تبلیغات
SS501 short stories - Re:wind
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام ه__ه
خوبین؟
بفرمایید بقیش...
(این پوستره دیگه واقعا عشق منه:)
Re:wind
From dusk to down
...

( سم )

_نمیتونم چیزی رو توضیح بدم.نمیتونم بفهمم چرا قبول کردم اینجا باشم اما بعد از تمام اتفاقاتی که افتاد من میخوام برگردم..از یه جایی به بعد دیگه هیچ چیز درست نبود.یه مهره رو جا انداختم.من خودم رو بین این پرونده گم کردم و حالا میخوام برش گردونم.این یه ماموریت محرمانس که اگه ازش برگشتم, خودم خواهم بود و دلم براتون تنگ خواهد شد.اما تا اون موقع, تنها چیزی که باقی میمونه دنیایی از اطلاعاته که لای خاطرات اشتباهی پنهون شدن.وقتی که این رو میبینین من خیلی دور خواهم بود و متاسفم.بازهم کس دیگه ای برای من تصمیم گرفت و من ناچار به رفتن شدم.اما همه چیز رو تموم شده بدونید.همونطور که با دروغ هاتون خودتون رو برام تموم کردین, من رو فراموش کنین.
شاید سال ها بعد زمانی که ببینمتون نتونم این رو بگم اما,بر خلاف تمام رفتار هام درنقطه ای ناشناخته از احساساتم هنوز هم میخوام که بار دیگه کنار دریا ملاقاتتون کنم.    _風車_

روزی که دیدمت زندگیم نابود شد و من لای پیچش گلبرگ های رز گم شدم.! _


ماه ها از این یادداشت و غیب شدنش میگذره.همه منابعی که به ذهنمون رسید رو بررسی کردیم اما اون خودش رو به خوبی مخفی کرده و پوششی ساخته که حتی با وجود دونستن اسم ماموریتش هم نتونستیم هیچ کاری بکنیم.
جائه ریم از بعد از اون اتفاق و علنی شدن چهرش در رسانه ها عملا پوزخند از صورتش محو شد و تنها با پریشونی توی سلولش کز کرده.و همین باعث میشه بیشتر و بیشتر نگران این بشیم که یچیزی پشت ماجرایی که دیدیم قرار داره..چیزی که کسی با مهارتی خاص مخفیش کرده!
البته مدتی میشه که حتی شک دارم اصلا ماموریتی در کار بوده یا اون فقط مارو از زندگیش حذف کرده؟
اداره با دستور مستقیم فدرال عضوگیری رو از بین متقاضیان که بخش قابل توجهیشون ارتشی بودن شروع کرد.و روزهای زیادیه که درگیر سرو کله زدن با افراد تازه وارد گروه هستیم.در این بین تنها هیونگ جونه که از این شلوغی و افراد سربه هوا لذت میبره! و مین...اصلا نمیشه روی رفتار هاش نظری داد.اون فردی بود که بارها بین اشتباهاتش احاطه شد و حالا توی بی اطلاعی سرگردون و درمانده شده.من, هیچ اثری از سرگرد پارکی که میشناختم درش نمیبینم.حتی در زمان هایی که تمام توانش رو بکار میبره تا به وظایفش رسیدگی کنه!مین سرخورده و پریشون شده.
_سم؟چه کار میکنی؟
نگاهی به موهای اشفته ماینا انداختم و پرده رو رها کردم تا روی شیشه پنجره چین بخوره و افکار اشفته همیشگیم سرکوب شن.نامه هیون جونگ رو لای دفترم پنهون کردم و گفتم:چرا بیدار شدی؟دیگه داشتم میومدم..
لبش رو گزید و با لحنی ملایم گفت:مجبور نیستی تحملش کنی!
دستم رو گرفت و ادامه داد:هر چیز مخفی و دردناکی رو که داری باهاش میجنگی.چی شده؟
نفسم رو عصبی بیرون دادم و به چشم های بلورین و نگرانش خیره شدم:تو این رو میدونی..درسته؟
اشک لرزونش روی صورتم چکید و با گذاشتن سرش روی شونم با انگشت های ظریفش گونم رو لمس کرد:مدت زیادی گذشته.سم هیچکس نیست که درباره غیب شدنش ندونه!فقط دارین وانمود میکنین...
دستم رو روی لب های لرزونش کشیدم و گفتم:اون رفته و حتی رفتنش هم داره کم کم  فراموشمون میشه.اگه درگیر یه پوشش و مسئله جدیدی شده باشه شاید سال ها طول بکشه ولی..این خیلی ناگهانی بود ماینا..نمیتونم باهاش کنار بیام.
برای لحظه ای احساس کردم نگاهش تیز و جدی شد اما پس از مکثی کوتاه گفت:شاید همش این نبوده سم.داری درباره هیون جونگ حرف میزنی!رو حساب این بذار که توی موقعیتی قرار گرفته و به این کار مجبور شده.چون اخرین چیزی که از هیون شنیدم این بود که میخواست بعد این پرونده کارش رو ترک کنه.مطمئنا ماموریت جدیدی رو به عهده نمیگیره!
خیلی سریع چهره نگران و سفید شدش رو به سمت خودم برگردوندم و پرسیدم:تو چیزی میدونی؟ماینا منظورت چیه؟این پرونده با مدارک زیادی بسته شده.درست...
اما با به یاد اوردن زمان مختومه اعلام شدن پرونده و صدور حکم جائه ریم گفتم:ولی..نمیتونه تصادفی باشه..و پریشونی جائه ریم از اینه که کسی در خفا دنبال پرونده رفته باشه!
ماینا کنار در ایستاد و با نگاهش حرکاتم رو دنبال میکرد..میدونست که با برداشتن کیف کوچک روی میز بار دیگه میخوام به اداره برم و خودش پیش از اونکه چیزی بگم اهسته لب زد: این بحث رو فراموش میکنم..مراقب باش
و پیش از بیرون رفتن از اتاق ایستادم و اهسته گفتم:ممنونم!.
به سرعت راهروی چوبی خونه رو تا دم در طی کردم.و همونطور که چیزی وهم امیز توی ذهنم میچرخید سوییچ و دسته کلیدم رو برداشتم.برخلاف سکوتی که بر خیابون نشسته بود,تمام مدت احساس میکردم سر و صدایی بی اندازه اطرافم رو پر کرده و بی دلیل یاد جائه ریم میفتادم.سکوتش غیرمنطقی بود!انگار که فکرش درگیر چیزی با اهمیت تر از تا ابد در زندان موندنش بود! 
و از طرفی..اگر باند رزسیاه پاشیده بود و طبق گفته پلیس پروندش بسته شده بود,پس چه دلیلی داشت که هیون در نامش به شعری که نشان رز سیاه بود اشاره کنه؟ _لای پیچش گلبرگ های رز گم شدم_ این حرفش نباید بی معنی میبود!
به محض رسیدن به اداره به بخش بایگانی رفتم و با زدن کارتم سمت مدارک و پرونده های شش ماه پیش رفتم.
جعبه ای که نام _رز سیاه_ روش حک شده بود رو پیدا کردم و بعد چیدن تمام مدارک پشت سر هم, به میز فلزی و یخ زده تکیه زدم.
تقریبا تمام چیز هایی که میدونستم مدارکشون هم در پرونده وجود داشت به جز بخشی که مربوط به حکم جائه ریم و تصمیم دادگاه بود!بخشی از کاغذ ها برداشته شده و به جاش,تصویر شاخه گلی سیاه رنگ زیر اخرین مدرک موجود حک شده بود!.
احساس میکردم سرم سنگین شده و نمیفهمیدم چه اتفاقی در جریانه..مدارک رو به سرعت جمع کردم و بعد از برگردوندن جعبه سر جاش,کمی گشتم تا به عبارت _ترور هوانگ کیو ان_ رسیدم.توی مدارکی که از حادثه کاخ ابی نگه داشته بودن, لیستی از همدست های احتمالی جائه ریم که در واقع افراد حاضر در مهمانی همون شب بودن قرار داشت و در بین اون اسامی,بیشترشون از مهره های شناخته شده بودند.اما بقیه, میشدن تنها سرنخمون برای پیدا کردن هیون! به گفته جونی که البته کسی هم جدیش نگرفته بود اون شب هیون جونگ در کاخ بوده و درست بعد از اون اتفاق نا پدید شد.
به سرعت لیست رو توی جیبم گذاشتم و بعد از بررسی بقیه پرونده ناگهان چیزی در گوشه کادر یکی از عکس ها توجهم رو جلب کرد..دو کلت طلایی رنگ که به شکل خاصی به هم چسبیده بودند!
با تعجب عکس رو برداشتم و بیشتر روی شمایل نامشخص کلت ها دقت کردم.. شکی درش نبود که یکی از اون دو کلت,همون اسلحه طلایی رنگی هست که همراه جائه ریم بود و بعد رفتن هیون گم شد!
حالا دیگه تردیدی نداشتم در اینکه هیون اون شب بخاطر کلت دوم در کاخ بوده.!. و این مثل یه جرقه بود که انبار باروت توی ذهنم رو روشن کرد..باید ردش رو پیدا میکردم.!
.......................

(راوی)

کلاه خزدار و نسبتا کلفتش رو به سر گذاشت و از گوشه چشم به آلیونا که با چهره ای درخشان روی صندلی نشسته بود خیره شد.ارام و زمزمه وار گفت:پس تصمیمت رو گرفتی؟
دختر پلکی زد و با نشان دادن چشم های دریاییش به هیون جونگ گفت:صادقانه میگم.تو قابل اعتماد نیستی!
نیشخندی زد و با انداختن موهای سیاهش پشت گوشش ادامه داد:اما دوست دارم ببینم بعد این میخوای چکار کنی! پس.. 
دستش رو که حلقه ای درش میدرخشید به هیون نشون داد و با ایستادن مقابل اینه لبخندی زد و زیر گوشش زمزمه کرد:قبول میکنم کیم یانسه!
اما به سرعت عقب کشید و با برداشتن کیف مشکی و کوچکش گفت:من دروغگو هارو دوست دارم!
به محض خروج الیونا و بسته شدن در,هیون تکیه اش رو به میز ارایش مقابلش داد و با چنگ زدن به یقش نفسش رو بیرون داد.نمیتونست حسش رو توصیف کنه!شش ماه تمام منتظر رسیدن چنین روزی بود و حالا همه چیز مثل خواب به نظر میرسید!
از درون اینه چشم های سیاهرنگش رو نگاه کرد و با ناباوری لب زد:موفق شدم!
چتری های بلند روی پیشونیش رو مرتب کرد و با برداشتن موبایلش سریعا پیامی به ایوان فرستاد:بخش الفا تمام شد.
کمی بعد زمانی که کارت سوییتش رو به زنی که پشت میز پذیرش بود تحویل میداد,پیامی براش رسید:
  -.-.00
و هیون به خوبی میدونست که امشب ساعت دوازده توی کلاب زلاتا شخصی منتظرش خواهد بود!
با قدم های منظمی از هتل بیرون اومد و همونطور که به سمت بنز الیونا میرفت لحظه ای با حس دیدن چهره اشنایی در سمت دیگه خیابون,در شگفتی و وحشت غرق شد!اما در نهایت بی اونکه به عرق سردی که روی پیشونیش مینشست توجهی بکنه مسیرش رو ادامه داد و با نشستن روبروی الیونا سکوت کرد.درحالی که مردی موسیاه تمام افکارش رو در برگرفته بود و شش ماه تلاشش برای فراموش کردن رو نابود میکرد!
کمی بعد با تماس ناگهانی دستی با صورتش از افکار نامرتبش بیرون اومد و با نگاهی پرسشگر به الیونا خیره شد.هیون در چشم های ابیش میتونست تردید رو ببینه و در نهایت صدای نجواگون او شنیده شد:اخر هفته این مسئله اعلام رسمی میشه.تو نگران مراسم نیستی؟یا ملاقات امروز عصر با مادرم؟
هیون ابروهاش رو در هم کشید و با لحنی اطمینان بخش گفت: دفعه اولمون نیست الیونا..منظورم درباره کنتس عزیز هست!و رسانه ها..بذار فکر کنیم تا اون روز ممکنه پدرت از این تصمیمش دست برداره و اگر نشد هم, اونا همیشه دور و بر زندگی ما حضور داشتن.پس فقط فراموششون کن!
و با کشیدن لبخند خسته ای روی لب هاش دست الیونا رو بوسید و توی ذهنش گفت:اون روز هرگز نمیرسه.ملاقات امروز اخرین دیداره..امیدوارم باشه!
با نزدیک تر شدن ماشین به عمارت تابستانه خانواده دومانوفسکی سرسبزی مسیر ارامشی رو برای هیون بوجود می اورد و اجازه میداد با دیدن مجسمه بزرگی که فواره رو نگه داشته بود,نگاهش رنگ دیگه ای نگیره!
با کمال احترام دوشیزه ای رو که همراهیش میکرد به سوی پله های مرمرین اون بنای قدیمی برد.و با لبخندی تصنعی نگاهش رو به چهره پر از اضطراب الیونا داد.
اداب و رسوم این خانواده بطور اعجاب انگیزی نشانگر وابستگی اجدادشون به سلطنت بود و حتی حالا, هیون جونگ زمانی رو که با اون افراد میگذروند رعب انگیز تر از مدت حضورش در کاخ ابی میدونست!
اون نگاه های بی روح انگار همه چیز رو ثبت میکردن..هیون قدم های ارام و منظمش رو جلو برد و در نهایت با دیدن پیراهن ابی رنگی که دنباله اش روی زمین رها شده بود ایستاد.با احترام دست زنانه کلارا رو گرفت و تعظیم کرد.
اندکی صبر کرد و بعد قدمی به عقب برداشت و کنار الیونا ایستاد تا اینکه کلارا دست از نگاه کردن دخترش برداشت و با نجوای:بنشینید
روی مبل تک نفره خودش نشست..
مدتی سکوت بود تا اینکه کلارا با دیدن کلاهی که هیون بین دست هاش گرفته بود متعجب گفت:نمیتونم باور کنم که همچین چیزی رو در تابستان  میپوشی کیم یانسه!
هیون دستی به خز کلاه کشید و با لبخند پرسید:لاتین؟
کلارا با چشم های براقش به هیون خیره شد و گفت:و تو فهمیدیش؟
هیون ابروهاش رو بالا انداخت و با ارامش گفت:نه به هیچ وجه!فقط این سوالیه که هرروز دارم بهش پاسخ میدم کنتس.میتونم با یقین بگم که پرسشتون درباره کلاه بود!
مکثی کرد و با چهره ای گرفته گفت:مجبورم سرم رو گرم نگه دارم...همیشه!
به زخم کمرنگ روی صورتش اشاره کرد و ادامه داد:ماجرای مشابهی با این ها داره.منتهی کمی شدیدتر بود!
کلارا اخمی به چهره رنگ پریدش نشوند و با گفتن:متاسفم
لحظه ای نگاهش رو بین صورت دخترش و یانسه گردوند و با مکثی در ایستادنش به سمت کتابخونه ای که پشت سرش قرار داشت رفت.کمی بین قفسه های مملو از جلد های قدیمیش گشت و با مرتب کردن عینک پنسی اش دفتر کم قطری رو از میون کتاب ها بیرون کشید اما بخاطر سریع انجام دادن این حرکت بی هوا دستش به جلد بزرگ کتابی هم تراز گیر کرد و با فرو دادن ان کتاب در کتابخانه,چشم های نگرانش رو به سمت هیون جونگ گردوند.اما هیون با وجود اینکه الیونا در ان لحظه به بازوش چنگ زده بود تا ماجرا رو نبینه,چرخش قسمتی از ابنمارو بعد فرو رفتن کتاب حس کرده بود!چیزی بهتر از این ممکن نبود در این ملاقات رخ بده! اون ابنما بهترین جا برای پنهان کردن میراث چند میلیاردی کنت بود!.
کلارا با لحنی که هنوز اثار اضطراب چند لحظه پیشش درش وجود داشت گفت:الیونا شب گذشته با من صحبت کرد و تصمیمش رو قطعی کرد.حالا که قراره این رابطه و پیوند بین دو خانواده محکم تر بشه باید چیزهایی رو درباره سنّت ما بدونی یانسه.من در ابتدا بهت سخت نگرفتم چون سناتور الیاس از دوستان خوب من هست و به خواستش درباره اشنایی شما دونفر احترام گذاشتم.اما اگر بخوای ادامه بدی باید تلاش کنی.
 بعد نشستن دوباره دفتر رو روی دامنش گذاشت و ادامه داد:تا به حال هیچ ارتباطی بین دختران این خاندان با اشخاصی جز نجیب زاده های تزار رخ نداده و اگر بخوای این سد رو بشکنی حداقل انتظار دارم زبان دخترم رو یاد بگیری.
هیون جونگ در سکوت حرف کلارا رو تایید کرد و نگاهی به الیونا انداخت که با انگشت هاش نخ های لباسش رو می کند.
_امشب باید دخترم رو تا کلیسا همراهی کنی.میبریش به سن پترزبورگ یانسه.
و هیون جونگ نفهمید چه چیزی در خواسته کلارا عجیب بود که الیونا تا اون حد در وحشت فرو رفت!
توی این شش ماه بارها این کار رو انجام داده بود اما..با کمی تردید پس از ایستادن کلارا بلند شد و با تعظیم کردن مقابل اون که دفتر رو به سختی میفشرد گفت:حتما کنتس.و برای بقیه شرایط صبر میکنم.
کلارا با نگاه تیزش به الیونا گفت:هر وقت راه افتادین, به پدرت خبر میدم که با تصمیمت موافقم.
هیون جونگ و الیونا از عمارت کاخ مانند خارج شدند و پس از رسیدن به شهر مدتی در کافه ای نشستند.دقایقی که تماما هیون جونگ رو به این باور رسوندند که نقشه ای پشت کلمه سن پترزبورگ وجود داره و اون ازش بی خبره!پس با اندک فرصتی که براش مونده بود به ایوان پیام داد و قرار شد تا کار رو در همون جاده پهناور,پیش از اونکه دیر بشه تموم کنن!.
.......................

نظرررر؟؟؟؟؟ فردا شب بهتون شوک میدم




نوع مطلب : five members، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 22 دی 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
جمعه 28 دی 1397 03:09 ق.ظ
عااا هیون به سنپترزبورگ میرود.عجب..کلاه خزشو دوس دارم..اون جملش که گفت با دروغ هاتون خودتون رو برام تموم کردینلعنتیییییاااااااا..بمیرم برای هیون
مین رو رگبارم بکنی من مخالفتی ندارمااااا..ازین مین بسیار متنفرممممممم..
یکشنبه 23 دی 1397 11:33 ق.ظ
شلاااااااام جیجر هیونی مفقودالاثر کرده بود خودشو دلم واسه مینی میسوزه هرچقدم بدی کرده نباید اینطوری زجر بکشه امیدوارم اخرش هیونمین پیش هم برگردن چیییییی؟ نمیدونستم سم اینقد باهوشه یعنی میرن روسیه دنباب هیون لین جائه ریم عبضییییی بپوسه تو زندان اب خنک بخوره من دلم خنک شه. چی شد که هیون منظورم یانسه داماد کنت شد؟ کنت و کنتس چجوری با هیون اشنا شدن؟ باید ثروتشون رو از چنگشون دربیاره یا راز دیگه ایهست ههوووووم....
Padmè Skywسلام چطوری؟:)))
نترس تهش همه چی خوب میشهمینم یکم بکشه حقشه..
حالا بذار ببینیم چی میشه;)
تو قسمت بعدی احتمال میدم که ماجرا دستت بیاد ..
نمیگم تا اسپویل نشه تو هرروز بخون داغ داغ خودت کشف کنی:))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر