعی میکرد بین تاریکی و هیاهوی به پا شده,چهره یانسه رو ببینه فریاد زد:یانسه؟؟خواهش میکنم بلند شو..پسرم!..؟
اما بدن بی حرکت هیون جونگ و لب های کبودی که حتی توی تاریکی هم مشخص بودند قلبش رو به نابودی می کشوندند!
با زاری کت هیون جونگ رو باز کرد و دستش رو روی سینه بی حرکتش گذاشت..
هیون جونگ بی رمق تر از اون بود که حرکتی در برابر زن ترسیده کنارش کند و خس خس گلوش و سنگینی ای که هر ان روی سینش بیشتر میشد,به این باور میرسوندنش که داره به پایان خودش میرسه!.
و این تپش های نامنظم اخر,برای انگشت های مادربزرگ به شدت اشنا بودند! به قدری که وحشتش بصورت اشک گونه های چروکیدش رو فرا گرفت و با بغض نالید:یانسه!!..چه بلایی سرت اوردن پسرم!؟
درمیون تاریکی و هرج و مرج بوجود اومده نفس کوتاهش رو ازاد کرد و با نزدیک تر کردن تنش به بدن نیم جون نوه اش,سراسیمه دستش رو
 روی جیب های هیون جونگ کشید تا شاید چیزی پیدا کند..و با حس برجستگی اسپری,ناشیانه اون رو بیرون اورد و روی صورت هیون جونگ گذاشت..
برای لحظه ای برق اضطراری وصل شد و با تاریک شدن دوباره فضا,مادربزرگ که از دیدن کلت طلایی رنگ میون دست هیون به وحشت افتاده بود,با تموم سرعتش اون رو زیر ابریشم لباس خودش مخفی کرد و دستی به گونه یخ زده هیون جونگ کشید..
هیون جونگ اما جز باریکه ای مات چیزی نمیدید و سینه اش از فشار چند لحظه پیش درد شدیدی داشت..نفس کوتاهش رو بیرون داد و با سرفه های شدید برای دقیقه ای نیم خیز شد..
مادربزرگ با نگرانی گونه اش رو نوازش داد و پرسید:یانسه؟چی شده؟
هیون جونگ با نشستن دست مادربزرگ میون موهاش زمزمه کرد:اون اسلحه..کجاست؟
مادربزرگ با شنیدن جمله اش ترسیده سر هیون جونگ را میون اغوشش گرفت و زیر لب گفت:اگه برای این به اینجا اومدی,اون ها زنده نمیذارنت..و من نمیخوام توروهم مثل پدرت از دست بدم!بهتره این رو پشت کمرت مخفی کنی و همراه من بیای..
به محض ایستادن ناگهانیش سرگیجه دردناکی به چشم هاش خنجر کشید و بار دیگر بین اغوش مادربزرگ گیر افتاد..نفس های مقطعش رو بین اون عطر ارامش بخش عمق داد و بعد همونطور که دردش رو پس میزد همراه مادربزرگ از در پشتی ساختمون خارج شدند!.
کمی بعد با رسیدن به استخری بزرگ,ایستادند و مادربزگ با اشاره دستش ازش خواست جلو بره..
کمی سکوت کرد و نگاهش رو به گل های زیر پاش داد و بعد با لحن ارامی گفت:یانسه..این اخرین بخش تا رسیدن به چیزیه که میخوای..اما اگر نمیتونی تحملش کنی بهت نمیگم که کلت دوم کجاست.باید بهم قول بدی که زنده از اونجا بیرون میای.!
هیون جونگ نگاهی به ساختمان اصلی انداخت که درش هنوز برق قطع و وصل میشد..وقت زیادی نداشتند..پس دست های سردش رو روی گونه های مادربزرگ گذاشت و با بوسیدن پیشانی او زمزمه کرد:نگران نباشین!
زن هیون جونگ رو دراغوشش فشرد و گفت:کلت دوم توی این استخر زیر موزاییک سوم از گوشه چپه..و
با تردید دستش به پشت هیون جونگ کشید و ارام تر ادامه داد:این یعنی بیش از چهار متر اب روی سینت قرار میگیره یانسه!تو حالت خوب نیست..بهش فکر کردی؟
هیون جونگ با لبخند تلخی عقب رفت و کتش رو دراورد:این اخر راهه..انتخاب دیگه ای ندارم مادربزرگ..
_اون موزاییک فقط در حضور کلت اول باز میشه..پشت کلت رو توی شیار هاش جا بنداز و هر وقت حس کردی نمیتونی ادامه بدی برگرد روی اب..
هیون جونگ کفش هاش رو هم روی سبزه ها گذاشت و با حبس کردن نفسش با سرعت زیادی توی اب پرید..
با نزدیک شدن به انتهای استخر کلت رو از پشت کمرش بیرون اورد و جلوتر رفت..همونطور که مادربزرگ گفته بود یه موزاییک متفاوت درست مقابلش قرار داشت!.
کلت رو با دست لرزونش روی شیار ها کشید اما با سرخوردنش کلت از دستش رها شد...بار دیگه کارش رو تکرار کرد و بعد چند لحظه بالاخره با گیر افتادن زبانه ها درهم موزاییک کنار رفت و جعبه ای در زیرش مشخص شد.
درحالی که دوباره نگاهش روبه تاریک شدن میرفت جعبه رو بیرون کشید و همونطور که به سطح اب برمیگشت درش رو باز کرد..کلت دوم به زیبایی تمام زیر نور کمرنگ ماه و امواج استخر دیده میشد!.
دستش رو به لبه استخر گرفت و نفس عمیقی کشید..بدنش لخت و ناتوان شده بود اما نمیتونست کنار بکشه..
دست های گرم مادربزرگ خیلی سریع روی بازوهاش نشستند و اون که نیمی از تنش هنوز درون اب بود رو بیرون کشیدن..
هیون جونگ با لبخند کمرنگی هر دو کلت رو درون کمربندش غلاف کرد و دست مادربزرگ رو بوسه زد..
مژه های خیسش دیدش رو تار کرده بودند و سرش سنگین بود..اما با تمام این ها سعی کرد بایسته و با گرفتن دست مادربزرگ کمکش کرد از روی چمن های نمدار بلند بشه..
هرچند که هنوز قدمی برنداشته بود که با برخورد چیزی به سرش روی زمین افتاد و فریاد ترسیده مادربزرگ اخرین چیزی بود که تا پیش از بیهوش شدنش توی سرش میپیچید..
زن با وحشت به صورت سرد هیون جونگ دستی کشید و پیش از اونه فرد مشکی پوش قدمی جلوتر بذاره,کلت پدربزرگش رو بالا گرفت و بی تردید شلیک کرد!.
پرده اشکی که روی چشم هاش نشسته بود رو کنار زد و همونطور که نگاهش رو درون حیاط میگردوند کلت هارو توی لباس سنگینش پنهون کرد و با تلفنش خدمتکارهای شخصیش رو به حیاط کشوند..می خواست برای نگه داشتن نوه عزیزش بجنگه..کاری که نتونست برای پسرش انجام بده.!
.........................
(سلام خوبین؟یه تکه تکراری داره چون من اشتباه کرده بودم زمان اون بخش رو و توی پارت قبل گذاشته بودمش ببخشید)

#rewind
#eternals
#padmè
#hyunmin
@hm_kj_world





نوع مطلب : five members، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 16 آذر 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
شنبه 24 آذر 1397 08:31 ق.ظ
شلاااام پادمی جوووونم وای من هیون cold رو اندازه هیون cool دوش دالم مینی حقش بود همشون حقشونه که هیوو بهشون بگه دروغگو. چرا یکم مراقب نیست این جائه ریم...... هرکاری میکنه اونوقت هیونی با اون مادربزرگ فقط میره دنبال کلت. واااای یعنی به سر هیونی شلیک کرده نههههههه نمیر هیونییییییی؟؟!! میشه زودتر ادامشو آپ کنی من خیلی وقته تو خماریم قسمت به قسمت دزش میره بالاتر فاییییییتینگ
Padmè Skywسلام کجا غیبت زد یهو؟؟؟ :(
مین همه چی حقشه-_-
نه نه نگران نباش شلیک نکرد کسی:))
سعی میکنم زود بنویسم..الان درگیر رفلکشنم بیشترچون بیشترشو نوشتم ولی اخرش مونده باید سریع تمومش کنم که اپش جا نمونه..
ممنون..
بیشتر سر بزن
چهارشنبه 21 آذر 1397 06:38 ب.ظ
سلاااااام پادمی عزیزم..چه خبرا؟؟
اممم عاغا میگمااا منکه گفته بودم کنکوریمنمیتونم بیام بهت سر بزنم که!
کلی دلم برات تنگ شده بود!
دعا کن قبول شم تابستون اینجا رو میترکونم از نظرام...تا اون موقع لطفا کلی کارای خوب بنویس.
فعلا
Padmè Skywسلامممممم خوبی؟؟ هیچی خبری نیس..
یادم نبود:( ولی از اون گذشته یسری هستن سال کنکور فعالتر میشن نمیدونم چجوری
منم همینطور
حتما قبول میشی ممنون منتظرت میمونم
چششششم تلاشم رو میکنم:))))
سه شنبه 20 آذر 1397 11:22 ب.ظ
خب باید بگم معرکه بود!!!!!!!
نگران چی هستی؟؟چرا درگیر شدی؟؟؟ عالیییی بود مثل همیشه!!!اون تیکه ای که هیون مینو چسبوند به در و عصبی شده بود و
بعد گفت یه برزخ که عاشقش شده بوده خیلی خوب بوداونجایی که به حرف مین خندید کلی و گفت احمقانه بودو وقتی هیونگ تعقیبش کرد و هیون عصبی رفت دم ماشین و سرش داد کشیدالهی بمیرم براش..پادمی من کاملا برای هیون ریوایند جان مرگ میشم
این طفلو انقد ازار نده قلبم تیکه تیکه میشه با دیدنش
اقا احساس کردم باید یبار دیگه احساسمو نشون بدم
Padmè Skywتنکسسسسس گاد!!
همیشه درگیر میشم طبیعیه نگرانیم@__@
هیییییع
هیون ریوایند یه سمته..همه هیونای دیگم یه سمتن
ببخشید نمیشه دست خودم نیس@_@
ممنووووون
دوشنبه 19 آذر 1397 12:48 ق.ظ
هاییییی
آخ جون بالاخره ریوایند
خیلی منتظر بودم
پادمی چه كردی دختر
اوخی هیونی بیچاره من عشقشو باز دوباره دید چقدر سرد باهاش رفتار كرد0___0
هیون چقدر بد با جونی رفتار كرد فكر كنم جونی رید تو خودش
هیون یانسه می شود
این جائه ریم رو برای چی با خودش برد-___-
این جائه ریم نمیخواد دست از سر یچه من برداره
مادربزرگ مسئول نجات نوه قلابیش می شود
منتظر بلا های بعدی هستم
سولو رو هم بنویس دیگهههههه -____-
زود ریوایند بزار
Padmè Skywهِلوووووو ایتس می:))
ارهه
من هم خیلی منتظر بودم بنویسمش:))
چه کردم؟
هیع هیع هیع گفتم که هیونی طفلی خیلی بد دیده حالا حالا ها باید رخ جدیدشو ببینین..و خودشم باهاش راحت نیس میبینی که:_(
عجب چیزی گفتی!!! وولا جونی بدبخت..اخه هیون اعصابش خط خطی شده بود دیگه اساسی قاتی کرد یهو سر اون:))
اگه جائه ریم رو نمیبرد رییس جمهور بهش نمیگفت چیزی..دراصل( @___@ چکار دارم میکنم نزدیک به اسپویل بودی ینیییی)هیچی بعدا میبینی کاملشو..
نهیییی اصا جائه ریم با ازار هیون متولد شده:))
اه این بابوشکا(=مادربزرگ)برنامه ها داره اصا به هیچی اعتماد نکنین مامی خیلی هیونو دوس داره فعلا:)))
خوب میکنی بلا ها هم منتظر توعن
نمیدونی چقد شبا خواب سولو رو میبینم فقط این ریوایند تموم شه ینی میشینم پای سولو..
قول نمیدم ک هر وقت گفتم فردا قسمت بعد رو میذارم یهو سه ماه گذشته
راستی امشب دوازده اپ رفلکشنه..
یکشنبه 18 آذر 1397 11:25 ب.ظ
سلااااااام
خب خب من این یکی دو روز نشستم خوندمش
Padmè Skywسلااام:)))
واوووو افرین همت!!
چطور بود؟زنده ای؟خودم گم شدم توش...:)))
شنبه 17 آذر 1397 10:33 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام
خوبی؟
چه خبر؟
آپممممممممم
Padmè Skywسلام:))
ممنون خوبی شما؟؟؟
هیچی انقد نیومدی گفتم ولش کردی وب رو کلا..
اومدم:))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر