تبلیغات
SS501 short stories - Re:wind
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلاااااممم...
قشنگگگگ بشتابید..
که انقد نوشتم تو این مدت غیبت..
میخوام تا اخر هفته هر روز براتون اپ کنم..
ولی شمام نظر بدین جای حساسش رسیدیما!
ادامهههه...
یه یادیم میکنیم از این پوستر:))
بدنش خشک بود و دردی تمام عضلاتش رو گرفته بود..به سختی سرش رو چرخوند و بعد از چند بار پلک زدن با فصای نااشنایی مواجه شد.
میز ناهار خوری بزرگی مقابلش قرار داشت و در انتهای میز,چهره ای اشنا ایستاده بود..
اخمی بین ابروهاش نشست و با تردید پرسید:اینجا چه خبره؟
مرد نیشخندی زد و گفت:تو باید برامون تعریف کنی مرد جوان!
با قدم های اهسته به سمتش اومد و از کنار هر صندلی ای که میگذشت اون رو با حرکت ملایم دستش به زمین می انداخت...
_نمیتونی فرار کنی کیم یانسه..
روی صورتش خم شد و زمزمه وار گفت:یا بهتره بگم کیم هیون جونگ!.
به صندلیش چنگ انداخت و با فشار زیادی به میز نزدیکش کرد.روی میز دو کلت طلایی رنگ درست کنار هم قرار داشتند.
_دنبال این ها بودی درسته؟
دست های هیون جونگ رو باز کرد و با گفتن:پس کارت رو تموم کن.
عقب رفت.هیون جونگ نمیتونست تصمیم بگیره و یه چیزی درست به نظر نمیرسید.!
هوانگ با دیدن نگاه پر از تردید هیون جونگ تک خنده ای زد و گفت:این همون چیزیه که دوست داشتم دربارت ببینم!تو باهوشی فرمانده..ولی وقتی برای متقاعد کردنت به بی خطر بودن موقعیت نداریم. بذار خودم بگم چی اینجا درست نیست!.
انگشتش رو روی انحنای بدنه یکی از کلت ها کشید و زمزمه کرد:به محض جفت شدن بدنه های دو اسلحه کسی که اونارو وصل کرده کشته میشه!
اسلحه رو با فشار در دست هیون گذاشت و به سمت دیگه میز رفت:چون درهم رفتن لولاهای هر دو کلت مثل یه شتاب دهنده عمل میکنند که تنها گلوله ای رو که روی قسمت انتهایی اسلحه چفت شده رو شلیک میکنه.
به کلت دوم اشاره کرد و با برداشتنش ادامه داد:اما اگه بخوای سرهمشون کنی ناگزیری که از روبرو نگاهشون کنی.
کلت دوم رو در دست دیگه هیون گذاشت و با ناگهانی عقب کشیدنش لبخند احمقانه ای زد:متاسفم فرمانده! اما اگه این کارو انجام ندی به عنوان عامل حمله امشب دستگیر میشی و همه چیز برات تموم میشه..تو یه تحدید برای امنیت ملی هستی.به همین سادگی.!
ضربه ای به میز زد و با نشون دادن ساعت بزرگی که در انتهای سالن ایستاده بود گفت:وقتت از الان شروع شد.به محض اینکه اون عقربه برنزی به ساعت سه برسه,مدارکی که  علیهت ساخته شده پخش میشن مرد جوان.
_انتخاب با خودته که با احترام بمیری یا به عنوان یه خائن!
و صدای جائه ریم,کافی بود تا هیون جونگ بیش از هر وقتی روی انجام ندادن اون کار مصمم بشه..باید راه دیگه ای وجود میداشت!.باید راهی پیدا میکرد.
اما اون صندلی,اون اتاق سلطنتی و حضور رییس جمهور در کنار جائه ریم,همگی یه بن بست بزرگ رو بوجود می اوردند.شاید بهتر بود اون ماشه ای که حتی وجود نداشت رو بکشه!یه شلیک و بعد سکوت.سکوتی که همه مسائل رو در خودش حل میکنه!و برای یک لحظه وسوسه ای وجودش رو فرا گرفت..
اما, با یاداوردن بخشی از اتفاقات شب گذشته ناگهان اخمی که روی چهرش نشسته بود از بین رفت و در حرکتی ناگهانی, به روبرو شلیک کرد..عقربه های ساعت از کار افتادند!حالا زمان در ده دقیقه مانده به اتمام فرصتش ایستاده بود:یک سمت شرط از بین رفت اقایون.دیگه عقربه ای نیست که بخواد به ساعت سه برسه!
و با کمی درنگ اضافه کرد: پیش از اونکه به حرفتون عمل کنم میخوام خانم کیم رو ببینم جناب رییس جمهور!
هوانگ با انگشتش روی میز ضرب گرفته و لب های به هم فشردش, نشان عصبی بودنش بود..اما با کمی تامل رو به شخص نامعلومی گفت:بیارینش اینجا.
چند دقیقه در سکوت گذشت و بعد صدای گام های منظمی بلند شد..حالا هیون جونگ می تونست چهره بی احساس خانم کیم رو ببینه!مطمئنا فهمیده بود که هیون جونگ چه کسی هست و حالا امید هیون برای کمک گرفتن از اون مادربزرگ داغ دار کمرنگ و کمرنگ تر میشد!.
نفسش رو بیرون داد و با خیره شدن به چشم های سیاه هوانگ لب زد:ما رو تنها بذارین.
با رفتن اون ها هیون کلت ها رو روی میز رها کرد و همون لحظه برق ترسی که از چشم های خانم کیم گذشت رو دید..لبخند تلخی زد و ارام گفت:متاسفم.. مجبور بودم
مادربزرگ با قدم های ارام جلو اومد و بعد سیلی محکمی به صورت هیون جونگ زد.صدای پیرش میلرزید و به سختی گفت:تو تمام خاطرات اندک کودکی یانسه رو برام زنده کردی.حق نداشتی!
با دست های چروکیدش به یقه هیون چنگ زد و با نزدیک کردن صورتش خیلی اهسته گفت:کلت هارو باید برخلاف نوشته ها به هم وصل کنی.اون شکستگی کلمه های وسط برای رد گم کنیه.
بطور نامحسوس کپسول کوچکی رو روی گردن هیون گذاشت و با گفتن:حالا با شلیک خودت تمومش کن!
نگاهش رو به دست هیون داد.و هیون جونگ همونطور که خانم کیم گفته بود دو کلت رو برخلاف جهتی که به نظر میرسید در هم فرو میرن,کنار یکدیگر قرار داد... همون لحظه ای که منتظر کشته شدنش بود دو کلت با صدای ارامی یکی شدند..بدون هیچ شلیکی!پس طبق چیزیکه خانم کیم گفته بود شلیکی به سمت سقف کرد و به محض ورود هوانگ و جائه ریم,با حس تر شدن گلوش خودش رو روی میز رها کرد..
 کپسول روی گردنش میسوخت و اون رد خنکی که مایع درون کپسول روی گردنش طی کرده بود حالا داشت پوستش رو ملتهب میکرد اما در سکوت خودش رها شد و ادامه بازی رو به دست های مهربون خانم کیم سپرد.که با وجود یانسه نبودن هیون هنوز هم نتونسته بود راضی به کشتنش بشه!.
هوانگ با قدم های سریعی خودش رو به میز رسوند و بی توجه به هیون کلت های متصل شده به هم رو برداشت و با لبخند درخشانش به سمت جائه ریم برگشت.لبخندی که با دیدن اسلحه جائه ریم مقابل صورتش از بین رفت!
با تعجب پرسید:داری چکار میکنی من که اون رو برات گرفتم!قرار ما این نبود مو..
اما جائه ریم پوزخندی زد و با گرفتن کلت های به هم چسبیده از هوانگ با چرخش سریعی روی زمین نشست و گلوله ای که با دستور هوانگ از اسلحه بادیگاردی که پشت پرده مخفی شده بود شلیک شد,میون فریاد وحشت زده خانم کیم, پیشانی رییس جمهور رو هدف گرفت!
مو لبخندی زد و با خونسردی به سمت پرده شلیک کرد و بعد در حرکتی ناگهانی موهای اشفته هیون جونگ رو در مشتش گرفت و کشید.همونطور که به پلک های بسته هیون نگاه میکرد دستی روی مایع غلیظ و سرخرنگ روی میز کشید و گفت:بالاخره از شرت خلاص شدم!
اما درست زمانی که روی میز خم شد تا پوکه فشنگی که روی میز افتاده بود رو برداره,با ضربه هیون جونگ روی زمین افتاد و کلت های به هم چسبیده از دستش رها شدند!
خانم کیم با احتیاط اونهارو برداشت و همونطور که به سمت در میدوید ناگهان ایستاد و با وحشت به ناله هیون جونگ گوش داد..و لحظه ای بعد میون تاریکی شب,صدای قدم های زیاد پلیس هایی رو که نزدیک میشدند شنید!چند ثانیه بیشتر فرصت نداشت..با عجله به سمت هیون برگشت و با انداختن دو کلت روی میز,مجسمه کوچک میون میز رو به سمت جائه ریم انداخت..
.........................

فریاد ماشین های پلیس در محوطه کاخ,ده ها نگهبان که نمیدونستند چه اتفاقی افتاده و تک تیر انداز هایی که اسلحه هاشون رو روی پلیس ها تنظیم کرده بودند,همگی محوطه ارام کاخ ابی رو متشنج کرده و اندک افراد سرشناسی که در کاخ اصلی اقامت داشتند حالا با چهره های رنگ پریده میون راهرو های بی انتهای کاخ نشسته و در اضطراب و بی خبری میلرزیدند..
اما کمی ان طرف تر در ساختمان پشتی باغ,خبر کشته شدن رئیس جمهور پیچیده بود و هیچ کس حق خارج شدن از منطقه رو نداشت! نه خانم کیم که با پریشونی گوشه ای کز کرده بود و نه هیون جونگ که با دست بسته بین گروهی از افسر های جوان گیر افتاده بود!
نوار زرد رنگی ساختمان رو احاطه کرده بود و افسری سیاه پوش با سماجت خاصی اصرار داشت کلت های به هم چسبیده رو جدا کنه!
تا اینکه با صدای یکی از مامورین کلت هارو رها کرد و به سمت پرده ای رفت که انگار روی قتل دیگه ای کشیده شده بود..حالا با پیدا کردن جسد بادیگارد رییس جمهور,فرمانده نیروهایی که ساختمون رو گرفته بودند,با چهره غرق در خشمش دم در قدم میزد و درحالی که نمیتونست خبر چیز هایی که فهمیده بود رو به بقیه نیروها اعلام کنه فریادی زد و به داخل برگشت.
برای لحظه ای نگاهش به هیون جونگ که چهرش از درد جمع شده بود افتاد.چند قدم جلو رفت و افسری که زودتر متوجه نزدیک شدن او شده بود  با گفتن:فرمانده!
کمی از هیون فاصله گرفت.و به تبع بقیه هم کنار ایستادند.فرمانده نگاهی به رد سرخ روی گلوی هیون انداخت و غرید:این جا چه خبر بوده؟
هیون جونگ نفس عمیقی کشید و به سختی گفت:باید بگیرینش..نباید فرار کنه
ضربه محکمی به صندلی هیون زد اما قبل از اونکه بگه:این مزخرفات رو تموم کن!
با صدای خانم کیم متوقف شد و کلافه چنگی به موهاش زد..
 با اشاره دستش گذاشت خانم کیم به هیون جونگ نزدیک بشه و بعد از شنیدن جملات کوبنده اون زن فهمید چه اشتباه وحشتناکی کرده که از اول نذاشته هیون جونگ حرفی بزنه!اگه باهاش مثل مجرمین رفتار نکرده بود الان از فهمیدن اینکه نوه خانم کیم رو دیده تا این حد وحشت زده نمیشد!.و نگاه های لرزان بقیه ماموران نشون میداد که همه میدونن خانم کیم تا حد قدرتمنده!هرچند که سال هاست دیگه پسرش رییس جمهور نیست!.
با لبی گزیده دستور داد دست های هیون رو باز کنند و بعد با ترس جلوی هیون ایستاد و پرسید: اون شخص کیه؟
هیون جونگ اما مدت ها بود بخاطر مایعی که روی گلوش غلطیده و حالا داشت حس خفگی بهش میداد ناتوان شده بود پس چشم هاش رو بست و با صدای ضعیفی گفت:سونگ جائه ریم.
خانم کیم میدونست که چه اتفاقی داره میفته و میدونست باید هرچه سریع تر کاری بکنه وگرنه چیزی که توی سرش داشت به سرعت کوتاه شدن نفس های هیون جونگ,برای همیشه از دست میرفت!پس با خشم به سمت مرد ترسیده مقابلش برگشت و با فریاد گفت:نوه من همین الان نیاز به پزشک داره اگه اتفاقی بیفته از هیچکدومتون نمیگذرم!
فرمانده دستکش سیاه رنگش رو دراورد و با لمس نبض هیون جونگ با قیافه ای که نارضایتی درش موج میزد گفت:مامورین من همراهتون میان خانم کیم.
و با اشاره سرش چهار نفر مقابلش رو به دست زن سفید موی مقابلش داد و از اونجا دور شد..
دور تا دور ساختمون افرادی رو داشت تا نذارن اون فردی که هنوز پیدا نشده بود فرار کنه ولی حالا..احساس میکرد جائه ریم ممکنه در هر یک از لحظاتی که گذشته اونجا رو ترک کرده باشه و این وحشتناک تر از تمام اتفاقات قبلی بود!تا همین لحظه ممکن بود کارش رو بخاطر اون حادثه از دست بده که متوجهش نشده بودن ولی حالا ممکن بود جونش رو بخاطر اون مرد با نیشخند های عجیبش از دست بده!
اون هنوز به یاد داشت که ماه قبل مو بطور دقیق بهش هشدار داده بود که حق نداره اسمی ازش ببره در هیچ پرونده ای!و مگه بجز فرمانده یه گروه نه چندان بزرگ چه کسی بود که حالا بخواد مقابل جائه ریم بایسته؟
اما درست در همون لحظه متوجه ناله ضعیفی از گوشه سالن شد..اون حالت سنتی ساختمون موجب میشد هر صدای ضعیفی بخوبی شنیده بشه و حالا که جلوتر میرفت جسم سیاه رنگی توجهش رو جلب کرد..روشنایی اون قسمت از ساختمون به قدر قابل توجهی کمتر از بقیه سالن بود و زمانی که اسلحش رو به سمت اون جسم ناشناس گرفت,متوجه دستی که از زیر میزی کوتاه و پر از ظروف شیشه ای دورساق پاش پیچید نشد!جائه ریم به محض گرفتن پای مرد اون رو روی زمین انداخت و با برداشتن اسلحه مرد دستش رو دور گلوی اون مامور حلقه کرد و بعد شلیکی هوایی کل کوچیک و سیاهرنگ رو روی شقیقه مرد گذاشت و فریاد زد:در پشت ساختمون روباز کنین!
لباس هاش به هم ریخته و روی صورتش قطرات عرق دیده میشد و هرچقدر هم که سعی در حفظ کردن سلابت همیشگیش داشت نمیتونست بعد از رودست خوردن چند لحظه پیشش چهره ارامی داشته باشه!هیون جونگ با اون پیرزن بازیش داده بودند و حالا با اینکه نمی خواست قبول کنه,میون میدون اتشی گیر افتاده بود که فرار ازش ممکن نبود!.
جائه ریم همونطور که با قدرت مامور رو با خودش عقب میکشید به سمت در پشتی نزدیک میشد و درست چند قدم تا در با صدای مسلح شدن تفنگی در پشت سرش,ایستاد و به ناچار نفسش رو بیرون داد..
_اسلحتو بنداز اینجا محاصره شده و دسته دوم نیرو ها تا چند لحظه دیگه میرسن.همه چیز تمومه سونگ جائه ریم!
و پیش از اونکه جائه ریم بتونه به خودش شلیک کنه به دستش شلیک کرد و با پشت اسلحش به گردن جائه ریم زد تا نتونه کار دیگه ای بکنه..با افتادن مو,به سمت افسر که روی زمین نشسته بود خیز برداشت و با اضطراب پرسید:فرمانده حالتون خوبه؟
مرد در سکوت ایستاد و بعد از دستبند زدن به جائه ریم گفت:تلاش خوبی بود ماشا!
نگاهش رو روی ساختمون و پلیس هایی که به تازگی وارد شده بودند گردوند و با کشیدن اهی به سمت چند تا از ماموران رفت و به ماشا که جائه ریم رو همراه خودش میکشید اشاره کرد:برین کمکش.
.............................

مرد خودش رو عقب کشید و پنبه سرخرنگ توی دستش رو در سطل انداخت.با خشم به سمت خانم کیم برگشت و با گفتن چیزی اتاق رو ترک کرد.
خانم کیم اندکی صبر کرد و بعد به سمت هیون جونگ خم شد و انگشت های پیرش بانداژ گردن هیون رو لمس کردند.راه دیگه ای نداشت وگرنه از اون ماده استفاده نمیکرد.چون بخوبی میدونست اگر مدت زیادی روی پوست بمونه تا چه حد اسیب زنندست!
اما حالا نگرانی بزرگ تری داشت..اون بطور رسمی وارد بازی خطرناکی شده بود و مهره خودش رو انتخاب کرده بود.امشب بخوبی فهمیده بود که یانسه براش تا چه حد ارزش داشته و مصمم تر از هر زمانی می خواست برای نابودی دلایل از دست دادن نوه و پسرش تلاش کنه.حداقل با فهمیدن هویت هیون جونگ و دستگیر شدن سونگ جائه ریم میدونست که نیمی از راه هموار شده و حالا..تنها کافی بود طرف دیگه ماجرا رو به روش خودش پیدا کنه.تا ریشه گل های رز خشک بشه!
با حس سنگینی نگاهی روی صورتش به چشم های هیون نگاه کرد که قرنیش حالت عجیبی پیدا کرده بود و با نزدیک تر رفتن متوجه لنز مشکی رنگ توی چشمش شد.پوزخندی زد و کمک کرد هیون جونگ بشینه و بعد لنز هاش رو دراورد.حالا میتونست جلوه عسلی و خاصی که زیر نور چراغ در چشم های هیون افتاده بود رو ببینه.مدتی سکوت کرد و بعد با برگشتن روی صندلیش زمزمه وار گفت:نامه ای برای خانوادت بنویس و بهونه ای بیار برای نبودنت در چند ماه اینده.
هیون جونگ با نگاهی بهت زده پرسید:اتفاقی افتاده؟
خانم کیم کاغذی رو به دست هیون داد که روش کلمه "دومانوفسکی" بخوبی دیده میشد.و با لحنی جدی گفت:تو برای من کار خواهی کرد فرمانده کیم.به عنوان نوه پسریم.باید به روسیه بری.در طی شب گذشته دو نفر از دوستان قدیمیم رو در جریان گذاشتم.و اون ها افرادی رو بهم معرفی کردن.
موبایلی رو به سمت هیون گرفت که درش تصویر دو مرد دیده میشد.
_ایوان و برادرش مارک درباره تو میدونن و قراره تا زمانی که ماموریتت رو انجام بدی با اون ها کار کنی.من میدونم که توی کارت واردی هیون جونگ.اما باز هم بهت هشدار میدم نام خاندانی که روی بدنه دو کلت طلاکوب,با اون شیوه نگه داری میشد,نباید متعلق به افرادی معمولی باشه..اون ها از جایه ریم هم خطرناک ترن.بهشون نزدیک شو و بوته گل رز رو پیدا کن!
و با باز شدن در اتاق سکوت کرد.بازرسی داخل اومد و با احترام گفت:متاسفم اگر مزاحمتون شدم.اما باید سوالاتی از شما بپرسیم.خانم کیم اگر ممکنه همراهمون بیاین..
و با خالی شدن اتاق هیون جونگ با نگاه گنگش به اسمون تیره روشن بیرون کاخ خیره شد و زمزمه وار گفت:این اخریشه..
و با بلند شدن از روی تخت دستی به گردنش کشید و به سمت پنجره رفت..به انعکاس تصویر خودش چشم دوخت و گفت:اخریشه کیم یانسه!
.......................





فردا قسمت بعدی:))
همرو نوشتمااااا باید تایپ کنم..الانم امتحان دارم نمیتونم زیاد تایپ کنم ببخشید:)))




نوع مطلب : five members، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 21 دی 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
جمعه 28 دی 1397 03:04 ق.ظ
انقد نگین فرمانده..هر وقت هیونو فرمانده صدا میزنن قلبم به تپش میفته اصلا..انقد خفن اخه
این کپسوله چی بود؟ازش خوشمان امد.تاحالا ازینا استفاده نکرده بودم..جالب و کاربردی میاد
شنبه 22 دی 1397 10:39 ق.ظ
شلاااااااام جیجر جااااان وایییی خیلی باحل شده از گرندما خوشم میاد یعنی کار جائه ریم تمومه یا نه؟؟؟!!! چی بره روسیه پس مینی چی میشه کیوجون سنگی همشون باهم برن خبببب لفطن زودی آپ کن من بفدای ذهن خلاقت بزنم به تخته شدی یپا اگاتا کریستی واسه خودت فایییییتییییینگ
Padmè Skywسلامم چطوری؟؟ :))
جائه ریم فعلا پروندش جمع و جور شد
حالا ببین چی میشه..نمیشه ک همه برن! ماموریت بدی بهش افتاده اونا حتی خبر ندارن از این اتفاقات..
تنکسسسس
شبا میذارم دیگه هر شب چک کن:))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر