تبلیغات
SS501 short stories - (Перемотка(Re:wind
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلامممم...
ببخشید انی امتحان داشتم نشد بنویسم:(
با تاخیر...بفرما برای بخش اول شوک
هنوز اصلیه مونده جا نشد تو این پارت..
(راوی)


مدتی بود که در جاده های بی انتها پیش میرفتند و سکوتی سرشار از تردید حاکم بود.
مین از نگاه کردن به چشم هایی که پشت لنز مشکی پنهون شده بودند فرار میکرد..اما گه گاه از درون اینه اسیر اون چشم ها میشد و حس میکرد چقدر از این مرد دور شده! کی به اینجا رسیدن؟برای هیچ یک از احساساتش دلیلی نمیدید..نه تنها نمیتونست قبولشون کنه بلکه ازشون فرار میکرد از پاسخ دادن به خودش, به شش ماهی که در بی خبری گذروند, از گذشته ای که رهاش نمیکرد و با بی رحمی روی بهترینش خط کشیده بود...
با رسیدن به ادرسی که پشت فرمون گذاشته شده بود با فرمون نرمی جلوی اپارتمانی خاکستری رنگ ایستاد و پیاده شد.و ارام جلو رفت.
هیون جونگ افکاری به هم ریخته داشت و تا حدودی نامربوط بودند و اون تنها با قدم های منظمی در اپارتمان خالی جلو میرفت.و به انعکاس صدای قدم هاش گوش میداد.کمی بعد با رسیدن به چهارچوبی سفید رنگ ایستاد و نگاهش روی تخت ساده ای که تنها وسیله موجود در اون اتاق بود, عمیق کرد.انگار که انتظار داشت اون تخت بهش بگه باید چه کار کنه! اما تخت همچنان در سکوت ایستاده بود و زیر نور ملایم ماه در انتظار حرکتی از سوی هیون بود.شاید هم نه, اما پس از چند لحظه با عبور از چهارچوب اتاق داخل رفت و روی تخت نشست.کلاهش رو کناری گذاشت و موهای یکدست سیاه رنگش بصورت امواجی متلاطم روی چهره رنگ پریدش نقش زدند..نمی خواست با مین صحبت کنه.در اصل سعی داشت وجودش رو فراموش کنه یا بذاره پای همون توهم احمقانه و بی رحمانه چند ماه پیشش..اما نزدیکی نفس های مین چیزی نبود که بشه به سادگی از کنارشون گذشت و با یاداوردن چیزی بی درنگ سمت بالکن کوچک پشت پنجره ها رفت و با باز گذاشتن در پشت سرش,میون باد گرم شب های مسکو, نخ باریک سیگار رو بین لب هاش گذاشت و به سرخی انتهاش نیشخندی زد!. حالا میتونست افکارش رو مابین دود خفقان اور اون نخ سفید, گم کنه و دردی که از حضور مین قلبش رو پر میکرد رو لای خاکستر سیگار مدفون کنه! 
...........................
(مین)

نگاه نامطمئنم رو به داخل اتاق رسوندم و با اولین قدم, پاهام اختیارم رو به دست گرفتند.تخت خالی بود  و پنجره های باز من رو به سمت خودشون میکشوندند.در نگاه اول متوجه نشدم اما کمی بعد تونستم ببینمش..درحالی که با بی حالی به نرده تکیه زده و میون دود سیگارش پنهان شده بود.نمیتونستم باورش کنم! نه وجودش رو..نه دود غلیظی رو که میونش ایستاده بود..و ناخوداگاه به سمتش رفتم و وقتی به خودم اومدم که سیگار رو از بین انگشت هاش بیرون کشیده بودم و از سوزش سر انگشت هام اخمی روی چهرم نشسته بود!. 
چیزی نگفت.حتی نگاه هم نکرد.اما وقتی که ناخواسته نیمرخ بی نظیرش رو لمس کردم, نگاه بی روحش رو بهم دوخت و اشک هزار باره گونه هاش بدتر از هر حرفی بهم فهموند تنها دلیل حال خرابش, مثل تمام این سال ها باز هم خود من هستم! 
_چرا اومدی؟
قدمی عقب رفتم.کلمات توی ذهنم رنگ باخته بودن و اوای نامفهومی از میون لب هام بیرون پرید.
فندکی که در دست میفشرد رو به جیبش برگردوند و بار دیگه پرسید:چرا به این ماموریت اومدی پارک جونگمین؟
وجودم رو نمیخواست؟ ازار دهنده بودم؟
باز هم عقب رفتم و با اخمی که بین ابروهام نشسته بود گفتم:نمیدونستم این تو هستی..
_اگه میدونستی میومدی؟
بهش خیره شدم.موهای مرتب و سیاهش همراه باد روی پیشونیش تاب میخوردن و اون نگاه عجیبش...باعث میشد دربرابر حرف هاش کاملا بی دفاع بشم.نمیدونستم بحثمون میخواد به کجا برسه اما پس از سکوتی طولانی گفتم:نباید میومدم؟
صداش پایین اومد و با لرزشی خفیف گفت:نباید..
و با رها کردن حرفش به داخل اتاق برگشت.اخمی ملایم روی پیشونیش نشست و گفت:به من خیره نشو.حالا که اینجایی بهتر نیست ماموریتت رو انجام بدی اقای لی؟
چیزی نگفتم..حتی به سختی متوجه منظورش شدم اما درحالی که این احساسات اشفته زیر لعاب ترک خورده چهرم کم کم ریشه میدووندن باشه اهسته ای گفتم و درحالی که نزدیک بود به دیوار برخورد کنم از اتاق بیرون رفتم.
لپ تاپ کم قطری رو که از ماشین با خودم اورده بودم  برداشتم و به سمت تخت برگشتم.با تردید کناری نشستم و گفتم:ماموریت دیگه ای وجود نداره.هفته بعد برمیگردی کره.
نرم افزاری رو باز کردم و ادامه دادم:من به اطلاعات ماموریتت دسترسی ندارم خودت باید بدونی چه کار کنی.
ایستادم و لب زدم:میرم بیرون.
اما پیش از اونکه قدمی بردارم مچم بین انگشت هاش گیر افتاد:رفتی توی گروه هیونگ جون و هنوز نمیدونی این نرم افزار به پراکسی نیاز داره؟
اهسته دستم رو ازاد کردم:من به گروه جون نرفتم.بهتره بگم دیگه گروهی وجود نداره که بخوام به بخش خاصی برم!
اخم کمرنگی بین ابروهاش افتاد و با تردید پرسید:چه اتفاقی افتاده؟
_به دستور فدرال جدا شدیم.و اداره اعضای جدید گرفته برای بوجود اوردن یه گروه مخفی جدید.و ما داریم اون هارو اموزش میدیم.
از روی تخت بلند شد و با خشم پرسید:یعنی پوشش ها و اسم هاتون لو رفته؟
لحنش تیز بود و ناخواسته با لحنی مشابه گفتم:کی گفته؟هیچکس از هویت ما خبر نداره.افرادی هم که باهاشون کار میکنیم همگی عضو رسمی شدن!
پشتش رو بهم کرد:کی بهت گفت به اینجا بیای؟
_از کاخ نامه ای دریافت کردم و بعد با حضور یکی از افراد فدرال بهم گفتن چه کار باید کنم.
هیون جونگ برگشت و با خم شدن روی صورتم با چهره ای برافروخته گفت:تو مخفی نیستی مین!
نفسم رو بیرون دادم و با اونکه دلیل حساس شدنش برام ناملموس بود گفتم:نه! وقتی تو رفتی عملا همه به جز سم, پرت شدن بیرون!
با دستش به شونم ضربه زد:اونوقت تو!..تو؟؟
انگار نفسش گرفته بود..چنگی به موهاش زد و با سستی روی تخت نشست..مدتی صدای نفس های سنگینش رو میشنیدم و بعد با لحن ارام تری گفت:کاخ چه فکری با خودش کرده که یه مامور عادی رو به یه ماموریت مخفی فرستاده؟اون هم توی این وضعیت؟
حلقه شالگردن رو دور گردنش ازاد تر کرد و بانداژ سفید رنگ گردنش که سرخی خون در میانش دیده میشد وحشتی رو به دلم انداخت!
روی زمین نشستم و سرش رو با دستم بالا گرفتم.از نگاهش خشم و بی اعتمادی میبارید و بی اونکه اجازه بده زخمش رو لمس کنم با وجود سرگیجش ازم فاصله گرفت و با برخورد پشتش به پنجره باز ایستاد.در حرکتی ناگهانی به سمتم چرخید و کلت کوچکش رو به سمتم گرفت..با صدایی دورگه غرید:تو کی هستی و از طرف کی اومدی؟
دیدم که با دستش به پشت گوشش چند ضربه ملایم زد و با اسلحش بهم اشاره کرد تا از لپ تاپ فاصله بگیرم. و پرسید:کی بهت ادرس من رو داده؟تو کی هستی؟
نگاهش از روی من بی حرکت و ناباور کنار نمیرفت و در همون حال زمزمه وار گفت:ایو؟..ایوان؟
میخواست هویتم رو بررسی کنه!اون نگاه پر از تردیدش به من..و اسلحه ای که به روم کشیده بود, هردو جزو چیز هایی بودن که در باور کردنشون ناتوان بودم!هیونی که شش ماه ارزوی یک ثانیه دیدن دوبارش رو داشتم حالا روبروم ایستاده بود و من کسی بودم که فکر میکرد براش یه تحدیدم! یه دروغ...
من توی زندگی هیون فقط یه دروغ بودم نه چیز دیگه ای!
....................

چطور بود؟؟؟
تازه دارم راه میفتم




نوع مطلب : five members، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : Padmè Skyw
نظرات ()
سه شنبه 8 مرداد 1398 01:22 ب.ظ
پادمی یااااااا...کجایی کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من!!!!تو بی من کجاااااییی؟؟؟؟؟
Padmè Skywببخشید
انقده هیشکی هیچجا نیس دستم به نوشتن نمیرفت
قول قول برات تا اخر هفته اپ میکنم!
همین الان میرم بقیه پارتو مینویسم اصا!
دوشنبه 7 مرداد 1398 06:44 ب.ظ
gooddd
دوشنبه 17 تیر 1398 10:20 ب.ظ
سلاااااام...چطوری داداش؟؟؟
Padmè Skywسلام مرسی خوبی تو؟؟؟
یکشنبه 25 فروردین 1398 10:47 ب.ظ
من پارت می خواممممم
پادمی كجاییی
Padmè Skywsorry v__v
جمعه 28 دی 1397 03:28 ق.ظ
عااا مین یهو از کجا پیدا شد؟؟!!!جانم چی شد؟؟!!!
من بی احساس نیستم اکی؟!ولی واقعااا دوس دارم این حجم از مهربونی و عشق هیون به یه تنفر قوی تبدیل شه..حیفففف که این بشر فرشته اس!!!حیفففف!!!
عههه این جا که مین سیگارو از هیون گرفت دقیقا تو این پارت لبخندم مین اینکارو میکنه.ککک.شباهت
Padmè Skywاز کرهدلیل داره!!! بعدا میفهمین
جوووونمولی نمیشه خودتم میدونی
اره شباهت ولی خب فضاشون متفاوته:)))
پنجشنبه 27 دی 1397 12:42 ق.ظ
شبا می خوابی مدرسه
پس اون یكی داستانارو چیكار می كنی
Padmè Skywنه نمیخوابم ولی وقتی میام خونه ساعت یازده شبه و نمیکشم فعالیتی انجام بدم
مینویسم خرد خرد وایستا یکم رو برنامه بیفته کارام تو مدرسه مینویسم مثل پارسال:*
چهارشنبه 26 دی 1397 09:47 ب.ظ
پادمی امتحانات كی تموم میشه
Padmè Skywتموم شد دیگه:)
هرچند پس فردا ازمون سمپاده
چهارشنبه 26 دی 1397 11:38 ق.ظ
پرفکتتتتتتتت بیییییییید جیجر جان هیون بایدم مشکوک بشه تو این شش ماه چه گذشته این زخم روی گردنش شیش ماهه خوب نشده؟؟؟ واقعا سوال منم هست تو کی بیدی مینی هووووم؟؟؟ شوک تو شوک میکنی منو......
Padmè Skywتنکسسسس:)))))
دقیقا..
نه بابا حواست کجاست؟؟؟همین دو دقیقه پیش ایوان گردنشو با تیغ برید
سوال خوبیه منم نمیدونم
رگ به رگ میشی بعدش
چهارشنبه 26 دی 1397 01:01 ق.ظ
هاییییی
آخ جون بالاخره رسید به این قسمتی كه هیون داشت سیگار می كشید مین ازش سیگار رو گرفت این قدر منتظربودممممم
هیون چرا این جوری با مین رفتار كرد
اسلحههه رو مین
من بلا سر هیون می خواممم
یه سوال این الآن كجاش شوك بود0_0
Padmè Skywسلامم:))
ارهههه رسیدیم بهش
تو بودی شک نمیکردی؟
نترس میرسیم به بلای جدید...
منکه گفتم شوک نیفتاده تو این پارت فقط مقدمش بود:)))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر